باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 17 مهر 1387 كاربران برخط 267 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
غريزه خويشاوندي
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: نادر - شهريوري

منبع: روزنامه - اعتماد ملی

 
 

نيچه

باري انديشه چيزي است، عمل چيزي ديگر و تصور عمل چيز ديگر است، چرخ عليت ميان شان نمي گردد.

 

آيا هدفي هر اندازه والا، ارزش آن را خواهد داشت که چيزهاي کوچک تر(در مقايسه با والايي آن هدف) به خاطرش قرباني شود؟ مساله بر سر آن است که آيا مي شود مثلاً پيرزني رباخوار را به خاطر نجات بشريت کشت؟ حتي اگر فرض شود که نجات بشريت تنها با ريختن خون بي رمق آن پيرزن ممکن باشد؟ علاوه بر آن اصلاً نجات بشريت چيست؟ و ما به ازاي عيني آن چگونه چيزي مي تواند باشد؟ ممکن است حتي پروژه موسوم به «نجات بشريت» ايدئولوژي به معناي مارکسي کلمه باشد، يعني پوششي براي پنهان کردن واقعيت، پس در اين صورت واقعيت چيست؟

آلبرتو موراويا نويسنده شهير ايتاليايي ميان مارکس و داستايوفسکي (به لحاظ تاثير بر تحولات اجتماعي) هماوردي مي بيند و حتي اعتقاد دارد که آثار مهم داستايوفسکي به خصوص کتاب جنايت و مکافات وي کليد ضروري درک رويدادهاي روسيه و اروپا طي 50 سال اخير خواهد ماند. (از 1915تا 1965)

اما جنايت و مکافات داستان دانشجوي جواني است به نام راسکلنيکف که به خاطر اصول مرتکب قتل مي شود، در واقع بنابر انگيزه هاي پيچيده يي که حتي خود او از تحليل شان عاجز است، وي زن رباخواري را همراه با خواهرش که غيرمنتظره به هنگام وقوع قتل در صحنه حاضر مي شود، مي کشد. پس از قتل، وي خود را ناتوان از خرج کردن پول و جواهراتي که برداشته است، مي يابد و آنها را پنهان مي کند.

مدرکي در دست نيست که بتوان او را به اين قتل ربط داد، اما او تعادل عصبي اش را از دست داده و رفتار غريبش بازپرس زيرکي را که مسوول تحقيق درباره پرونده است، به او مظنون مي کند. پيش از آنکه جرم او محرز شود خود به گناهش اعتراف مي کند و محکوم به هشت سال حبس در سيبري مي شود و دختري به نام سونيا که براي تامين زندگي خانواده اش تن به فحشا داده است همراه او به سيبري مي رود. مساله مهم اين است که راسکلنيکف به سيبري مي رود، در حالي که از جنايت و آدمکشي که کرده پشيمان نيست بلکه از اين مساله پشيمان است که چرا نتوانسته است رازش را نگه دارد، داستايوفسکي در اين کتاب که بدون ترديد از شاهکارهاي ادبيات جهان است مساله رابطه ميان «خود» و جهان پيرامون يا رابطه «خود» و «ديگري» يا فرد و جامعه را که مساله اصلي اخلاق و متافيزيک است مورد بررسي قرار مي دهد.

اکنون اگر به سوال اساسي آلبرتو موراويا بازگرديم، ممکن است به تاثير اين رمان بر نيم قرن تحولات اجتماعي و سياسي پي ببريم، آن سوال اساسي گزينش موجود در برابر راسکلنيکف است که «آيا مي توان پيرزن رباخوار را به خاطر بشريت کشت؟»

به نظر مي رسد قطعاتي از کتاب جنايت و مکافات داستايوفسکي مويد اين نظر باشد مثلاً آنجا که راسکلنيکف پيش از ارتکاب به جنايت گفت وگوي يک دانشجو و يک افسر جوان را بي آنکه بخواهد بشنود، مي شنود. دانشجو مي گويد؛ ببين در يک طرف قضيه يک پيرزن کثافت احمق بي ارزش بي معني مريض است که هيچ فايده يي براي هيچ کس ندارد و عملاً به ديگران صدمه مي زند و حتي خودش نمي داند چرا زنده است و همين فردا به طيب خاطر غزل خداحافظي را خواهد خواند... و در طرف ديگر جوان هاي شاداب پرانرژي هستند که به دليل نداشتن پشتوانه مالي تلف مي شوند و هرز مي روند... با پول اين پيرزن صدها و هزارها کار خوب مي توان ترتيب داد و به ثمر نشاند، پول بيچاره يي که آخرش بايد قسمت يک صومعه شود، صدها، بلکه هزارها زندگي را مي توان با اين پول در مسير درست قرار داد، ده ها خانواده را با اين پول مي توان از فقر و فلاکت نجات داد... اگر کسي او را مي کشت و پولش را برمي داشت تا به کمک آن خودش را وقف خدمت به بشريت و آرمان انساني بکند، تو چه مي گفتي؟ فکر نمي کردي آن هزاران عمل نيک به راحتي جنايتي چنين کوچک را جبران مي کند؟ نجات هزاران زندگي از فساد و تباهي به بهاي يک زندگي... خب علم حساب را به کار بگير،

اما به راستي آيا انگيزه راسکلنيکف در قتل پيرزن رباخوار همين مساله بوده يعني «نجات بشريت؟»

به نظر مي رسد مضمون گفت وگوي دانشجو و افسر جوان از نگاه فايده گرايانه (پراگماتيستي) کاملاً قابل درک است؛ فايده گراياني مانند استوارت ميل و جرمي بنتام و بيشتر سنت فکري متعلق به آنان که تنها راه رسيدن به نتيجه را ملاک عمل صحيح از ناصحيح مي دانند، مسلماً کشته شدن يک پيرزن و خواهرش برايشان اهميتي پيدا نمي کند به شرطي که نتايج آن به لحاظ محاسبات عددي پرفايده تر باشد. نتيجه اهميت دارد و هرگونه ابزاري تحت الشعاع اهميت آن هدف ارزش پيدا مي کند يا ارزش پيدا نمي کند. بنابراين بايد ديد که راسکلنيکف بنابر انگيزه هاي پراگماتيستي دست به اين جنايت مي زند و برايش اهداف ملموس مادي وجود دارد که وي با استفاده از پول هاي آن پيرزن به آن اهداف که به لحاظ مادي باارزش تر و پراهميت تر از موقعيت پيرزن است، مي رسد. اما مساله اين است که راسکلنيکف از پول هيچ استفاده يي نمي کند و هيچ زندگي و سرنوشتي را در مسير درست قرار نمي دهد و حتي از امکان به دست آمده براي ارتقاي وضع مادي خود، نامزد و خانواده اش نيز استفاده نمي کند. بنابراين راسکلنيکف رسالتي رهايي بخش براي خود قائل نيست منجمله رسالتي به نام نجات بشريت و آن را با صراحت به سونيا مي گويد؛ «نکشتم تا پول و قدرت به دست بياورم تا بتوانم خيرخواه بشريت شوم، اين هم مزخرف است.» در جاي ديگر راسکلنيکف به سونيا مي گويد؛ «مي خواستم براي خود ناپلئون بشوم براي همين او را کشتم.» به نظر مي رسد که حتي انگيزه اش فراتر از اين موارد بوده است. وي در مقاله يي قبل از جنايتش آدم ها را به دو دسته تقسيم مي کند؛ آدم هاي عادي و آدم هاي غيرعادي، آدم هاي عادي مي بايستي از قانون تبعيت کنند اما آدم هاي غيرعادي، به خاطر غيرعادي بودن شان مجاز به هر کاري هستند. آنها حقي شخصي و نه رسمي براي خود قائلند. آنان در واقع سروران جهانند و تنها به خود پاسخگو هستند. گفته مي شود که شکل گيري شخصيت راسکلنيکف در ذهن داستايوفسکي به دوران زندان و تبعيد وي بازمي گردد؛ در واقع فردي به نام اورلوف که در کتاب خاطرات خانه اموات از وي نام برده مي شود. داستايوفسکي در مورد اورلوف مي نويسد؛ «به عمرم مردي قوي تر و شخصيتي آهنين تر از او نديده بودم... اين پيروزي کامل بر تن بود... اين مرد تسلطي بي پايان بر نفسش داشت، هر نوع شکنجه و مجازاتي را کوچک و خوار مي داشت و از هيچ چيز در عالم نمي ترسيد.» از طرفي ديگر راسکلنيکف چه بسا ايماني و خداوندي پيدا نکرده است که آنقدر به آنها اطمينان و اعتقاد داشته باشد که هر کاري که بکند موجه به نظر آيد چه برسد به ارتکاب به قتل. او برخلاف کساني که براي عمل به اعتقادي که گرامي اش مي دارند قوانين اجتماع را زير پا مي گذارند، آن قدرت اعتقادي را پيدا نکرده است. راسکلنيکف در مورد همان ها صريح مي گويد که «اعتقاد آنها پشتوانه شجاعت شان است. پس حق دارند، حال آنکه من چنين پشتوانه يي نداشتم و در نتيجه حق نداشتم اقدام به کاري کنم که کردم.» مساله شايد بغرنج تر بشود اگر اين را نيز در نظر بگيريم که وي نسبي گرايي اخلاقي را نيز نمي پذيرد و آن را رد مي کند يعني ديدگاهي که مطابق آن ارزشي بر ارزش ديگر برتري ندارد و افراد و جوامع هر کدام مي توانند ارزش هاي خاص خود را داشته باشند. ولي با اين همه راسکلنيکف به اين جنايت دست مي زند. او حتي خواهر آن پيرزن، ليزاوتاي بي گناه و معصوم را نيز مي کشد. البته ممکن است هر انگيزه و محرکي دست اندرکار عمل راسکلنيکف بوده باشد اما با اين همه به راستي چه التزامي و نسبت به چه کسي برايش مطرح بوده که خود را درگير اين آدم کشي مي کند؟ او که در آن مقاله خود را در زمره ابرمردان يا آدم هاي فوق عادي (غيرعادي) نيز قلمداد مي کرده است. اساساً چرا التزامي بايد براي آدميان فوق عادي وجود داشته باشد؟ به هر ترتيب کشف انگيزه هاي قهرمانان رمان هاي داستايوفسکي در هر صورت کار مشکلي است زيرا آنان هرچه بودند لااقل از جنس متوسط يا ميانمايه نبودند ولي به رغم اين مساله آيا بالاترين التزام بشر، التزام به خويشتن نيست؟ آيا اين مساله به خصوص در مورد ابرمردان به تعبير داستايوفسکي و نيچه هر دو مصداق ندارد؟ قطعاتي از رمان جنايت و مکافات پايبندي راسکلنيکف، اين التزام و تعهد را نشان مي دهد. به نظر مي رسد راسکلنيکف براي اثبات خود به خود و به ثبوت رساندن خويش در مقام فردي غيرعادي است که دست به اين جنايت مي زند، براي به اثبات رساندن حق خويش براي تخطي از قراردادهاي اخلاقي است که دو انسان را مي کشد. نگاه کنيد که چگونه آن را به سونيا توضيح مي دهد؛ «خواستم بي هيچ دليل منطقي و اعتقادي بکشم، براي خاطر خودم بکشم، فقط به خاطر خودم، و در اين باره حتي به خودم هم نمي خواستم دروغ بگويم، به دليل کمک به مادرم جنايت نکردم. نه، اين دروغ است، به اين دليل مرتکب قتل نشدم که پس از دسترسي به وسايل و قدرت به مردم نيکي کنم. نه، اين دروغ است، همين طور کشتم فقط به خاطر خودم... پول هم منظور اصلي من نبود. وقتي مرتکب قتل شدم، چيز ديگري بيش از پول برايم مطرح بود... مي خواستم بدانم، در آن وقت لازم بود بدانم که آيا من هم مانند همه مردم شپش هستم يا انسانم؟ آيا مي توانم از حد معيني تجاوز کنم يا نمي توانم؟ آيا جسارت اين را دارم که خم شوم و آنچه را مي خواهم بردارم يا نه؟ آيا موجودي ترسو و بزدلم يا صاحب حق و اختيار هستم؟

هنگامي که نيچه در دسامبر 1886 ترجمه فرانسوي يادداشت هاي زيرزميني را خواند در اين رابطه نوشت؛«تا چند هفته پيش حتي اسم داستايوفسکي به گوشم نخورده بود... در کتابفروشي تصادفي دستم را دراز کردم و کتاب روح زيرزميني را برداشتم، اثري که به تازگي به فرانسه ترجمه شده بود. بلافاصله غريزه خويشاوندي در من پيدا شد، شادي من حد و حصري نداشت.» نيچه پس از خواندن يادداشت هاي زيرزميني دو سال و اندي سلامت عقل داشت و در 1889 به جنون رسيد اما آن غريزه خويشاوندي باعث شده بود که در کتاب چنين گفت زرتشت (بخش مرد شوريده رنگ) آن فضاي روحي راسکلنيکف را بعد از جنايت توصيف کند. نيچه نوشت؛«باري انديشه چيزي است، عمل چيزي ديگر و تصور عمل چيزي ديگر است، چرخ عليت ميان شان نمي گردد و تصور، اين مرد شوريده رنگ را شوريده رنگ ساخت. آنگاه که دست به عمل مي زد با عملش يکي بود اما پس از عمل تاب تصور کاري را که کرده بود، نداشت... من اين را جنون پس از عمل مي خوانم.» و به راستي وقتي راسکلنيکف آن جنايت را انجام مي دهد ديگر تاب تحمل بعد از آن عمل را ندارد. تنها سونيا، در واقع عشق سونيا بود که او را نجات داد و وقتي که او به ارزش عشق پي مي برد آن را دستمايه نگاه متافيزيکي مي کند و عقل را در تقابل با عشق مايه تباهي در نظر مي گيرد و مي گويد؛«پا در اين راه گذاشتم، همچون کسي که بر عقلش تکيه مي کند و همين تباهم کرد.» حتي حاضر بود که به دنبال معنايي برود و به خداوند ايمان آورد زيرا دريافته بود که يافتن معنايي در زندگي، روي آوردن به عقل نيست بلکه احساسات است که تعيين کننده است، اين مساله يادآور نظرات اشلاير ماخر متاله رمانتيک آلماني است که مي گويد؛«عقل جز دنياي برون نمي شناسد اما اگر فرمانروايي را به دست تخيل دهيم به کائنات مي رسيم.»

به اين ترتيب به نظر مي رسد که فردگرايي رمانتيک هميشه در چهره منجي محرومان ظهور پيدا نمي کند، گاهي نيز ممکن است در چهره مرد مغروري ظاهر شود که براي اثبات «خويشتن به خويش» دو نفر را مي کشد.

 

    189 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   رمان (43)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:07/11/1386

تاريخ شمسی نشر:01/11/1386
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب