زمان در علم كلاسيك
زمان در كيهان شناسي ارسطويي و قرون وسطايي نسبي بود، اما باز يكنواخت بود و به اين معنا جهان شمول، چرا كه درچرخش يكنواخت فلك ثوابت كه ساعت كيهاني مطلق را نشان مي داد تجسم مادي يافته بود. اما با رد اين ساعت كيهاني اعطا شده به دست جوردانو برونو، مادام كه زمان همچنان به معنايي كه در نظرية نسبي بود تفكيك ناپذير از حركت تلقي مي شد، وحدت و يكنواختي زمان سخت در خطر قرار مي گرفت. چرا كه معلوم نبود اگر هيچ ساعت كيهاني يكنواختي كه بتوان زمان را با آن اندازه گرفت در كار نباشد بر سر وحدت و يكنواختي زمان چه مي آيد. براي اجتناب از اين مسئله تنها دو راه هست: يا قبول كامل لوازم نظرية نسبي انگارانه و جايز شمردن اينكه بدون موهبت ساعت كيهاني لاجرم به تعداد حركات، زمانهاي متعدد وجود داشته باشد، tot tempora quot motus؛ يا دست كشيدن تمام و كمال از نظرية نسبي انگارانه يعني كاملاً مستقل كردن زمان از هر حركت فيزيكي انضمامي؛ فقط به اين طريق وحدت و يكنواتي زمان تحت تأثير كثرت و تنوع حركات فيزيكي قرار نخواهد گرفت. همين راه حل دوم بود كه به تدريج در مراحل اولية علم مدرن انتخاب شد. تفكيك زمان از محتواي فيزيكي آن با بروز تدريجي ترديدهايي در وجود ساعت يكنواخت كيهاني حتي پيش از حذف آخرين فلك سماوي، آسانتر گرديد. وجود حركت تقديمي (precessional) كه از پيش نزد منجمان يوناني شناخته شده بود، فرض يك فلك اضافه را در فراسوي فلك هشتم ضروري كرد؛ حركت چرخشي حقيقتا يكنواخت تنها به اين فلك نهم تعلق داشت، نه به «فلك ثوابت».
مشاهدات بعدي اين ترديد را برانگيخت كه آيا اصلا هيچ ساعت سماوي داراي حركت يكنواختي در طبيعت وجود دارد. ترديدهايي از اين دست را نيكلاس بنت و گراتسادي دسكولي(22) در قرن چهاردهم نشان دادند؛ با اين حال آنان تأكيد كردند كه وجود زماني رياضي حقيقي مشروط به وجود چنان ساعتي نيست. برناردينو تلسيو(23) نيز در كتاب دربارة طبيعت اشياء...(24) (1565) – هرچند كيهان شناسي ارسطويي را نگاه داشت- بر آن شد كه زمان منطقا مقدم برحركت و تغيیر است؛ حركت نمي تواند بدون زمان وجود داشته باشد، حال آنكه زمان كه- نظر او- بنفسه (per se) وجود دارد مي تواند بدون حركت موجود باشد. نمونة مشابه ديگري را كه از تصور نيوتني زمان مطلق خبر مي داد، مي توان در تفكر فرانسيسكو سوارز(25) مشاهده كرد، هر چند او هم دستگاه كيهاني ارسطو را نگاه داشت. او دو نوع يرند يا مدت را از هم متمايز مي كند: «امداد جاري موهوم» (spatium miaginarium fluens) كه به نحو يكنواختي جريان دارد (immutabile in sou fluxu)، و تغيير انضماميي كه مقارن آن است و، به تعبيري، آن را پر مي كند (quasi Replens). به اين ترتيب تمايز زمان به عنوان حاوي همگن و يكنواخت از محتواي [يا محويِ] انضمامي متغير آن به روشني ترسيم شده است؛ اولي ذاتا بازگشت ناپذير است، دومي نيست (مباحثات متافيزيكي(26)، 100، 50، بخش 9، 15).
