| نيچه در دانش شاد مي گويد؛ «هيچ واقعه يي به خودي خود عظمت ندارد، حتي اگر کاري در حد نابود کردن تمامي کائنات باشد.» سپس مي نويسد که آنچه واقعه يي را عظيم مي نماياند به علت وجود دو مساله است؛ 1- عظمت روحي کساني که آن واقعه را به انجام رسانده اند.2- عظمت روحي کساني که آن واقعه را از سر مي گذرانند.
عظمت روحي ابراهيم در آن بود که به تنهايي مجبور بود اين واقعه را به انجام برساند. اين واقعه آن واقعه يي نبود که بشود آن را براي کسي توضيح داد. کي يرکگور اعتقاد دارد که چيزها نبايد بيان شوند برخلاف سيستم هگل که مي خواهد همه چيز را بيان کند. از اين نظر ماجراي ابراهيم برايش جذابيت ويژه يي داشت.
همه زيرکي بشر در آن است که بتواند بي مسووليت و آسوده زندگي کند. بدون «آرامش روان» چنين چيزي امکان پذير نيست. اما آرامش روان همان عشق بورژوايي به خداوند است. به تعبير کي يرکگور «عشق بورژوايي» به خداوند زماني شروع مي شود که «زندگي نباتي در اوج خود است، زماني که همه دست ها را روي شکم مي گذارند، کله شان را به بالش مبل شان تکيه مي دهند و چشم ها خمار از خواب لحظه يي به سقف خيره مي شوند.»1
خطر آسوده زيستن در آن است که آدمي فراموش مي کند که اصلاً براي چه زندگي مي کند ولي گاه شوک هاي مختلف در موقعيت هاي مرزي باعث به هم خوردن آرامش مي شود. مقصود از موقعيت مرزي، موقعيتي است که وجود با عدم روبه رو مي شود مانند مرگ، تصادف يا موقعيت هاي کمتر مرزي مانند گناه، رنج، عدم قطعيت امور جهان که ما را با شکست و نقصان روبه رو مي سازد. اما معمولاً آدميان ديدگاه خود را به روي اين موقعيت ها مي بندند و از آن حتي فرار مي کنند تا آرامش شان به هم نريزد. از طرفي ديگر سازوکارهاي بورژوازي تمامي تلاش شان را بر «طبيعي» نشان دادن همه امور متمرکز مي کنند آنان به مدد انواع و اقسام روان شناسي هاي متداول پوزيتيويستي و البته آخرين متدهاي هندي، چيني، سرخ پوستي «آرامش درون» «يوگا» و... که از قضا آن روي سکه پوزيتيويسم و ابژکتيويسم است آدميان را از تامل و مکث در مورد مهمترين مسائل مرزي باز مي دارند. همه اينها به اين دليل صورت مي گيرد تا در يک فضاي هارمونيک همه چيز «طبيعي» جلوه کند.
مساله حتي ابعادي طنزآميز پيدا مي کند هنگامي که مثلاً ترس از مرگ باعث وحشت از زندگي مي شود و به اين ترتيب عملاً همه چيز بيرون از تجربه واقعي قرار مي گيرد و «شجاعت بودن» و رويارويي با موقعيت مرزي و مهمتر از همه «فناپذيري آدمي» به فراموشي سپرده مي شود و به جاي تجربه زيستني واقعي، نوع زيستن مکانيکي صورت مي پذيرد که البته اين کار به مدد لجستيک عظيمي شکل مي گيرد که در پشت سازوکارهاي ساختار موجود قرار گرفته تا هر چيزي را چاره جويي کند و في الفور نسخه هاي شفابخش را براي «بيماراني» که سبک موجود را نمي پذيرند فراهم کند و همچنان که گفته شد از موارد آن همانا برنامه ريزي «آنکادر» شده يي است که زندگي کردن را به صورت چارت معين و آيين نامه مشخص به اقشار متوسط شهري ديکته کنند تا بدين سان خودشيفتگي کودکانه آنان را به ضرب روان شناسي «تصوير مثبت» و موارد مهم و خنک اينچنيني از جوامعي که اصلاً هم اخلاقي نيستند، ارضا کنند.
