باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 32 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
رفتارگرايي(2)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 24/10/1386 - به نقل از فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول 1385

   ● نويسنده: ر. س. - پيترز

مترجم: عليرضا - غفوري

 
 

دو- خاستگاه بي واسطة رفتارگرايي واتسون(38)


جي. بي. واتسون(39) به هيچ روي اولين فردي نبود كه به مطالعة عيني رفتار انساني بپردازد. ويليام مك دوگال(40) در كتاب روان شناسي فيزيولوژيك(41) در سال 1905، روان شناسي را به منزلة «علم اثباتي هدايتگر موجودات زنده» تعريف كرده بود و در برابر اين موضع گيري يعني تعريف روان شناسي به منزله عملي يا تجربي يا خودآگاهانه ايستادگي كرده بود. در سال 1908 در كتاب مقدمه اي بر روان شناسي اجتماعي(42) - بصراحت اصطلاح «رفتار»(43) را عنوان كرد و از طريق آن مدعي شد كه روان شناسي علم اثباتي هدايتگر رفتار است. او عقيده داشت روان شناسي نبايد تنها توصيفگر درون نگرانه اي از جريان سيال ذهن با تمام مكانیسم آن به شمار آيد. اين مسئله بايد ضمن مقايسه با روان شناسي فيزيولوژيكي، بيشتر با تكيه بر روشهاي عيني مانند مشاهدة رفتار انسان و حيوان- چه در سلامتي و چه در بيماري- تكميل شود. بر همين اساس در سال 1911، دبليو. بي. پيلزبُري(44) كه شاگرد تيچنر(45) بود در كتاب خود به نام بنيادهاي روان شناسي(46) مدعي شد كه روان شناسي در بايد علمي در باب رفتار انسان دانست اما نه مك دوگال و نه پيلزبُري عقيده اي تحديدي يا پيرايش شده اي ارائه ندادند. آنها تنها استدلال مي كردند روان شناسي در خيلي از جهات مديون مطالعات عيني بر روي جانوان يا مطالعه فيزيولوژيكي بر روي بسياري ديگر از موجودات است. اين مسئله از اين رو غيرموجه دانسته مي شود كه تعريفي از روان شناسي ارائه مي دهد كه در آن يافته هاي خارجي تر از دنياي بيرون را ناديده مي گيرد.


آنچه ديدگاه روان شناسي واتسون را از ديگر ديدگاههاي روان شناسي متمايز مي كند، آن چيزهايي است كه واتسون آنها را ناديده گرفته است نه آن چيزهايي كه او آنها را تبيين كرده است. در مقايسه با مك دوگال كه هم طرفدار روان شناسي بود و هم به مطالعات جانوران علاقه داشت، واتسون به رد درون نگري به مثابه روشي منطقي براي كسب اطلاعات و دور كردن «خودآگاهي» و ديگر اصطلاحات ذهن گرايانه از حوزة مفهوم علم مدرن سوق داده شد. اين پيرايشگري روش شناختي او را به سوي چه امري كشاند؟


 


1. روان شناسي حيواني(47)


از زمان انتشار كتب منشأ انواع(48) در سال (1859) و بيان احساسات در انسان و حيوان(49) در سال 1872 توسط داروين علاقة رو به رشدي براي مطالعة رفتار حيوانات، پرندگان و حشرات ايجاد شد تا فرضية داروين دربارة پيوستگي و تسلسل بين حيوان و انسان را بيازمايند. براي مثال در سال 1872، اسپالدينگ روي پرستوها تحقيق كرد تا مشخص كند كه آيا آنها پرواز كردن را با تقليد فرا مي گيرند یا به صورت فطري تمايل به انجام آن دارند. در خلال سالهاي 1879 تا 1904 فابر مجموعه وسيعي از مشاهدات را بر روي حشرات انجام داد تا معين كند چه مقدار از رفتار آنها غريزي است. اين نظريه را كه آيا هوش يا عقل بين انسان و حيوان پيوسته است، توسط رومنس، لويد مورگان و لوپ براساس مشاهده رفتار حيوانات به آزمايش گذارده شد. اما از منظر رشد و پيشرفت رفتارگراي، گام تعيين كننده زماني برداشته شد كه در سال 1896 اي. ال. ثورندايك گربه ها، مرغ ها و الاغها را به آزمايشگاه برد و بر روي آنها آزمايشاتي انجام داد تا نحوة فراگيري آنها را مشخص كند. از پيشرفتهاي تدريجي ولي بي قاعده، در منحنيهاي فراگيري ثورندايك مي شود نتيجه گرفت كه حيوانات قادر نيستند از طريق «بصيرت» با تعقل چيزي را فرا بگيرند. تقليد هم از طريق كنترلهاي آزمايشي رد شد. آزمون و خطا تنها امكان باقي مانده به نظر مي رسيد. او عنوان كرد كه اين حيوانات واكنشهاي گوناگوني از خود بروز مي دهند. رفته رفته پاسخهاي غيرمفيد كنار گذاشته شدند و پاسخهاي مفيد و نتيجه بخش مورد تأكيد و تأييد قرار گرفتند.


ثورندايك معتقد بود دو قانون بنيادين براي تبيين اين فرآيند وجود دارد. قانون ممارست بر اين نكته تأكيد داشت كه پيوندها يا ارتباطات با  به كارگيري قوت مي يابند و با تركشان ضعيف مي شوند. قانون تاثير يا اثر هم بر اين نكته تأكيد داشت كه پيوندهايي كه پاداش دريافت مي كنند و به اين نحو به رضايت خاطر يا ارضاء منتهي مي شوند، شدت مي يابند. اين مسئله آن چنان كه قواعد تداعي هستند، به عنوان نظريه خاصي در سنت تداعي گرايي محسوب نمي شد. آنچه مهم بود، استفاده از چنين قواعد براي بررسي پيوند ميان محرك و پاسخ و ارائة مدركي تجربي از آزمايشهاي او بود كه براي اثبات نظر خود آنها را ارائه داد.


جالب آنكه واتسون تحصيلات دانشگاهي خود را در رشتة فلسفه آغاز كرد اما در طي دوران تحصيلات تكميلي در دانشگاه شيكاگو به رشتة روان شناسي روي آورد. در سال 1908 استاد روان شناسي دانشگاه جان هاپكينز شد و در سال 1912 به مجادله هايي در سخنرانيهاي عمومي اش دست زد كه در 1914 در كتار رفتار آنها را منتشر كرد. براي شدت حملات او شايد اين توجيه پذيرفتني باشد كه آنها ناشي از رنجش او از رويكردهاي اكراه آميز روان شناسان متعصب نسبت به مطالعات او بر روي حيوانات باشد. چون واتسون هم به جاي ارائه مستدل نظراتش، آنچنان كه مك دوگال و پيلز بري براي نشان دادن اهميت مطالعات بر روي جانوران انجام دادند، انگشت تمسخر به سوي وضعيت روان شناسي درون نگرانه گرفت.


واتسون اعلام كرد:  «امروزه رفتارگرايي با اطمينان خاطر مي تواند در يك مبارزه طلبي جانانه، روان شناسان ذهني را از ميدان به در كند؛ به ما نشان دهيد كه شما روشي معقولي داريد، درواقع شما يك موضوع موجه داريد» (واتسون، 1924، ص17). مشاجره مفهومي در ميان درون نگرها موجب تغيير جهت مطالعات آنها شد و نمونه هايي از نتايج پراكنده در آزمايشات متنوع از سوي درون نگرهاي خوب آموزش ديده، نيز ديده شد. واتسون با اطمينان روي اين مسئله پافشاري مي كرد كه روان شناسي زماني مي تواند به جاي يك مشاجرة اجتماعي، يك علم باشد كه روشهايي رابه كار گيرد كه موفقيت آنها قبلاً در آزمايش بر روي حيوانات ثابت شده باشد.


 


2. استقراء گرايي(50)


دومين نقطة روشن آغاز رفتارگرايي، ديدگاهي درباره روش علمي بود كه واتسون در آن با درون نگرهايي كه به آنها حمله مي كرد، شريك بود. وونت و تيچنر، دو غول مكتب درون نگري مشتاقانه خواهان آن بودند تا پايه روان شناسي را بر تجربيات كنترل شده قرار دهند. اما اين شور عمومي براي شناخت فرد يا ديدگاهي كه براساس پرسشهاي روان شناختي كه بتواند در ميان ديدگاههاي امثال لاك، بر كلي و هيوم تشخيص دهد كدامين ديدگاه درست است، كافي نبود. انديشمندان درون نگر براي اين امر بايد بدقت آموزش ديده باشند. حتي بيش از اين تيچنر استدلال كرد كه آنها بايد براي تشخيص تجربه هاي محض، مانند هويتها، از مفاهيم و معاني كه هر انساني در زندگي معمولي خود آنها را داراست، آموزش داده شوند. اين امر نمي تواند اتفاق بيفتد مگر آنكه روان شناسي قادر باشد به داده هاي محضي كه ساير علوم فكري مي توانند خلق كنند، بي نياز شود.


اين قضيه ديدگاه خاصي از روش علمي كه از زمان بيكن اغلب «استقراء گرايي» يا «مشاهده گرايي» خوانده مي شد را بديهي مي انگاشت (پوپر 1962). ايدة پيشرو اين مفهوم را مي توان در كلمات خود تيچنر يافت: «ما موافقيم. من گمان مي كنم كه روش علمي را مي شود در يك كلمه خلاصه كرد: «مشاهده». تنها راه براي كار در عرصه علم، مشاهدة پديده هايي است كه خود موضوعات آن علم هستند» (تيچنر، 1908، ص 175). واتسون علي الاصول مفهومي مشابه روش علمي را در نظريات خود دارا بود. او خود مي گويد:


شما سرانجام كار رفتارگرايان را مشابه ديگر دانشمندان خواهيد يافت. موضوع منحصربه فرد دانشمند رفتارگرا از گردهم آمدن واقعيتهايي دربارة رفتار به وجود مي آيد و موضوع مشترك او با ساير دانشمندان منطق و رياضي (كه ابزار هر محقق است) مي باشد.


ايراد اصلي واتسون به درون نگرها اين بود كه اين مقوله تلاشي است براي شكل دادن به علم براساس اطلاعات بسيار نامطمئن كه آزمايش كننده ها مي توانستند بي هيچ توافقي به آن تكيه كنند و ديگر اينكه درون نگرها مدعي آشكارسازي حقيقت موضوع موهومي به نام خودآگاهي بودند. اگر روان شناسان مي توانستند از اطلاعات بدست آمده از حركت موشها در مارپيچهاي آزمايشگاهي آغاز كنند، هنوز اين شانس را داشتند كه علمي را براساس داده هاي قابل مشاهده گسترش دهند.


زماني كه اين مسئله به ساخت تعميمها رسيد، واتسون دوباره وفاداري خود به استقراءگرايان را آشكار ساخت چرا كه در ديدگاه بيكن تعميمها هرگز نبايد از داده ها فراتر بروند و بايد بتوانند بسادگي همبستگي ميان مشاهدات را درك و ثبت كنند. به اين دليل بود كه واتسون به تفكر فيزيولوژيكي دربارة فرآيندهاي مياني و واسطه بي اعتنا بود، همچنان كه او مخالف هر منبع هويتي ذهني غيرمشهود يا فرآيندهايي بود كه تنها آنچه را خود مي توانستند مشاهده كنند را تبيين كنند. مسلماً فرد بايد قادر باشد در صورت امكان داده ها را برآورد كرده و بر طبق قوانين رياضي بر روي آنها عمل كند. اما اين رويكرد و روش تنها راهي براي رسيدن به همبستگي بود.


 


3. تداعي گرايي(51)


همبستگيهايي كه واتسون به آنها پي برد نيز خود جزء جدايي ناپذيري از همان درون نگري سنتي يعني قواعد تداعي به شمار مي رفت. واتسون منكر غريزه نبود اما در مقايسه با تأثيرات محيطي از طريق يادگيري، آن را بسياركم اهميت مي دانست. واتسون در نظرية يادگيري خود، قانون تأثير ثورانديك را مردود دانست، چرا كه مفهوم ارضاء يا رضايت خاطر، يك مفهوم درون نگرانه به شمار مي رفت. اما در عين حال به قانون ممارست اعتقاد داشت،اصلي كه ثورانديك قوانين اولية تداعي نظير تناوب تأخر يا تازگي را بر پاية آن استنتاج كرده بود. واتسون نقش و فرآيندهاي مركزي را در يادگيري به حداقل رساند. او معتقد بود هر فرآيند رفتاري يك ماشين احساسي است كه از واحدهاي محرك- پاسخ تشكيل شده است. اين فرآيند با تحريك يكي از اعضاي حسي آغاز و با واكنشي ماهيچه اي يا غده اي اتمام مي پذيرد.


ثورانديك دليلي محكم و مطمئني بدست آورده بود كه نشان مي داد قانون ممارست براي تبيين كامل پديدة يادگيري كافي نيست، اما واتسون همچنان با منظور نمودن تاثير واكنشهاي شرطي كه پاولف براي اولين بار در 1902 آن را مطرح كرده بود، در نظرية خود، بر باور خود تأكيد داشت. اين مفهوم به همراه مفهوم تقويت، علت قابل قبول تري براي نوعي از شدت يافتگي يا تقويت در روابط ارائه داد، چيزي كه ثورانديك در قانون ذهن گرايانة خود يعني قانون تأثير به آن پرداخته بود. اما كار پاولف و بختيرف كه در يك زمان نظرية مشابهي در باب بازتابهاي تداعي كننده ارائه داده بودند، بتدريج در امريكا شناخته شد. ظاهراً واتسون با تحقيقاتي كه از 1914 به بعد در روسيه انجام شده بود، آشنايي داشته است. اما تنها نكات پراهميت آن را به تدريج در نظرية خود به كار گرفت. تا 1924 كه واتسون دريافت واكنشهاي شرطي مي توانند كليد فهم نحوة شكل گيري عادات باشند. اين در حالي بود كه ساير رفتارگرايان، واكنشهاي شرطي را بسرعت به كار گرفتند. در واقع همان طور كه در توضيح آن در پي مي آيد، آنها نظرية خود را با كمي اصلاحات دربه كارگيري آن،تا ربع قرن پيش بردند.


اگر واتسون به آنچه كه به ظاهر و بوضوح ديده مي شود خوب دقت مي كرد، موضوع تحقيق خود را بشدت رد مي كرد. با اين حال او مدعي بود حتي انديشه و فكر را هم مي توان اينگونه مورد مطالعه قرار داد حتي انديشه و فكر را هم مي توان اينگونه موردمطالعه قرار داد چرا كه انديشه و فكر تركيبي از واكنشهاي گفتاري كوركورانه يا كلام نيمه صوتي(52) است. اين رفتار كوركورانه كه انديشه را مي سازد، جايگزين تدابير ارادي مي شود. كودك مي آموزد هم زمان با انجام هر كار معني آن را هم فرا گيرد و گفتار هم با يك سلسله واكنشهاي معني آن را هم فراگيرد و گفتار هم با يك سلسله واكنشهاي شرطي آغاز مي شود، سپس كودك مي آموزد كه همان كار را بدون گفتار انجام دهد. پس بنابراين انديشه، رفتاري جايگزين است.


واتسون هم چنين موفق شد احساسات را هم وارد موضوع تحقيق خود كند. با اين ادعا كه احساسات واكنشهاي امعاء و احشايي را نيز در بر مي گيرند. او خود را پيرو نظرية جيمز لانگ مي دانست در حالي كه به احساسات درون نگرانه اي كه جيمز مدعي بود به دنبال تغييرات احشايي حاصل شده اند، اعتنايي نداشت. با اين همه او در مطالعات عملي خود دربارة احساس، حتي منشأ احشايي احساسات را انكار و بر نمودهاي بارز آن تأكيد داشت. واتسون سه احساس خشم، ترس و عشق را داراي منشأيي درون مي دانست و معتقد بود كه تمامي احساسات ديگر با شرطي شدگي كسب مي شوند. او با نشان دادن اينكه كودكان ممكن است در شرايطي نسبت به حيوانات بي آزاري مانند خرگوش وموش خشونت نشان دهند ناشي از اين است كه در ظاهر اين حيوانات بايد محرك آزاردهنده اي مانند صداي نابهنجار وجود داشته باشدكه تداعي بدي در كودكان ايجاد مي كند، به شهرت خاصي رسيد. از اين پس بود كه واتسون بر پاية سست شرطي شدگي واكنشهايي نظير ترشخ غدد بزاقي و تحريكات ساده و از روي هوش و تا حدي تفكر وهم چنين بر پايه برخي تجربيات جالب توجه در واكنشهاي شرطي احساسي كودكان، ادعاهايي خوش بينانه اي ارائه كرد كه اساس آنها بر دانسته هايي استوار بود كه او متناسب با تحصلات و سطح زندگي اجتماعي واز طريق فرآيندهاي اتفاقي با نيتي خيرخواهانه مي توانست كسب كند.


دكترين وي كاملاً با انديشة ملتي هماهنگ است كه يكي از مشكلات و دغدغه هايش داشتن هويتي به نام شهروند امريكايي فارغ از گروههاي مهاجر از مناطق گوناگون است. ملتي كه تلاش آنها در زندگي با دورنمايي عملي و مهارت فني در سطوح بالا همراه است كه اين تلاش با تمايلي برون گرايانه و دوستانه با گرايشي خوش بينانه همراه است.


 


ادامه دارد ...



 

    544 بازديد     4 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي :
●   رفتارگرايي 

عناوين مرتبط
●  رفتارگرايي(1) 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:25/10/1386
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب