باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 آذر 1387 كاربران برخط 86 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ايمان منجـــــى جهان فرداست
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
آيا انقلاب اسلامى جهان را دگرگون خواهد كرد


 
   ● نويسنده: سيد مرتضي - آويني

منبع: روزنامه - ایران

 
 

تحولاتى را كه اين روزها در كره زمين روى مى دهد از نظرگاه هاى مختلفى تحليل كرده اند، اما هيچ يك از اين تحليل ها نتوانسته است از سيطره القائات تبليغات منتشر در «امپراتورى ارتباطات» خارج شود.امپراتورى ارتباطات همان سرزمين اعتبارى است كه آقاى مك لوهان آن را «دهكده جهانى» خوانده است؛ تعبيرى فريبكارانه كه ماهيت اين امپراتورى را پوشيده مى دارد.

«امپراتورى ارتباطات» فضايى است يكپارچه كه وسايل ارتباط جمعى ساخته اند. ساكنان اين امپراتورى كه تقريباً سراسر كره زمين را پوشانده است بى آنكه خود بدانند تحت سيطره حاكميت واحدى هستند كه از طريق وسايل ارتباط جمعى برقرار گشته است.

تعبيراتى چون «امپراتورى ارتباطات» و يا «دهكده جهانى» اگر چه ممكن است مبالغه آميز به نظر آيند، اما اشاره به حقيقتى دارند كه غفلت از آن مى تواند از مبالغه اى كه در اين تعابير وجود دارد بسيار خطرناك تر باشد.من هم مى پذيرم كه تعبير «دهكده جهانى» در عين آنكه اشاره به جهانى بودن ارتباطات دارد، مخاطبان خويش را نيز دچار اين يأس مى سازد كه «هيچ چيز از چشم كدخدا پنهان نمى ماند». حال آنكه «كدخدا»، يا آن ابوالهولى كه بر اين دهكده جهانى حكم مى راند، پيش از آنكه قدرتمند باشد هراسناك است و پيش از آنكه قدرت نمايى كند درباره قدرت خويش سخن پراكنى مى كند و مردمان را مى ترساند.

اما در عين حال، غفلت از اين معنا كه كره زمين با تكنولوژى ارتباطات به يك مجموعه به هم پيوسته تبديل گشته خطرناك تر است از آنكه هول كدخدا در دلمان رخنه كند.دشمن را نبايد دست كم گرفت، على الخصوص اين ابوالهول را كه خود شيطان اكبر است. «ابوالهول» تعبير بسيار خوبى است براى اين شيطانى كه تحقق تاريخى يافته و حاكميت خويش را بر ترس و وحشت مردمان از قدرت خويش بنا كرده است.اما در اينكه فضايى به هم پيوسته از ارتباطات با يك هويتى واحد وجود دارد كه انسان هاى سراسر كره زمين را اسير «نظام ارزشى» واحدى ساخته است ترديدى وجود ندارد.نمونه اش همين تعابيرى است كه عموم ما پذيرفته ايم؛ «جهان سوم»، «كشورهاى پيشرفته» و در مقابل آن كشورهاى «عقب مانده» و يا «عقب نگه داشته شده»، «توسعه يافتگى» ويا «توسعه نيافتگى» و... تعابيرى از اين قبيل بسازند، اما من به همين دو سه نمونه اكتفا كرده ام تا از اصل مبحث باز نمانيم، در عين آنكه اين شواهد مثال خواهند توانست مرا در ادامه سخن يارى دهند.

ما با پذيرش خود به عنوان كشور «عقب افتاده» و پذيرش غرب به عنوان «پيشرفته» چه چيزى را پذيرفته ايم نتيجه طبيعى پذيرش اين امر آن است كه هم خود را يكسره در اين جهت قرار دهيم كه اين «عقب ماندگى» را جبران كنيم.اينكه ما موفق شويم و يا نشويم تغييرى در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب اين است كه مگر «پيش» و «پس» كجاست كه آنها «پيش» رفته باشند و ما «پس» مانده اگر پيش آنجاست كه غربى ها رسيده اند، صد سال سياه مى خواهم كه به آنجا نرسيم و اگر «پس» اينجاست كه ما اكنون قرار داريم، چه بهتر كه در همين جا بمانيم.پذيرش همين يك معنا در سراسر كره زمين كافى است براى آنكه هيچ انقلابى ايجاد نشود ،چرا كه اگر «غايت انقلاب» در نهايت همان است كه غربى ها به آن دست يافته اند، ديگر چه انقلابى فقط مى ماند آنكه مردمان كشورهاى عقب مانده همچون دانشجويان چينى به خيابان بريزند و از دولت هاى خويش بخواهند كه هر چه زودتر آمريكايى شوند و به كشورهاى «پيشرفته» ملحق گردند!

