جان لاك، فيلسوف انگليسى (۱۷۰۴-۱۶۳۲) معتقد بود كه تنها دو نوع باور يقينى وجود دارد. دسته اول، گزاره هاى مربوط به تجربه بى واسطه انسان هستند، مانند «سر درد دارم». دسته دوم، گزاره هايى هستند كه بديهى اند، يعنى نمى توان بدون تصديق آنها تصورشان كرد. گزاره هاى صادق رياضى، گزاره هاى منطقى و نيز گزاره هايى از قبيل «قرمز يك رنگ است» از اين نوع گزاره ها هستند. گزاره هايى از اين دو سنخ يقينى اند، يعنى هر انسانى در باور داشتن آنها خود به خود موجه است. اما در مورد ديگر گزاره ها، ما در باورداشتن به آنها فقط تا آنجا موجهيم كه آن گزاره با توجه به باورهاى يقينى محتمل باشند. شيوه تفكر لاك سنتى را در عرصه معرفت شناسى بنا كرد كه تا امروز ادامه دارد و به «بنيان انگارى» معروف است. طبق اين سنت تنها زمانى مجازيم به گزاره اى باور داشته باشيم كه يا آن گزاره جزو گزاره هاى يقينى باشد يا اين كه بر اساس گزاره هاى يقينى محتمل باشد. اين گزاره هاى يقينى كه ما آنها را بدون تمسك به ساير اعتقاداتمان پذيرفته ايم، «باورهاى پايه» ما هستند و پايه و مبنايى فراهم مى آورند كه كل ساختمان اعتقادات و معرفت ما نهايتاً بر آن مبتنى است.
مطابق اين نگرش در حوزه معرفت دينى گزاره «خدا وجود دارد» گزاره اى بديهى نيست. يعنى چنان نيست كه درك يا فهم اين باور پذيرش آن را ضمانت كند زيرا ملحدان و لا ادريان وجود دارند. همچنين جزو تجربه هايى نيست كه درباره احوال نفسانى انسان باشد. بنابر اين گزاره «خدا وجود دارد» تنها در صورتى موجه است كه بينه و قرينه اى برايش وجود داشته باشد. به عبارت ديگر شخص در پذيرفتن اين باور خداشناسانه فقط در صورتى موجه است كه آن را بر مبناى برهانى «خوب» باور داشته باشد. برهانى كه مقدمات آن براى وى يقينى اند. از اين رو است كه در قرون گذشته بحث از باورهاى خداشناسانه به تمركز بر برهان هاى له و عليه خداباورى گرايش داشته اند.
برخى از فيلسوفان دين همچون پلنتينجا، فيلسوف معاصر هلندى، اين پرسش را مطرح مى كنند: چگونه مى توانيم اعتقادات واقعاً پايه را مشخص كنيم پژوهش فيلسوفان، بويژه علم شناسان، در دهه هاى اخير نشان داده است كه صحبت از گزاره هاى بديهى به هيچ روى خالى از ابهام نيست و معيار گزينش آنها نهايتاً منوط به اجماع جامعه اى است كه مى خواهد درباره اين گزاره ها صحبت كند و از آنها در استدلال هايش استفاده نمايد. بنابراين وقتى كه مى خواهيم اعتقادات پايه خويش را مشخص كنيم، بايد از خود بپرسيم كه كداميك از اعتقاداتمان را حتى اگر هيچ قرينه اى در تأييدشان وجود نداشته باشد، مى توانيم بپذيريم. در اين صورت مى توانيم اين اعتقادات را واقعاً پايه تلقى كنيم. در ميان انواع اعتقادات پايه اى كه با اين روش در اختيار ما قرار مى گيرد، احتمالاً برخى از اعتقادات مبتنى بر ادراكات حسى قرار مى گيرند.
در اينجا پلنتينجا پرسشى را مطرح مى كند كه در سنت معرفت شناسى متداول غريب به نظر مى رسد: چرا اعتقاد به اين كه «خدا وجود دارد» را يك اعتقاد پايه ندانيم به هر حال فرد ديندار مطمئن است كه اين اعتقاد از سنخ اعتقاداتى است كه پذيرش آن براى او عقلا موجه است. اگر اين شخص دريابد كه «اعتقاد به وجود خدا» از جمله اعتقاداتى نيست كه پذيرش آن ها منوط به استنتاج موجه شان از ساير اعتقادات باشد، در اين صورت اين اعتقاد براى او اعتقادى پايه است. به نظر پلنتينجا غالب دينداران چنين رأيى دارند. چرا اين رأى را نداشته باشند اين رأى چه اشكالى دارد اگر اين اعتقاد پايه باشد ديگر لازم نيست كه دينداران براى موجه كردن اعتقادشان به وجود خداوند حجت و برهان ارائه كنند.
گرچه اين رأى پلنتينجا جسورانه است اما بايد توجه داشت كه او نيز در جرگه بنيان انگاران قرار دارد، با اين تفاوت كه به معيارى جهان شمول براى انتخاب گزاره هاى پايه معتقد نيست. او گرچه گزاره هاى حاصل از ادراكات متداول بشرى را از قلمرو گزاره هاى پايه كنار نمى گذارد، اما معتقد است كه گزاره هاى پايه تنها به اين حوزه محدود نمى شوند و مى توان از گزاره هاى ديگرى همچون «خدا وجود دارد» نيز به عنوان گزاره پايه نام برد.
حال بياييد با استفاده از آراى ويتگنشتاين به تحليل بيشتر مفهوم پايه اى بودن گزاره «خدا وجود دارد»براى كل ساختمان اعتقادات و معرفت دينى مان بپردازيم. وقتى مى گوييم گزاره «خدا وجود دارد» يك گزاره پايه است يعنى آن به مثابه پايه اى است كه ما ساختمان معرفت دينى مان را با استفاده از برهان ها و استدلال ها بر روى آن مى سازيم. به عبارت ديگر رابطه گزاره هاى جهان بينى دينى ما با اين گزاره مانند رابطه مقدمه يك برهان و نتايج آن است. اما با كمى تأمل متوجه مى شويم كه اگر چنين رابطه اى ميان گزاره «خدا وجود دارد» و گزاره هاى معرفت دينى برقرار بود، در اين صورت تنها يك معرفت دينى از اين گزاره پايه حاصل مى شد، در حالى كه ما معارف دينى متنوعى داريم كه همگى برپايه اى بودن گزاره «خدا وجود دارد» تأكيد مى كنند. به نظر مى رسد كه استعاره «پايه» يا «بنياد» در اينجا نامناسب باشد. زيرا تأييد متقابل گزاره هاى يك جهان بينى مثل معرفت دينى با رابطه مقدمات يك برهان و نتايج آن متفاوت است. نحوه تقرر قضاياى يك جهان بينى مانند پايه هاى يك ساختمان نيست بلكه مثل سنگ بالاى طاق است كه سنگ هاى ديگر را نگه مى دارد. تثبيت و تحكيم اين قضاياى بنيادى به واسطه قضايايى است كه در حول و حوش آنها قرار دارد. اگر ما سنگ بالاى طاق را برداريم، تمام طاق فرو مى ريزد. وقتى ما از يك معرفت دينى خاص صحبت مى كنيم، با مجموعه اى از اعتقادات گوناگون همچون زندگى پس از مرگ، معجزه، سرمديت و...
سر و كار داريم كه اعتقاد «خدا وجود دارد» همچون نخ تسبيح آنها را كنار هم قرار داده و به هم مرتبط كرده است. به طورى كه اگر آن را برداريم اعتقادات ديگر معنا و مفهوم خود را از دست مى دهند.
هر معرفت دينى اى يك «شكل زندگى» است و فرد ديندار كسى است كه چنين شكل زندگى اى را برگزيده است و با استفاده از گرامر زبان مربوط به آن شكل زندگى درباره جهان صحبت مى كند. قضيه «خدا وجود دارد»مقوم دستگاه مرجعى است كه رفتار زبانى فرد ديندار درون آن معنا پيدا مى كند. در نظام فكرى فرد ديندار عقيده ديگرى وجود ندارد كه از اين باور محكمتر باشد و پايه اى براى آن شود. اگر تعارضى ميان اين عقيده كه «خدا وجود دارد» و گزاره هاى ديگرى كه در اين باره هستند، پيدا شود، در آن صورت فرد ديندار گزاره هاى ديگر را رد مى كند، نه عقيده به وجود خدا را. اين گزاره كه «خدا وجود دارد» معيار و محكى است كه هر خبر ديگرى درباره اين موضوع برحسب آن سنجيده مى شود. در نظام فكرى فرد ديندار، رابطه اين گزاره با اخبار و اطلاعات ديگر رابطه استنتاج از مقدمات نيست و نمى تواند از اين جنس باشد. منظور اين نيست كه باور هيچ كس به اين گزاره از راه استدلال حاصل نمى شود. شايد براى كسانى كه داراى شكل زندگى دينى نيستند، چنين استدلال هايى داراى اهميت باشند، اما براى كسى كه از راه استدلال يا تجربه دينى و يا هر روش ديگرى به باور دينى مى رسد، قضيه «خدا وجود دارد» شاكله دستگاه اعتقادى اواست. رابطه او با اين قضيه رابطه اى معرفتى نيست. اين قضيه براى او همچون فرضيه اى تلقى نمى شود كه مانند ساير فرضيه ها مورد شك و ترديد قرار بگيرد. اگر كسى در اين گزاره شك كند، از بازى زبانى فرد ديندار بيرون رفته است. زيرا شرط شركت در پراتيك زبان آن است كه فرد در قضاياى شاكله آن زبان شك نكند بنابراين يقين در باره آنها نه جزم انديشانه است و نه تشكيك پذير.
همانطور كه ملاحظه مى شود، اگر ما با رويكرد ويتگنشتاينى به نقش گزاره «خدا وجود دارد» در زبان دينى بنگريم، مناقشات معرفت شناختى در مورد پايه اى بودن آن به يكباره ناپديد مى شوند.