باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 31 مرداد 1387 كاربران برخط 138 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
غرب و بیداری اسلامى(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: محمد‌ علي - تسخيري

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از نشریه انديشه تقريب، شماره 1

 
 

ديدگاه انتقادى:

اينك، پس از بررسى گذراى محتواى مباحث ياد شده، شايسته است اين نكات را مطرح سازيم:

 

نكته ى نخست:

پيش از هرچيز، برخود لازم مى بينيم از شجاعت و شهامت نويسنده ى اين كتاب در اعتراف به برخى حقايق تلخ از نظر غربى ها ياد كنيم، حقايقى چون:

الف) پذيرش اين حقيقت كه اسلام را نمى توان از طريق پيروزى هاى نظامى و از اين قبيل، آن گونه كه نازيسم و سوسياليسم و امثال آن ها به زانو درآمدند، به شكست كشانيد.

ب) اين كه نمى توان ايدئولوژى را از زندگى اجتماعى جدا ساخت، چرا كه مسئله اجتماعى - هرچند به صورت ناخودآگاه - بايد بر پايه هاى فلسفى استوار گردد و در غير اين صورت بى هدف و بدون توجيه خواهد ماند.

ج) غرب به ارزش هاى ادعايى خود از جمله دموكراسى و حقوق بشر در صورتى كه به منافع آن خدمت نكنند، چندان توجهى نمى كند.

د) لائيسم حتى اگر از مسيحيت يا يهوديت الهام گرفته باشد، با نظام دينى، سازگارى ندارد.

ه) كسانى كه به ديدگاه هاى اسلام، نگاهى سطحى دارند خود سطحى نگر هستند.

و) به مسخره گرفتن عقيده ى هانتينگتون آن جا كه اظهار مى كند اسلام با برابرى ميانه اى ندارد.

ز) جداسازى ايمان اسلام به حقوق بشر از عمل مسلمانان در اين زمينه.

ح) اعتراف به اين كه لائيسم بر جهان اسلام تحميل شده است.

ط) اين كه غرب با انگيزه هاى اخلاقى منحطى چون حسادت و كينه توزى برخورد كرده و مى كند.

 

نكته ى دوم:

اين نويسنده، بر اين گمان است كه مسئله يا داراى مواضع مبتنى بر ارزش هاى اسلامى است كه در اين صورت امكان سازشى وجود ندارد و يا مبتنى بر مواضع مصلحت آميزى است كه براين اساس مى توان به راه حل هاى ميانه، دست يافت. اما بايد خاطرنشان كرد كه در حقيقت:

1- اسلام، مصلحت هماهنگ با اهداف خود را نيز ارزش تلقى مى كند و اى بسا اين ارزش را بر بسيارى از احكام خود مقدّم شمرده است.

2- اسلام داراى عناصر انعطاف پذير فراوانى است كه براى امت امكان و توانايى همسويى و همگامى با تغييرات زمانى و مكانى و نيز خروج از بن بست ها را فراهم مى سازد؛ از جمله مى توان به مراتب متفاوت احكام اوليه، احكام ثانويه (اضطرارى) و احكام حكومتى اشاره كرد كه هر يك ويژگى ها و گستره هاى معيّن از جمله منطقه ى آزادى دارند كه به حاكم اسلامى اجازه مى دهد آن را آن گونه كه وضعيت ايجاب مى كند، پرسازد.

با اين حال ما نمى توانيم رفتار وحشيانه ى غرب را (كه فوكوياما آن را نهايت تكامل تاريخى قلمداد مى كند)، اصل قرار دهيم و از اسلام بخواهيم براى تحقق همزيستى، همواره خود را با آن هماهنگ سازد و مثلاً از فلسطينى ها خواسته شود كه از سرزمين و كرامت خود و حتى از حق مقاومت در برابر اشغالگران براى تحقق صلح و همزيستى، در گذرند.

اين شيوه را ما در ميان نويسندگان غربى و پيروان آن ها شاهد هستيم؛ آن ها غرب را معيار و ملاك پيشرفت و مدرنيسم قرار مى دهند و برآنند كه چنانچه جهان اسلام خواهان پيشرفت باشد بايد خود را با غرب هماهنگ سازد.

راه روشن و درست آن است كه ابتدا خيرخواهان آينده ى بشريت، رفتارهاى برتر را مورد ارزيابى قرار دهند و سپس از كسانى كه به آن ها تمكين ندارند بخواهند تا حق را پذيرا شوند؛ اين روشى انسانى است كه منطق هم آن را اقتضا مى كند و قرآن نيز در عرصه هاى اصلاح، مورد تأييد قرار مى دهد.

 

نكته ى سوم:

چنانچه تحليل ها، راه حل ها و اظهارات سردمداران غرب را طى زمان و در سطوح مختلف پى گيرى كنيم متوجه مى شويم كه فكر و ذكر و نگرانى عمده ى غرب، ارائه ى اسلام به منزله ى جايگزين تمدنى ويژه با جنبه هاى ارزشى است كه درعين حال، ناهمسو با ارزش هاى غربى به شمار مى آيد و داراى عنصر بقا و رشد مداوم و حفظ خود و منع ديگران از استثمار نيز هست، كه نتيجه ى آن هم سقوط الگوى غربى و فروپاشى برترى تمدنى انسان مسيحى اروپايى سفيدپوست است. اين انديشه و نگرانى، همواره در سخنان سياستمدارانى چون چرچيل، دوگل، برلسكونى (نخست وزير ايتاليا)، جرج بوش و امثال آن ها و در سخنان تاريخ نگارانى چون توين بى، و فيلسوفانى چون ويليام جيمز و نويسندگانى همچون هانتينگتون و فوكوياما و برايان و ديگران انعكاس يافته است.

در اين گستره، به موارد بسيارى مى توان برخورد كرد، از جمله:

- اظهارات «ريچارد نيكسون» رئيس جمهور اسبق آمريكا در توصيف ايران با عنوان «جزيره ى ثبات».

- سخنان «برلسكونى» نخست وزير ايتاليا كه تمدن مسيحيت را بر تمدن اسلام، ترجيح داده بود.

- اظهارات دادستان كل آمريكا در زمان جورج دبليو بوش كه در كمال وقاحت، به مقايسه ى ميان خداى مسيحيت مى پردازد؛ بدين سان كه خداى مسيحيت خود را قربانى و فداى بشريت مى كند، و خداى اسلام، كه از بشريت مى خواهد فرزندان خود را به عنوان قربانى، به بارگاهش تقديم كنند.

- هراس برخى كشورهاى غربى همچون فرانسه از بازگشت به حجاب به مثابه ى سمبل خيزش اسلامى.

- اظهارات جورج بوش كه خود به ابتذال آن ها پى برد و ديگر تكرارش نكرد مبنى بر اين كه جنگ عليه تروريسم را جنگ صليبى تلقى مى كند.

- اظهارات پياپى در اين خصوص كه اسلام غول خوابيده اى در خاور ميانه است و بايد مراقب بيدار شدنش بود. (از جمله در مطالبى كه در وصيتنامه ژنرال دوگل آمده، يا در يادداشت هاى روزنامه هاى اروپايى از جمله تايمز لندن در شماره ى مورخ 29/4/1987، چاپ شده است.)

- آنچه ريچارد پرل مشاور پنتاگون - كه روزنامه ديلى تلگراف او را انديشمند دينى توصيف كرده است - و ديويد فرام نويسنده ى سخنرانى هاى جورج بوش در كتاب مشترك خود: «دلايل پيروزى در جنگ عليه تروريسم» نوشته اند، حاكى از اين كه بنيادگرايى اسلامى، بزرگترين پشتيبان تروريسم است و بايد آن را هدف قرار داد.

- از مطالعات و بررسى هاى غربى چنين برمى آيد كه عده اى به تشويق جدّى كسانى كه آن را پيشگامان مدرنيسم و طرفداران غرب مى نامند، مى پردازند؛ از جمله اين بررسى ها، مطالعات «بنياد پژوهش هاى نظرى راند» در آمريكاست كه در پى حذف بنيادگران و سنت گرايان مخالف ارزش هاى غربى است. (به نقل از شماره ى 971 روزنامه اماراتى الخليج).

هم از اين انديشه بود كه با قدرت يابى و تشديد در دهه ى هشتاد و اوايل دهه ى نود قرن گذشته، ايده ى استراتژى جديد آمريكا در سال 1997، شكل گرفت و حتى مى توان گفت براساس همين انديشه و نگرانى ها بود كه اقدامات بزرگ و عمده ى غرب طى قرن هاى اخير - اگر نگوييم از مدت هاى مديد بدين سو - رقم خورد و هم از پرتو همين انديشه ها و نگرانى ها بود كه جهانى شدن كه در واقع به مفهوم غربى شدن يا آمريكايى شدن روابط سياسى، فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى، و متكى بر جريان طبيعى جهانى از كثرت به سوى وحدت در عرصه هاى مختلف است مطرح گرديد.

همين انديشه و نگرانى - كه نويسنده ى مورد نظر، شيرين هانتر، از آن ها به حسادت ياد مى كند - غرب را بر آن داشت انواع گوناگون عقب ماندگى، تفرقه و پراكندگى و لائيسم را بر جهان اسلام تحميل كند.

عقب ماندگى، رهاورد غرب براى اين جهان (جهان اسلام) است و تفاوتى هم نمى كند كه در عرصه هاى علمى، اقتصادى، نظامى، فرهنگى يا اجتماعى باشد. روشن است كه غرب براى اثبات ادعاهاى متمدن سازى انسانى، تنها اجازه ى پيشرفت اندكى به ديگران مى دهد.

البته در اين جا در پى توجيه كوتاهى مسلمانان در اين عرصه نيستيم، اما آنچه مسلّم است غرب، براى عقب نگاه داشتن جهان اسلام و تعميق فاصله ى ميان غرب و جهان اسلام به شيوه هاى گوناگون سعى و تلاش وافر داشته است.

درباره ى تفرقه و پراكندگى نيز بايد گفت غرب مهم ترين نقش را در ايجاد آن، به طور مستقيم يا از راه كسانى كه تحت تأثير انديشه هاى غربى قرار داشته و دارند، ايفا كرده است. از نوشته هاى نويسنده ى مورد نظر ميزان نگرانى از وحدت جهان اسلام هويداست؛ به طورى كه در پايان كتاب خود مقرر مى دارد كه وحدت اسلامى و وجود اتحاد اسلامى، امرى دور از دسترس در آينده و صرفاً پيدايش احساس اسلام جهان شمول است، اما پيدايى فراخوان هاى اوليه ى سازمان هاى سراسرى جهان اسلام در نيمه ى دوم قرن گذشته، همه ى محاسبات غرب را به هم ريخت؛ به گونه اى كه نقشه هاى بسيارى طرح نمودند. از جمله در پى تهى كردن آن از محتواى اصلى و بسنده كردن به شكل ظاهرى و عاطفى براى اشباع نياز شديد مسلمانان و گرايش نيرومند و مقاومت ناپذير آنان به وحدت اسلامى، برآمدند. اين تفرقه اندازى، اشكال متنوعى به خود مى گيرد: گاه براساس قومى و گاه بر پايه ى جغرافيايى و گاهى ديگر بر مبناى زبانى و برخى اوقات براساس گرايش ها و گاه نيز بر پايه ى سطح زندگى و مانند آن. شيرين هانتر بى آن كه سخنى از نقشى كه غرب در از ميان برداشتن امپراتورى عثمانى و نيز گسترش انديشه هاى تنگ نظرانه ى ناسيوناليستى و ايجاد اختلاف ميان رژيم هاى دست ساخته و امثال آن به ميان آورد، معتقد است گسيختن بافت اجتماعى جهان اسلام خود يكى از عوامل خيزش اسلامى و فراخوان بازگشت به اسلام به شمار مى رود.

در باره ى لائيسم نيز بايد گفت درد بى درمانى است كه جهان اسلامى ما گرفتار آن گشته و طى مدت مديدى، بر بخش اعظم اين جهان، چيره گرديده است؛ غرب به اشكال مختلف، انديشه لائيسم (جدايى دين از سياست) را تشويق و ترغيب كرده است؛ به طورى كه نويسنده خود اذعان دارد كه طى سال هاى 1970- 1920 اين انديشه، در واقع بر جهان اسلام تحميل شد، هرچند نتوانست به اهداف خود دست يابد. همين عدم توانايى در تحقق اهداف نيز طبيعى بوده زيرا جهان اسلام هرچند از اسلام و احكام آن فاصله گرفته باشد همچنان در عمق وجود، عواطف و احساسات خود، اسلامى باقى مانده است. به اين حقيقت، يك حقيقت ديگر بايد افزود؛ يعنى اين كه اسلام دين زندگى است و نمى توان آن را از جنبه هاى فرهنگى، اجتماعى و سياسى، جدا ساخت. (حقيقتى كه نويسندگان غربى و حتى سياستمداران، همواره سعى در انكار آن داشته و در سخنان "كالين پاول" وزير خارجه آمريكا به تاريخ 14 نوامبر 2003 ميلادى نيز ديده مى شود. ضمن آن كه طرفداران جدايى دين از سياست در جهان اسلامى ما نيز بر آن تأكيد مى كنند و حتى جنبه ى فلسفى هم بدان مى بخشند و نويسنده كتاب مورد نظر يعنى شيرين هانتر نيز سعى دارد آن را راه حل سحرآميز كارزار غرب و جهان اسلام قرار دهد و بر آن است كه همه ى كوشش ها و تلاش ها بايد به منظور سكولاريزاسيون جامعه اسلامى باشد. به گمان او در كتاب و سنت، نظام سياسى اسلامى، چندان شكل مشخصى ندارد و جامعه ى اسلامى، لائيسم را مى پذيرد و در اين صورت كارزار با غرب، جنبه ى گريزناپذيرى نخواهد داشت و اين كه نظريه ى جامع و همه جانبه اى در مورد روابط بين المللى در اسلام وجود ندارد و اصل جهاد نيز با اصل نفى اجبار و اكراه در دين منافات دارد و مسلمانان بايد از جهان گرايى اسلام، دست بردارند و حركت احياى اسلامى كه لائيسم را نفى مى كند بايد از سوى مسلمانان نفى شود، زيرا خود باعث كارزار ميان تمدن هاست و بر جهان اسلام است كه ارزش هاى خود را با مصالح خود، هماهنگ و همسو سازد و ديگر اين كه مسئله ى جدايى دين از سياست حقيقتى است كه انقلاب اسلامى در ايران نيز با آن مواجه گشته و نتوانسته بر آن فايق آيد. از طرفى انديشه ى اصلاح گرايانه ى نسبى مربوط به برخى از نوانديشان به معناى آن است كه اسلام اصلاح و البته لائيسم پذير است. آنان همسويى و همنوايى اسلام و غرب را از طريق تحقق لائيسم در بزرگترين جامعه ى اسلامى تلقى كرده اند). چنانچه اين دو حقيقت پيش گفته، يعنى اسلامى بودن عمق وجود جهان اسلام از يك سو، و عدم جدايى اسلام از زندگى از سوى ديگر را به يك ديگر پيوند دهيم آشكارا بطلان همه ى تلاش هاى مربوط به جدايى دين از سياست در جهان اسلام را نتيجه خواهيم گرفت.

اى كاش اين گونه نوانديشان سخن خود را مبنى بر اين كه نظام دينى به هر حال با لائيسم كنار نخواهد آمد جدى تر گرفته و از آن جا سخنان ما را درك مى كردند؛ مگر اين كه ويژگى و صفت نظام را از اسلام سلب كنيم و آن را صرفاً آموزه هاى اخلاقى سطحى تلقى كنيم كه اين امر نيز امكان پذير نيست.

اسلام در مورد هريك از رفتارهاى انسانى، ديدگاه ويژه اى دارد و كسانى كه با اسلام آشنايى دارند مى دانند كه بنا به فرموده ى امام جعفر صادق(ع)، در مورد هر اتفاق و واقعه اى، حكم خداوندى در كتاب خدا و سنت او وارد شده است.(16) و تا زمانى كه انسان پاى بند احكام اسلام نباشد نمى تواند او را مسلمان قلمداد كرد: «فلا وربّك لايؤمنون حتّى يحكّموك فيما شجر بينهم ثمّ لا يجدوا في أنفسهم حرجاً ممّا قضيتَ ويُسلّموا تسليما» (نساء: 65) «اما چنين نيست، به پروردگارت قسم كه ايمان نمى آورند مگر آن كه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه ى اختلاف است داور گردانند سپس از حكمى كه كرده اى در دل هايشان احساس ناراحتى و ترديد نكنند و كاملاً سر تسليم فرود آورند.»

 

نكته ى چهارم:

خيزش اسلامى، اساساً واكنشى بر عناصر سه گانه ى پيش گفته يعنى: عقب ماندگى، تفرقه و لائيسم و براى تحقق بازگشت به اسلام با تمام اقتضاآت آن، مطرح گشته است. اسلام دين پيشرفت است و به همه ى انواع دانش فرا مى خواند و از امت اسلام مى خواهد كه همه ى عناصر قدرت را در خود تحقق بخشد و همه تلاش و كوشش خود را براى بهترين امت بودن، به كار گيرد و پيشگام مردمان جهان باشد. عقب ماندگى، حالتى مطلقاً غيرطبيعى تلقى مى گردد.

اسلام دين وحدت است و برنامه ريزى اسلامى براى وحدت نيز كاملاً روشن است، قانون يكى است، رهبر يكى است، عواطف و احساسات و شعارها و عبادت ها، يكى است ثروت هاى امت نيز در مالكيت تمامى امت قرار دارد؛ حقوق مسلمانان نيز جملگى برابر و حتى همه ى آنان در برخى انواع مالكيت، اشتراك دارند و از نظر معيشتى نيز برابرى و تأمين اجتماعى، شامل همه ى مسلمانان مى گردد و مسلمانان همگى در برابر مجموعه ى امت و حد و مرزهاى آن داراى مسئوليت مشتركى هستند.

ولى اوضاع كنونى و توجيهاتى كه براى آن مى گردد همگى استثناهايى است كه همگان بايد به منظور حذف نهايى آن ها، و بازگشت به واقعيت اسلام، بكوشند؛ حتى يك عالم يا شخص صرفاً مطلع از حقيقت اسلام را سراغ نداريم كه درباره ى اين حقيقت كاملاً روشن، ترديد روا دارد.

اسلام - همچنانكه گفتيم - دين زندگى است و امكان ندارد كه با لائيسم - با هر تعريفى از آن يا هر صفت مثبت يا منفى كه بدان متصف شود - همسويى داشته باشد؛ اما اين كه به تجربه هاى موجود، استناد گردد، تنها فريبى بيش نيست، زيرا اين تجربه ها به جهان اسلام تحميل شده و با حقيقت اسلام، منافات دارند.

اى بسا بتوان با شيرين هانتر در برخى جمله ها و عبارت ها، هم عقيده بود و بر عنصر «برترى» انگشت گذارد و آن را رمز درگيرى و كارزار آن دانست، اما در عين حال آنچه بايد بر آن تأكيد شود اين است كه گرايش به برترى، عاملى طبيعى است كه چنانچه روند رقابتى و سازنده به خود گيرد، در راستاى پيشرفت و تكامل زندگى بشريت در همه ى عرصه ها قرار خواهد گرفت. البته در صورتى كه جنبه ى منفى به خود گيرد و از عامل حذف سلطه گرانه و زورمندانه و محو ديگران بهره گيرد، همچون ساير عوامل طبيعى، منجر به ويرانى و ستمگرى مى گردد. چيزى كه امروزه در جهانى شدن و برخورد غرب با مسلمانان، شاهد آن هستيم.

بنابراين، خيزش اسلامى به برترى تمدن اسلامى فرامى خواند و اين فراخوانى نبايد حساسيت ديگران را - در صورتى كه خود را داراى روحيه ى رقابت پذير مى دانند و همين روحيه نيز بايد همه جا گسترش يابد - برانگيزاند.

در باره ى عوامل اين خيزش نيز ما انتظار نداريم كه نويسنده، پرده از عوامل حقيقى بردارد؛ او چون نمى تواند چنين كند از عوامل جانبى و فرعى ياد مى كند و در برخوردى سطحى نگرانه، انديشه ى حسادت و دگرگونى روابط و امثال آن را مطرح مى سازد. اين عوامل - در پرتو بررسى هاى ميدانى - از اين قرارند:

يكم: انرژى و امكانات پايان ناپذير و درونى اسلام، به مسلمانان انگيزه هاى دگرگونى مى بخشد و بر حفظ هويت تمدنى خويش انگشت مى گذارد و از آن مهم تر، آنان را همواره به حفظ برترى يا بازيابى اين برترى، رهنمون مى سازد. پيش از اين اشاره كرديم كه همه ى شيوه هاى ذوب و استحاله، داراى پيامدهاى موقتى و گذرا خواهند بود، زيرا اسلام طبيعتاً به وحدت فرا مى خواند و لائيسم را نفى مى كند. نويسنده (شيرين هانتر) در اشاره به اين عامل، دچار ترديد است، گاه آن را مطرح مى سازد و بدان اعتراف مى كند و گاهى نيز سعى دارد از اهميت آن بكاهد.

دوم: تشديد يورش اروپا به جهان اسلام به طورى كه غرب بر ثروت هاى جهان اسلام انگشت گذارد و بخش اعظم كشورهاى اسلامى را به استعمار كشاند و هويت فرهنگى مسلمانان را مورد تجاوز قرار داد و حتى بر بنيادهاى عقيدتى و اخلاقى اسلام و مسلمانان يورش برد و به گسترش رذايل اخلاقى همت گماشت و بافت اجتماعى جامعه ى مسلمانان را از طريق مزدوران حقيقى يا فرهنگى خود، دچار از هم گسيختگى كرد و رژيم غاصب صهيونيستى را در قلب جهان اسلام، قرارداد، ترديدى نيست كه حملاتى از اين دست، با واكنش ها و عكس العمل هاى نيرومندى از سوى امتى كه اسلام - به رغم همه ى كوشش هاى سركوب و قلع و قمع - همچنان در آن زنده و پوياست، رو به رو گردد.

ما به دليل روشنى ابعاد اين عامل، و روشنى اين حقيقت كه اشغال سرزمين، انواع مقاومت ها را در پى خواهد داشت، در پى به درازا كشاندن سخن در اين باره نيستيم؛ خود غرب نيز حتماً با درك اين نكته و وقوف به اين حقيقت، سعى كرد امتيازهايى دهد و با اعطاى استقلال صورى به برخى مناطق اسلامى، اين اقدام خود را جبران سازد، اما اين كار نيز فرصتى براى رشد وسيع و گسترده ى خيزش اسلامى فراهم آورد و باعث شد در دهه ى شصت، انديشه ى اسلام جهان شمول مطرح گردد و در دهه ى هفتاد و هشتاد نيز به شكل نگران كننده اى از نظر غرب، گستردگى بى سابقه اى پيدا كند.

سوم: ناكامى همه ى راه حل ها و پروژه هاى جايگزين مقاومت و تغيير، زيرا در خود عناصر شكست خويش را همراه داشتند. پروژه ى ملى گرايى تنگ نظرانه به رغم هياهوى بسيار و به رغم اين كه خيلى زود وارد صحنه شد و بسيارى از اهداف غرب را تحقق بخشيد و نشانه هاى زيادى از اسلام در تركيه و جاهاى ديگر را از ميان برداشت، با شكست مواجه شد، زيرا با طبيعت اسلامى كه از مرز قوميت ها و مليت ها فراتر مى رود، همخوانى و هماوايى نداشت.

سوسياليسم نيز ناكام گرديد، زيرا هرچند از شعارهايى هماهنگ با برخى آموزه هاى اسلامى ازجمله عدالت اجتماعى و دفاع از محرومان و دشمنى با استعمار برخودار بود، براساس بنيادهاى الحادى شكل گرفته بود؛ شكل تركيبى آن يعنى سوسياليسم ملى نيز با ناكامى روبه رو گرديد، زيرا چنين تركيبى نيز غيرواقعى و ناهماهنگ با حس اسلامى بود و بيانگر هيچ گونه افزوده ى معرفتى نبود.

در اين جا مايلم به تحليل بسيار متين استادمان شهيد امام محمد باقر صدر(ره) درباره ى اين موضوع اشاره كنم كه فرمود: «امت اسلامى در همان حال كه به كارزار خود عليه عقب ماندگى و گسيختگى خود مى پردازد و سعى در تحرك سياسى و اجتماعى در جهت وضعيت برتر، وجود استوارتر و اقتصاد غنى تر و مرفه ترى براى خود دارد، درپى يك سلسله آزمون و خطا، هيچ راهى جز راه اسلام و پى گيرى خط اسلام در پيشرو نمى يابد... زمانى كه جهان اسلام چشم به زندگى انسان اروپايى دوخت و به جاى ايمان به رسالت اصيل خود و قيمومت آن بر زندگى بشريت، پيشوايى فكرى و رهبرى كاروان تمدن از سوى او را پذيرا شد، نقش خود را در زندگى در همان چارچوب و تقسيم كار سنتى اى قرار داد كه انسان اروپايى جهان را براساس سطح اقتصادى هر كشور و توان توليد آن، به كشورهاى غنى يا پيشرفته اقتصادى و كشورهاى فقير يا عقب مانده ى اقتصادى تقسيم كرد و كشورهاى جهان اسلام را همگى در نوع دوم يعنى كشورهاى عقب مانده قرار داد». ايشان پس از يادآورى اين نكته كه جهان اسلام گمان برده بود راه نجات و برون رفت او از اين چرخه ى معيوب، در دنباله روى از غرب نهفته است؛ از اين رو، آن را در دنباله روى سياسى و اقتصادى دو نظامى جست و جو كرد كه به صورت اقتصاد سوسياليستى يا اقتصادى سرمايه دارى، درآمد كه هر يك از دلايل و توجيه هاى خاص خود برخوردار بودند. وى آن گاه، به انتقاد از كسانى مى پردازد كه در پياده كردن هر طرح و برنامه اى، عامل روانى امت را ناديده مى گيرند: «امت اسلامى به حكم شرايط روانى ساخته و پرداخته عصر استعمار و فاصله گيرى از هر آنچه به آن (يعنى استعمار) مربوط مى شود، ناگزير بايد نهضت نوين خود را بر پايه نظام اجتماعى و شواهد تمدنى مستقل از كشورهاى استعمارگر، پى ريزى نمايد» راه حل پيشنهادى نيز، گزينش ناسيوناليسم به منزله ى فلسفه و پايگاه تمدن خود بود؛ حال آن كه ناسيوناليسم «نه يك فلسفه داراى اصول و نه يك منظومه ى اعتقادى بلكه در حد يك پيوند تاريخى و زبانى است؛ از اين رو، در برخى كشورهاى جهان اسلام شعار «سوسياليسم عربى» سر داده شد تا واقعيت بيگانه ى آن يعنى سوسياليسم تاريخى و فكرى را لاپوشانى كند كه البته هرگز هم موفق نگشت و نتوانست از بروز حساسيت امت جلوگيرى كند؛ چرا كه چارچوب در نظر گرفته شده، ناتوان تر و سست تر از آن بود كه بتواند اين محتواى بيگانه را پنهان سازد... مدعيان سوسياليسم عربى نمى توانند تفاوت هاى اصلى ميان سوسياليسم عربى و سوسياليسم ايرانى و سوسياليسم تركى را از يك ديگر تميز دهند» وى همچنين اظهار مى دارد «به رغم اين كه مدعيان سوسياليسم عربى در ارائه مضمون حقيقى نوينى براى سوسياليسم خود از طريق در نظر گرفتن چارچوبى عربى براى آن، ناكام ماندند». شهيد صدر با اين موضع خود بر همان حقيقتى كه از آن سخن گفتيم، انگشت گذاردند و آن اين كه امت اسلامى به حكم حساسيت هاى ناشى از دوره ى استعمار، نمى تواند بناى نهضت نوين خود را جز بر پايه و بنياد اصيلى كه هيچ پيوندى با كشورهاى استعمارى نداشته باشد، بنا نهد. او درباره ى اسلامى كه با اين پروژه ها رو به رو مى گردد مى گويد: «اين قدرت به رغم هرگونه گسيختگى و ضعف و فتورى كه بر اثر فعاليت هاى استعمارى عليه آن در جهان اسلام، بدان گرفتار آمده همچنان داراى تأثير شگرف در سمت و سودهى به رفتار و ايجاد احساسات و تعيين ديدگاه هاست».(17)

مجدداً به سراغ نويسنده (شيرين هانتر) مى رويم. او گاهى به اين عامل نيز اشاره مى كند. آن جا كه تأكيد دارد لائيسم طى پنجاه سال، پيروزى درخشان و قاطعى را تحقق بخشيد، اما نتوانست همه آرزوهاى را برآورده سازد و پاى بندى به اسلام نزد مسلمانان همچنان به مثابه ى راه حل، مطرح است.

چهارم: پيدايش شخصيت هاى روشنگر بزرگى كه داراى تأثيرهاى متفاوتى در ايجاد اين خيزش يا فراهم آوردن مقدمات و زمينه هاى آن و جهت دهى به آن و اعطاى توان حماسى و فكرى و يا ايجاد اعتماد به نفس و دميدن روح اميد به آينده ى درخشان و مطمئن آن، بودند؛ البته در كنار وعده هاى حتمى الهى در پيروزى موءمنان و مستضعفان بر روى زمين و تحقق عدل و داد سراسرى و ظهور مصلح موعود (عج).

در ميان اين شخصيت ها مى توان از بزرگان بسيارى نام برد؛ از جمله مرحوم سيدجمال الدين اسدآبادى (افغانى) - كه نويسنده سعى كرده در اخلاق وى ترديدهايى روا دارد - و مرحوم محمد عبده - كه درباره ى او نيز ترديد روا داشته و او را عامل گرايش هاى سكولار برخى شاگردانش دانسته است - و مرحوم ميرزاى نايينى، مرحوم كاشف الغطاء، امام خمينى (ره)، مرحوم سيد قطب، شهيد محمدباقر صدر، شهيد استاد مطهرى، مرحوم غزالى، شهيد دكتر بهشتى و بسيارى ديگر.

پنجم: در اين راستا نبايد از نقش حوادث بزرگ و جريان هاى شاخص در شعله ور ساختن لهيب خيزش اسلامى غفلت ورزيدند؛ حوادث و جريان هايى چون:

1- رشد و توسعه ى وسايل ارتباطى و انقلاب اطلاعات و رسانه هاى گروهى ديدارى و شنيدارى.

2- افزايش سطح آموزش اسلامى.

3- تكامل شيوه هاى تبليغ اسلام.

4- فراهم آمدن برخى فضاهاى آزاد در جهان اسلام.

5- تشديد حركت هاى ضد استعمارى.

6- تشكيل نهادهاى بين المللى انسانى مدافع حقوق بشر و فراخوان به تنظيم روابط بين الملل بر پايه هاى انسانى.

7- وقوع برخى حوادث دردآورى چون: به آتش كشيدن مسجدالاقصى يا شكست سال 1967 اعراب از اسراييل.

8- پيروزى انقلاب بزرگ اسلامى در ايران و پيروزى مجاهدان افغانى بر اتحاد شوروى در افغانستان.

9- فروپاشى اتحاد شوروى و رهايى كشورهاى اسلامى (آسياى ميانه).

همچنين ديگر حوادث و جريان هايى كه در گسترش خيزش اسلامى و انتشار مفاهيم و فراخوان هاى آن در نفى عقب ماندگى، پراكندگى و سكولاريسم و نيز بازگشت به اسلامى كه جايگزينى ندارد، نقش بسزايى داشتند.

در اينجا شايسته است يادآور شويم:

غرب هرگز از هيچ كوششى براى ناكام گذاردن خيزش اسلامى، مقابله ى با آن، سرگرم ساختن آن و وارد آوردن انواع تهمت ها از قبيل: عقب ماندگى و ارتجاع، افراط گرايى و بنيادگرايى، خشونت و تروريسم، فعاليت عليه دموكراسى و آزادى و ضربه زدن به حقوق بشر و... فرو گذار نكرد؛ البته در ميان مسلمانان نيز كسانى بوده اند كه در همين راستا، انديشه هاى ارتجاعى را مطرح ساخته و خوراك براى غرب تهيه كرده يا به شيوه هاى افرطى عمل كرده و اى بسا اقدامات تروريستى نيز انجام داده اند و يا در برابر دموكراسى و آزادى، مقاومت هايى به خرج داده و عليه حقوق بشر، اقداماتى به عمل آورده اند، اما كاملاً روشن است كه چنين كسانى هرگز نه تنها نماينده ى جريان كلى اسلام لائيكى نيستند، بلكه رفتار و كردارشان نيز نماينده ى خيزش اسلام و بيانگر روح اسلام و تعاليم آن نيست و خود نويسنده نيز كاملاً به اين امر، اذعان دارد.

 

نكته ى پنجم: تشريح آينده ى خيزش اسلام

تصويرى كه خانم شيرين هانتر ارائه مى كند، تصويرى تيره و همسو با گرايش هاى معمولاً هم جهت با آرزوهاى خود غرب است؛ تصويرى است كه به منظور دور ساختن تأثير اسلام از زندگى و ايجاد تشتّت در مواضع دولت هاى اسلامى به اعتبار اختلاف منافع تنگ نظرانه و تداوم روند سكولاريسم - به رغم اين كه هيچ مشكلى از مشكلات جهان اسلام را حل نكرده و جهان اسلام شديداً خواستار توازن منفى در رويارويى با غرب است - قراردارد. ظاهراً به نظر خانم نويسنده بهتر است جهان اسلام، تسليم اين قدرت گردد و به جايگاه خود در «جهان عقب مانده» (جهان سوم) بسنده كند؛ گويا در عين حال به خود غرب نيز هشدار مى دهد كه مبادا به جهان اسلام اجازه ى پيشرفت و قدرت رقابت دهد، زيرا اين امر، چالش گرى هاى آن يعنى جهان اسلام با غرب و اميد و آرزوهايش را افزايش مى دهد؛ حال آنكه اگر همچنان عقب بماند، امكان كوتاه آمدن آن بيشتر مى گردد!!).

اين نتيجه اى است كه نويسنده در پايان كتاب خود، بدان دست مى يابد؛ حقيقت آن است كه اين ديدگاه ها، نظر و باور نويسندگان به نسبت معتدل، در غرب است. افراطى هاى آنان همچنان انديشه ها و نظرگاه هاى كسانى چون: ويليام جيمز و هانتينگتون در ضرورت برخورد با جهان اسلام براساس قانون جنگل و وارد آوردن ضربات هرچه خشونت آميزتر و عدم همكارى با آن را، تكرار مى كنند.

با اين حال ما با گرايش هاى نويسنده، اختلاف نظر كامل داريم.

ما اين ويژگى ها را در چشم انداز خيزش اسلام، مى بينيم:

يكم: گسترش حركت خيزش اسلامى و ريشه گيرى هرچه عميق تر آن، به گونه اى كه ديگر حذف و يا تحريف آن كارساز نباشد.

براى استدلال در اين باره، صرف نظر از مسائل اعتقادى كه بى هيچ ترديدى بدان باور داريم، بايد به نمودهاى خيزشى كه سرتاسر جهان اسلام را در نورديده و فرا گرفته و به ازدياد سطح اميد توده هاى اسلامى به آن و گسترش فزاينده ى سنت هاى اسلامى اشاره مى كنيم كه از آن جمله است: حجاب، انواع همكارى هاى اسلامى و خواست فراگير اجراى احكام اسلام در همه ى امور زندگى و تشكيل سازمان هاى اسلامى و ورود قدرتمندانه ى آن ها به عرصه هاى سياسى و اجتماعى و ورشكستگى مرحله به مرحله ى انديشه هاى سكولاريستى و نوميدى كامل نسبت به جز اسلام در صحنه ى فلسطين و در ميان فلسطينى ها و ديگر صحنه هاى مقاومت و نيز گرايش نخبگان و توده هاى مسلمان به فرهنگ وحدت و تقريب مذاهب و كوشش مجدانه و پيگير در همه ى سطوح براى رهايى از عقب ماندگى و... اشاره داشته باشيم.

دوم: گرايش كشورهاى اسلامى به منظور همكارى هاى جدى تر و تلاش براى ايجاد ساز و كارهاى تازه اى براى فعال سازى نهادهاى فراگير و احساس خطر مشترك از سوى همگان.

بايد خاطر نشان كنم كه نمى خواهيم بيش از حد خوشبين باشيم، اما به اين گرايش و تمايل نزد بخش اعظم مسلمانان، واقفيم و اميدواريم اين امر تحقق پذيرد، به ويژه كه اينك ديگر همه چيز در اختيار دولت ها و حكومت ها نيست و در اين ميان توده ها نقش به سزايى برعهده دارند.

سوم: ارتقاى ميزان اهميت جهان اسلام در عرصه هاى مختلف. هرچند، گاه اين اهميت، درك نمى شود، با اين همه، حقيقتى است انكارناپذير كه نمى توان از آن چشم پوشيد، اين امت از نيروى عظيم انسانى، امكانات استراتژيك منحصر به فرد، موقعيت جغرافيايى سرنوشت ساز و مغزهاى علمى بسيار پيشرفته، و فراتر از همه ى اين ها انرژى لايزال و هميشگى تمدن اسلامى برخوردار است.

 

سخن آخر اين كه:

اينجانب احساس مى كنم جهان اسلام، به رغم امكانات فراوان و توان بالاى ساخت آينده، به برنامه ريزى هاى راهبردى براساس عبرت آموزى از گذشته و آينده نگرى علمى با توجه به امكانات موجود نيازمند است. در اين برنامه، دو نكته بايد در نظر گرفته شود:

الف: مسأله ى پيوند امت با مفاهيم قرآنى و سوق آن در راستاى تجسم بخشيدن به آن ها در زندگى اجتماعى و در نتيجه ايجاد هماهنگى مطلوب ميان ميراث گرانقدرى كه از آن برخوردار است؛ متناسب با جايگاه والايى كه خداوند براى اين امت در نظر گرفته و آن را پيشوا و پيشگام و راهبر بشريت قرار داده و نيز با ميزان مشاركت اين امت در روند تمدن بشرى و برنامه هاى وحدت بخش اسلام و ميزان اجراى آن ها در عمل و سرانجام همسو با جنبه هاى پيشتازانه ى علمى كه بايد از آن برخوردار باشد از يك سو، و كوشش هاى به كار رفته در اين راستا از سوى ديگر.

ب: هم سويى تنگاتنگ آموزش وپرورش با حركت هاى فرهنگى و تبليغى؛ به طورى كه پيشرفت در هر يك از اين سه عرصه بدون پيشرفت در عرصه هاى ديگر، متصور نيست؛ پيشرفت در اين عرصه ها نيز به مفهوم تحقق تربيت اصيل و متناسب با زمان و با در نظر گرفتن عناصر متغيّر و با پشتوانه ى يك فرهنگ روشن و اصيلى كه زندگى مردمان را به نام خداوند متعال رقم مى زند و با بهره گيرى از يك برنامه ى تبليغى جامع و همه سونگر است. با اميد به توفيقات الهى و رهنمون هاى خداوند يگانه.

 

پی نوشت

1 . دبيركل مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى.

2 . براى مثال نگاه كنيد به «الدرالمنثور» به نقل از احمد، ترمذى، نسايى، ابن ابى حاتم، طبرانى، الحاكم، بيهقى و ديگران.

3 . مكاتيب الرسول، ج 2، ص 316.

4 . همان، ص 388.

5 . همان، ص 390.

6 . بنگريد به: «حركة الفتح الاسلامي» شكرى فيصل.

7 . الاسلام و العالم المعاصر، ص 130.

8 . همان، ص 132.

9 . «بيدهام برايان» در: اكونوميست لندن در سال 1994.

10 . الاسلام و الغرب، ص 34، كتاب التوحيد.

11 . شيخ الغلابينى، كتاب خود: الاسلام روح المدنية را در پاسخ به وى تأليف كرد كه در همان سال نيز منتشر گرديد.

12 . مستقبل الاسلام و الغرب (آينده اسلام و غرب) ص 95. در بقيه ى مطالب اين مقاله نيز بر همين كتاب، تكيه خواهيم كرد.

13 . محمدجابر الانصارى در مقاله اى كه در «ثقافتنا» صفحه ى 153، شماره ى اول منتشر ساخت. به نقل از محمد محمدحسين.

14 . مستقبل الاسلام و الغرب، ص 99.

15 . همين تعبير در متن استراتژى آمريكا كه در سال 1979 منتشر شد، وارد شده و بر ضرورت نبرد با اسلام جنگنده - كه منظور وى اسلام سياسى است - انگشت گذارده شده است.

16 . اصول كافى، ج 1، باب الرد الى الكتاب و السنة، حديث 4، ص 59.

17 . شهيد محمدباقر صدر، «اقتصادنا» - مقدمه.

 

    209 بازديد     4 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اسلام و غرب (60)
●   بيداري اسلامي (29)

عناوين مرتبط
●  غرب و بیداری اسلامى(1) 

دسته
●  

رسته :3

تاريخ ارسال:19/09/1386

تاريخ شمسی نشر:18/09/1386
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب