● به نام خدا - امروز ، جمعه 8 مرداد 1389 - كاربران برخط: 660   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
عرفان و هويت جنسي
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 8/8/1384 - به نقل از ماهنامه زنان، شماره 124

   ● نويسنده: لئونارد اي. - هادسون

مترجم: ندا - عليزاده كاشاني

 
 

صوفيان عشق به خدا را به همان طريقي دنبال مي‌كنند كه عاشقِ سوزان در آتش عشق، معشوق خود را. بنابراين، جاي تعجب نيست كه ادبيات صوفيانه شكل شعر عاشقانه به خود مي‌گيرد. اما آنچه شگفت‌انگيزاست، اين حقيقت است كه به رغم سنت زن‌ستيزانه‌ي جامعه، بسياري از عارفان بزرگ اسلامي زن بوده‌اند. در اين مقاله، قصد دارم از طريق مرور زندگي رابعه و زنان عارف ديگر و همچنين به كمك عقيده‌ي عرفاني مبتني بر عشق الاهي، مفهوم جنسيت را از نگاه صوفيه بررسي كنم و به كندوكار درباره‌ي پذيرفته شدن زنان مسلمان در اين شاخه‌ي عقيدتي بپردازم.


پيش از بررسي زندگي اين صوفيان و عقيده‌ي متعالي عشق الاهي، لازم است كه درك روشني از آيين‌هاي اصلي تصوف داشته باشيم. اولين ريشه‌هاي صوفي‌گري را مي‌توان در قرن هشتم ميلادي (دوم هجري) يافت. به نظر مي‌رسد زنان و مرداني كه اين مسير را آغاز كردند، بسيار پارسا بودند و از جهنم و زندگي بعد از مرگ وحشتي عظيم داشتند. «تا جايي كه در توانشان بود به شب‌زنده‌داري مي‌پرداختند ... روزه‌شان را ديرتر از معمول باز مي‌كردند.» آنان نه‌تنها از تمام حرام‌ها پرهيز مي‌كردند، بلكه حتي از امور مباح نيز دوري مي‌جستند. سرانجام صوفيان مفهوم فنا، يعني «يكي شدن با خدا» را به ميان آوردند. براي يكي شدن با خدا بايد مراحل بسياري را پشت سر گذاشت. مارگارت اسميت(2) كه آثار فراواني در زمينه‌ي عرفان اسلامي دارد، مراحل رسيدن به فنا را اين‌گونه نام مي‌برد: توبه، صبر، شكر، رجا، خوف، فقر، زهد، توحيد، توكل، و بالاخره محبت كه خود شامل شوق، انس و رضاست...(3)


نتيجه‌ي تمرين و پشت‌سرگذاشتن اين مراحل، نابودي نفس و بقاي عرفان محض است. به علاوه، اسميت مي‌گويد: «نفس همچون توهمي موجب جدايي خدا و انسان شده است و تنها راه غلبه بر نفس، عشق و اتصال عرفاني به اوست... يكي شدن با او و در نتيجه، يكي شدن با وجودي واقعي و عشقي حقيقي.» با رسيدن به فنا، عرفان جاودانه مي‌شود. به نظر مي‌رسد كه احاطه‌ي فراگير عشق، آخرين و مهم‌ترين مرحله‌ي دستيابي به فنا و بقاست. حتي صوفي بزرگ، منصور حلاج (858-922م)، اظهار كرده است كه عشق در مقام والاتري نسبت به ايمان قرار دارد. بنابراين، كليد ورود به جرگه‌ي عارفان در صوفيه، عشق محض به خداست كه از طريق ترك دنياي مادي (غيرواقعي) و نفس امكان‌پذير مي‌شود.


تركيب عرفان و وحدت وجود عشق است كه ما را به رابعه‌ي عدويه مي‌رساند. او و [امام] جعفر صادق ششمين امام شيعه، پايه‌گذاران عشق الاهي محسوب مي‌شوند. همچنين رابعه به سرودن اولين شعرهاي عارفانه‌ي عاشقانه مفتخر است. زندگي رابعه مطابق معيار صوفيه‌ الگويي كامل بود. او را «قديسه‌ي برتر» مي‌ناميدند و صوفيان در بالاترين درجه‌ي عرفان قرارش مي‌دادند. اين بدان معناست كه او نخسين عارف حقيقي بود.