اما حتي پس از حذف قطعي «دستگاه ماشيني» سماوي، مفهوم زمان مطلق صرفا رفته رفته و از ترديدهايي شكل گرفت. اين نكته در انديشة جوردانو برونو، بويژه در بندهاي 38 تا 40 كتاب Camoeracensis actorismus seu rationes articulorum physicorum adversus peripateticos (ويتنبرگ(27)، 1588) آشكار است. بعضي عبارات كتاب نشان مي دهد كه برونو داشت به سمت نظرية نسبي انگاري زمان متمايل مي شد وقتي مثلاً ادعا مي كرد كه زمانهاي بسياري وجود دارد همچنان كه ستارگان بسياري هست (tot tempora quot astra). از سوي ديگر او به مدد تمثيل مكان نامتناهيي كه مكانهاي جزئي فقط اجزاء آن هستند، از زمان كلي (tempus universale) سخن مي گويد كه مدتهاي جزئي حصه هاي متناهي آن هستند. زمان وجود مي داشت حتي اگر همه چيز در سكون و بدون حركت مي بود؛ برونو به خلاف ارسطو معتقد است تغيير شرط لازم ادراك زمان است نه وجود زمان.
ترديدهاي مشابهي را مي توان در تفكر پير گاساندي يافت. او در كتاب [Philosophiae Epicuri Syntagma رساله در فلسفة اپيكور] در 1649، تنها شش سال پيش از مرگ خود، از زمان به شيوه خاص اپيكوري به عنوان عرضِ اعراض يا به عبارت ديگر accidens accidentium، سخن مي گويد. گاساندي در مقابل اين نگاه نسبي به زمان، بر سرشت مطلق و مستقل آن هم به وضوح اصرار مي ورزد، مثلاً وقتي كه در مجادله با دكارت مي گويد «اشياء چه باشند و چه نباشند، چه حركت كنند و چه ساكن باشند، زمان همواره بر منهجي ثابت جريان دارد». اين جمله تقريباً كلمه به كلمه در قطعه اي از ايزاك برو(28)، مربي نيوتن هست( نوشته هاي رياضي(29)، ويراستة و.هيوئل(30) [1860]، دوم، 160،حاشيه)، در اين قطعه چنين آمده كه حركت مستلزم زمان است ولي عكس آن درست نيست و اينكه زمان جريان دارد حتي اگر همه چيز ساكن بماند. تأثير گاساندي بر برو و نيوتن در اين نظر او نيز پيداست كه نامتناهي بودن زمان و مكان را با حضور مطلق و دوام ابدي الاهي پيوند مي دهد، و نيز در تأكيد او بر اينكه هم زمان و هم مكان سابق بر آفرينش جهان وجود داشتند (رسالة فلسفي، مجموعة آثار(31) ) لاينز [1658]، اول، 183، 225). وصف نيوتن از زمان درحاشية كتاب اصول رياضي فلسفة طبيعت(32) (1687) نقطه اوج فرآيندي بود كه طي آن مفهوم زمان از مفهوم تغيير انضمامي فيزيكي تفكيك شده بود: «زمان مطلق، حقيقي و رياضي، از خود و به طبع خود به نحو يكنواخت جريان دارد، بدون ملاحظة هر امر بيروني. زمان نسبي، ظاهري و عرفي مقداري محسوس از زمان مطلق است (مدت)، كه از طريق حركات اجسام اندازه گرفته مي شود، خواه دقيق و خواه نايكنواخت: و عموماً به جاي زمان حقيقي به كار مي رود... (ترجمة اندرو موت(33)، تصحيح فلورين كجوري(34) ). بيش از دو قرن اين تصور از زمان عملاً نزد فيزيكدانان بدون تغيير باقي ماند؛ تعريف جيمز كلرك مكسول(35) از زمان در كتاب ماده و حركت(36) (1877) هم در لفظ و هم در معنا همان تعريف نيوتن است.
