سخنم را بيشتر درباره حقيقت استوار كردم. به واقع قصد دارم گزارش نسبتاً مستقيمي از مسئله حقيقت آنگونه كه فوكو انديشيده است عرضه دارم.
دهه 70 در تفكر فوكو دهه خاصي بود. زيرا اصلاح تبارشناسي را در اين دهه وارد فلسفه مي كند. ورود اصطلاح تبارشناسي در زبان فوكو به يك معنا نشانه زبان نيچه است. او با اين اصطلاح از وجهي، تفكر خود را از تفكر رايج زمانه يعني فنومنولوژي غالب (پديدارشناسي) و هرمنوتيك (تفكر هايدگر) جدا مي كند. در واقع نظر او به رابطه ميان دانش و قدرت معطوف مي شود.
تبارشناسي در واقع بيان هرگونه رابطه در جامعه است. بيان اين است كه همه رابطه ها در جامعه، استراتژيك و معطوف به قدرت است.
از بخشي، تبارشناسي آشكاركردن شأن تاريخي تفكر و مناسبت تفكر با زمان و مكان است. در واقع، نقد هرگونه الزامي فراتر از تاريخ است. مختصر آنكه در تبارشناسي فوكو به تفسيري از قدرت و دانش و حقيقت دست پيدا مي كنيم.
فوكو در مصاحبه اي كه در 29 ماه مه، سال 1984 يعني كمي قبل از فوتش انجام داد، چنين گفت:" از نظر من هايدگر هميشه انديشمند مهمي بوده است. در سال هاي 1951 يا 52 خواندن آثار هايدگر را آغاز كردم و در سال هاي 52 يا 53 به مطالعه آثار نيچه پرداختم. هنوز هم يادداشت هايم بر نوشته هاي هايدگر را در اختيار دارم. سير و سلوك فلسفي من سخت از انديشه هايدگر تأثير گرفته است. اما بايد اعتراف كنم نيچه تأثير عميق تري بر من گذاشته است. اگر با انديشه هاي هايدگر آشنا نشده بودم، موفق به مطالعه آثار نيچه نمي شدم."
گفتم كه با تولد اصطلاح تبارشناسي، نيچه در تفكر فوكو حضور پيدا مي كند. اين سوق و التفات به جانب نيچه در اين نقل قول ملاحظه مي شود. در اين نقل قول آمده است كه:
"حقيقت، نه پاداش جان هاي آزاده و نه امتياز كساني است كه موفق به رهايي خود شده اند. حقيقت به اين جهان تعلق دارد. و فقط به يُمن شكل هاي گوناگون الزام و اجبار توليد مي شود. حقيقت، توليد مي شود.
حقيقت باعث پيدايش اثرات عادي قدرت است. هر جامعه اي، رژيم ويژه خود را از حقيقت دارد. يعني نوع گفتمان و ديسكورسي كه در مقام حقيقت پذيرفته مي شود و عمل مي كند. (موثر است) حقيقت نيز مانند سربرگ توليد مي شود"
التفات مي كنيد، حقيقتي كه توليد مي شود به وجه بسيار بارزي جداشدن از تفكر هايدگر است. در تفكر هايدگر، تفكر توليد شدني نيست. نزد همه اقوام شرقي و يونانيان باستان، حقيقت نوعي انكشاف بوده است. هايدگر توجه ما را به نقشي كه يوناني ها براي حقيقت به كار مي بردند معطوف مي دارد: نامستوري و ناپوشيدگي. يونانيان در واقع اين امر را نبود حجاب، انكشاف حجاب و مرتفع شدن حجاب مي دانند. يعني وقتي كه چيزي به عرصه ناپوشيدگي و نامستوري مي آيد.
از كجا به عرصه ناپوشيدگي و نامستوري مي آيد؟ از پوشيدگي و مستوري. بنابراين بايد در حقيقت مستوري تأمل كرد. هايدگر در رساله "شواهد اثر هنري"، براي پوشيدگي دو معنا ذكر مي كند كه از آن به پوشيدگي مضاعف ياد مي كند. كه حقيقت؛ برآمدن از اين پوشيدگي مضاعف است. در نقدهاي انگليسي يك بخش از اين پوشيدگي را به انطباق تعبير مي كنند.
به بيان ديگر، حقيقت كه پوشيدگي ناپوشيدگي است، حقيقت وجود است. اينكه خود وجود و هستي چيست، هايدگر درباره آن بحثي نمي كند.
همه سخن هايدگر در مورد حقيقت، ناپوشيدگي و نامستوري است. آنچه كه در اين ناپوشيدگي به ظهور مي رسد، خود هستي است. خود هستي است كه ظهور كرده و به عرصه ناپوشيدگي مي آيد و با همين ظهور خودش مختفي مي شود و در پرده خفا مي رود. يعني آن حجابي كه هستي را مختفي كرده، خود ظهور هستي است.
اين معنا در معارف اسلامي- عرفاني ما هم ديده مي شود: "منزه است او كه وجه او هيچ حجابي ندارد مگر ظهورش." يعني ظهور او در عرصه روشني و پديد آمدن اشياء، خود موجب خفاءش مي شود.
اين پوشيدگيی است كه هايدگر مي گويد. از اين معنا است كه ناپوشيدگي حاصل مي شود. به بيان ديگر هايدگر سخن از يك كشمكش، تنازع و ستيزي مي كند كه از آن به ستيزه اساسي و بنیادين ميان ظهور و خفاء ياد مي شود. ميان مستوري و نامستوري. اين نزاع و كشمكش در ذات حقيقت خانه دارد.
بنابراين تحقق حقيقت يعني تحقق ستيز و كشمكش ميان ظهور و خفاء كه به ظهور و خفاء خود هستي باز مي گردد.
التفات داريد كه در اين تلقي، خود هستي است كه به ظهور مي رسد و شأن آدمي در اين ظهور، فرا مي دهد.
آدمي دازاين است. معناي دازاين اين است كه به يك معنا، آدمي در كار نيست. همه چيز زاين (هستي) است. از ساحت «دا» در «زاين» كه هستي است، تعبير به آدمي مي شود. پس آدمي به آن معنا كه فاعل مختار و سوژه باشد، نيست.
روشنگاه هستي، آدمي است كه خودِ هستي است. يعني آدمي زاين است. منتهاي دا، زاين است. عرصه روشني، گشايشگاه و فتوح در تعبير هايدگر، آدمي است.
پس آدمي در مقام فاعل و سوژه نيست. نسبت آدمي با هستي به تعبيري كه در معارف ما هم آمده است، نسبت قابلي است نه نسبت فاعلي. يعني قوامِ حقيقتِ وجود به آدمي نيست، بلکه به خود هستي است.
آدمي، آن عرصه گشوده و روشنگاه هستي است. اينجا آدمي فاعليتي در ظهور حقيقت ندارد. همه هستي است كه در ظهور است و به نداي هستي گوش مي دهد. و به يك معنا نداي اوست. چون اين آوا، آواي بي آوا است.
اين آواي بي آواي هستي است كه آدمي گوش مي كند. در خاموش مطلق، در قبول مطلق، در عدميت مطلق و آنجاست كه آئينه هستي مي شود.
اين تلقي از حقيقت كه با تلقي معارف ما از حقيقت تطابق كامل دارد، اكنون به توليدِ حقيقت مبدل مي شود. يعني منِ انسان به عنوان فاعل مختار، خودم حقيقت را توليد كنم. اينجا ما در آستانه ورود به تفكر نيچه قرار داريم. و سپس تفكر فوكو.
حقيقت چگونه توليد مي شود؟ نيچه در پاسخ به اين پرسش كه اين جهان در نهايت از چه چيز نشأت مي گيرد؛ خواست قدرت و اراده معطوف به قدرت را مطرح مي كند. نكته اصلي اين است كه براي نيچه خواست قدرت، شأن مابعدالطبيعي و آنتولوژيك دارد. او مي گويد اين جهان خواست قدرت است و شما نيز خواست قدرتيد.
به بيان ديگر، اگر اندكي به شوپنهاور التفات كنيم، درمی يابيم كه براي او همه چيز مظهر حيات بوده و حيات شأن آنتولوژيك و تكويني دارد. هر چه كه هست حيات است. براي نيچه اين حيات، اراده معطوف به قدرت است. پس اراده معطوف به قدرت شأن هستي شناسي دارد.
بشر كامل نيچه، عهده دار تلقي مفهوم درك هستي به عنوان اراده معطوف به قدرت است. يكي از كساني كه هستي را به عنوان اراده معطوف به قدرت دريافت و مناسبات قدرت را در همه شئون تاريخ و علوم و هنرو جامعه بررسي كرد، فوكو است. پس يكي از مصاديق سوپر من نيچه، فوكو است.
مطابق اين تعريف، هر چه كه هست، خواست قدرت است. هيچ چيز در عالم به هيچ جا سوق پيدا نمي كند مگر به واسطه قدرت و مگر در طلب قدرت.
همه موجودات و پديدارها اعم از آب و باد و خاك و آتش، متوجه به قدرت اند. نزد نيچه، قدرت، وجه سياسي و فردي ندارد، بلكه وجه آنتولوژيك و متافيزيكي دارد. علم هم در جهت قدرت است. علم آن چنان كه مي پندارد بيان بي طرفي از واقعيت نيست. بلكه صرفاً تفسيري از تفسيرهاي ممكن در جهت خواست قدرت و گسترش حيات است. ما براي بقاء و گسترش حيات خودمان به چنين تفسيرهايي نياز داشتيم.
پس آن را توليد كرده، پديد آورديم. و اِلاّ از نظر او حقيقتي و عينيتي در كار نيست. فقط لايه هاي مختلف تفسير وجود دارد.
به بيان نيچه، حقيقت، گونه اي خطاست كه بدون آن نوعي خاص از موجود زنده يعني انسان توان ادامه زيست نخواهد داشت. بنابراين اگر بنيان علوم بر قانون عليت است و اگر بنياد تفكر بيشتر فلسفه ها بر منطق است؛ به نظر نيچه، اينها فقط افسانه هاي سودمندي اند كه ما براي ادامه حيات و گسترش حيات آنها را توليد مي كنيم. از اين رو مي گويد از نظر ما نادرستي يك حكم به هيچ وجه موجب رد آن نمي شود. بايد ديد آن حكم تا كجا پيش برنده و نگهدارنده زندگي و هستي ما است. ردِ حكم هاي نادرست، نفي زندگي است. دروغ را شرط زندگي شمردن، بي گمان ايستادن در برابر احساس هاي ارزشي رايج به طرزي خطرناك است و فلسفه اي كه چنين خطري مي كند تنها از اين راه است كه خود را در فراسوي نيك و بد قرار مي دهد.
مجموعه اين تفكرات و به خصوص نيچه است كه مورد التفات فوكو قرار مي گيرد و اكنون فوكو آنها را در حوزه علوم طبيعي، پزشكي، روان پزشكي، ادبيات، هنر و علوم اجتماعي اعمال مي كند. اين است كه به تبعيت از نيچه مي گويد:
حقيقت، صرفاً گفتمان هايي است كه موميایي شده اند. او مانند نيچه، عينيتِ (اُبژكتيويته) حقيقت را نفي كرده، كليتِ عقل را زير سؤال مي برد. او در واقع تعبيرهاي رايج از عقل و غير عقل و معيارهاي متعارف تشخيص درست از نادرست را تابعي از توابع قدرت مي داند.
او معقتد است كه با توليد حقيقت، ما بر خود و ديگران حكومت مي كنيم.
با تفكر فوكو در حقيقت، تلقي جديدي از مفاهیم عقلي و غير عقلي بدست مي آيد. او معتقد است كه در پرتو اين تلقي به مفهومي جديد از جنون رسيده ايم.
هدف تبارشناسي فوكو آشكار كردن اين است كه ما چگونه با توليدِ حقيقت بر خود و ديگران حكومت مي كنيم. فوكو با تمركز بر علوم انساني، دست به تحليل رابطه ميان قدرت و حقيقت زد. او به اين نتيجه رسيد كه نظام قدرت هم شرط توليد حقيقت درباره انسان و هم پيامد آن است.
ملاحظه مي كنيد كه تلقي جديدي از حقيقت ظهور مي كند كه با تلقي ما از حقيقت در معارفمان تناسب نداشته بلکه اين تلقي با سوپرمن نيچه سازگاري دارد.
در واقع همه اين سخنان مبشر اين است كه انسان جديدي ظهور كرده كه به تعبير نيچه سوپرمن است.