آيا وجود جماعت هاي اسلامي، بيانگر انقلاب طردشدگان جامعه است؟ آيا اين انقلاب، انقلاب شكست خوردگان نيز محسوب مي شود، يا اين كه فرياد اعتراض توده هاي مسلمان براي عدم پذيرش تمدن غربي است.
امروزه تبادل نظر با غربي ها دربارة گروه هاي اسلامي كاري مشكل و طاقت فرسا شده است. مسأله اين است كه غرب يك پشتوانه فكري منفي و حساسيت فوق العاده اي دربارة گروه هاي اسلامي براي خود ايجاد كرده است.
آنچه را بايد به اين مسأله افزود، تصوير مخدوش و ناخوش آيندي است كه دستگاه تبليغاتي عربي ـ اسلامي از مسلمانان ارائه مي دهد. همين اسلام گرا ناميدن اين گروه ها بيانگر ديدگاه منفي غرب نسبت به آنان است.
در فرهنگ هاي لغت غربي، اسلام گرا، به كساني گفته شده كه تنها به مسلمانان بودن، و عبادت كردن اكتفا نمي كنند، بلكه مي خواهند طبق تعاليم و احكام اسلام زندگي كنند.
اين نوع برداشت از دين، دين را از مسجد به خيابان مي آورد و آن را از ارتباطي خاص ميان خالق و مخلوق به مرام و نظامي كه در سطح جامعه به اجرا درمي آيد مبدل مي سازد.
اين برداشت براي غربي ها بسيار شگفت انگيز مي نمايد؛ زيرا آنان دين را در چهار ديواري كليسا محدود ساخته اند وآن را ارتباط ويژة انسان و آفرينندة او مي دانند و بر اين اعتقادند كه جدايي ميان دين و امور جاري زندگي روزمره و دين و سياست از امور بديهي نظم عمومي جامعه محسوب مي شود.
اجازه بدهيد ببينيم آيا طرف مقابل هم برخوردار از حق حيات است؟
هرگاه از ما خواسته شود تعدد و گوناگوني اديان، فرهنگ ها و تمدن ها را بپذيريم، بايد عقل و خرد غربي ها هم جهت پذيرش پيروان ديگر اديان سعة صدر بيشتري داشته باشند و مفهوم دين، از ديدگاه ديگران را هم كاملاً درك كنند؛ مفهومي كه شايد با آنچه در جوامع غربي رواج دارد، اختلاف بنيادين داشته باشد.
مسأله اي ديگر در ارتباط با همين مسأله مطرح مي شود كه كم اهميت تري از آن نيست و آن اين است كه بايد ديد غربي ها تا چه اندازه آمادة به رسميّت شناختن حقوق ديگران هستند، نه اين كه تنها به مفهوم دين از ديدگاه ديگران پي ببرند. بايد ديد آنها تا چه اندازه آماده پذيرش تمدّن ديگران مي باشند؛ تمدني كه بر مبناي اصول غير غربي بنا شده و مطابق تمدن آنان نيست.
هرگاه پاسخ اين سؤالها مثبت باشد،ترديدي نيست كه هرگونه بحث و تبادل نظر سازنده خواهد بود، اما هرگاه پاسخ منفي باشد، دليلي براي ادامه بحث و تبادل نظر وجود ندارد.
مسلمانان، به اسلام به عنوان يك نظام تكامل يافتة اجتماعي مي نگرند و آن را طرحي كامل و پيشرفته براي تمدن بشريت مي دانند، طرحي كه از سوي پروردگار براي بشريت تعيين شده و مسئوليت عمران زمين بر عهدة پيروان آن است.
اعتقاد آنان چنين است كه اسلام براي بهروزي و موفقيت و معاملات بشريت اصولي ويژه وضع كرده است و اصل را در معاملات بر پويايي و اجتهاد و ابتكار عمل قرار داده است.
عبادت از ديدگاه آنان اصلي ثابت و استوار ميان مردم و خداوند مي باشد و شرح و تفصيل آن به گونه اي است كه مسلمانان نسبت به آن مطلع هستند.
اين گروه از مسلمانان هرگز يك استثنا محسوب نمي شوند، نه تندرو هستند نه متعصّب، تنها مشكلي كه از نظر غرب در وجود آنا نهفته اين است كه تصويري از دين ارائه مي دهند كه با برداشت غرب از دين متفاوت است. اين اختلاف نظر هنوز هم باعث شده شك و شبهة غربي ها نسبت به آنان برانگيخته شود.
اكنون كه ما در پي رفع هرگونه سوءتفاهم دربارة اسلام گرايان هستيم، اميدوارم كه اين تلاش باعث نشود تا ميان اسلام به عنوان طرحي براي بيداري اسلامي و تمدن بشري و يك مرامنامه اجتماعي از يك سو و خط مشي جماعت هاي تندرو و افراط گراي اسلامي كه معمولاً يا با دولت خودشان درگير مي شوند و دست به اعمال خشونت درگير مي شوند و دست به اعمال خشونت مي زنند و يا در اينجا و آن جاي جهان عمليات خرابكارانه، شبهه اي ايجاد شود.
اين جماعت از تندروان يك استثنا محسوب مي شوند، هر چند كه رسانه هاي گروهي معمولاً هم آنان و هم خطر برآمده از آنان را بزرگ تر از آنچه بوده جلوه داده اند و دولت ها يا به خاطر ضعف اداره و يا به خاطر سرپوش گذاشتن بر عمليات ضد حقوق بشر و انواع فسادهاي مالي و اخلاقي پديد آمده در اركان دولت و ناكامي هاي اقتصادي خود، كارهاي آنان را مخرب تر از آنچه بوده جلوه داده اند.
وجود اين جماعت ها را بايد تبلور خشم مردم عليه دستگاه حاكمه و اعمال ديكتاتوري سياسي دانست. معمولاً اين دولت ها براي اين كه قدرت را قبضه كرده، آن را احتكار كنند به مردم چنين وانمود مي كنند كه هرگاه سقوط كنند اين جماعت ها به قدرت خواهند رسيد و امنيت همه را در معرض خطر قرار خواهند داد.
به علت وجود همين جماعت ها بود كه بسياري تصور كردند كه حاصل آگاهي و بيداري اسلامي مي تواند پديد آمدن چنين جماعت هايي باشد. آنان بدين باور رسيدند كه تنها راه اصلاح جامعه اقدامات صلح آميز و دموكراتيك است كه مي تواند جايگزين عملكرد جماعت هاي افراط گرا باشد و يك استثنا محسوب مي گردد.
اين طرز تفكر در واقع واژگونه جلوه دادن حقايق از روي نااميدي است. مضافاً بر اين كه در حد خود محكوم كنندة دولت ها در كشورهاي عربي است؛ زيرا اگر عملكرد دولت هاي مزبور به نحوي است كه به طور پياپي باعث پديد آمدن جماعت هاي تندرو مي گردد، بايد پذيرفت كه اشكال عمده اي در كار اين دولت ها نهفته است كه بايد اصلاح گردد.
بايد به اين سؤال هم پاسخ بدهيم كه آيا وجود اسلام گرايان ر واقع بيانگر انقلاب محرومين با شكست خوردگان جامعه است؟
در اينجا نسبت به صادر كردن يك حكم كلي هشدار مي دهيم تجه را به اين نكته جلب مي كنيم كه بايد خصوصيت هر يك از جوامعي را كه دربارة آن سخن مي گوييم در نظر داشته باشيم.
مضافاً بر اين كه بايد به اختلاف هاي موجود ميان همين جماعت ها هم توجه كنيم؛ زيرا اينان نيز يك دست نيستند و با هم اختلاف نظر هاي بسيار دارند.
مهمترين اصلي كه به هنگام بررسي گروه هاي طرفدار بيداري اسلامي و جماعت هاي برآمده از خشم مردم به نظر مي رسد، تفرقه و جدايي حاكم بر آنان است. نيازي به تكرار اين مطلب كه قبلاً نيز آن را اعلام كرده ام نيست كه جماعت نخست؛ يعني طرفداران بيداري اسلامي كه معمولاً عملكرد متعادلي دارند، اصل محسوب مي شود و جماعت هاي تندرو و افراطي را فرع و استثنا بايد شمرد.
ماية تأسف است كه بسياري از روشنفكران غربي بر اثر تبليغات رسانه ها يا تبليغات سياسي متوجه اين تفاوت نيستند. آنان پديدة اسلام گرايي را تمايل به بيان خشم و اعتراض تفسير مي كنند. آنان اين احتمال را كاملاً از نظر دور داشته اند كه بايد فعاليت گروه هاي اسلامي اين قناعت را در ما ايجاد كند و بايد اين واقعيّت را بپذيريم كه در طرح تمدّن اسلامي رازي نهفته است كه از نظر مردم مثبت ارزيابي مي شود و آنان را به سوي خود جلب مي كند و مشوق آنان براي روي آوردن به اسلام محسوب مي شود.
بسياري از مردم اروپا و آمريكا هرگز متوجه مسلمانان نبودند، مگر در سال 1979؛ يعني پس از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران. به همان نحوي كه در خاور دور و ژاپن هرگز از كشورهاي اسلامي اطلاعي نداشتند، مگر پس از گران شدن نفت در سال 1973.
بايد توجه نمود كه جنبش بيداري اسلامي نخستين بار در مصر و در آغاز قرن بيستم توسط جمال الدين افغاني (اسدآبادي) و محمد عبده آغاز گرديد و بعد توسط رشيد رضا دنبال شد. اين تلاش فردي با تشكيل جماعت اخوان المسلمين در سال 1928 ميلادي براي نخستين مرتبه به عنوان يك كار گروهي مطرح گرديد تا فراغ حاصله از نبود خلافت اسلامي عثماني را كه در سال 1924 ميلادي سقوط كرده بود، پر كند.
بيداري اسلامي از بدو شكل گيري تا نيمة قرن بيستم درگير مقاومت در برابر استعمار و دفاع از موجوديت خود گرديد. هنگامي كه قيام ژوئيه 1952 شكل گرفت، بيداري اسلامي در اين قيام آزادي بخش گام هاي بلندي در زمينة دفاع از خود برداشت و همين مسأله باعث شد تا بسياري از كشورهاي عربي و اسلامي، آزادي و استقلال خود را بازيابند.
اين دوران را بايد دوران تحول بيداري اسلامي ناميد؛ زيرا از مرحلة دفاع از خود به مرحله اثبات و شناخت خود رسيده بود.
اين تحول كاملاً قابل درك است و معمولاً پس از نيل يك ملت به آزادي و رهايي از دست استعمار و رسيدن به استقلال اقتصادي پديد مي آيد. يعني پس از تحقق اين امور معمولاً يك ملت به دنبال كسب استقلال فرهنگي خود مي رود.
طي دهة هفتاد كشورهاي عربي شاهد چنين تحولاتي بودند، هر چند عوامل ديگري هم در كار بود كه باعث شكل گيري بيداري اسلامي گرديد، اما بايد اين عوامل را اساساً تحولات فرهنگي محسوب كرد.
بايد اذعان كرد كه پيروزي (رژيم) اسرائيل در سال 1967 كه طي آن ارتش هاي مصر، اردن و سوريه را شكست داد، لطمه اي شديد به روحيه امت اسلامي وارد ساخت و باعث شد عمل خودشناسي با روند تندتري جلو برود.
بعد از مرگ جمال عبدالناصر و در آغاز زمامداري سادات و آزادي اخوان المسلمين كه مدت هيجده سال را در زندان گذرانده بودند، بيداري اسلامي روند شديدتري يافت، به اضافة اين مسأله، پيروزي انقلاب اسلامي در ايران در سال 1979 بازتاب مثبت و سازنده اي در جهان اسلام داشت.
طي دهة هفتاد كه مصر در آن شاهد اين تحولات بود، دهة روي آوردن مصر به غرب از راه دنبال كردن سياست اقتصادي باز محسوب مي شود. اما اين سياست همان دروازه اي شد كه از آن نسيم غربزدگي به روي مردم وزيد.
اين بادهاي سمي (بادهاي غربزدگي) ديوار مقاوت در قبال فرهنگ غرب را در وجود امت از ميان برد. اين بود كه اين مرتبه مردم به زير چتر حفظ هويت اسلامي خويش پناه بردند.
بدين ترتيب بازگشت به خويشتن اين مرتبه به صورت بناي حصاري متبلوار شد كه جوامع اسلامي را در مقابل يورش تهاجم فرهنگي حفظ مي كرد؛ همان تهاجمي كه آن را حملة نوين امپرياليزم ناميده اند.
بدين ترتيب بيداري اسلامي حاصل دو فعل و انفعال است، يكي تبلور طرح تمدن و فرهنگ اسلامي است كه با شناسايي خويشتن خويش انجاميد و ديگري خودباختگي ملي گرايي در برابر يورش فرهنگي غرب است. اين خودباختگي در قبال غرب از طرف ملي گرايان، زماني متبلور شد كه اسلام گرايان در مقابل يورش فرهنگي غرب بر هويت خويش تأكيد كردند.
حاصل سخن اين است كه بيداري اسلامي هرگز حاصل يك بحران اجتماعي نبوده، بلكه نشان دهندة نبوغ فرهنگي و فكري جوامع اسلامي است، كه نشانه هاي آن با آغاز قرن بيستم پديدار گرديد.
آنچه بر اين عوامل سياسي و اقتصادي افزوده مي شود، وجود عنصر ترس و بدبيني نسبت به اصلاح امور سياسي و اقتصادي از راه صلح آميز است و همين مسأله باعث پديد آمدن خشونت مي گردد.
آيا جماعت هاي اسلامي دشمن تمدن غرب هستند؟
غربي ها بدين سؤال پاسخ مثبت مي دهند و مدعي هستند كه جماعت هاي اسلامي با فرهنگ و تمدن غربي دشمن مي ورزند، اما من معتقدم اين پاسخ، ريشه در ساده انديشي و شتابزدگي دارد. براي اين كه بتوانيم پاسخ مناسبي براي اين سؤال بيابيم بايد درباره موارد زير توافق نظر داشته باشيم:
1. نمود ويژگي هاي تمدن غرب و ارزش ها و اصول سياسي و اجتماعي آن عبارتند از: آزادي، دموكراسي و مساوات كه در نحوة زندگي و رفتار غربي ها متجلي است.
2. هرگز تمدن و فرهنگ غرب نبايد به عنوان الگويي بر جهانيان تحميل شود و همه را وادار به پيروزي از آن كنند.
3. احترام نهادن به اصل تعدد اديان و تمدن ها ايجاب مي كند كه ديگر تمدن هاي شرقي نيز به رسميت شناخته شود و براي پيروان آن حق وجود و ادامه حيات محترامانه را قائل باشيم.
4. استقلال از تمدن و فرهنگ غرب، هرگز به معني اعلام دشمن با آن نيست، مضافاً بر اين كه اين استقلال با آن نيست، مضافاً بر اين كه اين استقلال به معني عدم همكاري و همزيستي با ديگر تمدن ها و فرهنگ ها نيست. بايد گفت كه در تمدن و فرهنگ غرب نيز يك سري ارزش هاي انساني نهفته است كه در واقع متعلّق به كل بشريت مي باشد و در احتكار يك تمدن و فرهنگ خاص نمي تواند باشد.
5. مسئولين هر يك از تمدن ها و فرهنگ هاي جهاني حق دارند تا امت خود را از گزند موارد منفي نهفته در ديگر فرهنگ ها و تمدن ها محفوظ دارند. در جايي كه غرب خود چنين رفتاري در پيش گرفته است.
هرگاه اصول فوق را بپذيريم، موضع جماعت هاي اسلامي نيز قابل درك خواهد بود. جماعت هاي اسلامي طرفدار بيداري اسلامي، نسبت به داشتن تمدن و فرهنگ اسلامي مستقل و ويژة خود شوق و علاقة وافر دارند، اما هرگز در ادبيات متعلق به جماعت اسلامي اخوان المسلمين مصر يا جماعت اسلامي پاكستان و يا حزب رستاخيز اسلامي تونس و جبهة اسلامي سودان شاهد مضامين ضد تمدن و فرهنگ غرب نيستيم.