زمان در فلسفة عصر جديد
آراء مدرن دربارة زمان (1500-1900) با درآمیختن دو تأثير شكل گرفت: تأثير سنت پيشين فلسفي و تأثير علم نوظهور كلاسيك. دوگانگي يوناني و قرون وسطايي دو قلمرو- ابدي و زمانمند- در نظامهاي متعدد تك گرايي وحدت وجودي (Pantheistic Monism) باقي ماند و بازتابهاي آن را مي توان در ديگر نظامها هم مشاهده كرد. سرمديت متعالي خداي قرون وسطي جاي خود را به نظام حلولي غيرشخصي طبيعت داد كه همچون «وجود» الئاييان و «احد» فلوطين يا خداي ارسطو و توماس باز وراي زمان و تغيير بود. از جوردانو برونو تا اف.اچ.بردلي(37) اين الگوي بنيادين يكي باقي ماند. «پس هم چنين در علم الاهي همه چيز در فعلي بسيط و واحد در يك آن و بدون توالي، يعني، بدون تفاوت ميان گذشته و حال و آينده تعقل مي گردد؛ براي خدا همه چيز حال است» (برونو، مجموعه نوشته هاي لاتيني(38) فلورانس [18899]، اول 4، ص 32-33). «در ابدیت هيچ «قبل» و «بعد»ي نيست؛ زيرا كه فقط و فقط اقتضاي كمال الاهي چنين است كه مشيات خداوندي نمي توانند متفاوت باشند و نمي توانسته اند متفاوت باشند» (اسپينوزا، اخلاق(39)، اول، قضيه 33).
عبارت دوم نشان مي دهد كه تغيير ناپذيري نظام جاوداني طبيعت مستلزم شديدترين نوع جبر است. از اين لحاظ سنت جبري دورة باستان به واسطة فيزيك مكانيستي قرن هفدهم تقويت شده بود. گاليله، همانند برونو پيش از وي و اسپينوزا پس از وي، به دوگانگي كمال بي زمان الاهي و شناخت ناقص زمان بر انسان اعتقاد داشت: «ما در بحثي گام به گام از استنباطي به استنباط ديگر مي رويم حال آنكه او از طريق شهود صرف ادراك مي كند... عقل الاهي... ذات دايره را فراچنگ مي آورد بي هيچ بحث زماني (senza temporaneo discoroso) و به اين طريق مجموعه نامتناهي صفات آن را در مي يابد» (مجموعه آثار(40)، فلورانس [1855]، هفتم 129). گاليله همچنان از خدا سخن مي گويد؛ اسپينوزا از Deus sive natura [خدا يا طبيعت]؛ اما نزد لاپلاس نظام بي زمان طبيعت كاملاً سكولار و غيرمتشخص شده است: آنچه در الاهيات، علم مطلق الاهي بود در تفكر او به قانون عام كيهاني بدل مي گردد، قانوني حاوي تمامي جزئيات تاريخ كيهاني – گذشته، حال، و هم آينده (گفتار فلسفي دربارة احتمال(41)، پاريس، 1814).
نه برونو و نه اسپينوزا، و نه يقيناً لاپلاس، هرگز توالي زماني را در سطح «پايين تر» يا پديداري منكر نبودند؛ تنها در سطح «عالي تر» واقعيت نهايي بود كه زمان فسخ شده بود. اين دوگانگي دو قلمرو- بي زمان و زمانمند- در ايدآليسم پس از كانت حفظ شد. تمهيد آن، اين رأي كانت بود كه زمان صورت محض حساسيت است، اعمال آن تنها در قلمرو پديداري صحيح است نه در قلمرو ديداري. اين نكته روشن مي كند كه چرا «من مطلق» فيخته به رغم تأكيد زباني او بر صيرورت (Werden) و فعاليت (Urtatigkeit) آن، بي زمان باقي مي ماند (نك. Grundlagender Wissenschaftslehre، برلين، 1845، ص 217: Fur die blosse reine Vernunft ist alsse Zugleich [براي عقل صرف محض همه چيز يكسان است]). از چنين نظرگاهي براي فيخت تنها كار معقول اين بود كه به حادترين نوع جبر بچسبد (Die Bestimmung dws Menschen، مجموعه آثار، برلين [1845]، دوم 182-183). در حالي كه كانت پيش از لاپلاس با زبان لاپلاسي گفت كه بينش تام نسبت به سرشت انسان، موجب مي شود انديشه ها و افعال او همچون خسوف و كسوف پيش بيني پذير گردد (نقد عقل عملي، ترجمة ت.ك.ابوت، ويرايش ششم، لندن [1909]، ص 193).