اطلاعات چنداني در مورد سال‌هاي اوليه‌ي زندگي او موجود نيست. تنها مي‌دانيم كه او بين سال‌هاي 712 و 717 ميلادي در خانواده‌اي فقير در شهر بصره (عراق كنوني) متولد شد. در جواني برده بود، اما بعدها آزاد شد. در سراسر زندگي‌اش، رياضت‌كشي همچون عشق تزلزل‌ناپذيرش به خدا نقشي اساسي داشت. فقر و انكار نفس همراهان هميشگي او بودند. براي مثال، گفته مي‌شود كه تنها دارايي او كوزه‌ي شكسته‌اي بود كه از آن آب مي‌نوشيد، حصيري كه بر آن مي‌نشست و آجري كه به جاي بالش زير سر مي‌گذاشت. هر شب را با عبادت سپري مي‌كرد و اغلب خود را براي خوابيدن سرزش مي‌كرد. چرا كه خواب را مانع تأمل و عشق پايدار و هميشگي به خدا مي‌دانست. تمام پيش‌نهادهاي ازدواج را – كه بسيار هم بود – رد مي‌كرد. در زندگي‌اش براي هر چيزي كه ممكن بود ذره‌اي او را از وقف كردن مطلق خويش در راه عشق به خدا دور كند، جايي نبود. آشكار است كه به همين ترتيب، «هر آنچه را موجب دوري او از معشوق، يعني خدا مي‌شد» رد مي‌كرد. مفهوم حقيقي عشق الاهي كه رابعه مطرح مي‌كرد از رياضت مطلق او نيز شگفت‌انگيزتر بود. او اولين كسي بود كه عشق به خدا را به گونه‌اي ديگر معنا كرد. صوفيان قبل از او به عشق به خدا به دليل ترس از او اعتقاد داشتند، اما رابعه به عشق به خدا فقط به خاطر خود خدا اعتقاد داشت. مثلاً گفته‌اند كه در خيابان‌هاي بصره راه مي‌رفت با مشعلي در يك دست و سطل آبي در دست ديگر. هنگامي كه دليل اين كار را از او جويا مي‌شدند، اين‌گونه پاسخ مي‌داد: مي‌خواهم بر جهنم آب بريزم و بهشت را به آتش بكشانم تا اين حجاب‌ها كنار روند و ديگر كسي خدا را براي ترس از جهنم يا اميد بهشت عبادت نكند، بلكه او را تنها براي زيبايي پايدارش بپرستد. اين كلمات به راستي گوياي آن‌گونه عشقي هستند كه رابعه ابراز مي‌كرد.


چنين عشقي يعني عشق محض به خدا، نه به دليل ترس مؤمنان از جهنم يا اميد به وعده‌ي بهشت؛ بلكه به خاطر خود خدا كه شايسته‌ي عشق است. يكي از موضوعات محوري عرفان اسلامي بر همين عشق مبتني است. چنين سرسپردگي شگفت‌آوري نه‌تنها موجب سرافرازي رابعه در ميان صوفيان و تاريخ‌نگاران شد، بلكه او را به مقامي بلند در ميان همتايان خود رساند. گفته مي‌شود كه حسن بصري (متوفي 728 ميلادي)، يكي از پايه‌گذاران صوفيه، با رابعه راجع به خدا بحث مي‌كرد. رابعه در همان دو جلسه‌ي اول، حسن بصري را براي خودبيني و كوتاهي‌اش در سرسپردن به معشوق شرزنش مي‌كند. آشكار است كه رابعه بهترين صوفي زمان خود بود و يكي از پرشورترين عارفان تاريخ نيز باقي ماند. با وجود اين، در مقان زن، در تاريخ عرفان بي‌مثال نيست. براي نمونه، رابعه بنت اسماعيل يكي از نخستين صوفيان بود كه قبل از رابعه عدويه مي‌زيست و به سال 660 ميلادي وفات يافت. مشابهت نام اين دو نفر اغلب موجب مي‌شود كه تاريخ‌نگاران آنان را با هم اشتباه بگيرند يا گمان برند اسماعيل با آنكه قديسه محسوب نمي‌شد، از احترام والايي در ميان صوفيان زمان خود برخوردار بود و در حوزه‌ي عرفان، از ارباب نظر تقلي مي‌شد. قديسه‌ي ديگر سيده نفيسه (761 – 824 م) نبيره‌ي [امام] علي بود. گفته مي‌شود كه دامنه‌ي علم او چنان وسيع بود كه حتي شافعي (768 – 820 م)، پايه‌گذار يكي از چهار مذهب بزرگ اهل تسنن، اغلب با او در مورد مذهب سخن مي‌گفت و از علم او در سنت اسلامي كمك مي‌گرفت. اين سه تن – رابعه عدويه، رابعه بنت اسماعيل و سيده نفيسه – نمونه‌ةايي از زنان برجسته‌اي هستند كه بر سنت ظاهرگرايي، كه سال‌هايي چند پس از رحلت پيامبر رواج يافته بود غلبه كردند، دوراني كه خشك‌ترين دستورات و سخت‌ترين قوانين در ميان مسلمانان ظاهرگرا وجود داشت و همان‌گونه كه ليلا احمد، فمينيست اسلامي نوشته است، زنان همچون اشيا و «موجوداتي بي‌مصرف» در نظر گرفته مي‌شدند. ممكن است بعضي به حق ادعا كنند كه خصوصيات غيرمعمول اين زنان صوفي، حقيقت زن بودن آنها را تحت‌الشعاع قرار مي‌داد، اما مي‌توان گفت كه ممكن است عامل ديگري نيز درميان بوده باشد. بدون شك امتيازات والاي عرفان اسلامي پشتيبان اين زنان بود چرا كه در تصوف، هيچ‌گونه هويت جنسي وجود ندارد.


