| چهار- خلاصه و ارزيابي
در خلال اين مقاله در اين باره صحبت شد كه رفتارگرايي به منزلة پديده اي تاريخي، مجموعه اي به هم پيوسته سستي از دكترينها و نظريه هايي است كه گرداگرد رهنمود بنياديني دربارة روش صحيح براي حصول به پيشرفت علم روان شناسي جمع شده اند. رفتارگرايي پيش از هر چيز، اغلب با اصول و نظريه متافيزيكي ماده باوري تداعي مي شود. امروزه نسبت به آنچه در عصر طلايي رفتارگرايي و انقلاب فلسفه رواج داشته است، اكراه و بي ميلي كمتري براي بحث دربارة مسائل متافيزيكي وجود دارد. ماده گرايي دوباره رواج يافت، هرچند كه در ميان فيلسوفان طرفداران اندكي دارد. يكي از اين مسائل متافيزيكي بحث در باب اين معني است كه آيا فرآيندهاي جسماني و رواني همانندي دارند يا خير.
بسيار مشكل است كه ادعا كنيم، رفتارگرايي در حوزة «نظرية علمي» درك رفتار را در هر زمينة اساسيي بالا برده است. اين نظريه كه به شكل گسترده اي به كار گرفته مي شد، همان تداعي گرايي بود كه قدمتش به هابز، هيوم و هارتلي(84) مي رسد. رفتارگرايان تنها اين نظريه را از قلمري تصورات به قلمروي حركات انتقال دادند. آنچه بيشتر آنها را مشغول مي كرد، مباحثات ميان خودشان پيرامون اين نوع چهارچوب نظري بود. دو موضوع اساسي وجود داشت كه آنها را از يكديگر جدا مي كرد. موضوع نخست به اهميت پاداش يا تقويت در ايجاد ارتباط بين محرك و پاسخ مربوط مي شد. موضوع دوم به اهميت تمايز ميان فرآيندهاي پيراموني مي پرداخت.
ماية تعجب نبود كه چرا خود رفتارگرايان كمترين مشاركت را در اين شيوة نظريه پردازي براي درك رفتار داشتند. زيرا في الواقع بيشتر آنها علاقه مند به تبيين رفتار براساس اين روش و يا حتي توان درك آن را نداشتند. تمايل آنها به فرآيندهاي شرطي سازي بود. حتي در سطح جانوري هم كاملاً شك برانگيز است كه موشها، سگها، گربه ها و ميمونها تنها از طريق شرطي سازي قادر به يادگيري در يك محيط طبيعي باشند.
مطالعات كردارشناسانه(85) ترديد بسياري در قابليت شمول اين نوع يادگيري شكلي مصنوع از شرايطي باشد كه حيوانات در آن مقيد و محدود شده اند. نتيجه گيري و برآورد بروني از اين نوع يادگيري در سطح انساني، جايي كه الگوي زندگي به مقدار زيادي با قوانين اجتماعي و غايتها تعيين مي شوند، بايد بسيار برنامه ريزي شده و دقيق باشد. گرچه رفتارگرايان نشان دادند كه قواعد تداعي بخوبي مي تواند در حقيقت مشاركت بيشتر قواعد تداعي در نظرية روان شناسي طلب مي شد.
بسياري از كاستيها در نظريه پردازي رفتارگرايانه، بويژه در زمينه برآوردهاي بروني برنامه ريزي شده در سطح انسان، ناشي از نقص آنها در وضوح بخشيدن به مفاهيمي همچون محرك، تقويت و پاسخ است. زيربناي اين بي نظميهاي خاص، بي نظميهاي بنيادين در مفهوم خود رفتار است كه با علت بيزاري آنها از پذيرش وجود آگاهي است. گاثري شديداً به اين مشكل حساس بود. او ميان كنشها و حركتها تمايز قايل شد و سعي كرد تجربه اي را كه فقط بوسيلة حركات ايجاد شده باشد، ترتيب دهد. چرا كه بخوبي دريافته بود كه توصيف رفتار در سطح يكپارچه، درچهارچوب كنشها معني پيدا مي كند نه در چهارچوب حركات صرف و محض. ما اين كنشها را زماني مي شناسيم كه به ذهن انسان زماني كه حركات معيني را بازسازي مي كند، ارجاع كنيم. براي مثال كنشي كه منجر به حركاتي در بازو مي شود، از نوع اشاره به يك دوست يا باد زدن صورت توسط دست، كاملاً شبيه هم هستند.
اسكينر در ايجاد تمامي زميان كنش گرها (operants) و پاسخ گرها(respondents) در حقيقت به تمايزي كه مفهوم كنش را آشكارتر مي ساخت، برخورد كرد. واكنشهاي پاسخ گر مانند ترشح بزاق و پلك زدن كه بطور منطقي با نظرية شرطي شدگي به شكلي اصيل ارتباط دارند، واقعاً واكنشهايي هستند كه مي توانند با محرك مرتبط باشد، اما اگر بخواهيم صريح صحبت كنيم، كنش نيستند بلكه آنها اتفاقاتي كه ما كنش گرهاي اسكينر را بررسي مي كنيم، مي بينيم كه براي تبيين فرآيندهاي كه روي داده اند تا به منظور و پاياني برسيم، در واقع ما وارد حوزة كنشها مي شويم.
در سطح انساني، چنين كنشهايي به هر صورت نمي تواند تنها حركاتي را كه در سطح بازتابي نمود دارند توصيف يا تبيين كند، چرا كه كنش تنها مجموعه اي از حركات بدني نيست؛ بلكه انجام آنها همان طور كه مكانيك گراهاي يونان باستان خاطرنشان كرده اند، صورت مي گيرد. آنها به خاطر تعلق به كنش و به خاطر ارتباط كاذبشان با يك پايان يك كنش تلقي مي شوند. به همين منوال در سطح ادراكي همچنان كه كنش از جنبة حركتي رفتار مجزا مي گردند، اهميت آگاهي اجتناب ناپذير مي شود.
انسان واحتمالاً همانند آن حيوان، همان طور كه در روان شناسي گشتالتي خاطرنشان كرده اند، در تمايزبخشي خود ميان خواص روان شناختي، فيزيكي و جغرافيايي محيط، اغلب تنها واكنشي ساده و در چهارچوب خواص فيزيكي نسبت به محرك نشان نمي دهند. آنها چيزها را به مثابه معناي آن چيز درك مي كنند. آنها به ويژگيهاي موقعيت هايي واكنش نشان مي دهند كه بتوانند در چهارچوب دركشان، آن موقعيت را تفسير كنند. براي نمونه وقتي اسكينر ادعا كرد آنچه كه ما عواطف يا احساسات مي ناميم. صرفاً نامهايي است كه ما براي طبقه بندي رفتار در شرايط متفاوت است كه بر احتمال روي دادن رفتار تأثير مي گذارند، بشدت گمراه شده بود. چرا كه «شرايط» آنهايي هستند كه در بستر اين موضوع، در يك جنبة يقيني تفسير شده اند. براي مثال ترس در موقعيت خطر، يا درگيري با كسي كه مالك چيزي است كه ما آن را از روي حسادت مي خواهيم. رابطه بين شرايط و موضوع يكي از جنبه هاي محض عليت فيزيكي به شمار نمي آيد.
بطور خلاصه آنچه كه رفتارگرايان «رفتار» مي نامند، انواع مختلفي از پديده ها را در بر مي گيرد كه تفاوت زيادي بين آنها وجود دارد. بدون در نظر گرفتن پديده هاي ذهني محض مانند به خاطر آوردن و رويا ديدن كه ممكن است هيچ بروز عمومي نداشته باشند و يا به هيچ كنش آشكاري ختم نشوند. چيزي كه حتي فراتر از اين، وضعيت را پيچيده مي كند را بسيار آشكارتر و متمايزتر مي توان به تصوير كشيد. اما اين قضيه بر روي دو ديدگاه اساسي كه بايد بر روي آنها تأكيد كرد، تاثيري نمي گذارند؛ نخست اينكه غير ممكن است كه چنين تمايزاتي بدون ارجاع به آگاهي ايجاد شوند، دوم اينكه رفتارگرايان تمايل دارند به اين بينديشند كه قالب توصيف و تبيين كاربردي در پايين ترين سطح رفتار بازتابي مي تواند از تبيين پديده هاي پيچيده تر سطوح بالاتر نتيجه گرفته شود.
دربارة اصول روش شناختي كه هستة اصلي رفتارگرايي را تشكيل مي دهد- كه روان شناسي مي تواند بيان خود را به منزلة علم براساس سوابق قابل مشاهدة همگاني قرار دهد، كه زيست شناسان آن را هنگام نظريه پردازي در باب حيوانات به كار مي گيرند- اولين نقطه براي ايجاد اين نمونه از توهم ديرينه است كه موفقيت در علم بستگي به پيگيري روش خاص دارد. مطالعة تاريخچه علم هيچ تأييدي را براي اين عقيده به دنبال نمي آورد غيرممكن است كه روشي را براي رسيدن به يك فرضيه تدوين كنيم. تمام آنچه كه مي تواند انجام پذيرد وضع كردن قوانين عمومي براي محك زدن فرضيات است.
آيا چيزي وجود دارد كه براي رهنمود رفتارگرايان به منزلة قانون عملي دربارة آزمودن فرضيه به جاي تدوين آنها، بتوان بيان كرد. اگر قوانين رفتارگرايي تنها مربوط به رفتار حيوان باشد، رهنمود آنها غيرقابل رد كردن اما بي مصرف است؛ چون هيچ امكاني براي بدست آوردن گزارش هاي درون نگرانه از حيوانات وجود ندارد.
گرچه تا جايي كه آنها حيوانات را به منظور نتيجه گيري براي رفتار انسان مطالعه مي كنند، رويكردشان متضمن تناقض شديدي باشد چرا كه در علم تمامي شيوه هاي رسيدن به متقن و موثق بايد معقول باشد. همچنان كه نوع مشاهداتي كه به پديدة مورد مطالعه اختصاص دارد، در مورد پديده هاي ديگر بي اعتبار است. اگر تنها واكنشهايي نظير ترشح بزاق، حركت سريع زانو و مهارتهاي سادة حركتي منظور نظر باشد، كه گرايش مورد علاقة رفتارگرايان است، گزارشهاي درون نگرانه اهميت چنداني نمي يابند. در حالي كه اگر فرضيه اي دربارة رؤياها، ادراك، اوهام، خاطرات پديده هاي احساسي يا رشد معنوي باشد كه بايد مورد آزمون قرار بگيرد، بسيار مشكل است كه ببينيم چه مقدار مدارك مرتبط بدون مراجعه به گزارشهاي موضوعي، قابل جمع آوري است و ساده نخواهد بود كه بگوييم در اين موارد، آزمايشگر به قالب ديگري از رفتار به نام «رفتار كلامي» تكيه مي كند. وانگهي اين حركت از سوي رفتارگرايان يك نوع رفتارگرايي مفهومي به شمار مي آيد. تمايز اصول روش شناختي از رفتارگرايي كم رنگ و مضحمل مي شد اگر صرفاً گزارش يك موضوع به عنوان مدرك باز پذيرفته مي شد. زيرا در اين صورت هر دوي آنها به عنوان صورتهاي از رفتار قلمداد مي شدند.
بنابراين از منظر تاريخي، رفتارگرايي حركت اصلاحي سودمندي بود كه در حد افراط از همه طرف تحت فشار قرار گرفته بود. هر بار زماني كه روان شناسي بشدت گرفتار جزئیات آزمايش درون نگري يك موضوع مي شد، موضوعي براي جلب توجه به آنچه كه مي توانست آشكارا مشاهده شود، وجود داشت. اما متاسفانه اين حكم با هيچ تصور و ايده اي از فرضيه جديد كه بايد آزموده مي شد، همراه نبود. اين حكم به مثابه دستورالعملي براي تداوم برنامه تداعي گرايانه گذشته، به شكلي اساسي عمل كرده در حالي كه اجراي گسترده اين دستورالعمل نتيجه بسيار مهمي براي روان شناسي، به طور اعم، در پي داشت. اين دستورالعمل جايگاه روان شناسي را به منزلة يك علم در زمره اجتماع علوم، بالا برد. اكنون روان شناسان مي توانستند همچون زيست شناسان روپوش آزمايشگاه بر تن كنند و به دانشكده علوم راه يابند. اگرچه رفتارگرايي اساسا حركتي فلسفي بود، روان شناسان اكنون مي توانستند جمع خود را از فلاسفه جدا كنند به راه خود بروند.
اينكه آيا اين تمايز براي بالا بردن درك ما از رفتار انسان مفيد بوده است يا خير، پرسش ديگري است. اما در حوزه هاي بنياديني چون كنش، انگيزه و عواطف، ادراك، يادگيري خاطره و مسئلة اصلي اين است كه تصميم بگيريم چه چيزي پرسش روان شناسي است. براي نمونه در حوزة يادگيري كه رفتارگران علاقة بيشتري بدان نشان مي دهند، امر يادگيري چقدر مبتني بر روابط مفهومي ومنطقي درگير شده با آن چيزي كه بايد فرا گرفته شود، مي باشد و چه مقدار بستگي به شرايط تجربي عمومي آن چيزي دارد كه روان شناسان به طور منطقي ممكن بود فرضيه را با آن بيازمايند. كار نظريه پردازاني مانند جروم برونر و ژان پياژه كه با امر فراگيري و رشد انسان در يك راه حقيقی و نه در يك مسير برنامه ريزي شده در ارتباط بوده است، چنين مشكلاتي را در شكل حاد ايجاد كرده است. اما مشكل است كه ببينيم چه مقدار پيشرفت حاصل مي شود وقتي با موضوعاتي نظير اين بطور منظم روبه رو شويم. اما براي روبه رو شدن با چنين موضوعاتي بايد درگير انقلابي در روان شناسي كه به اندازة جنبش روش شناختي، بنيادي باشد، بشويم كه واتسون خود آن را آغاز كرد.
پی نوشت:
1. introspectiv psychology
2. pragmatism
3. Ryle
4. William McDougall
5. Leviathan
6. Tolman
7. Clark Hull
8. mechanist
9. mental and physical
10. material objects
11. Harvey
12. Wundt
13. TItchener
14. reflexology
15. animal spirits
16. "An Idea of a New Anatomy of the Brain"
17. The Work of the Digestive Glands
18. reinforcement
19. Thorndike
20. irradiation
21. inhibition
22. Bekhterev
23. Objective Psychology
24. The empiricist traditon
25. The way of Ideas
26. co-presence
27. co- absence
28. co- variation
29. psychophysics
30. a theory of meaning
31. logical empiricism
32. The Logic of Modern Physics
33. The Logic of Modern Psychology
34. Lettre sur les aveugles
35. Letre sur les sourds et muets
36. De l'intelligence
37. On The Intelligence
38. the immediate origin of watson's behaviorism
39. J.B. Watson
40. William McDougall
41. Physiological Psychology
42. Introduction to Social Psyschology
43. bdhavior
44. W.B. Pillsbury
45. Titchener
46. Essentials of Psychology
47. animal psychology
48. Origin of the Species
49. Expression of the Emotions in Man and Animals
50. inductivism
51. associationism
52. sub vocal
53. the different types of behaviorism
54. J.B. Watson
55. Early Materialism
56. Albert P. Weiss
57. A Theoritical Basis of Human Beharior
58. redutionism
59. W.S.Hunter
60. Kaffka
61. anthroponomy
62. temporal maze
63. E.B.Holt
64. The Freudian Wish and tis Place in Ethics
65. O.H. Mowrer
66. J. Dollard
67. N.E.Miller
68. karl S. Lashley
69. Brain Mechanisms and Intelligence
70. equipotentiality
71. E.C. Tolman
72. Purposive Behavior in Animals and Man
73. MacCorquodale
74. Meehl
75. demand
76. "Aristotelian and Galilean Modes of Explanation"
77. A Dynamic Theory of Personality
78. Principles of Behavior
79. Essentials of Behavior
80. هنري ديويد تارو، ترانسندانتاليست مشهور امريكايي، نوشتهاي دارد با عنوان والدن (Walden). اسكينر به تعبيت از وي Walden Two را نوشته است (يادداشت ويراستار).
81. Practice
82. Baconian
83. Science and Human Behavior
84. Hartley
85. Ethological cstudies
|