افلاطون در يکي از نوشته هايش مي گويد شعله يي که از سخن ديگري در روان انسان افروخته مي شود آن و تنها آن اهميت دارد. در موقعيت مرزي نيز نوعي گفت وگو شکل مي گيرد و چون موقعيت مرزي حاوي نشانه ها و رمزهايي است که از قضا مهمترين سرفصل هاي هستي هست و خواهد بود گفت وگويي که صورت مي گيرد گفت وگو با نشانه ها است. مرگ نشانه يي است همچنان که رنج، خطا و تصادف نيز نشانه هايي است و «قرباني کردن فرزند» نيز نشانه يي است و گفت وگو با اين نشانه ها است که اصالت دارد. (در بقيه موارد آدمي اداي زندگي را در مي آورد.)
مساله مهم آن است که اين گفت وگو با نشانه ها در تنهايي است که صورت مي گيرد، هرگاه تنهايي را از ميانه برداريم، ارتباط هم از ميانه برداشته مي شود ما هيچ گاه بيش از آنچه در «موقعيت هاي مرزي» خود را تنها حس مي کنيم، تنها نخواهيم بود. علاوه بر آن هر چيزي هرگاه که «فرد» بر آن تامل و درنگ کند و آن را در پرتوي که از ژرفاي وجود براي روشنايي ايجاد کردن برمي خيزد بنگرد مي تواند «نشانه» تلقي شود. بنابراين ذهنيت فرد و تاملات اوست که نشانه ها را آشکار مي کند. در اينجا گويي همه مضامين اصلي انديشه کي يرکگور گردهم مي آيند؛ «فرد»، «ذهنيت»، «عشق»، «شور»، «شوک مرزي». بنابراين مي توان گفت که حتي به عشق است که نشانه خود را آشکار مي کند.
اکنون هرگاه به ابراهيم بازگرديم عشق او به خداوند برخلاف عشق بورژوايي توام با خطر کردن بود. هرچه مخاطره بيشتر، ايمان عظيم تر و هرچه تضمين عيني کمتر شور و عشق بيشتر خواهد بود. بدين سان ما با دو نوع ايمان روبه رو خواهيم بود؛ ايماني که خطر پيشه مي کند و «دل به دريا» مي زند و خود را آماده رويارويي با شوک مرزي قرار مي دهد و اصلاً همان موقعيت مرزي است که برايش اهميت دارد زيرا نشانه ها از آن طريق با او گفت وگو مي کنند و ديگري ايماني بورژوايي است که تمامي تلاشش گريز از موقعيت مرزي است (و منجمله به مدد روان شناسي هاي آرامش ذهن و روان.)
به نظر کي يرکگور فرد حقيقي در خطر دائمي در دل به دريازدگي هميشگي به سر مي برد. در واقع او روي درياي توفاني و پرتلاطمي قرار دارد که نه دليلي در کار است و نه اساساً توجيهي (مانند قرباني کردن اسماعيل توسط ابراهيم) اما به تعبير کي يرکگور «خوش دل به دريازدني» در پيش رو است و نکته جالبي را که اضافه مي کند آنکه همين «خوش دل به دريا زدن» است که دليل نشاط و ناميرندگي روان است يعني سرزندگي روان در خطرناک ايمان داشتن است آنگاه که خطر را شناختيم و روياروي آن قرار گرفتيم دگرگون خواهيم شد (در اينجا با نيچه قرابتي زياد پيدا مي کند). بنابراين آنچه تاکيد مي شود همان چيزهايي است که تنها در رودررو شدن با موقعيت مرزي و منجمله مرگ و کشتن فرزند... اهميت پيدا مي کند مانند «تنهايي»، «خود»، «آزادي اراده» و «معناي مرگ» و «درک زندگي»؛ باقي چيزها به زندگي ارتباطي ندارد.
پي نوشت ها؛
1 - فلسفه کي ير کگور، سوزان لي آندرسن، ترجمه خشايار ديهيمي |