نظر شلينگ دربارة زمان شبيه همين [ديدگاه] است، دست كم در آن مرحله نخست تفكر وي كه شباهت نزديك Identitatsphilosophie [فلسفة وحدت] او را با تفكر برونو و اسپينوزا توجيه مي كند. موضع هگل به مراتب مبهم تر بود. او از سويي صريحاً بر موافقت با هراكليتوس پا مي فشرد، از سوي ديگر بر بي زماني «ايدة مطلق» خود اصرار داشت. از اين روست كه دو تفسير متباين از ديالكتيك هگل وجود دارد: يكي آن را فرايندي پويا و تاريخي تفسير مي كند (بندتو كروچه، جي.ان.فيندلي)، ديگري- كه نمايندة اصلي اش مك تاگارت است- [مي گويد] حركت ديالكتيكي فقط در ذهن ماست و چيزي نيست جز سلسله اي از نزديك شدنهاي پياپي كه به واسطة آنها به «پايان نامتناهي» بي زمان تحقق يافته يا «ايدة مطلق» نزديكتر مي شويم (مك تاگارت، مطالعاتي در ديالكتيك هگلي(42)، ويرايش دوم، كيمبريج [1992]، ص 171).
اما ديدگاه شوپنهاور نسبت به زمان كاملاً بي ابهام است. او تحت تأثير كانت زمان را فقط به نحو پديداري واقعي مي دانست، شيء في نفسه كه به نظر او «ارادة جهاني» است به رغم دلالت ظاهرا ديناميكي اين اصطلاح، هم وراي مكان است و هم وراي زمان، و شوپنهاور آن را صريحاً به «يكي و همه» الئاييان تشبيه مي كرد. او تنها بعداً در ويرايش دوم اثر اصلي خود (1844)، بود كه دريافت اين نگاه، مغاير با يكي ديگر از دعاوي اساسي اوست، يعني اين دعوي كه ما ارادة كيهاني را بيواسطه در شعور خود شهود مي كنيم؛ چگونه مي توان واقعيت بي زمان را بيواسطه از راه درون نگري اساسا زمانمند خويش ادراك كرد؟ پس او ديدگاه خود را تصحيح كرد و گفت اراده اي كه ما به آن آگاهيم شيء في نفسه نيست بلكه نمودي است، ولو تاحدي مبنادارتر (Urphanomenon)از نمودهاي ديگر. همين تمايز ميان نمودهاي زماني و زيرنهاد ثابت شالودة آنها را در اف.ايچ. بردلي، يكي از صريحترين مدافعان وحدت گرايي ايستا در قرن بيستم، مشاهده مي كنيم. او در كتاب اصلي خود، نمود و واقعيت(43) (1893) مي كوشد خصلت متناقض و لذا غيرواقعي تغيير و زمان نيز به طور كلي تنوع را نشان دهد؛ «مطلق» متعالي بايد بري از اين تناقضات باشد.
انكار زمان اغلب، اما نه هميشه، با گرايشهاي وحدت گرايانه مرتبط بود، همچنان كه انواع مختلف كثرت گرايي ايستا اين نكته را نشان مي دهد. اين معنا كه خصلت پوياي موناد لايب نيتس بيشتر ظاهري است تا حقيقي از خود طبيعت آن پيداست: جوهري كه همه حالات آيندة خود را به صورت محمولهاي ويژة خود در بر دارد (گفتار در مابعدالطبيعه، 8). اين رأي او كه شخصي با بصيرت كافي «مي توانست آينده را در حال بنگرد همچنان كه در آيينه اي» (درباره سرنوشت يا وابستگي متقابل»، گزيده آثار لايب نيتس، ويراسته وينر، نيويورك [1951]، ص 571)، نتيجه نظرية او مبني بر هماهنگي پيشين بنياد بود ودست کم تمهيدي بود براي گفته هاي كانت و فيخته و لاپلاس كه پيشتر ذكر كرديم. حذف توالي و تغيير نزد هربارت و مك تاگارت از اين نيز صريح تر بود واحدهاي غيرمادي هربارت، يعني die Realen، در كيفيت متفاوتند اما مطلقاً تغييرناپذيرند؛ توهم توالي و تغيير از آنجا پديد مي آيد كه اين واحدها به صورت توده هاي مختلف بر توجه متغير ما ظاهر مي شوند. در موناديسم مك تاگارت واقعيت حقيقي فقط به سلسله اي بي زمان تعلق دارد كه سلسلة زماني صرفاً نمايش ظاهري چشم انداز آن است. در دوره اي بسيار متأخرتر «اتميسم منطقي» برتراند راسل شباهتي روشن با كثرت گرايي ايستاي هربارت دارد، چنان که يك نويسندة تاريخ كثرت گرايي در انگلستان و امريكا به اين نكته اشاره كرده است (ژان وال، Les Philosophes Pluralistes d' Anlgeterre et d' Amerique [فيلسوفان كثرت گراي انگليسي و امريكايي] پاريس [1920]، ص 217). انكار صريح گذر زمان نزد ويتگنشتين (رسالة منطقي- فلسفي [1921]، 60361) از پيامدهاي اتميسم منطقي اوست.
اين گرايشهاي ايستاي متداول توضيحي است بر اينكه چرا مفهوم زمان مطلق كه گاساندي و نیوتن به آن اعتقاد داشتن نزد فيلسوفان آن قدر كه دانشمندان آن را بالاتفاق پذيرفته اند مقبول نيفتاده است. نزديكترين فيلسوف به ديدگاه نيوتن جان لاك بود؛ اما حتي لاك به واسطة آنكه محال بود مقايسه دو فاصله پياپي مدت را (كه به علت همين پياپي بودن نمي توانند بر هم منطبق شوند) متذكر مي شد، مقدمات نقدهاي بعدي برگسون و پرانكاره در اين زمينه را فراهم مي كرد. برجسته ترين مخالف نيوتن، لايب نيتس بود كه وارد مباحثه اي طولاني دربارة شأن زمان مكان با سميوئل كلارك، پيرو نيوتن شد؛ باركلي اشكالاتش عمدتاً متوجه مفهوم مكان مطلق بود.
هم باركلي و هم لايب نيتس به نظرية نسبي بودن مكان و زمان قائل بودند؛ زمان «نظم توالي ادراكها»ست و بدين لحاظ از وقايع انضمامي جداشدني نيست. از اين منظر «جويبار تهي زمان» بي معناست. اما وقتي باركلي مدعي بود تقسيم پذيري نامتناهي تغیير و زمان(كه هر دو جدايي ناپذيرند) افسانه محض است چون آنات بدون مدت رياضي هرگز قابل درك نيستند و بنابراين غيرواقعي اند، لايب نيتس همچون دكارت اعتقاد داشت كه هم زمان و هم هر تغيير انضمامي تقسيم پذير است الي غيرالنهايه، يعني مركب است از آنات همواره نابود شونده (بايد به خاطر بياوريم كه استقلال ادعايي آنات نابود شوندة زماني را دكارت به عنوان مبنايي براي اين رأ ي خود كه جهان به واسطة خلق مدام الاهي باقي است به كار گرفت). ديويد هيوم ديدگاه باركلي نسبت به آنات تقسيم ناپذير زمان (minima sensibilia) را پذيرفت، اما كانت در قبول پيوستگي رياضي (تقسيم پذيري تا بي نهايت) تمامي تغييرات پديداري جانب لايب نيتس را گرفت. از اين رو براي باركلي و هيوم زمان در گسستگي [=انفصال] تغييرات ادراك سهيم بود، حال آنكه براي لايب نيتس و كانت تغييرات انضمامي در تقسيم پذير نامتناهي زمان رياضي سهيم بودند. لاك موضعي ميانه برگزيد با تمايز نهادن ميان مدت كيفي بي واسطه تجربه شده و مدت همگن جهان فيزيكي (جستار در فاهمة بشر، كتاب سوم، فصل 14). اين تمايز مبنايي شد براي تمايز ديگري ميان «اكنون ظاهري» داراي مدت در روان شناسي و اكنون رياضي زمان فيزيكي و فيزيولوژيكي كه قبول عام يافت. در اين نكته، هم لايب نيتس و هم كانت كاملاً نيوتني ودكارتي ماندند.
رويكرد درون نگرانه به مسئلة زمان- كه لاك و باركلي و هيوم آن را باب كردند- به دو شعبه متفاوت منتهي شد: 1. تحليل معرفت شناسانه كانت از زمان در نقد عقل محض و جرح و تعديل هاي بعدي آن در مكتب نوكانتي و پديدارشناسي؛ 2. تحقيق نظام مند دربارة شعور نسبت به زمان در روان شناسي تجربي و آزمايشي قرن نوزدهم. به نظر كانت زمان يك صورت پيشيني حس دروني- و به نحو غيرمستقيم صورت پيشيني حس بيروني- است كه در آن واحد «به لحاظ تجربي، واقعي است و به لحاظ استعلايي، ذهني» زمان به واسطة خود طبيعتش، خصلت پيشيني و تركيبي عمليات حساب را كه اعتبار عامشان مستقل از تجربه است دقيقاً به اين سبب كه در واسطة ذهني زمان واقع مي شوند، ضمانت مي كند. اما در حالي كه زمان شرط ضروري هر تجربه اي- هم دروني و هم حسي- است، شامل «اشياء في نفسه» متعالي از جمله «سرشت معقول» ما كه زيربناي «من تجربي» ماست نمي شود. كانت با پديداري كردن هر دو زمان فيزيكي و رواني وجوه ايستاي انديشه را سخت تقويت كرد، همچنان كه تحولات بعدي فلسفة آلمان نشان داد.
روان شناسان تجربي قرن نوزدهم با نگاه پيشين نگر كانت به زمان مخالف بودند؛ آنان متذكر شدند كه شعور به زمان دستخوش تحول و تكامل و دستخوش تغييرات فردي وحتي آسيب شناختي است. اين ديدگاه با نظرية تطور انواع و كاربردهاي آن در پديدارهاي روان شناختي تقويت شد، اصل روان شناسي هربرت اسپنسر (1855) قطعات جدلي مفصلي دارد در اثبات ناسازگاري نظر كانت با مشاهدات روان شناسي ژنتيك و پسيكوپاتولوژي. اما روان شناسان تجربي و ژنتيك به رغم مخالفت با كانت سرانجام گرايش به پديداري كردن زمان و لذا تضعيف شأن وجودي آن را تقويت كردند. پيوند رويكرد كانتي ورويكرد تجربي- روان شناسانه نزد آرتور شوپنهاور تنها ظاهري تناقض آميز داشت؛ شوپنهاور در تغييرات نابهنجار شعور نسبت به زمان، تأييد مضاعف سرشت پديداري و نهايتاً وهمي زمان را مي ديد.
اين امر به حقيقت مربوط مي شود كه نظرية تطور انواع به رغم اصرار بر جبنه هاي تاريخي واقعيت- دست كم در تاثيرات آغازينش- با نگاه ايستا و جوهرانگارانه به جهان مخالف نبود؛ برعكس، چرا كه حتي مدتي آن را تقويت كرد نظرية منشأ انواع داروين دقيقاً مكانيستي بود و به اين ترتيب كاملاً با چهارچوب لاپلاسي فيزيك كلاسيك تناسب داشت. هربرت اسپنسر، كه بي چون و چرا با نفوذترين مفسر فلسفي تطور انواع در سدة گذشته بود، تلاشي بلندپروازانه براي استنتاج «قانون تطور» از دل قانون بقاي انرژي به عمل آورد.
اين قانون خود به چشم او- همچنان كه به ديده هلمهولتس و هگل و استوالد و ديگران- مبناي قانون عليت بود. برعكس، قواعد سنتي مثل ex nihilo nihil fit [از عدم عدم خيزد] و causa acquit effectun [علت با معلول متناسب است] راهنماي رابرت مير (1814-18787) در جستجوي آزمايشي خود براي قانون بقاي انرژي شد. فردريش نيچه به رغم انزجار از مفاهيم ايستايي چون «جوهر» و «وجود» و جز آن، پيوند دادن فلسفة تكاملي «ابرمرد» را با بازگشت ابدي همه وقايع (die ewige Wiederkunft der Glichers) كه در آن صيرورت – به سبب همين دايره اي بودنش- تابع وجود است، بي ربط نمي يافت.
ادامه دارد ...