پس مى بينيد كه آن تعبير «دهكده جهانى» چندان هم بى معنا نيست.مگر ما اين «ارزش» ها را نپذيرفته ايم و در راديو و تلويزيون و محاورات روزمره و خطابه هاى ژورناليستى به آنها تفوه نمى كنيم وقتى ما كه هسته جوشان انقلاب معنوى در جهان امروز هستيم نتوانسته ايم دريابيم كه با قبول اين معانى چه غايتى را پذيرفته ايم، واى بر احوال ديگران از مردمان الجزاير و عراق و ليبى و سوريه و اردن... پاكستان و افغانستان! ما با قبول اين تعبير، پذيرفته ايم كه «پيشرفت همان است كه براى آنان رخ داده.فلذا نبايد به خشم بياييم از آنكه ما را «مرتجع و واپس گرا» بخوانند.آنها هم با همين نگاه به جهان مى نگرند كه خود را پيشرفته مى دانند و ما را پس مانده، و از اينجا نتيجه مى گيرند كه هر تحولى اگر در جهت دستيابى به «توسعه يافتگى» باشد «رشد» است و اگر نه، واپس گرايى و ارتجاع.و مگر غايت انقلاب اسلامى چه بود توسعه يافتگى رشد اقتصادى حصول دموكراسى اين تعبير را فقط براى نمونه به ميان آوردم و اگرنه، تعبيراتى از اين قبيل به صورت غير قابل انتظارى زبان ما را بيمار كرده است.بيمارى زبان را دست كم نگيريم؛ بيمارى زبان يعنى بيمارى ادب و فرهنگ، يعنى بيمارى تفكر و تعقل، يعنى سرگشتگى و گم گشتگى و انحراف تاريخى در مسير و مصير.

ما بايد در اطراف تمامى تعابيرى كه در زبانمان وارد شده است تأمل كنيم و نبايد كه اين تعبير «دهكده جهانى» را نيز بپذيريم.كدخداى اين دهكده كه همان ابوالهول يا شيطان اكبر است ما را به همزيستى مسالمت آميز مى خواند تا خود بر اريكه قدرت بماند.او جرأت چون و چرا كردن درباره ارزش هاى مقبول و مشهور اين دهكده جهانى را نيز از ما مى گيرد تا ما هرگز به ضرورت انقلاب نرسيم و اگر هم كه انقلاب كرديم، با اختيار «توسعه يافتگى» به مثابه غايت القائات انقلاب، ناچار بار ديگر كشكول گدايى پيش كدخدا دراز كنيم تا به ما تكنولوژى لازم براى استحصال اين آرزو را اعطا كند.

شبكه هاى گسترده «امپراتورى ارتباطات» در جهت حفظ وضع موجود و استمرار آن با هر جنگ و انقلابى مخالفت مى ورزند، اما در مواقع لزوم، اگر ابوالهول _ امپراتور جهان وهم و ترس _ بخواهد كه دولتى همچون اسرائيل را در كشور فلسطين تشكيل دهد، چشم اغماض بر جنگ مى بندد تا اسرائيل مستقر شود و آنگاه ديگر... تا بجنبيم و عليه اسرائيل متحد شويم و فلسطين را از او پس بگيريم، ده ها سال مى گذرد.

پس همه همّ آنها مصروف حفظ وضع موجود است و استمرار آن، نداى «صلح، صلح» براى همين است كه ما بشنويم، نه اسرائيل.آزادى هم «چماقى» است كه براى سر ما ساخته اند، اگر نه هرگاه كه منافع ابوالهول در خطر افتد، حكم سانسور اخبار در سراسر امپراتورى ارتباطات به اجرا در مى آيد و اگر تظاهراتى عليه جنگ خليج فارس بر پا شود، پليس ها به خيابان ها مى ريزند و صدها نفر را دستگير مى كنند، همراه با ضرب و جرح و شكنجه گاه هاى اسرائيل روى زندان هاى المعتصم و المتوكل... را سفيد كرده اند، اما نطق از كسى در نمى آيد و در عوض، گاليندوپل {گزارشگر حقوق بشر} راه به راه به ايران مى آيد. اما با اين همه، در امپراتورى ارتباطات اگر فقط اخبار وارونه مى شدند در برابر وارونگى ارزش ها چيزى نبود، اما مهم آن است كه ما را هم رفته رفته به قبول «قواعد جهانى بازى در اين دهكده ارتباطات» وا مى دارند.

تحولاتى كه اين روزها در كره زمين روى مى دهد نويد عصر ديگرى را مى دهد كه در آن ابوالهول از اريكه قدرت به زير خواهد افتاد و غرب از هم فرو خواهد پاشيد و تمدنى ديگر، نه از شرق و نه از غرب، كه از خاورميانه بر خواهد خاست.همين كه دهكده جهانى آقاى مك لوهان انكار شود و «وضع موجود» در خطر افتد به منفعت همه انقلابيونى است كه عصر ديگرى را انتظار مى كشند و مردم جهان هم اگر ترس از مرگ و عدم آرامش بر تفكراتشان سايه نمى انداخت، در مى يافتند كه چقدر از وضع موجود خسته اند.كره زمين خسته است.بشر بعد از قرن ها زمين گرايى و خود پرستى احساس مى كند كه نيازمند عالم معنا است.او اين عالم را در درون خويش باز خواهد يافت و به آن باز خواهد گشت، اما نه «بى رنج» بلكه «با رنجى بسيار» اين دوران رنج اكنون سر رسيده است.

آنچه را كه گفتم به حساب حمايت از جبهه مقابل نيروهاى چند مليتى نگذاريد.جنگ هاى مردمان جهان با يكديگر اگر «جهاد مقدس دينى» نباشد، لاجرم مبتنى بر «قدرت طلبى» است و جنگ خليج فارس نيز از اين نوع دوم است.اما اگر ضرورت ايجاد تحولاتى اساسى را متناسب با اين رويكرد ديگرباره بشر به دين و ديندارى احساس كرده باشيم، بايد بدانيم كه تحول بدون جنگ ممكن نيست.

به نظر مى رسد كه تحولات جهانى در جهت ايجاد يك جبهه متحد اسلامى عليه اسرائيل براى تحرير فلسطين سير مى كند و علت اينكه تحليل اين وضع حول محورى كه عنوان شد چندان ساده نيست آن است كه در مقابل آمريكا و نيروهاى چند مليتى كه مظهر شيطان اكبر هستند ،«حق غير ممزوج به باطل» قرار نگرفته است و اگر نه، هيچ مسلمانى حق نداشت در پيوستن به جبهه حق ترديدى به خود راه دهد و تعلل ورزد.

صدام در اشغال كويت محق نيست، اما از آن سو، علت لشكركشى غرب با تمام قوا نيز آن است كه كسى از اين پس جرأت نكند كه قواعد بازى دهكده جهانى را انكار كند و در مقابل كدخدا شاخ و شانه بكشد.و انصافاً اين اشغالگر بى مبالات هم از معدود كسانى است كه جرأت دارند در يك چنين جهانى رو در روى غرب قلدرمآب قداره بند بايستد و با او بر سر قدرت بجنگند.

من جنگ طلب نيستم، اما مى دانم كه زندگى بشر در طول تاريخ بدون جنگ فراز و فرودى نخواهد داشت و تحولى در آن روى نخواهد كرد، چنان كه در همين قرن، جهان دو جنگ بين المللى و چند جنگ طولانى به خود ديده است و تظاهرات مردم اروپا و آمريكا عليه جنگ نيز بيش تر بدان سبب است كه آنها جنگ را مى شناسند و از عواقب آن باخبرند، اگر چه باز هم تلويحاً بر اين معنا اشعار دارند كه اگر جنگ هاى بين المللى اول و دوم نبودند، انقلاب صنعتى اين سان كه امروز به بار نشسته است، تحقق نمى يافت.

جهان فردا ديگر از آن غرب نيست و همه تحولات حكايتگر همين حقيقت هستند، و غرب نيز با اين لشكركشى مى خواهد بر اين تصور يكسره خط بطلان بكشد.در اين جنگ چه غرب پيروز شود و چه صدام تقدير تاريخى بشر در اين عصر جديد همان است كه گفته شد.آمريكا و اروپا بعد از دو قرن روشنفكرى و يك قرن توسعه صنعتى به همان عاقبتى دچار آمده اند كه همه تمدن ها در طول تاريخ.اگر اين هياهوى قدرت از بين برود، خلأ وجود آن را چگونه بايد پر كرد به نظر مى رسد كه پيش از اضمحلال و فروپاشى كامل، با رويكرد ديگر باره انسان به عالم معنا خلأ درونى بشر كه ناشى از بى ايمانى است پر خواهد شد و «اثبات» جاى «انكار» خواهد نشست. «ايمان» منجى جهان فرداست چنان كه منجى ايران شد و انقلاب اسلامى را به سرچشمه جوشان انقلاب معنوى ودينى در سراسر جهان مبدل كرد.

 

    77 بازديد     4 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   انقلاب اسلامي ايران (381)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:22/11/1386

تاريخ شمسی نشر:15/11/1386
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب