| ● ● نجف لكزايى، متولّد ۱۳۴۸زابل، دانشآموخته و پژوهشگر حوزه علميه قم، دكتر در علوم سياسى، رئيس پژوهشكده علوم و انديشه سياسى (در پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى) و سردبير فصلنامه «علوم سياسى».
● استاد! آيا «آزادى» از مفاهيم جديد و زاييده مُدرنيسم و انقلاب صنعتى و تحوّلات فكرى و اجتماعى در جهان غرب است؟ يا قبلاً هم با همين تعاريف در جهان و متفكّران و اديان، مطرح بوده است؟
سؤال بسيار مهمى است. اغلب مفاهيمى را كه ما با آنها مواجه هستيم، مىتوان در قالب ثابتى تعريف كرد كه حالت فرا زَمانى داشته باشد. در عين حال، از همين تعاريف فرا زمانى، برداشتهاى متفاوتى مىشود كرد، مثل بحث «آزادى» كه مىتوانيم تعريف ثابتى از آن داشته باشيم؛ چون به هر حال، يك «مفهوم» است؛ امّا از همين يك مفهوم، برداشتهاى مختلفى در طول زمان، صورت گرفته است.
در بحث آزادى، ما مفهوم را مىتوانيم به كمك سه رُكن، تعريف كنيم: يكى «عامل (يا فاعل) آزادى» ركن دوم، «مانع آزادى» و ركن سوم نيز «هدف آزادى». مىگوييم آزادى عبارت است از اين كه: «يك عامل مىخواهد از يك مانعى رها باشد تا به هدفى برسد» و اگر بخواهيم فرمول اين را ارائه بدهيم، عبارت است از اين كه: « X آزاد از Y تا به وضعيت Z برسد (و يا تا كار موسوم به Z را انجام دهد)». امّا براى اين سؤالات كه: چه كسى آزاد است؟ مانع چيست؟ و هدف چيست؟ پاسخهاى مختلفى وجود دارد. اين پاسخهاى مختلف (كه تعاريف مختلفى را بهوجود مىآورند)، از كجا توليد مىشوند؟ و چرا اين پاسخها تا به اين حد، متنوّع هستند؟ اين امر، برمىگردد به پيشفرضها، تئورىها، مبانى و چارچوبهاى فكرى، اعتقادى و كلامى هر فرد و هر مكتب - كه اگر لازم شد، در ادامه به آن مىپردازيم - . ولى بهطور خلاصه بايد گفت مفهوم جديد و قديم آزادى با يكديگر تفاوتى ندارد و يكى است و مىتوان همين سه ركن را برايش عنوان كرد. امّا اين كه چرا برداشتهاى مُدرن از سنّتى متفاوت است (چنان كه برداشتهاى سنتى هم با هم متفاوت است و برداشتهاى مدرن هم با يكديگر تفاوت دارند)، جاى سؤال است. در اسلام، آزادى به يكگونهاى تعريف مىشود، در مكاتبى كه در همان صدر اسلام بودهاند، به گونهاى ديگر و در يونان باستان و دوره مدرن نيز به گونههايى ديگر . بهطور كلى در مكاتب مختلف، تعاريف و برداشتهاى گوناگونى از آن شده است. پس ما يك مفهوم داريم به نام آزادى كه سه ركن «فاعل» و «مانع» و «هدف» آزادى دارد؛ ولى تعريفهاى زيادى از هر يك از سه ركن آن داريم.
● توضيح روشنى داديد. ممنون! امّا حالا اين سؤال مطرح مىشود كه: چه تفاوتهاى اساسى در ميان مكاتب فكرى در تعريف آزادى وجود دارد؟ آيا تعريف آزادى در شرق يا غرب و يا جهان اسلام، مىتواند متفاوت از هم باشد؟ يا لزوماً بايد به تعريف واحدى رسيد؟
تعريفى كه هر مكتب از آزادى ارائه مىدهد، با توجه به مبانى انسانشناختى، مبانى معرفتشناختى، هستىشناختى و غايتشناختى و ديگر مبانى همان مكتب است. من براى مثال، به چند مكتب اشاره مىكنم: مثلاً در اسلام با توجه به اين كه نظام هستى را آفريده خدا مىدانيم و انسان را مخلوق او مىدانيم و معتقديم كه دنياى آفرينش همين جهان مادى نيست، بلكه آخرتى هم هست و هدف اصلى انسان را قُرب به خدا مىدانيم، تعريفى كه از آزادى مىكنيم، از تمامى اين مسائل، متأثّر است. در نتيجه، در تعريف كلّى آزادى از ديدگاه اسلام و قبل از اين كه آن را دستهبندى كنيم و به آن، قيدهاى سياسى، معنوى، اجتماعى و... بزنيم، مىگوييم: «انسان، از موانع درونى مثل هواهاى نفسانى و غرايز و رذايل و موانع بيرونى مثل استبداد و استعمار و ... آزاد است تا به خدا برسد»؛ يعنى در اسلام، فاعل آزادى، انسان است، مانع آزادى، موانع درونى و بيرونىاند كه مىتوانند سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و ... باشند و هدف نيز نزديكى به خداوند است. چرا ما مىآييم و آزادى را اينگونه تعريف مىكنيم؟ اين به خاطر آن مبانى خاص است.
حال اگر بخواهيم تعريفى از «آزادى سياسى» در اسلام داشته باشيم، چه مىشود؟ آزادى سياسى در اسلام به اين شكل تعريف مىشود: «آزادى احزاب و گروههاى سياسى در جامعه اسلامى و نبود مانعى به نام استبداد و استعمار در بيرون، و هواهاى نفسانى در درون، تا يك نظام اسلامى براى رسيدن به خداوند، شكل بگيرد»؛ امّا همين آزادى سياسى، در يك جامعه ليبرال دموكراسى اينگونه تعريف نمىشود. جامعه ليبرال دموكراسى مبانى خاصى دارد. از مهمترينهاى آنها مبانى سكولاريستى و اومانيستى است. مبناى اومانيستى يعنى اينكه ما در تعارض بين انسان و غير انسان، انسان را مقدّم مىكنيم. بهطور مشخص، در تعارض بين عقل و وحى، عقل انسان را مقدم مىكنيم، و در تعارض بين حرف انسان و حرف خدا، حرف انسان را مقدّم مىكنيم. چنين ديدگاهى در حوزه سياست هم سكولار است و مىگويد كه ما منافع انسانها را بر خواستههاى خداوند، مقدّم مىكنيم. هدف غايى در ليبرال دموكراسى چيست؟ رسيدن به رهايى و لذتها و اين كه هر كسى بدون هيچ قد و بندى به خواستههاى خود برسد.
بنابراين، آزادى سياسى اينگونه تعريف مىشود كه: «احزاب، افراد و گروهها و انجمنها از مانعى به نام دولت، آزادند تا به حداكثر چيزى كه مىخواهند، برسند». حالا آن حداكثر، هر چه مىخواهد، باشد: لذّت، رفاه يا حتّى خود آزادى! جالب است كه در ليبرال دموكراسى، «رسيدن به آزادى»، خودش هدف غايى است؛ امّا معتقدان به دموكراسىِ ليبرال (يعنى دموكراسىاى كه هيچ نوع پايبندىاى به دين و سنّت و ... ندارد)، پاسخ روشنى نمىدهند كه مىخواهند به آزادى برسند براى چه؟ در حالى كه در فرهنگ اسلامى، با تعريفى كه عرض كردم، آزادى هدف نيست؛ بلكه ابزارى است براى رسيدن به هدف «قُرب به خداوند».
در مكاتب برخى ديگر، مانند ماركسيسم، اصولاً جايى براى بحث آزادى به گونهاى كه ليبرال دموكراسى و يا اسلام مطرح مىكنند، وجود ندارد. ماركسيسم، در واقع، تعريف آزادى را «رهايى طبقه كارگر از طبقه سرمايهداران و صاحبان ابزار توليد» مىداند «تا كارگران از زير يوغ آنان به درآيند». به همين خاطر است كه آنجا عدالت و برابرى اجتماعى و جامعه بىطبقه و يكسان سازى مطرح مىشود.
پس همان گونه كه در پاسخ سؤال اول هم مطرح شد، تعريف آزادى در هر مكتبى ممكن است با مكاتب ديگر كاملاً متفاوت باشد و آزادى تقريباً به يك «مشترك لفظى» تبديل شده است؛ يعنى ضمن آنكه اركان مذكور، ثابت ماندهاند، امّا تعريفها و برداشتها فرق مىكنند. اگر از اصطلاحات لاتين بخواهيم استفاده كنيم ما يكConcept (مفهوم) داريم و يك Conception (برداشت) كه اوّلى در بين همه تعاريف مطرح شده، ثابت است و دومى از هر تعريف به تعريف ديگر، متفاوت مىشود و با توجه به عينكى كه افراد، به چشم و ذهن خويش زدهاند، اين دگرگونى و تنوّع، جلوه مىكند.
● آيا حقّ آزاد زيستن، از مقوله حقوق اساسى، حقوق بشر و به تعبير ديگر، مقولهاى پيشْدينى و فَرا دينى است؟ يا حقّى است كه اديان (و مثلاً اديان ابراهيمى) براى پيروان خود قائل شدهاند و شامل ديگران نمىشود؟
هر دوتا هست؛ يعنى آزادى، هم حقّ برون دينى و پيش از دين و طبيعى است و هم پس از دين. به اين ترتيب كه خودِ دين بايد «انتخاب» شود. اصلاً يكى از ويژگىهاى انسان، حقّ انتخاب دين است و اگر اساساً كسى را مجبور به پذيرش بكنيم، به هيچ وجه، درست نيست؛ يعنى اگر كسى را مجبور به نماز خواندن كنيم، آن نماز، ديگر عبادت خداوند نيست؛ بلكه يكسرى حركات ورزشى است. ملّاصدرا، جمله بسيار زيبايى در خصوص اختيار انسان دارد و مىگويد خداوند، براى تمام موجوداتى كه آفريده، طبيعتى قرار داده است، بجز انسان. هيچكدام از موجودات نمىتوانند از دايره طبيعت خود، خارج شوند، بجز انسان كه طبع و طبيعتش «مختار بودن» و «آزادى انتخاب» است و خداوند، طبع «اختيار» را در وجودش سرشته است. بر اين اساس، انسان مىتواند هر چيزى كه اراده كند، بشود و مثال مىزند كه اگر بخواهد از ملائكه برتر شود و يا مثل يكى از حيوانات شود، مىتواند. آيهاى هم در اين مورد داريم كه انسانها مىتوانند از ملائكه بالاتر بروند و يا از حيوانات هم پستتر شوند (سوره انعام/ آيه ۷۹).
با توجه به اين مبناى فلسفى كه در بحث انسانشناسى اسلامى داريم و مىگوييم انسان، موجودى است مختار و با توجه به نكتهاى كه در دين اسلام داريم كه انسان، دين را با تحقيق مىپذيرد، به اين نتيجه مىرسيم كه يك مرحله از آزادى در خارج از دين قرار دارد. من كه آفريده شدهام، مخصوصاً بر اساس آموزههاى اسلامى، موجودى مختار آفريده شدهام. البته خداوند، تعاليم و آموزههايى را براى هدايت من فرستاده و مىفرمايد: «ما راه درست را به انسان نشان داديم و مىتواند سپاسگزار باشد يا ناسپاس» (سوره انسان/ آيه 3) و لطف كرده كه پيشوايان دين را فرستاده و من آنها را انتخاب مىكنم.
يك مسير ديگر آزادى هم از اينجا شروع مىشود و آن مرحلهاى درون دينى است؛ يعنى اينكه وقتى كه من دين را پذيرفتم (مثل آنكه فرد در نظامهاى ليبرال دموكراسى مثلاً قانون اساسى كشورى را مىپذيرد كه حدود و محدوديتهايى را براى آزادى بهوجود مىآورد)، دين هم قوانين و قواعدى دارد و به تبيين موانع مىپردازد و مىگويد مثلاً برخى عناصر در درون شما هست كه مانع تحقّق اهداف شما مىشود و برخى موانع ديگر هم در بيرون شما هست. در مورد «هدف آزادى» هم بايد گفت همان طور كه دين در چگونگى شناخت و هدف، كمك و دخالت مىكند، حتى در جامعه غير دينى نيز باز هم اهدافى براى آزادى تعريف مىشود. بنابراين مىتوانيم بگوييم سرنوشت آزادى به لحاظ فلسفى، در خارج از دين روشن مىشود كه آيا انسان، اساساً موجودى مختار هست يا نه؟ و حقّى دارد يا ندارد؟ بخش ديگرى از اين سرنوشت هم در دين يا مكاتب فكرى بشرى تعيين مىشود، به اين معنا كه اين آزادى فلسفىاى كه من دارم، چه تأثيرى بر حيات سياسى، اجتماعى و اقتصادى و زندگى فردى من دارد و به چه آزادىها و محدوديتهايى مىانجامد.
مطلب جالبى در مورد خاطره درس اخلاق حضرت امام برايتان بگويم. ايشان قبل از تبعيد، در قم، درس اخلاقى مىگفتند كه رژيم پهلوى، آن را تعطيل كرد و براى من جالب بود كه بدانم رژيم پهلوى، يك درس اخلاق را براى چه تعطيل كرد؛ در صورتى كه فلسفه درس اخلاق، دعوت به خوبى و پرهيز از چيزهاى بد است يا حتى علىالقاعده، حرف سياسى در آن زده نمىشود. بعد از بررسى ديدم كه درس اخلاق امام هم ابعاد سياسى و جامعه سازى داشته است. ايشان يك جايى در درسشان فرمودند كه موضوع اخلاق، «انسان كامل» است و اگر شما مىخواهيد انسان كامل شويد، مثلاً اين كارها را بايد انجام بدهيد. بعد هم فرمودند براى انسان كامل شدن، بايد با موانع كمال مبارزه كنيم و در ادامه فرمودند كه موانع كمال، دو دستهاند: بيرونى و درونى. موانع درونى، همان رذايلاند كه سر كرده آنها نَفْس است و موانع بيرونى، استبداد و استعمار و حكومتهاى فرعونىاند. فرعون هم كه بر قوم خودش حكومت مىكرد، طبق آيه قرآن، قوم خودش را خوار مىكرد و در نتيجه، آنها هم اطاعتش مىكردند كه قرآن به انتقاد از اين كار مىپردازد (سوره زُخرف/ آيه ۵۴).
● اسلام، چه موضعى در قبال «آزادى» به معناى امروزىاش دارد؟ آيا مسلمانى و تقوا و ايمان، حقّ انسان يا شهروندان را براى برخوردارى از آزادىهاى سياسى - اجتماعى، بيشتر مىكند؟
معناى امروزى آزادى، ابهام دارد. با توجه به تعريفهايى كه اشاره كرديم، نمىتوان گفت كه معناى امروزى آزادى دقيقاً چيست. در واقع، معنا و تعريفى (و نه فرمولى) كه بر روى آن اتفاق نظر وجود داشته باشد، نداريم كه بگوييم در فرهنگ لغات يا در مصوّبات سازمان ملل و يا در اعلاميه جهانى حقوق بشر، اين تعريف استاندارد از آزادى، آزادى سياسى و اجتماعى، آزادى اقتصادى و آزادى فرهنگى قابل دسترس است تا بتوانيم بگوييم آزادىاى كه در اسلام آمده، با آزادى امروزى چه نسبتى دارد.
● اين نكته درست است كه ما تعاريف مختلفى از آزادى داريم؛ امّا در عين حال، همه اين تعاريف، به دو دسته يا طيف، قابل تقسيمبندى هستند: يك دسته تعاريفِ حداكثرى داريم كه سرآمد آنها ليبرال دموكراسى يا همان مكتب فكرى غالب جهان غرب و بويژه امريكاست و يك دسته تعريف حداقلى كه اوج آنها ماركسيسم يا همان مكتب فكرى مطرح در شوروى سابق است. بر اساس يك تقسيمبندى ديگر، تعاريف دنيايى محض و سكولاريستى داريم كه ليبرال دموكراسى و سوسياليزم، از اين جهت، در يك گروهاند و در طرف مقابل، تعاريفى هستند كه در آنها حقايق و اهدافى فراتر از مادّه و زندگى مادّى مطرح است. امّا تعريفى كه در اسلام از آزادى ارائه مىشود، چه ويژگىهايى دارد؟ آيا زمينه رشد انسان را به نسبت ديگر تعاريف، بيشتر فراهم مىكند، يا نه؟
تعريف آزادى از ديدگاه اسلام، دو بعدى است؛ يعنى هم به بخش مادّى و دُنيوى حيات انسان - كه در ليبرال دموكراسى مورد توجه است - توجّه مىكند و هم به بخش معنوىاش.
نكته دوم، اين كه به نظر من، تعريف اسلام از آزادى، چون مبتنى بر آموزههاى دينى است، ضمانت اجراى بيشترى دارد تا آن تعريفى كه در مكاتب غربى و از جمله در ليبرال دموكراسى (به عنوان مكتب فكرى پيشتاز و غالب در غرب امروز) گفته مىشود. در خود انديشه انديشمندان غربى، اين نكته مورد توجه قرار گرفته كه وقتى خدا را از صحنه زندگى بيرون مىكنيم، ديگر دليلى براى انجام ندادن خيلى كارها وجود ندارد.
نيچه (فيلسوف آلمانى)، جمله مشهورى دارد كه مىگويد: «خدا مرده است». پس در غياب خدا هر كارى مىشود كرد. اين جمله نيچه را دو جور مىشود فهميد. يك فهم، اين كه نيچه به گونهاى تأييد آميز و به عنوان يك خبر، اين جمله را گفته باشد؛ امّا معناى ديگر، جنبه انتقادى دارد و امروزه كه از لحاظ تبار شناسى انديشه، نيچه را جزو گروه پُستْ مدرنها مطرح مىكنند و مىگويند از كسانى است كه مىتوان در ريشهيابى پُستمدرنيسم به او رسيد، اين جمله مشهور او، معناى ديگرى مىيابد. او به غرب مىگويد كه شما خدا را كه كنار گذاشتهايد و وقتى اين كار را كرديد و وقتى انسان و منافع انسان را بر خدا مقدّم كرديد، هيچ كارى وجود نخواهد داشت كه از انجام دادن آن، پرهيزى داشته باشد.
خوب، ممكن است كه اين پرسش بهوجود آيد كه اين انسان بريده از خدا، چه نوع كارهايى انجام مىدهد؟ اين انسان بريده از خدا آمده و دست به استعمار ديگر انسانها زده! چرا؟ براى اينكه منافعش ايجاب مىكند كه كشورهاى ديگر را تصاحب و چپاول كند. پس چه چيزى بايد مانع آن باشد؟ مانعى وجود ندارد؛ چون مىخواهد به لذّت و رفاه برسد و برايش تفاوتى نمىكند كه شهروندان كشور ديگرى در رنج و عذاب فقر و جهل و بردگى و ... باشند يا نباشند. او مىگويد كه در عرصه اقتصادى مىخواهم عرضه و تقاضا وجود داشته باشد. چنين كسى، كالايى ارائه مىكند و هر قيمتى كه مىخواهد، برايش مىگذارد و برايش مهم نيست كه ديگرى توان خريد آن را دارد يا خير. مثلاً در يك زمان در انگليس، گندم صادر مىشد و در برخى از جزاير انگليس، مردم از گرسنگى مىمردند؛ چون پولى براى خريد نان نداشتند. آن صادر كنندهها هم گندم را به مناطقى صادر مىكردند كه با قيمت بالاترى به فروش مىرفت. يا امروزه امريكا براى تثبيت قيمتها بخش عظيمى از گندم خودش را به دريا مىريزد تا قيمت جهانى گندم، پايين نيايد، در حالى كه در كشورهاى ديگر، انسانهايى از گرسنگى مىميرند.
نكتهاى كه در اينجا هست، اين است كه آزادى در اسلام، يك آزادى همه جانبه است. يعنى هم آزادى معنوى و هم آزادى در عرصههاى بيرونى (اقتصادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى) در آن، لحاظ شده است. در واقع، آن آموزههاى الهى است كه آزادى را در عرصههاى بيرونى كنترل مىكند و اين كنترل، باعث مىشود كه ما از آزادى خودمان براى آزار و اذيت كشورهاى ديگر و همنوعان خودمان استفاده نكنيم.
● پس ديدگاه شما اين است كه آزادى در فرهنگ دينى و در چارچوب انديشههاى دينى، دستاوردهاى بيشترى دارد ...
بله، قطعاً! به صراحت، خدمتتان عرض مىكنم كه آزادى، در چارچوب انديشههاى دينى، بركاتى دارد كه قابل مقايسه با فرهنگ غير دينى و ليبرالدموكراسى نيست. حالا البته ممكن است ما به عنوان جوامع مسلمان، از آموزههاى دينى در برخى از موارد، درست استفاده نكرده باشيم و نكنيم و يا آنها را به خوبى درك نكرده و درنيافته باشيم و يا حتى اينها را به خوبى آموزش نداده باشيم و يا كسانى در طول تاريخ از اين آموزهها سوءاستفاده كرده باشند - چنان كه در جهان اسلام، در گذشته و امروز، شاهد برقرارى نظامهاى استبدادى هستيم - . خوب! اينها ربطى به دين ندارد و اسلام، اين مسائل را نفى و طرد كرده است. اين را از اين جهت گفتم كه جوانهاى عزيز ما نبايد اين بحث را بلافاصله با وضعيت موجود جهان اسلام و با وضعيت تاريخى جهان اسلام، مقايسه كنند. اگر بخواهيم مقايسه كنيم، مىتوانيم با مُدل آرمانى حكومت امام مهدى(عج) و نظام حكومتى امام على(ع) و يا با همين تاريخ كوتاه نظام جمهورى اسلامى مقايسه كنيم و ملاحظه مىكنيم زمانى كه به آموزههاى دينى نزديكتر شدهايم، چه بركاتى داشته و هر وقت - خدايى ناكرده - جاهايى دور شدهايم، چه مشكلاتى داشته است.
● آزادى، چه رابطهاى با تكليف و مسئوليت دارد؟ و چه نسبتى با آگاهى و توسعه؟
نسبت آزادى با تكليف و مسئوليت، دوطرفه است؛ يعنى هر جايى در فرهنگ اسلامى اينگونه است كه اگر حقّى داريم، تكليفى هم داريم. اگر آزادى و اختيار (اختيار به معناى مبناى فلسفىِ آزادى در عرصه سياسى، اجتماعى و اقتصادى) را به عنوان يك حق شهروندى داريم، تكليفى هم داريم. اينها در آموزههاى دينى ما، در ارتباط با هم هستند. به همين شكل، آگاهى و دانش هم با آزادى، ارتباط پيدا مىكنند. هر چهقدر آگاهى و دانش ما بالاتر برود، آزادى ما بيشتر مىشود.
من مثالى مىزنم تا بحث، قابلفهمتر باشد. اگر از محل كارم تا منزل، يك راه بلد باشم، آزادى من در همين يك راه، محدود مىشود؛ امّا اگر پنج مسير بلد باشم، آزادى و قدرت انتخاب من بيشتر مىشود و اگر تعداد به ده برسد، آزادى هم به همين نحو، بيشتر مىشود. در عرصههاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى هم همين گونه است. هر مقدار شهروندان يك جامعه، آگاهى بالاتر و سطح سواد و معرفت بالاترى پيدا كنند، اطلاع آنها هم از قوانين و مقررات و حقوقشان بيشتر مىشود و به همان ميزان، آزادى آنها هم بيشتر مىشود؛ چرا كه جهل، مانع مهمى در راه رسيدن ما به سعادت يا خوشبختى است.
اساساً علّت اين كه انسان به دنبال علم رفت، رها شدن از بدبختى بود. انسان مىديد كه هر چه دانش كمترى داشته باشد، كمتر مىتواند از طبيعت استفاده كند و نمىتواند نظام اجتماعىاى شكل دهد كه برايش نظم اجتماعى و امنيت به بار آورد، لذا به دنبال علم رفت. منتها در فرهنگ اسلامى، علم به تنهايى كافى نيست. علاوه بر علم، ايمان هم لازم است و اين، همان فرقى است كه بين آزادى در فرهنگهاى دينى و غير دينى وجود دارد.
بنابراين، به صورت مختصر مىتوان اين چند فرمول را ارائه كرد: اوّل، اين كه: هر چه دانايى بيشتر، آزادى بيشتر! دوم، اين كه: اگر آگاهى ما با ايمان و معنويت توأم باشد، آزادى ما كاربردش مثبت است و اگر اين دانايى ما با معنويتْ توأم نباشد، كاربردش مىتواند منفى باشد. به عنوان مثال، ما مىبينيم كه بشر به فنّاورى هستهاى رسيد و كشورى مثل امريكا بلافاصله از آن، استفاده كرد و بمب اتمى ساخت و بر سر مردم ژاپن فرو ريخت و بيش از صدهزار نفر از بين رفتند. اين، محصول دانايى بشر است. شناخت انرژى هستهاى، يك دانايىاى است كه واقعاً قدرت بشر را زياد مىكند و قطعاً بدون آن، بشر مىتوانست جنگهاى محدودترى داشته باشد، در حالى ه با رسيدن به اين فنّاورى مىتواند جنگهاى گستردهترى در شكلهاى جديدتر داشته باشد. چيزى كه انسان را محدود مىكند و باعث مىشود كه آزادىاش سمت و سوى مثبتى داشته باشد و به نفع ديگران باشد، عنصر «ايمان» است؛ يعنى اعتقاد به اين كه انسان بايد در برابر خداوند، پاسخگوى اعمال خود باشد.
● برخى معتقدند كه: آزادىِ مطرح در متون دينى اسلام، آزادى معنوى است و مفهوم و حيطهاى كاملاً متفاوت با آزادى مصطلح (يعنى آزادى سياسى - اجتماعى) دارد و در عين حال، اين دو، قابل جمعاند، به اين معنا كه مىتوان به اصطلاح امروزىاش «آزاد» بود و از لحاظ معنوى «دربند»! يا مىتوان در زندان ابوغُرَيب زندگى كرد و طبق تعريف اسلام، آزاد بود! ديدگاه شما به عنوان كارشناس اين هر دو زمينه درباره اين عقيده چيست؟
اين بحث، با «مراتب آزادى»، مرتبط است. در واقع، يك مرحله از آزادى در فرهنگ اسلامى همان آزادى معنوى است؛ يعنى فرد از موانع كمال، چه درونى و چه بيرونى، آزاد باشد تا به خدا برسد و خداگونه شود. بنابراين، انسانى كه در يك زندانْ زندانى است، مىتواند از مراتبى از آزادى مورد نظر اسلامْ برخوردار باشد، نه از تمام آن. در مثالى كه شما مىگوييد (كسى كه در زندان دولت امريكا و بهطور مثال، در ابوغُريب است)، فرد، تنها از بخشى از حقّ آزادىاش مىتواند برخوردار باشد. به اين معنا كه مىتواند شخصيتى آزاد از هواهاى نفسانى داشته باشد كه دوست دارد به خداوند برسد؛ امّا اين فرد، چهقدر مىتواند دستورات الهى را محقّق كند؟ طبعاً نمىتواند امر به معروف كند، نظام اسلامى شكل دهد، به تكاليفش در قبال همسر و فرزند و بستگان و ديگر همنوعانش عمل كند و ... پس ما بايد بگوييم انسان مؤمنى كه در زندان طاغوت قرار گرفته (مانند امام موسىكاظم در زندان هارونالرشيد)، حتّى اگر از همه موانع درونى و از جمله از هواهاى نفسانى بهطور كلى آزاد است، باز هم آزادىاش محدود شده و نقض شده است؛ چرا كه مثلاً آزاد نيست كه جامعه خودش را به سمت خداوند، هدايت كند.
اتفاقاً در فرهنگ اسلامى ما، آزادى سياسى و اجتماعى هم دقيقاً وجود دارد و تعريف شده است؛ چون ما در اسلام، نظام سياسى و اجتماعىِ تعريف شده داريم؛ يعنى وقتى كه شما نظام امامت را داريد و امام را هم كسى مىدانيد كه رياست بر امور دينى و دنيوى مردم دارد، بلافاصله سؤال مىشود كه: نقش آزادى مردم چيست؟ مردمى كه در جامعه اسلامى زندگى مىكنند، يا مسلماناند و يا غير مسلمان. اگر مسلماناند، پس خودشان دين را انتخاب كردهاند و مسلمان شدهاند. اينجا مىگوييم چه نقشى دارند. خود دين گفته است كه در محدودهاى كه مغاير با خواسته خداوند نباشد، آزادند و آنجا با مشورتِ هم، برنامه ريزى مىكنند و امور را پيش مىبرند. در آيات قرآن هم هست. حتى خود معصومان هم اين كار را مىكردند، چنان كه مشورتهاى پيامبر اسلام(ص) مشهور است يا امام على(ع) مىفرمايد: «كسى كه استبداد رأى دارد، هلاك خواهد شد»؛ چون از عقل ديگران استفاده نكرده است.
در فرهنگ اسلامى بر اصل مشورت و بر اصل همفكرى مردم، تأكيد شده است و در حوزههايى كه وحى، حُكمى ندارد، سخن وحى، اين است كه خودتان با هم همفكرى و مشورت كنيد، قانونگذارى كنيد، و برنامهريزى كنيد.
البته بايد اذعان كرد كه آزادى اسلامى، به يك اصل ثابت (يعنى همان وحى)، پايبند است و با آزادى ليبرال دموكراسى (كه تابع محض خواست اكثريت شهروندان است) تفاوت دارد. ما اساساً از آزادى مىتوانيم به تعداد اقوام و تمدنها تعريف داشته باشيم. البته بعضى از اين تعريفها - چنان كه گفتيم - حدّاقلى و بعضى حداكثرى است؛ بعضى تعريفها دينى و بعضى سكولار (فارغ از پايبندى به دين) است. البته تنها در مورد آزادى چنين نيست. در تعريف «سياست» هم همين اندازه تنوّع هست. حضرت امام (رحمةاللهعليه) تعريف خوبى دارند و مىفرمايند: «سياست مىتواند الهى باشد، مثل سياست انبياى الهى و سياست حضرت على(ع) و سياست حضرت مهدى(عج) و مىتواند شيطانى باشيد، مثل سياست فرعون و سياست امروز امريكا». سياست همچنين مىتواند طبيعى و صرفاً محدود به زندگى حيوانى باشد، مثل مردم و كشورى كه تنها دنبال مسائل دنيوى هستند، نه مىخواهند بر كشور ديگرى مسلّط باشند و نه در مسائل دينى و الهى دخالتى مىكنند. من در چنين موردى براى دانشجويانم ژاپن را مثال مىزنم كه مردم و سياستمدارانش، مخصوصاً در اين سالهاى اخير، به فكر جنگ نبودهاند (يا حداقل نمىتوانستند باشند). مىخواهند در حدّ استانداردهاى مادّى، شاخصهاى جامعهشان بالا برود و رفاه و زندگى خوبى براى مردم و كشور خودشان فراهم كنند و بس!
● خيلىها در ايران و جهان اسلام، اعتقاد دارند كه همه محصولات فرهنگى غرب و تمام فرآوردههاى مُدرنيسم، بد و زشت و نتيجه توطئه عليه شرق و اديان توحيدى است و خلاصه، اسبِ «ترويا»ست و نبايد به آنها اعتماد كرد و معتقدند كه «آزادى» هم از همين مقوله است و دليل برجستهشان هم رفتارهاى تناقضآميز جهان غرب در زمينه حقوق بشر (مثلاً در افريقاى جنوبى و شيلى و فلسطين و عراق و افغانستان و ...) است. تحليل حضرتعالى در اين مورد چيست؟ و چه راهحلّى در نظر داريد كه هم بتوان به آزادى رسيد و هم محتاطانه باشد و ما را به سيطره سياسى و فرهنگى غرب، گرفتار نكند؟
در سؤال شما، دوتا بحث هست. يكى اينكه: اساساً دستاوردهاى مُدرنيته آيا به درد ما مىخورد يا نه؟ به درد كشورهاى مسلمان مىخورد يا نه؟ و ديگرى اينكه: آزادىاى كه در غرب هست، آيا به درد ما مىخورد يا نه؟ اين دومى را پيش از اين جواب دادم و گفتم كه اگر منظور، آزادى تعريف شده در ليبرالْ دموكراسى است، با مبناى ما، بجز در حدّ همان فرمول كلّى - كه اشاره كردم - ، سازگارى ندارد؛ يعنى ما بايد تعريف اسلامى و بومى و فرهنگى خودمان را ارائه دهيم. هر جامعهاى در جهان امروز، بايد همين كار را بكند.
امّا درباره آن بحث اوّل (كه آيا دستاوردهاى مدرنيته به درد ما مىخورد يا نه) بايد گفت كه حتماً بايد در بهرهگيرى از اين دستاوردها قائل به تفكيك شويم. اگر اين دستاوردها از مقوله ابزارى باشند، به درد ما مىخورند؛ امّا دستاوردهاى فرهنگى و ارزشى آن را بايد بررسى كرد و ديد چيست و آيا با مبانى ما سازگارى دارد، يا نه. مثلاً اگر هواپيمايى در غرب، ساخته مىشود، ما هم مىتوانيم استفاده كنيم؛ چون اين يك ابزار است. (البته شما خبر داريد كه كسانى در جهان شرق و جهان اسلام و حتّى ايران هستند كه همين را هم نمىپذيرند؛ يعنى مىگويند اساساً هر آنچه در تمدّن غربى بهوجود آمده، مضّر به طبيعت و انسان است و ما نبايد از آن استفاده كنيم و اگر هم داريم استفاده مىكنيم، مجبوريم و اضطرار است. من شخصاً اين ديدگاه را قبول ندارم). ابزارهايى چون تلفن، الكتريسته، كامپيوتر، هواپيما و مَظاهر تكنولوژيك - كه ابزار محسوب مىشوند - را مىتوان در خدمت اهداف گرفت؛ امّا مسائل و مفاهيم ارزشى و فرهنگى (مثل تعريف: عدالت، آزادى، قدرت و سياست) را كه در هر جامعه و سنّت فكرى، به تبعيّت از مبانى فكرى و ارزشى و فلسفى پذيرفته شده در آن جامعه، تعريف متفاوتى مىيابند، نمىتوان دربست از ديگرى (مثلاً از مُدرنيته و غرب) گرفت. اين مفاهيم، در هر فرهنگى بايد توسط خود آن فرهنگ، شارژ شوند و الّا جامعه را دچار مشكل مىكنند و به تضعيف هويّت مىانجامند.
گفتيم كه رسيدن به تعاريف مشترك جهانى در اين گونه مفاهيم، شدنى نيست؛ امّا مىشود به فرمولهاى عملى مقبول همه فرهنگها و ملّتها رسيد كه پايه و مايه صلح و ثبات و نظم و رفاه در جهان امروز باشد.
ما، براى در امان ماندن از آن سلطه سياسى و فرهنگى كه گفتيد، بايد آزادى را طبق فرهنگ خودمان تعريف كنيم و همينطور، بايد اطلاعات خودمان را از آموزههاى دينى، افزايش دهيم. بايد ببينيم اهداف دين و مقررات دينى چيست و آنها را رعايت كنيم. در خارج از اين حدود، دين به ما (پذيرندگان دين) مىگويد خودتان فكر كنيد و برنامهريزى كنيد و تصميمگيرى كنيد و بعد، عمل كنيد. پس در واقع، اطلاع و آشنايى ما از دانشهاى روز، باعث مىشود تا ما بهره مطلوب را از آزادىمان ببريم. قبلاً عرض كردم كه در فرهنگ دينى ما، آزادى، معناى روشنى دارد كه به نظر من، بسيار فراتر از آن فرمولهاى مشترك بينالمللى است كه اشاره كردم.
● آيا آزادى، مطلق است يا محدوده و قلمرو مشخّصى دارد؟ و اگر قلمرو مشخّصى دارد، آيا مرزهاى ثابت و پذيرفته شدهاى در جوامع مختلف دارد، يا از هر جامعهاى به جامعه ديگر، اين دامنه تغيير مىكند؟ و در مجموع، شكل مطلوب در محدود سازى آزادىهاى فردى و اجتماعى چيست كه نه به نفى دين و اخلاق بينجامد و نه به استبداد؟
بخشهايى از پاسخ اين سؤال شما، از پاسخهاى قبلى بنده فهميده مىشود و من آنها را تكرار نمىكنم؛ امّا در باب اينكه آيا آزادى، «مطلق» است يا «محدود»، خدمت خوانندگان اين بحث بايد عرض كنم كه در هيچ فرهنگى آزادى مطلق، وجود ندارد.
اساساً اگر آزادى، مطلق باشد، به استبداد يا هرج و مرج مىانجامد. ديگر نمىتوان اسم آن را آزادى گذاشت؛ چرا كه آزادى مطلق، يعنى اينكه فردى، هر كارى كه مىخواهد بكند. خوب، اگر خواست انسانهاى ديگر را به خدمت بگيرد، چه طور؟ اگر گفتيد كه مىتواند انجام دهد، اين، همان استبداد است. آزادى مطلق، سر از استبداد و نفى آزادى درمىآورد و ديگر آزادى نيست؛ بلكه خودش استبداد و ديكتاتورى و امثال اينهاست.
به لحاظ فلسفى هم مَكاتبى كه از آزادى مطلق، طرفدارى كردهاند، فقط آنارشيستها (مخالفان وجود هرگونه حكومت) هستند. آنها كه آزادى بدون حد و مرز را مطرح مىكنند، توجيهات و توضيحاتى دارند و مىگويند حكومت، لازم نيست؛ مردم بايد آزاد باشند و جامعه خود را اداره كنند و فرضشان اين است كه انسان، موجودى است عاقل و باشعور كه اگر آزاد باشد، به ديگران صدمه نمىزند و منافع ديگران را رعايت مىكند؛ يعنى آنها هم مىگويند كه آن فرد هم از آزادى مطلق خودش استفاده نمىكند و حريم ديگران را رعايت مىكند.
پس ما ديدگاه فلسفى و فكرىاى كه از آزادى مطلقْ طرفدارى كرده باشد، نداريم؛ امّا حدود آزادى، در هر فرهنگ، متغيّر است. در فرهنگ اسلامى، حدّ آزادى، آن چيزى است كه «شريعت (احكام عملى دين)» و «قانون جامعه» تعيين مىكند. حدّ آزادى، در آموزههاى دينى ما صراحتاً آمده است. در نظام جمهورى اسلامى و بلكه همه كشورها، قوانين است كه حدود آزادى را مشخص مىكند. در همه جوامع، اگر دين يا مذهب خاصّى رسمى باشد، معمولاً رعايت مىشود و در قانونگزارى، مورد توجه قرار مىگيرد. من كشور فرانسه را مثال مىزنم. در جامعه فرانسه، دولت، جلوى حجاب را مىگيرد. چرا اين اقدام را انجام مىدهد؟ مىگويند چون بر اساس قانون اساسى فرانسه، ما يك نظام لائيك (غير دينى) هستيم، پس علائم مذهبى نبايد در جامعه وجود داشته باشد. اگر بپرسيد كه پس آزادىِ پوشش چه مىشود؟ مىگويند آزادى پوشش در جامعه ما يعنى اينكه شهروندان، در انواع بىحجابى آزادند؛ ولى آزاد نيستند كه با حجاب باشند. آزادند كه هر پوششى را كه مىخواهند، بجز پوششهاى مذهبى داشته باشند. اين را هم مستند به قوانين خود مىكنند و با اينكه نظام دينى نيستند، و نظامشان لائيك است، امّا از قوانين لائيسيته (يا غير دينى و بدون حكومت)، با همان شدّتى كه ما از اسلاممان دفاع مىكنيم، دفاع مىكنند.
● ايران، «اعلاميه جهانى حقوق بشر» و همينطور دو كنوانسيون (يا ميثاق) بينالمللى «حقوق سياسى و مدنى» و «حقوق فرهنگى و اجتماعى» را پذيرفته و پس از انقلاب هم نسبت به آنها اعلام تعهّد كرده است. اجازه بدهيد سؤال آخرم را اين قرار بدهم كه: اگر همه آزادىهايى كه در اين سه متن حقوقى به صورت شفّاف آمده است، روزى در جامعه ما نهادينه شود، سطح ديندارى شهروندان، افزايش مىيابد يا رو به كاهش مىگذارد؟ و ايمانشان تعميق و تقويت مىشود يا به باد مىرود؟
عمده مَفاد اعلاميه حقوق بشر و ديگر بيانيهها و كنوانسيونهاى مرتبط با آن، مشكلى ندارد و با مبانى ما سازگار است؛ امّا برخى از مواد و مفاد آنها با آموزههاى دينى ما در تعارض است. مثلاً بر اساس آنچه در اين اعلاميهها آمده، «جنسيت (زن يا مرد بودن) نبايد مبناى تمايز بين شهروندان باشد» و هيچ قيد خاصّى يا استثنايى هم در اين قسمت، ديده نمىشود. اينكه براى زنان و مردان، مراكز جدايى داشته باشيم، مثلاً نظام آموزشى ما براى آقايان، مراكز جدا و براى خانمها مراكز جدايى در نظر بگيرد، و يا در مورد پوشش، تفاوتى ميان دو جنس باشد، در اين ميثاقها، پذيرفته نشده است و در واقع، بايد همهچيز، مشترك باشد. خوب، اين مورد را طبيعى است كه ما نمىتوانيم بپذيريم.
فكر مىكنم در اكثر موارد، اين ميثاقها كه مشتمل بر اصول فرامكانى و فرازمانىاند، اگر در كشور ما نهادينه شوند و استفاده شوند، طبيعى است كه سطح ديندارى در جامعه ما بالاتر مىرود. به خاطر اينكه دينداران ما از سطح آگاهى بالاترى برخوردار خواهند شد.
البّته ديندارى در فضاى سنّتى، از جهاتى آسانتر است؛ به خاطر اينكه فرد، آموزههايى از پدر و مادر و معلم خودش گرفته و به همانها عمل مىكند. كسى هم به اينها خدشهاى وارد نمىكند، يا خيلى كم هستند كه بخواهند به اينها خدشه وارد كنند؛ ما امروز در فضاى آزاد، بخصوص فضاى جهانى شدن - كه مرزها تا حدّ بسيار زيادى برداشته شده و يك فرد در معرض افكار بسيار زيادى قرار گرفته - ، اگر كسى «ديندار امروزى» باشد، بسيار محكمتر و ارزشمندتر خواهد بود؛ چرا كه حرفها و استدلالهاى بسيار زيادى را شنيده و مباحث بسيارى را ديده و در عين حال، دين را انتخاب كرده و به آن، پايبند مانده است.
البته عرض من اين است كه ما بايد به همان اندازه كه شنونده جهان هستيم، در موضوع شناساندن و عرضه درست دين هم كار كنيم؛ يعنى اگر ما به لحاظ ارائه و تبيين دين، متناسب با مخاطبانمان در سنين و اقشار مختلف، كار نكنيم و متعاقباً ديگران، علائم خودشان را ارسال كنند و مباحث و نقدها و تحليلها و ترديدهاى خودشان را ارائه دهند، خوب، نه تنها سطح ديندارى قوى نمىشود، بلكه ضعيف هم خواهد شد.
امّا اگر ما به رسالت خود عمل كنيم و از ابزارهاى جديد استفاده كنيم، آموزههاى دينى را خوب ارائه كنيم و در قالب خوب ارائه دهيم، معتقدم كه در فضاى آزاد، ديندارى رشد خواهد كرد. چون كه دين، چيزى است متناسب با فطرت انسان و به نفع انسانهاست، كه حتى اگر انسانها نفعگرايانه نگاه كنند، دين به انسان، آرامش مىدهد و مشكلات را از سر راهش برمىدارد. |