| شما همواره منتقد سياستهاي آمريكا در جنگافغانستان و عراق بودهايد، اما در طول بحران كوزوو از يكجانبهگرايي آمريكا و ناتو حمايت كرديد. تفاوتاين ديدگاهها در چيست؟ آيا عراق و افغانستان در يك طرف و كوزوو در طرف ديگر قرار دارند؟
درباره مداخله آمريكا در افغانستان، عقايدم را با ملاحظهكاري در مصاحبهاي با جيوانا بورادي تشريح كردهام؛ اعتراضات من عليه لشكركشي به افغانستان و بعدها لشكركشي به عراق، به هيچ وجه در تضاد با قانون نبودهاست و معتقدم كه بوش از سپتامبر 2001 به صورت تهديدي آشكار براي سازمان ملل و قوانين بينالمللي درآمده است. در جنگ با عراق هيچيك از پيششرطهايي كه ميتوانست آن مداخلات را توجيه كند، وجود نداشت؛ نه مصوبهاي از سوي شوراي امنيت در اين زمينه وجود داشت، نه احتمال حملهاي قريبالوقوع از سوي عراق. اين كه سلاحهاي كشتار دستهجمعي هنوز ممكن است در عراق پيدا شود يا نشود، چه اهميتي دارد؟ هيچ توجيهي براي يك حمله پيشگيرانه وجود ندارد. هيچكس به خاطر سوءظنهايش نميجنگد. اينجا است كه ميتوان به تفاوت بحران كوزوو با اين جنگها پي برد. غرب بر اساس تجربههايي كه در جنگ بوسني به دست آورده بود، مجبور به انتخاب از ميان دو گزينه شد كه يا به پاكسازيهاي قومي ميلوشويچ تن دهد و يا اينكه براي پايان دادن به اين بحران مداخله كند. كشورهاي اروپايي نظير فرانسه، ايتاليا و آلمان دخالت خود در بحران كوزوو را بر حق ميدانستند. اين كشورها به اميد مصوبه نهايي شوراي امنيت در اين زمينه، مداخله در بحران كوزوو را يك جور پيش قانون شهروندي جهان ميدانستند، يعني گامي در جهت حركت از قوانين كلاسيك بينالمللي به سوي آنچه كانت درنظر داشت؛ كانت همه را شهروندان جهان ميدانست و به اين شهروندان حق قانوني محافظت از خود در مقابل حكومتهاي جنايتكار را واگذار كرده بود. در همان دوره من مقالهاي در نشريه Die Zeit نوشتم كه در تاريخ 29 آوريل 1999 منتشر شد. در آن مقاله تفاوتهاي خاص اروپاييان با انگليسيها و آمريكاييها را شرح دادم و نوشتم كه فقط يك چيز به كار آمريكا ميآيد، چيزي كه يك سنت سياسي ستودني هم محسوب ميشود؛ اين كه از حقوق بشر به عنوان ابزاري براي تضمين سلطه خود استفاده كند.
شما و دريدا چيزي شبيه مانيفست را با عنوان <15 فوريه، يا آنچه اروپاييان را به هم پيوند ميدهد> منتشر كرديد. دريدا در پيشگفتار آن توضيح داده بود كه با مقالهشما موافق است. چگونه ميشود اين دو وزنه روشنفكري جهان كه در دو دهه گذشته همواره با ترديد از روي رود <راين> به يكديگر نگاه ميكردند و هميشه سعي ميكردند كه پيش از طرف مقابل مبحثي را مطرح كنند، ناگهان آنقدر همديگر را درك ميكنند كه با هم سندي به اين مهمي را منتشر ميكنند؟ آيا اين را ميتوان سياست ناميد؟ يا صرفا يك اداي فلسفي است؟ و يا اينكه نشانه آتشبس و آشتي فلسفي است؟
نميدانم دريدا اگر اينجا بود، چه پاسخي به پرسش شما ميداد. به نظر من، شما با اين فرمولهايتان خيلي در موضوع فرافكني ميكنيد. آن بيانيه پيش از هر چيز، يك بيانيه سياسي محسوب ميشد كه من و دريدا در مورد آن به توافق رسيده بوديم. پس از پايان رسمي جنگ عراق، نامههايي به دريدا، امبرتواكو، آدولف موشگ، ريچارد رورتي، فرناندو ساواتر و جياني واتيمو نوشتم و از آنها دعوت كردم در ابتكاري مشترك سهيم شوند. پل ريكور تنها كسي بود كه به خاطر ملاحظات سياسي ترجيح داد اين دعوت را رد كند؛ اريك هابسباوم و هري موليش نيز به دلايل شخصي نتوانستند با ما همكاري كنند. دريدا در آن زمان قادر نبود مقاله مستقلي بنويسد چرا كه درگير آزمايشهاي پزشكي ناخوشايندي بود. با اين حال، خيلي اصرار داشت كه در اين ابتكار سهمي داشتهباشد و بيانيه ما هم به پيشنهاد او بود. من از اين بابت بسيار خوشحال شدم. ما آخرين بار در نيويورك بعد از حادثه 11 سپتامبر همديگر را ديده بوديم. در عين حال، مباحث فلسفيمان را چند سالي در اوانستون، پاريس و فرانكفورت به ثبت رسانده بوديم. بنابراين نيازي به ادا درآوردن نداشتيم. وقتي دريدا جايزه آدورنو را دريافت كرد، سخنراني بسيار هوشمندانهاي در فرانكفورت ايراد كرد كه نشانهاي بود از همبستگي فكري من و او. در واقع، آنچه وراي هر سياستي، مرا با دريدا پيوند ميداد، ارجاع فلسفي به نويسندهاي چون كانت بود. اگرچه ما كمابيش هم سن و سال بوديم، اما تاريخچه زندگي ما بسيار با هم متفاوت بود. وقتي افرادي مثل من و دريدا گذشته بسيار متفاوت يكديگر را درك ميكنيم، برداشتهاي متفاوت ما نبايد به عنوان تفاوت چيزهايي كه از آنها برداشت شده، در نظر گرفته شوند. پس به كاربردن كلماتي چون <آتشبس> يا <آشتي> براي يك تبادل فكري دوستانه واقعا مناسب نيست.
چرا نام اين مقاله را <15 فوريه> گذاشتيد و نه <11 سپتامبر> يا <9 آوريل>؟ آيا 15 فوريه بيش از جنگ با طالبان و صدام حسين، پاسخ تاريخي جهان به 11 سپتامبر محسوب ميشد؟
اين نام معناي زيادي داشت. در حقيقت دبيران نشريه Frankfurt Allgemeine Zeitung نيز اين مقاله را تحت عنوان <بازسازي ما بعد از جنگ؛ تولد دوباره اروپا> منتشر كردند. شايد آنها هم ميخواستند تظاهراتهاي 15 فوريه را كماهميت جلوه دهند. اشاره به اين تاريخ يادآور اين بود كه در شهرهايي چون لندن، مادريد، بارسلون، رم، برلين و پاريس تظاهراتهايي روي داده كه از تمام تظاهراتهاي بعد از جنگ جهاني دوم عظيمتر بودهاست. آن تظاهراتها پاسخي به حمله 11 سپتامبر محسوب نميشد كه به سرعت اروپاييها را به همبستگي رساند. آن تظاهراتها به خشم خاموش گروههاي مختلف شهروندان مبدل شد. بسياري از آن شهروندان پيش از آن هيچگاه به خيابانها نريخته بودند. تظاهراتهاي ضد جنگ آشكارا بر عليه سياستهاي فريبكارانه و غيرقانوني دولتهاي متحد بود. به نظر من اين اعتراضهاي عظيم بيش از اعتراضهاي ضدجنگ ويتنام در زمان خودشان، ضدآمريكايي نبودند، با اين تفاوت غمانگيز كه در سال هاي 1965 تا 1970، ما فقط بايد از اعتراضهايي كه در خود آمريكا روي ميداد، حمايت ميكرديم بنابراين از اينكه دوستم ريچارد رورتي خودش با مقالهاي كه از نظر سياسي و نظري از مقالات همه ما تند و تيزتر بود، به حركت پيشگامانه ما پيوست، بسيار خوشحال شدم.
اين را ميدانيم كه ايالات متحده، حتي در اعمال نفوذهايش در ناتو، اروپاي جديد را در مقابل اروپاي قديم قرار دادهاست. آيا آينده اتحاديه اروپا به ضعيف يا قوي شدن ناتو بستگي دارد؟ ناتو را بايد يا ميتوان با چيز ديگري جايگزين كرد؟
ناتو در طول جنگ سرد و بعد از آن هم نقش خود را به خوبي ايفا كرده است، حتي زماني كه نبايد دوباره به تنهايي وارد عمل ميشد، مثل زماني كه در كوزوو مداخله كرد. اما اگر ايالات متحده ناتو را روزبهروز كمتر به عنوان الزامي براي مشاوره به رسميت بشناسد و بيشتر از آن صرف وسيلهاي براي پيشبرد خواستههاي ملي خودش و سياستهاي قدرتهاي جهاني استفاده كند، در آن صورت ناتو ديگر آيندهاي نخواهد داشت.
بياحترامي دولت آمريكا نسبت به قوانين و معاهدات بينالمللي، سياست فريب و ارعابي كه از سوي اين دولت اعمال ميشود و اعمال خشونتآميز نيروهاي نظامي آمريكا منجر به قوي شدن انگيزه ضدآمريكايي در سراسر جهان شدهاست. عملكرد اروپا در مورد اين انگيزه چگونه بايد باشد تا از فراگير شدن اين موج ضدآمريكايي در غرب جلوگيري كند؟
<ضدآمريكايي شدن> خطري است كه اروپا را تهديد ميكند. در آلمان اين حس هميشه به جنبشهاي ارتجاعي پيوند خورده است. بنابراين، همانند دوره جنگ ويتنام، اين مهم است كه انگيزههاي مشتركي را شانه به شانه مخالفان داخلي آمريكا، عليه سياستهاي دولت آمريكا ايجاد كنيم. اگر بتوانيم به جنبش مخالفان داخل ايالات متحده بپيونديم، واكنش متقابل ما به انگيزههاي ضد آمريكاييمان، خالي شدن از آنها خواهد بود. انگيزههاي ضد مدرنيته كه عليه كل غرب وجود دارد، موضوع ديگري است. در اين زمينه، نقد كردن خود، كار بسيار شايستهاي است. بگذاريد آن را دفاع از دستاوردهاي مدرنيته غربي به روش انتقاد از خود بناميم كه نشانه باز بودن ذهن و ميل به يادگيري است و بالاتر از همه، معادلات احمقانه قوانين دموكراتيك و جامعه ليبرال سرمايهداري را خنثي ميكند. ما بايد از يك سو تكليفمان را بهطور مشخص با بنيادگرايي، اعم از بنيادگرايي مسيحي و يهودي روشن كنيم و از سوي ديگر، بايد خودمان را در مقابل اين واقعيت قرار دهيم كه بنيادگرايي فرزند خلف نوعي مدرنيسم ويرانگر است كه فروپاشيدن تاريخ مستعمراتي ما و شكست مستعمرهزدايي در آن نقش تعيينكنندهاي داشتهاند. برخلاف خودمحوري بنيادگرايان، ميتوانيم در هر موردي نشان دهيم كه انتقاد بر حق از غرب، استانداردهاي خود را از منطق 200 ساله غربي <انتقاد از خود> وام گرفته است.
|