در بحث از تفاوت بين فلسفه، فلسفه علمى و جهان بينى، ما از آخرين واژه يعنى از جهان بينى(weltanschaung) آغاز مى كنيم. اين واژه يك ترجمه از زبان يونانى يا لاتينى نيست. واژه جهان بينى از ابداعات ويژه آلمانى است. در واقع جهان بينى در درون فلسفه ابداع شده است. براى نخستين بار مفهوم جهان بينى در كتاب نقد حكم كانت به كار برده شد. جهان بينى يعنى شهود جهان به معنى تأمل در خصوص جهان معين براى حواس، يا چنانكه كانت مى گويد، نظاره جهان به معنى ادراك بسيط طبيعت در گسترده ترين معنى. گوته و الكساندر ون هوبولت اين واژه را در همين زمينه به كار برده اند. استفاده از اين واژه درنوشته هاى قرون اخير، تحت نفوذ يك معنى جديد در مورد واژه جهان بينى توسط رمانتيك ها بويژه شلينگ منسوخ گرديد. در مقدمه پيش نويس «سيستم فلسفى طبيعت» شلينگ مى نويسد: «عقل با شيوه دوگانه اى فعال مى گردد يا كوركورانه و نا آگاهانه و يا آزادانه و آگاهانه. محصول ناآگاهانه عقل در جهان بينى است و محصول آگاهانه آن در خلق يك ايده جهانى». بنابراين جهان بينى مستقيماً به مشاهده حسى اختصاص ندارد، بلكه به عقل اختصاص دارد ولو اين كه مختص به ادراك ناآگاهانه باشد.
شلينگ از طرح جهان بينى سخن مى گويد. طرحى از جهان بينى هاى ممكن و مختلف كه ظاهر مى شوند و شكل مى گيرند. به نظر او جهان بينى نبايستى با قصد نظريه پردازى طرح شود. هگل در پديدار شناسى روح از جهان بينى اخلاقى سخن گفته است. گورس نيز از واژه جهان بينى شعر استفاده كرده است. رنك نيز از جهان بينى مذهبى و مسيحى سخن مى گويد. منشن نيز در پاره اى اوقات به جهان بينى مذهبى و مسيحى يا دموكرات يا حتى جهان بينى قرون وسطى اشاره مى كند. شلاير ماخر مى گويد: «فقط جهان بينى ما است كه دانش ما را در مورد خدا كامل مى كند.» از اشكال و امكانات بى شمار جهان بينى روشن مى شود كه معنى جهان بينى فقط به مفهوم تركيب ماهيت اشيا مربوط نمى شود، بلكه همزمان به مثابه تفسيرى از معنى و هدف دازاين بشرى و تاريخ است. جهان بينى همواره شامل نگرشى در مورد حيات و زندگى است. يك جهان بينى از هر گونه انديشه صرف در مورد جهان و دازاين بشرى، آشكارا و آگاهانه در افراد، و هرگونه جهان بينى رايج پيشين فراتر مى رود. ما در اين قبيل جهان بينى ها رشد كرده ايم و به تدريج با آن خو گرفته ايم. جهان بينى ما با توجه به محيط زيست، مردم، نژاد، طبقه و مراحل پيشرفت فرهنگ مشخص مى شود.
بنابراين هر جهان بينى كه به صورت معينى بنا مى شود، برآمده از يك جهان بينى طبيعى و قلمروى از مفاهيم در مورد جهان و تعينات و ويژگى هاى دازاين بشرى است. اين ويژگى ها در هر زمان خاص و معينى، به صورت كم و بيش آشكار با هر دازاينى همراه هستند. ما بايد جهان بينى اى كه به صورت معينى ساخته شده يا جهان بينى فرهنگى را از جهان بينى طبيعى جدا كنيم. جهان بينى يك موضوع مربوط به دانش نظرى چه در رابطه با منشأ و چه در رابطه با كاربرد آن نيست. جهان بينى چيزى نيست كه به سادگى آن را در حافظه همانند جزيى از خاصيت ادراكى بسپاريم، بلكه جهان بينى موضوعى براى يك اعتقاد منسجم است كه به صورت صريح و مستقيم، امور جارى زندگى را مشخص مى كند. يك جهان بينى در هر زمان معين، با دازاين ويژه هم عصر خود مرتبط مى شود. در رابطه با دازاين، جهان بينى راهنما و سرچشمه نيرومندى براى او است. جهان بينى يا بر اساس خرافات و پيشداورى ها شكل مى گيرد و يا صرفاً بر اساس معرفت علمى و تجربه بنا نهاده مى شود و حتى مى تواند تركيبى از خرافه و دانش، پيشداورى و عقل معتدل باشد. همين اندازه اشاره به ويژگى هاى جهان بينى ممكن است در اينجا براى بيان منظور ما از جهان بينى كافى باشد. مى توان يك تعريف دقيق از آن به گونه ديگرى به دست آورد. ياسپرس در اثرش به نام «روانشناسى جهان بينى» مى گويد: «وقتى ما از جهان بينى سخن مى گوئيم، منظور ما ايده ها است يعنى آن چيزى كه در انسان، نهايى و كامل است. ايده مى تواند به صورت ذهنى باشد، مانند تجربه حيات، قدرت و شخصيت يا به صورت عينى باشد مانند، جهان كه يك شكل عينى دارد.»
براى هدف ما يعنى تفكيك ميان فلسفه به معنى جهان بينى و فلسفه علمى، نكته مهم اين است كه ببينيم جهان بينى در معنى خودش، همواره از وجود واقعى ويژه انسان براساس امكانات واقعى و از انديشه متفكرانه و نحوه ساختار نگرش او ناشى مى شود. بنابراين جهان بينى از دازاين واقعى حاصل مى شود. جهان بينى فلسفى صريح و روشن است و يا غالباً بايستى توسط فلسفه يا تئورى نظرى روشن و مطرح شده و براى طرد تأويل هاى هنرى و مذهبى از جهان و دازاين آورده شود. واژه جهان بينى دستاورد فرعى فلسفه نيست، بلكه كشف آن و حتى هدفى منطبق بر ماهيت خود فلسفه است. جهان بينى فلسفى است، يعنى فلسفه به معنى جهان بينى. اگر فلسفه در شكل دانش، ديدگاهى در مورد جهان است، يعنى آنچه كه مربوط به جهان و هدف غايى دازاين مى شود (از كجا، به كجا در مورد جهان و حيات) پس فلسفه از علوم دقيقه كه همواره يك قلمرو ويژه از جهان و دازاين را مورد ملاحظه قرار مى دهد و همچنين از نگرش هاى هنرى و مذهبى كه بر پايه نگرش نظرى بنا نشده اند، متفاوت مى شود.
بدون هرگونه پرسش بايد گفت هدف فلسفه ساختن يك جهان بينى است و اين وظيفه، ماهيت و مفهوم فلسفه را تعريف مى كند. فلسفه آنچنان كه آشكار است، ذاتاً همان جهان بينى فلسفى است. ممكن است تشويق براى تلاش بيشتر در مورد تبيين مفهوم فلسفه علمى ايجاد سوءتفاهم كند. در اين مورد اشاره مى كنم كه اولاً بايد متوجه نتايج علوم مختلف بود و آنها را براى شناخت تصوير جهان و تصوير دازاين استفاده كرد، دوم اين كه فلسفه بايد علمى باشد، يعنى مبتنى بر تشكيل يك جهان بينى يا يك انسجام محكم مبتنى بر قوانين انديشه هاى علمى. بنابراين مى توان فلسفه علمى را نوعى جهان بينى نظرى در نظر گرفت.
براى مشخص ساختن اين كه آيا فلسفه در اين وظيفه خود موفق بوده يا ناكام، بايد تاريخ فلسفه به صورت هشيارانه با پرسش هايى در مورد ماهيت، روح، آزادى، تاريخ بشر و خدا، بدون ابهام بررسى گردد. اگر فلسفه عبارت است از ساخت و قوام جهان بينى، در اين صورت فرق ميان فلسفه علمى و فلسفه به معنى جهان بينى از ميان مى رود، بلكه اين ۲ با يكديگر ماهيت فلسفه را مى سازند. آنچه به صورت غايى مورد تأكيد قرار مى گيرد، عبارت است از وظيفه جهان بينى. احتمالاً اين نظريه كانت بود كه ويژگى علمى فلسفه را بر اساس پايه هاى نوين بنا نمايد. ما فقط نياز داريم تا به تفاوتى كه او در مقدمه منطق، ميان مفاهيم كيهان شناختى و مدرسى فلسفه نهاده است، توجه كنيم. در اينجا به تفاوتى كه غالباً كانت ميان فلسفه علمى و فلسفه به معنى جهان بينى گذاشته، اشاره مى كنيم و براى وضوح بيشتر، برخى شواهد را ارائه مى دهيم كه خود كانت در بعضى جاها، ويژگى علمى را مدار توجه قرار داده و از سوى ديگر فلسفه به معنى جهان بينى را نيز مد نظر داشته است. چنانچه كانت مى گويد، طبق مفهوم مدرسى يعنى مفهوم اسكولاستيك، فلسفه عبارت است ازتعليم توانايى عقل كه شامل ۲ بخش مى شود: نخست خميرمايه كافى ادراكات عقلانى از مفاهيم، دوم پيوند متقابل منظم اين ادراكات يا تركيبى از آنها در يك مفهوم كلى. در اينجا كانت در مورد امر واقع مى انديشد كه فلسفه در معنى مدرسى آن، شامل پيوند متقابل اصول صورى انديشه و عقل به طور كلى و همچنين بحث و تعيين اين مفاهيم مى شود. به عنوان يك پيش فرض ضرورى، ادراك ما از جهان چنانچه كانت مى گويد، ابتدا از طبيعت آغاز مى شود. براساس مفهوم مدرسى، فلسفه عبارت است از تمامى صورت و ماده كه مفاهيم اساسى و اصول دانش عقلانى هستند. كانت مفهوم كيهانى فلسفه را چنانچه خود او گفته فلسفه به معنى جهانشمولى چنين تعريف مى كند: «تا آنجا كه به فلسفه به معنى كيهانى آن مربوط مى شود، مى توان آن را علمى در مورد قواعد برين در مورد كاربرد عقل يا فهم ناميد. فلسفه در معنى كيهان شناختى آن با كاربرد عقل سر و كار دارد كه شامل خود فلسفه نيز مى شود. فلسفه به معنى اخير آن عبارت است از علمى كه در ارتباط با كاربرد خاص دانش و عقل براى هدف نهايى عقل بشرى است كه تمامى اهداف ديگر از آن به عنوان هدف عالى تبعيت مى كنند. در اين معنى كيهان شناختى قلمرو فلسفه مى تواند توسط پرسش هاى زير مشخص شود: چه چيزى را مى توانم بدانم چه چيزى را بايد انجام دهم به چه چيزى مى توانم اميدوار باشم انسان چيست در نهايت چنانچه كانت مى گويد، نخستين مرحله بر روى پرسش چهارم استوار است، يعنى انسان چيست تعيين هدف غايى عقل بشرى، از توضيح اين كه انسان چيست، ناشى مى شود. به دليل اين اهداف است كه فلسفه به معنى مدرسى آن بايد شرح داده شود. آيا اين جدايى كه كانت ميان فلسفه در معنى مدرسى و فلسفه به معنى كيهان شناختى قائل شد، نقطه تلاقى يا تمايزى ميان فلسفه علمى و فلسفه به معنى جهان شناسى دارد پاسخ هم مثبت و هم منفى است. پاسخ مثبت است زيرا كانت بعد از آن كه تمايزى در مفهوم فلسفه قائل شد، براساس اين تمايز، پرسشى در مورد غايت و محدوديت هاى وجود محورى انسان مطرح كرد. پاسخ منفى است زيرا كارى در مورد توسعه جهان بينى در جهت طراحى آن انجام نداد. آنچه نهايتاً كانت در ذهن به عنوان كار فلسفه در معنى كيهانى آن دارد، بدون اين كه قادر باشد به روشنى آن را بيان كند، چيزى جز يك امر مقدم بر تجربه نيست و از اين رو محدوديت هستى شناسى، ويژگى اى است كه به طبيعت بنيادى انسان (دازاين) تعلق دارد. كانت تعبير زير را به عنوان بنيادى ترين تعريف پيشينى از طبيعت انسان(دازاين) به كار مى برد: «انسان موجودى است كه با غاياتش وجود دارد.» فلسفه به معنى كيهانى آن، آن گونه كه كانت آن را درك مى كند، بايد با تعينات طبيعت ذاتى سروكار داشته باشد. فلسفه با اين معنى، درصدد ارائه يك گزارش واقعى معين در مورد شناخت واقعى جهان و زندگى روزمره واقعى نيست، بلكه درصدد تحديد چيزى است كه به جهان به طور كلى و به دازاين و در نتيجه به جهان بينى تعلق دارد. فلسفه در معنى كيهانى دقيقاً براى كانت همان ويژگى روش شناختى فلسفه در معنى مدرسى را دارد، جز اين كه به دلايلى كه ما در اينجا ذكر نمى كنيم، كانت پيوندى ميان اين ۲ نمى بيند. روشن تر اين كه وى بنيانى براى استقرار هر ۲ مفهوم در يك زمينه مشترك اصلى پيدا نمى كند.
البته اين موضوع روشن است كه اگر فلسفه به عنوان عاملى براى قوام علمى يك جهان بينى نگريسته شود، نبايد ايرادى به كانت گرفت. كانت اساساً فقط فلسفه را به عنوان علم، شناسايى مى كند. چنانچه ما مى دانيم يك جهان بينى در هر موضوعى، از يك دازاين واقعى در تطابق با امكانات واقعى اش سرچشمه مى گيرد و اين همان چيزى است كه همواره براى دازاين معين است. دازاين نوعى نسبت گرايى در مورد جهان بينى را مورد تصديق قرار مى دهد. چيزى كه يك جهان بينى در اين طريق نشان مى دهد، مى تواند قوانينى كه معانى آنها به يك جهان و موجود واقعى ويژه و يك دازاين واقعى موجود وابسته است، تنظيم نمايد. هر جهان بينى و مفروضات حيات نگرى، از نظر وجودى به برخى موجود يا موجودات مرتبط مى شود. يك موجود در اين ميان مسلم فرض مى شود، يعنى امرى ايجابى در نظر گرفته مى شود. هر جهان بينى به دازاينى تعلق دارد و جهان بينى در واقع، در رابطه با اين دازاين به صورت تاريخى مشخص مى گردد. جهان بينى داراى اين تكثر مثبت است كه همواره ريشه در يك دازاين دارد. جهان بينى به جهان موجود مرتبط است و به دازاين موجود واقعى اشاره دارد، زيرا اين قطعيت يعنى ارتباط با موجودات يعنى جهان يا دازاين به ماهيت جهان بينى تعلق دارد و در نتيجه به شكل و قوام جهان بينى متعلق است، يعنى اين كه قوام و شكل يك جهان بينى نمى تواند ماهيت فلسفه باشد. اين موضوع انكار نمى شود كه فلسفه به ماهو فلسفه شكلى متمايز از جهان بينى دارد. فلسفه مى تواند و شايد بايد نشان دهد كه در ميان بسيارى چيزها، ماهيتى شبيه به يك جهان بينى متعلق به دازاين دارد. فلسفه مى تواند و بايد مشخص نمايد كه در مجموع چه چيزى ساختار يك جهان بينى را مى سازد. ولى هرگز فلسفه جهان بينى هاى خاص را توسعه نمى دهد يا اثبات نمى كند. اساساً فلسفه شكل يك جهان بينى نيست، ولى شايد بر اساس اين بيان، فلسفه يك ارتباط اوليه و بنيادى با تمامى اشكال جهان بينى داشته باشد، شايد نه به صورت نظرى بلكه به صورت تاريخى و واقعى.