بايد به اين نكته اشاره كنيم كه انقلاب اسلامي ايران چهارچوب قانون اساسي و نظام سياسي خود را از روي نمونة غربي تنظيم نمود، البته با وارد كردن تعديلاتي در آن.
مسألة در اين است كه جوامع اسلامي به خاطر اين كه مي خواهند طرح تمدن اسلامي خود را پياده كنند، از سلطه جويي مجدد نظامي، سياسي و فرهنگي غرب واهمه دارند. استقلالي طلبي صاحبان تمدن و فرهنگ اسلامي همانند استقلال طلبي وفاداران تمدن و فرهنگ خويشتن در ديگر جوامع بشري همچون چين، ژاپن و هند است.
نمي توان اين حقيقت را از نظر دور داشت كه مسلمانان نسبت به سلطه جويي غرب بسيار حساس شده اند، به ويژه آنكه هنوز خاطرات تلخ دوران استعمار را از ياد نبرده اند و همين مسأله باعث شده است كه بسياري از آنان در احساسات ضد غربي خود افراط كنند، البته اين را هم بايد گفت: در غرب نيز احساس مشاهبهي نهفته است و از دوران فتوحات اسلامي و جنگ هاي صليبي در غرب نوعي واهمه از بيداري اسلامي در جوامع اسلامي پديد آمده است.
ايدة دشمني با تمدن و فرهنگ غرب از طرف جوامع اسلامي هرگز مستند به دلايل واقعي نيست، مگر اين كه كساني بر اين باور باشند كه هرگونه استقلال و جوايي طلبي از فرهنگ غرب، دشمني با آن محسوب مي شود و اين همان لغزشي است كه نسبت به آن هشدار مي دهيم.
من كاملاً با دكتر «جون اسپوزيتو» استاد دانشگاه «جرج تاون» آمريكا هم عقيده ام، نامبرده گفته است كه اسلامي نوعي ايستادگي و يا مقابله در برابر تمدن و فرهنگ غرب محسوب مي شود، اما به هيچ وجه تهديدكننده آن نيست.
در جوامع اسلامي، گروه هاي برآمده از خشم مردم نيز شديداً مخالف سلطه جويي غرب بر جوامع خود هستند. اما مخالفت خود را نه از راه هاي سياسي و فرهنگي كه از راه عمليات خشونت آميز به معرض نمايش مي گذارند. مسأله در اين است كه نوع تفكر افراطي آنان، باعث شده است تا بسياري از ارزش هاي جوامع غربي را تحقير و محكوم كنند و در قبال آن از خود تعصب نشان دهند. حال آنكه جريان بيداري اسلامي كه راه ميانه روي را برگزيده اند، با بسياري از اين ارزش ها روي موافق نشان مي دهد و آن را مطابق با ارزش هاي اسلامي مي داند.
اين ارزش ها عبارتند از:
1. پذيرش تعدد اديان و فرهنگ ها؛
2. اجراي عدالت و مساوات اجتماعي در حق مسلمانان و غير مسلمانان؛
3. اجراي عدالت و مساوات ميان زنان و مردان.
به همين دليل است كه موضع گيري جماعت هاي افراط گونه تنها ضد تمدن و فرهنگ غربي است كه با مرام جماعت هاي طرفدار بيداري اسلامي در درون جوامع اسلامي نيز مباينت دارد.
نكتة مهم ديگد اين است كه امروزه اين تفكر در جوامع اسلامي رواج يافته كه اين غرب است كه با جوامع اسلامي دشمني مي ورزد، نه اين كه مسلمانان با آن دشمن باشند. بهترين دليل بر اين مدعا موضع گيري شرم آور بعضي از كشورهاي غربي در قبال اوضاع و احوال مسلمانان بوسني و هرزگوين است.
آيا ما حق نداريم كه توجه همگان را به اين سؤال جلب كنيم كه به راستي چه كسي با چه كسي دشمني مي ورزد؟ مسلماناني كه موضع ضعيف تري دارند يا غربي كه در موضع قدرتمندتري قرار دارد؟