تا اينجا در مورد هدف نهايي صوفيه كه همان اتحاد با معشوق از طريق نابودي نفس است، بحث كرديم. در جريان اين نيستي و فنا، هر نشانه‌اي از هويت – كه شامل هويت جنسي نيز مي‌شود – از بين مي‌رود، تا آنجا كه فقط خدا باقي مي‌ماند. مي‌توان گفت نابودي نفس موجب نابودي هويت جنسي نيز مي‌شود زيرا هويت جنسي وجهي از نفس است. سلوك و ادبيات صوفيانه بر اين ادعا صحه مي‌گذارد. همان‌طور كه ليلا احمد مي‌نويسند: «حكايات موجود در ميان صوفيه در مورد رابعه روشن مي‌كند كه زيست و جنسيت، تنها پايه‌هاي اساسي روابط زن و مرد نيستند و جنسيت به هيچ وجه معيار مناسبي براي ارزيابي نيست.» مناسب اين مقال، گفته‌ي حسن بصري درباره‌ي رابطه‌اش با رابعه است:


يك شب و روز تمام را به بحث درباره‌ي طريقت و حقيقت با رابعه گذراندم و هرگز به ذهنم خطور نكرد كه من مرد هستم و به ذهن او خطور نكرد كه او زن است. در پايان هنگامي كه به او نگريستم، خود را چون بازنده‌اي (كسي كه از نظر روحي هيچ ارزشي ندارد) و رابعه را بي‌ريا يافتم.


علاوه بر آن، فريدالدين عطار نيشابوري (متوفي 1320 ميلادي)، [عارف و] زندگينامه‌نويس اوليا و عارف اسلامي، با ذكر حديثي خود را ملزم به وارد كردن نام زنان در اثر خود تذكره‌الاوليا مي‌بيند. حديث به پيامبر اكرم [ص] كه ستون و عمود خيمه‌ي شريعت و شريعت اسلامي است، نسبت داده شده است. عطار ادعا مي‌كند كه: «... حضرت محمد [ص] خود گفته بود كه ظاهر را در نظر نمي‌گيرد.» با چنين ديدي، مي‌توان نتيجه گرفت كه با نبود مفهوم هويت جنسي در عرفان اسلامي، زنان در مقام اوليا پذيرفته مي‌شدند، همان‌طور كه توانايي آنها در دين‌داري مورد قبول بود. البته به نظر مي‌رسد كه در هر دو موضوع، زنان به نوعي دفاع نياز دارند.


چنين ذات وراي جنسيتي در خدمت قدرت بخشيدن به زنان صوفي بود – گرچه آنها به طور حتم نسبت به اين مسائل دنيايي بي‌اعتنا بودند. با وجود اين، چنين قدرتي به زنان اجازه‌ي دنبال كردن عشقي الاهي و رسيدن به اتحاد عرفاني با معشوق را عطا مي‌كرد. علاوه بر آن، اين قدرت كه از عقيده‌ي «فراجنسيتي»(4) بودن عرفان سرچشمه مي‌گرفت، شرايط را براي رابعه و ديگر زنان مانند او فراهم كرد تا در مباحث آزاد فكري با مردان و زنان شبيه خود شركت كنند و با توجه به ارتباط اين مباحث با دنيا، براي خود تصميم بگيرند. ليلا احمد درباره‌ي رابعه مي‌نويسند:


اظهارات صوفيان [...] را به تصوير مي‌كشد كه از لحاظ معنوي و اجتماعي به دنبال زندگي متفاوتي است. او نمي‌تواند نوع زندگي‌اي را كه جامعه براي او تعيين كرده است بپذيرد... بدون اينكه منكوب قدرتي مذكر باشد، به اداره‌ي كامل و استقلال شرعي خود مي‌رسد [...] مي‌توان گفت [...] اين امر بدون قبول فضاي روحاني و ذهني پيشنهاد شده‌ي صوفيه براي او ناممكن بود.(5)


اگر رابعه به چنين مرحله‌اي از استقلال نرسيده بود، نمي‌توانست آن‌گونه كه بايد به دنبال عشقي الاهي برود. به احتمال زياد، ازدواج مي‌كرد، بچه‌دار مي‌شد و به ايفاي وظايف دنيايي مشغول مي‌شد. چنين مسئوليت‌هايي براي هر عارفي نظير رابعه كه به طور كامل خود را وقف عشق الاهي كرده، نامطلوب است زيرا همچون موانعي، عارف را از وقوف كامل به خدا دور مي‌كنند. سنت صوفيه، همان‌طور كه به ماوراي دنياي مادي پا گذاشته است، از محدوديت‌هاي فرهنگي كه در مورد جنسيت وجود دارد نيز فراتر رفته است.


جاي تعجب است كه صوفي‌گري و عرفان مورد پذيرش جمعيت قابل توجهي از زنان مسلمان عصر حاضر قرار نگرفته است يا فمينيسم اسلامي، هرچند اندك، به اين موضوع نپرداخته است. به نظر مي‌رسد كه زندگي صوفيانه تا حد زيادي – حتي به ميزاني قابل مقايسه با برخورداري‌هاي شخصي و اجتماعي مردان – به زنان مسلمان استقلال مي‌دهد. اما اين به معناي اندك بودن شمار زنان علاقه‌مند به حوزه‌ي عرفان نيست. آن‌ماري شيمل (6) توضيح مي‌دهد: «در دوران جديد، تعليمات صوفيه را تا حد زيادي زنان دنبال مي‌كردند...» البته، مطرح كردن زندگي عارفانه براي حل مسئله‌ي جنسيت تا حدي مشكل‌آفرين است. نخست آنكه زندگي صوفيانه بسيار طاقت‌فرساست و تعداد كمي از مردان و زنان مي‌توانند چنين زندگي‌اي را تحمل كنند. در اين مورد مطلب چنداني براي گفتن وجود ندارد زيرا راه‌حلي كه قابل دسترسي نباشد استفاده‌ي چنداني ندارد. دومين اعتراض ممكن است اين‌گونه باشد؛ چرا زناني كه به دنبال ارتقاي موقعيت خود در دنياي مادي هستند، خود را وقف صوفي‌گري كنند؟ حال آنكه تأكيد صوفي‌گري بر زندگي بعد از مرگ است و دنياي مادي را غير اصيل مي‌شمارد. مطمئناً پاسخ به اين پرسش آسان‌تر از پاسخ‌گويي به ايراد اول است. ديدگاه صوفيه، در عين اينكه بر عرفان و زندگي بعد از مرگ تأكيد دارد، موقعيت زنان را نيز در اين دنيا بهتر مي‌كند. اين موضوع را مي‌توان در مواردي كه قبلاً به آنها اشاره شد به راحتي مشاهده كرد، به ويژه در مورد رابعه عدويه و فاطمه نيشابوري. متأسفانه به نظر مي‌رسد كه مسلمانان متعصب سعي بر اين داشته‌اند كه نام و ياد چنين زنان مقدسي در همان‌ زمان گذشته باقي بماند. امروزه در آموزش‌هاي رايج در جوامع مسلمان، جايگاه زن قهرماني چون رابعه، اگر اساساً از جايگاهي برخوردار باشد، بسيار خرد است.


شگفت‌انگيزتر از آن، بي‌توجهي فمينيست‌هاي اسلامي به صوفي‌گري و درگيري فمينيسم اسلامي با مسئله‌ي فراجنسيتي بودن عرفان و صوفيه است. براي نمونه، فدوا مالتي داگلاس(7)، نويسنده‌ي كتاب جسم زن، كلام زن (8) (اثري درباره‌ي جنسيت و ادبيات اسلامي)، ادعا مي‌كند كه جريان اصلي صوفيه «زن‌ستيز» است. البته همان‌طور كه مشاهده كرديم، اين موضوع حقيقت ندارد.


مالتي داگلاس، زندگي عارفي صوفي (مذكر) را كه هيچ زني در آن نقشي ندارد مشكل‌ساز مي‌داند. او به اين نكته توجه نكرده است كه زندگي صوفي با نيل به مرحله‌ي بقا و وحدت عرفاني با خدا كه در نتيجه‌ي فنا و عشق الاهي به دست مي‌آيد، كامل مي‌شود. با وجود «توفيق» خاص رابعه عدويه در زندگي‌اش، نمي‌توان باور كرد كه مالتي داگلاس از دنياي رابعه نيز اين چنين انتقاد كند.


فرضيه‌ي مالتي داگلاس در محدوده‌ي موضوع «فراجنسيتي» بودن عرفان معنايي بسيار جالب مي‌يابد. براي مثال، دو عارف جوان مسلمان (مذكر) را در نظر بگيريد كه هر كدام جداگانه در راه رسيدن به مقام وحدت وجود، با گذشتن از مراحل رسيدن به فنا، تلاش مي‌كنند. آنها تا حد زيادي نفس و تمايلات جنسي خود را انكار مي‌كنند، هرچند كه هنوز هيچ كدام دنياي مادي را به طور كامل كنار نگذاشته‌اند. روزي آن دو يكديگر را ملاقات مي‌كنند و دوستان بسيار نزديكي مي‌شوند. علاوه بر آن، به دليل كنار گذاشتن مسائل جنسي، به رابطه‌اي كه مالتي داگلاس آن را «تفاهم اجتماعي» مي‌خواند كشيده مي‌شوند. در رابطه‌ي اين دو عارف، جنسيت هيچ نقشي ندارد. نمونه‌اي از اين نوع را مي‌توان در زندگي جلال‌الدين مولوي (1207 – 1273 م) صوفي قرن سيزدهم و شايد بزرگ‌ترين شاعر كلاسيك يافت. او در سال 1244 ميلادي با عارفي به نام شمس تبريزي (متوفي 1248 ميلادي) ملاقات كرد. شمس او را با مفهوم عشق الاهي آشنا كرد. آنان دوستان جدايي‌ناپذيري شدند و مولوي به شمس‌الدين چون معشوق خود مي‌نگريست. آن‌ماري شيمل مي‌گويد كه مولوي و شمس‌الدين براي مدت حداقل شش ماه، ياران وفادار يكديگر بودند و در طول اين زمان، مولوي تمام دوستان، خانواده و شاگردانش را ناديده مي‌گرفت. او جذب همراهي شمس‌الدين شده بود. خانواده‌ي مولوي كه به روابط نزديك اين دو عارف حسادت مي‌كردند، برخلاف ميل او، شمس را از خود راندند. اين كار موجب «شكسته شدن قلب» جلال‌الدين شد و در نتيجه، تا پايان عمر از غمي بزرگ رنج مي‌برد. شمس‌الدين چند سال بعد از رانده شدن، به سوي مولوي بازگشت، اما به دست ديگر ياران مولوي به قتل رسيد و آنها اين موضوع را از مولوي مخفي نگه داشتند. مولوي سال‌هاي بسياري را در جست‌وجوي شمس‌الدين گذراند و آن هنگام كه از يافتن او در دنياي مادي ناتوان شد، بار ديگر به عرفان روي آورد. بيشتر شعارهاي عاشقانه‌اي كه بعدها جلال‌الدين سرود مبهم است. روشن نيست كه كلمه‌ي معشوق خطاب به چه كسي است، خدا يا يار قديم مولوي، شمس‌الدين. اين بخش را به طور كامل براي نشان دادن فراجنسيتي بدون عرفان و نامربوطي آن به روابط چندين لايه‌ي اين دو عارف به رشته‌ي تحرير درآوردم.


بحث رابطه‌ي تصوف و جنسيت از اين جهت جالب است كه اعتقاد مشترك بسياري از مسلمانان سنتي را مبني بر اينكه «فمينيسم اسلامي» محصول دنياي غرب است نقض مي‌كند. عرفان اسلامي در سال‌هاي اوليه‌ي اسلام كه به هيچ عنوان تحت تأثير غرب نبود شكل گرفت. آنچه در حال حاضر به تأثير غرب نسبت داده مي‌شود، همگام با صوفيه در قرن هشتم ميلادي ظهور كرد. صوفيان در قرن هفتم، آن هنگام كه از تأثير غرب به دور بودند، در مفهوم سنتي جنسيت ترديد كردند، پس چگونه است كه اكنون مخالفان فمينيسم اسلامي اين جنبش را تنها محصول غرب مي‌دانند؟ پاسخ به اين سؤال بسيار آسان است. آنها نمي‌توانند چنين ادعايي كنند. بنابراين، صوفيه در خدمت معتبر ساختن سرشت اسلامي چنين جنبش‌هايي – همانند فمينيسم اسلامي – است.


شايد صوفيه توان كاري فراتر از معتبر ساختن فمينيسم را دارد. در ضمن، آرمان ناديده گرفتن جنسيت مي‌تواند بدون نياز به وقف كامل زندگي در راه عرفان، به اسلامي سنتي وارد شود و مفهوم جديدي از جنسيت را ارائه كند. اين مفهوم جديد شايد نتواند فمينيست‌ها را راضي كند، اما به هيچ وجه زن‌ستيز نيست. در جوامع اسلامي، اصولاً دو نوع رابطه وجود دارد: يكي با خدا و ديگري با انسان. اگر ذات فراجنسيتي بودن را مفهوم اصلي در نظر بگيريم، مي‌توانيم تعريف جديدي به نفع هر دو رابطه ارائه دهيم.


با در نظر گرفتن اين ادعا، شايد مهم‌ترين جنبه‌ي فراجنسيتي بودن، جنبه‌ي اسلامي آن است. همان‌طور كه قبلاً اشاره شد، نمي‌توان ادعا كرد كه اين ديدگاه نتيجه‌ي تأثير كشورهاي غربي است. واضح است كه صوفيه به موضوع اصلي اسلام، كه تسليم مطلق در برابر خواسته‌ي خداست، مي‌پردازد. صوفيان اين عقيده را در هر جنبه‌ي زندگي خود وارد مي‌كنند. در مسير صوفيه همه چيز بخشي از ارضاي خواسته‌ي «تسليم» به خداست كه شامل عقيده‌ي فراجنسيتي بودن نيز مي‌شود. مي‌توان گفت فرض هويت نامرتبط با جنسيت، صرفاً مرحله‌اي از تسليم در برابر خواسته‌ي خداست. اگر قرار باشد تعريف صوفيه از فراجنسيتي بودن مسير اصلي اين ديدگاه باشد، نتيجه‌ي نهايي، آن‌طور كه در زندگي اولين صوفيان مشاهده شده بود، تنها پيشرفت در جهت رفع تبعيض جنسيتي نيست، بلكه كل امت يا جامعه‌ي اسلامي يك قدم به خدا نزديك‌‌تر مي‌شود.


زندگي اولين صوفيان نشان مي‌دهد كه برداشتن چنين گامي امكان‌پذير است. علاوه بر آن، زندگي مقدسين صوفيه نشان داده است كه فراجنسيتي بودن مي‌تواند روابط ميان دو جنس را به طرز قابل قبولي ارتقا بخشد. مسلمانان مي‌توانند به جاي زندگي تحت برداشت‌هاي پرسش برانگيز و گاه زن‌ستيزانه‌ي خود از شريعت، به طور مساوي از حضور معشوق الاهي برخوردار شوند.


 


پي‌نوشت‌ها:


1) Leonard E.Hadson


2) Marbaret Smith


3) Rabia the Mystic 1984/ xiii 133


4) gender – transcendence


5) Ahmed, Feminism and Cross – Cultural Inquiry, 146, 150.


6) Annemarie Schimmel


7) Fedwa Malti – Douglas


8) Woman,s Body, Women,s Word, Fedwa Malti – Douglas, Gender and Discourse in Arabo Islamic Writing, 109.


 

 

    959 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   تصوف 
●   عرفان 
●   عشق 
●   هويت جنسي 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:08/08/1384
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت