| در مقالة حاضر، به هنگام بحث دربارة تاريخ زبان شناسي صرفاً به آن دسته از مطالعات و پژوهشهايي اشاره خواهد شد كه بر روي زباني خاص صورت پذيرفته است و نه زبان در معني عام خود. اين امر سبب مي گردد تا بتوانيم زبانهاي كاملاً متفاوتي را در نظر بگيريم و وضعيتهايي را براي زبانها ملحوظ داريم كه برحسب اصطلاحات امروزي به لحاظ ساختشان نسبت به يكديگر كاملاً متفاوت بوده و نشانگر آن اند كه هيچ حد و مرز جوهريني براي تفاوت يك زبان با زباني ديگر وجود ندارد. اين ديدگاه دقيقاً در برابر نگرش برخي از دستوريان زايشي قرار مي گيرد كه تفاوت ميان زبانها را تنها در روساخت مي پذيرند و معتقدند كه تمامي زبانها از بنيان و زيربنايي واحد برخوردارند.
به اين ترتيب، انديشة تمايز ميان مطالعة زبان مطالعة زبانها به نوبة خود، براي درك آنچه در اين دسته از مطالعات اهميت داشته و در طول زمان تحول يافته است، مي تواند ملاك مناسبي به حساب آيد. براي نمونه، در قرن نوزدهم سعي بر آن بود تا ميان فلسفه و زبان شناسي مرز قاطعي كشيده شود، در حالي كه در دوره هاي پيش و پس از اين ايام، چنين مرزبندي خصمانه اي مشهود نيست.
چند زبانگي در عصر حاضر به چنان واقعيتي نافذ مبدل شده است كه سخنگويان جوامع صنعتي وگسترش يافتة امروزي حتي درباره اش نمي انديشند و اين پديده را بديهي مي انگارند. علاوه بر اين، تنوع زبانها از حد جنبه هاي متداولي نظير ويژگيهاي فردي، گونه هاي زباني و سبك شخصي به مراتب فراتر رفته و تعيين و تشخيص آنها را مشكل ساخته است. به همين دليل، توجيه اسطايري و كلامي تنوع زبانها هنوز به قوت خود باقي است. عمده ترين پرسشها در اين ميان اين است كه زبان چگونه ساخته يا آفريده شده، چگونه به هر «چيز»ي نامي اطلاق شده است، و از همه مهمتر اينكه چرا زبانها تا اين حد متنوع اند.
يكي از كهن ترين روايات موجود در اين زمينه را بايد متني سومري دانست (1968، Kramer) كه در آن آمده است، «تمامي مردمان به زبان واحد سخن مي راندند... سپس انكي (Enki)... كلام را در دهان آنان دگرگون ساخت. بدفهمي به زبان آنان راه يافت؛ زباني كه تا آن زمان يكي بود.» در اين ميان، روايتي كه در عهد عتيق آمده، به پراكندگي زبانها پس از برپايي برج بابل اشاره دارد. اين داستان مبناي يكي از دو ديدگاهي است كه در جهان غرب دربارة پيدايش زبان و تنوع آنها رواج يافته است.
ديدگاه دوم نيز اگرچه همسو با ديدگاه نخست پديد آمده است، ولي انديشه اي كاملاً متفاوت را دنبال مي كند اين نگرش را بايد در آراي متفكران يوناني و رومي جستجو كرد. مورخان يوناني براي تعيين اقوام مختلف، اغلب از «شباهت» يا عدم شباهت زبان آنان سخن به ميان آورده اند. البته واقعيتهاي موجود در زندگي يوناني نيز پشتوانه چنين نگرشي به حساب مي آمد. پيوند ميان يك مادر شهر و مستعمراتش، و قرابت ميان گونه هاي زباني و گويشهاي به كار رفته در شهرها مطلبي نبود كه از چشم دور بماند. لازم به ذكر است كه گروه بندي يونانيان به ايونيان، آيولي ها ،و دوريان، در ميان مستعمره نشينان آسياي صغير متداول بوده است و بيشتر به نوعي نگرش نسبت به زبان باز مي گردد.
با گسترش جغرافيايي يونان، اين نگرش به نوعي گمانه زني و كلي بافي مبدل شد. با توجه به علاقه عميق و فلسفي يونانيان به ماهيت زبان در قالب «ريشه شناسي» و منطق، و به دليل ميل وافر آنان به كشف و طبقه بندي زبانها، بويژه در ميان طبيعت گرايان عصر اسكندراني، اين نكته حتي تا پس از عصر باستان همواره موردنظر بود كه تنوع زبانها از هيچ نظمي تبعيت نمي كند. به همين دليل، در آن ايام تنها به گردآوري واژه هاي بيگانه بسنده مي شد- اين مجموعه ها به شكلي كاملاً اتفاقي، منابع نامطمئن و قابل ترديد امروز ما را براي تشخيص زبانهاي مرده تشكيل مي دهند. چنين نگرشي علي رغم تماس دائمي اقوام مختلف، دوزبانگي و چندزبانگي جهان هلني- رومي، نياز به ترجمه متون ادبي از زبان هايي چون اتروسكي (Etruscan) و پوني (Punic)،و نيز علي رغم تماس دائمي دو زبان یونانی و لاتين در زمنيه هاي ادبي و فنون بديعي، با همان ارزشگذاريهاي كليشه ايشان، باقي ماند. در نمايشنامه هاي كمدي آن ايام، افراد بيگانه اي را مي بينيم كه به شكلي مضحك از واژه هاي نامفهومي بهره مي گيرند – واژه هايي به زبانهاي فارسي باستان، پوني، و حتي احتمالا كانادايي (Kannada) جنوب هندوستان. در اين ميان تنها نگرش فلسفي به اين مسئله در رساله كراتيلوس (410-409ق.م.) افلاطون به چشم مي خورد كه احتمال وام گيري نامهاي يوناني را از زبانهاي بربرها، مثلاً زبان فريگي (Phrygian) مطرح مي سازد. اگر اين نكته را واقعيت بدانيم كه زنون كتيوني (Zeno of Kition) فيلسوف رواقي (ح. 300 ق.م.) تحت تأثير آراي فينيقيان به طرح چند مقولة جديد براي دستور زبان يوناني پرداخته است(1926 Pohlenz,)، آن گاه بايد بپذيريم كه براي اين دوره، هيچ ويژگيي بيش از شرايط مبهم و غيرآشكارش قابل طرح نخواهد بود. در همين دوره، ارسطو و نيز كاليماخوس(Callimachus)، متفكر و شاعر هلني، در باب «آداب و رسوم غيريوناني» مطالبي به رشتة تحرير درآورده اند (1968:200 )؛ و چنين مي نمايد كه هر دو نيز در اين مورد، بحث دربارة زبان را به كنار نهاده باشند. لازم به ذكر است كه از آن ايام كتابهاي دوزبانه اي نيز باقي مانده است –مثلاً آنچه [Hermenumata Pseudo-Dositheana] ناميده شده است- اما هيچ كتاب دستوري براي آموزش قواعد اين زبانها از آن دوران، چه از زبان امپراتوري به زباني ديگر و چه برعكس به دست نيامده است. بر ما مسلم است كه در آن ايام ترجمه آثار دستوري رواج داشته است. اما زماني كه متن يوناني دستور اين زبان، نوشته ديونوسيوس تراكس (Dionysius Thrax) (قرن 1 ق.م.) به زبانهاي مختلف- مثلاً زبان ارمني باستان- ترجمه مي شد، هدف از آن آموزش زبان يوناني نبود، بلكه تقليد از آن براي تدوين دستور زبان مقصد به حساب مي آمد.
زماني كه بحث دربارة شباهت زبانها براي تعيين نژادها، به زبانهاي «بربرها» كشيده مي شد، اصل ديگري نيز به ميان مي آمد، آن هم به شكلي كه براي ما كاملاً قابل درك نيست. اين اصل چيزي نبود كه جز توجيه تفاوتهاي زباني – يا تفاوتهاي موجود ميان گونه هاي يك زبان- از طريق يژگهاي اقليمي. اين گونه توجيهات، دست كم از سوي پزشكان ايوني آغاز شد كه مطمئناً به هنگام طبقه بندي مردم اقليمهاي مختلف در دو گروه «سبك كلام» (clear-voiced) و «سنگين كلام» (heavy-voiced)صرفاً به طنين آواها توجه داشته اند. اما همين مفهوم، زماني كه به نوشته هاي پوسيدونيوس (Posidonius) (حـ.55-135 ق.م.)، متفكر رواقي، راه مي يابد. بخشي از نظام جامع و نافذ او را براي طرح «قوم نگاري» تشكيل مي دهد. اين ديدگاه، در نهايت به بدنة شناخته شده نيمه عالمانة فرهنگ عامة زبان راه مي يابد كه آكنده از استعارات و توجيهات غيرمستند است. مسئله اقليم حتي در ميان متفكران قرن نوزدهم نيز، البته نه به شكلي نابجا، يكي از دلايل بالقوة تغيير زبان به حساب مي آمده است (56-55: 139 Prokosch).
با توجه به تعيين اصل و تبار نژادها از طريق شباهتهاي زباني، بحث درباره اخلاف اين نژادهاي اوليه نيز بي چون و چرا مورد تأييد بوده است. براي نمونه، معقول نمي نمايد كه بتوان داوري ديونوسيوس هاليكارناي (Dionysius of Halicarnassus) استاد فن بلاغت و تاريخ نگار آغاز دورة ميلادي را دربارة اتروسكي ها پذيرفت و بر نظر وي كه معتقد بود اين قوم «در زبان با هيچ قومي شباهت ندارد» صحه گذاشت، زيرا آنچه او مي گويد چيزي شبيه به اين است كه مدعي شويم نژاد اتروسكي- يا باسكي يا بورشسكي- منفرد است. تشخيص و درك دقيق چنين اظهارنظرهايي كه به دوران باستان باز مي گردد، امروزه به نوعي هدف و وظيفه ويژه و نيز همه جانبه مبدل شده است. راه حل اين مسئله به توانايي ما در بازسازي آن مفاهيم اوليه و تلاش براي كشف و شناخت آراي متفكران آن ايام وابسته است.
اگر در آن ايام مطالعه اي علمي و دقيق در زمينه زبانها صورت نپذيرفته، يا تنها به حدس و گمانه زني بسنده شده است، همين امر را نمي توان دربارة مطالعة گونه هاي جغرافياي زبان يوناني و از جمله زبان لاتين صادق دانست، كه براساس همان نگرش باستاني يكي از گونه هاي زبان يوناني به حساب مي آمده است. در اين مورد مي توان به نوشته فيلوكسنوس (Philoxenus)استناد كرد كه به آغاز قرن اول ق.م. باز مي گردد (1968:274 Pfeiffer,). انگيزه چنين پژوهشهايي در اين واقعيت نهفته بود كه گونه هاي جغرافيايي زبان يوناني در شكل تصعني شان، در آفرينشهاي ادبي به كار مي رفت- گونه آيولي (Aeolic) در آثار آلكئوس (Alecaeus) ساپو(Sappho)، گونة دوري(Doric) در اشعار غناييِ ويژه اجراهاي همسرايي و غيره. اما اين تمام مطلب نبود. آريستوفان بيزانسي (Aristophanes of Byzantium) كتابشناس بزرگ اسكندراني، همچون برخي ازمحققان قبل بعد از خود، به مطالعة دقيق لهجه هاي محلي همت گمارده بود، و به دليل مطالعاتي از اين دست بود كه گاه و بي گاه نظري اجمالي درباره تعبير زماني گوناگونيهاي زبان يوناني مطرح مي شد. در رساله كراتيلوس، سقراطي كه افلاطون معرفي مي كند، تغيير را مختصه اي طبيعي براي زبان در نظر مي گيرد. اگرچه خود اهميتي به اين واقعيت نمي دهد و به آن نمي پردازد. هرودوت در تواريخ به اين واقعيت نمي دهد و به آن نمي پردازد. هرودوت در تواريخ خود به داستان جالبي درباره پسامتيخوس (Psammetichus)، فرعون مصر، اشاره مي كند كه اگرچه مشكل بتوان آن را همسو با نگرش زبان شناختي مصريان آن ايام دانست، ولي در حدّ خود ديدگاهي پردامنه به حساب مي آمد و بعدها نيز مجدداً مطرح شد. پسامتيخوس به اميد كشف «كهنترين» زبان فرمان داد تا دو نوزاد را در انزوا بزرگ كنند و زماني كه آنها به سخن آمدند، كلامشان را ثبت كنند. چنين گفته شده است كه اين نخستين واژه چيزي شبيه به bekos بوده و از آنجا كه اين واژه در زبان فريگيايي (Phrygian) در معني «نان» به كار مي رفته، چنين اعلام مي كنند كه كهن ترين زبان همانا فريگياي بوده است. واضح است كه چنين ادعايي با اين نگرش كه تمامي زبانها به تدريج تغيير مي كنند وبه يك اندازه قدمت دارند، در مغايرت قرار مي گيرد.
آگاهي ما نسبت به چگونگي مطالعة زبان در قرون وسطي نيز چيزي بيش از اين نيست. در اين ميان بويژه تعيين عرصه اي كه نشانگر انطباق و همسويي مطالعات و مساعي فراوان متفكران آن ايام در زمينة دستور و معني از يك سو و پژوهش دربارة گوناگوني زبانها از سوي ديگر باشد، بسيار مشكل مي نمايد. در غرب، تعاليم مرتبط با پراكندگي و گوناگوني زبانها و نيزاين فرض عامه پسند كه زبان انسانها پيش از واقعه برج بابل عبري بوده است، انديشه اي نافذ و مقبول به حساب مي آمد. چنين مي نمايد كه در همان ايام در ميان متفكران مسلمان نيز اعتقادي راسخ نسبت به برتري تفوق زبان عربي بر ديگر زبانها وجود داشته است. از اين فضاي فكري آن ايام بايد دو شخصيت اروپايي را كنار گذاشت. اين دو تن، يعني راجر بيكن و دانته از جمله برجسته ترين متفكران قرون پاياني اين عصر به حساب مي آيند. نگرش راجر بيكن را مي توان از سويي كاملاً قرون وسطايي و ماهيتاً ارسطويي دانست و از سوي ديگر در نوع خود بديع تلقي كرد. به اعتقاد وي، «دستور تمامي زبانها در جوهر خود يگانه اند و تفاوتهاي روبنايي آنها را بايد بيشتر اتفاق و عرضي دانست» (77-67: 1967 Robins,). آنچه ديدگاه راجر بيكن را از نگرشهاي بي شمار ديگري با همين محتوا متمايز مي سازد اين است كه وي در مقام يكي از مؤلفان دستور زبان يوناني و آشنايي به زبانهاي عبري و عربي، چنين مسئله اي را به شكلي ملموس و تجربي موردبحث و بررسي قرار داده است. اسناد موجود اكي از اين واقعيت اند كه وي به شباهت ميان گوناگونيهاي زباني از يك سو ارتباط تنگاتنگ زبانهاي معيار با گونه هاي جغرافيايي شان از سوي ديگر پي برده بود و بر اين مهم تأكيد داشت. در اين مورد، ديدگاه او را بايد همسو با نظريه دانته دانست. همين نگرش را مي توان در رسالة گفتار عاميانة (De vulgari eloquenta) دانته ديد و آن را در برابر آراي پرنفوذ اصحاب وجه و نگرش الكساندر ويله ديويي (Alexander of Villedieu) در منظومة دستور زبان لاتينش قرار داد. دانته به هنگام مطالعة زبان زنده و متداول ميان مردم، يعني گونه هاي محلي زبان ايتاليايي كه به دقت به طبقه بندي آنها پرداخته است، خود را با ناسازگاريها و تناقضاتي مواجه مي بيند و به قاعده بندي اين دسته از ناسازگاريها با دستور زبان لاتين مي پردازد. بر ما مسلم است كه روش بررسي او تاريخي نيست، بلكه به گفتة وي دستور زبان لاتين به مثابه زباني «مرده»، معرفي قواعد زباني ساختگي و «ثانوي» به حساب مي آيد كه كاربردش در ميان مردم همه گير نيست. به اعتقاد دانته، مردم پس از تجزيه و پراكندگي زبان لاتين به زبان محلي خود سخن مي گويند و اين زبان را «بدون هيچ قاعده اي» از دايه خود دريافت مي كنند. زبانهاي محلي بيش از زبان لاتين «شريف»اند و گوناگوني و تغييرپذيريشان پيامد تكثر و پراكندگي است. پيش از اين، تمامي مردم زبان قدسي و تغيير ناپذير عبري را به كار مي بردند. دانته بعدها در فصل 26 كتاب بهشت به مخالفت با همين ديدگاه اخير خود مي پردازد و براي زبان عبري تفوق خاصي قايل نمي شود. ولي آنچه در اينجا حائز اهميت است و بدون ترديد در زمان وي بديع مي نمايد، صرفاً به ارجح دانستن زبانهاي محلي و «عاري از قاعده» مربوط نمي شود، بلكه به اين نگرش وي وابسته است كه تغيير زبانها به تدريج ولي همه جانبه صورت مي پذيرد، و گوناگوني زبان نتيجة همين تغيير است كه برحسب زمان و مكان تجلي مي يابد اين امر به دانته امكان مي دهد تا طبقه بندي نسب شناختي پرطمطراق خود را دربارة زبانهاي شناخته شده جهان به دست دهد. در همين پژوهشهاي اوست كه براي نخستين بار استادي وي در انتخاب واژه هايي كليدي، مثلاً واژه «بله»، براي مقايسه زبانها درك شباهتهايشان به كار گرفته مي شود و به تدريج به روشي متداول براي پژوهشهايي از اين دست مبدل شد.
دست كم به شكل نمادين با سقوط قسطنطنيه در سال 1453م. و مهاجرت بسياري از اهل قلم از بيزانس به اروپاي غربي، باب تازه اي را براي مطالعه زبانهاي رايج آن دوران گشود. دستور زبان يوناني لاسكاريس (Lascaris) در سال 1476م انتشار يافت و به دنبال آن، فرهنگهاي لغت و دستورهاي متعددي بي وقفه انتشار يافتند. در اين ميان نه تنها به زبانهايي با پشتوانه ادبي و سنت محكم دستورنويسي نظير عربي و عبري توجه شد، بلكه زبانهاي محلي نيز مورد مطالعة دقيق قرار گرفت؛ زبانهايي چون هلندي (1475)، برتوني (1499)، ولشي (1511)، لهستاني (1564)، و باسكي (1587). چند سالي پس از ميانه قرن شانزدهم نخستين دستورزبانهاي سرخپوستان نواحي مركزي و جنوبي امريكا به ويژه «مبلغان مذهبي» به رشته تحرير درآمد. در ظاهر اين آثار تقليدي از الگوي سنتي دستور زبان لاتين به شمار مي رفتند، ولي روالها و فرضيات تازه اي در آنها مطرح شده بود تا بتوانند با زبانهاي موردبحث تطبيق يابند.
در اين ميان جا دارد بويژه به مجموعه اي از آثار خاصي اشاره كنيم كه در آغاز سال 1427.م. با كتاب سرودهاي رباني (Pater Noster) شيلدبرگر(Schildberger) به زبانهاي ارمني و تاتاري به گونة ويژه اي از آثار ادبي آن ايام مبدل شد. مجموعه هايي از اين دست، يكي پس از ديگري با هدف آشنا ساختن مخاطبان با دعا و نيايش به درگاه الاهي و همراه با شرح و تفسير، اطلاعات جغرافيايي و طبقه بندي زبانها و غيره و غيره به مجموعه اي از زبانهاي مختلف انتشار مي يافت و بازار گرمي را به خود اختصاص داده بود. شايد ذكر دو نمونه از اين مجموعه ها با عنواني مشابه يكدیگر ضروري نمايد؛ يكي كتاب سرودهاي زباني (Mithrdates) كنراد گسنر (Conrad Gesner) به سال 1555م. به بيست و دو زبان، و ديگري كتابي به همين نام نوشتة ي.ك. آدلونگ (J. C. Adelung) در چهار مجلد كه در طول سالهاي 1806 تا 1817 م. منتشر شد و شامل سرودهاي رباني به حدود پانصد زبان مختلف بود. و. فن هومبلدت (W. non Humnboldt) گردآوري بخشي از مطالب اين كتاب را بر عهده داشته است. نمونه امروزي اين مجموعه ها را مي توان براي مثال سيرة مسيح به زبانهاي مختلف (Gospel in many Tongues) دانست كه از جمله در سال 1950 از سوي انجمن كتاب مقدس برتيانيا و خارجه انتشار يافته است. اين آثار اگرچه شايد نوعي گردآوري به حساب آيند، ولي در نوع خود از جايگاهي محوري در تاريخ انديشه هاي زبان شناختي برخوردارند. چنين آثاري را بايد حلقه اصلي پيوند ميان مشاهده و حدس و گمانه زني دانست. متفكران آن ايام با مشاهده شباهتها و عدم شباهتهاي موجود ميان نمونه هايي كه به زبانهاي مختلف از متني واحد كنار هم آمده بودند؛ گمانه زني درباره رابطه اين زبانها با يكديگر مي پرداختند و به تفسير و طرح تعابيري مبادرت مي ورزيدند كه نشانگر صداقتشان در مطالعاتي از اين دست در آن ايام بود.
در طي قرن شانزدهم، آراي متأخر دانته به صورتهاي مختلفي مورد تأكيد قرار گرفت. يوزف يوستوس اسكاليجر (Joseph Justus Scaliger) (1609-1540) ديدگاه دانته را دربارة طبقه بندي زبانها بر حسب «زبانهاي مادر» (matrices linguae) دنبال كرد و براي زبانهاي اروپايي يازده زبان مادر در نظر گرفت كه به اعتقاد وي هيچ خويشاوندي با يكديگر نداشتند. به اين ترتيب، تصور وجود يك زبان مادر و اوليه، خواه عبري و خواه هر زبان ديگر مورد ترديد قرار گرفت. در آن ايام خويشاوندي ميان زبانها بايد بر حسب مجموعه اي از واژه هاي كليدي معلوم مي شد و همين واژه ها بايد «ويژگيهاي مشترك» زبانها را مشخص مي ساختند. در آن دوره هنوز به مسئلة تغيير زماني به عنوان ابزاري براي اين دسته از طبقه بنديها توجه نمي شد و اين نكته موردنظر قرار نمي گرفت كه شايد برحسب چنين تغييراتي، صورتي واحد به صورتهايي مبدل شده باشد كه رابطه شان در ظاهر مشهود نباشد.
لازم به ذكر است كه چند دهه پيش از همين ايام گامي مهم در اين زمينه برداشته شده بود كه در سالهاي بعد، آن را ناديده انگاشته بودند. كلوديو تولومي (Gludio Tolomei) (1555-1492)، برحسب اسناد موجود، براي نخستين بار نه تنها به تفاوتهاي موجود ميان زبان لاتين و زبان محلي ايتالياي اشاره كرده بود، بلكه كوشش كرده بود تا اين دسته از تفاوتها را برحسب تغييراتي زباني به لحاظ تاريخي توضيح دهد ( 1964:301 R.A.Hall,Jr) وي براساس روشي كه خود اتخاذ كرده بود و امروزه مي تواند مورد ترديد قرار گيرد، مثلاً به واژه لاتين pleben اشاره مي كند كه وقتي به «ميدان اصلي شهر توسكاني» رسيده است، به pieve مبدل شده و «كسي كه مي خواسته اين زبان را غني و پربار نگاه مي دارد»، اين واژه را در خط با الگوگيري از لاتين به صورت plebe حفظ كرده است.
قرن هفدهم شايد مجموعه وسيعي از مباحث نظري در زمينة دستور زبان بوده است. دستورنويسان پورت رويال (Port- Royal) آن چنان وارد بحث دربارة دستور زبان شده بودند كه انگار در گذشته اي نه چندان دور مجموعه هايي به نام سرودهاي رباني وجود نداشته است و قرار هم نبوده كه به هنگام بحث دربارة زبان تعداد كثيري از زبانها در كنار هم به شكل نمونه آورده شوند (1967:129 Mounin). شايد اين امر را بتوان ناشي از هدفي در نظر گرفت كه براي اين دسته از دستوريان اهميتي ويژه داشته است. به هر حال اين روش دستوريان پورت رويال با نگرش گ.و.لايب نيتس (G.W. Leibniz)، يكي از بزرگترين متفكران آن ايام همسو نيست. پژوهشهاي او را مي توان در تاريخ زبان شناسي در دو گروه طبقه بندي كرد. وي از يك سو طبقه بندي سنتي زبانها و تعيين خانواده هاي زباني ادامه داد، اگرچه همواره پذيراي اين نظر بود كه تماي زبانها از زباني واحد اشتقاق يافته اند. يكي از جنبه هاي مهم طبقه بنديهاي وي، توجه به مسئله زماني- تاريخي رده هاي زباني و اعتقاد بر اين امر بود كه چنين مطالعاتي ابزاري براي تعيين و تبيين تاريخ زبانها به حساب مي آيند. از سوي ديگر، شهرت لايب نيتس در اين حوزه و نيز حوزه هاي ديگر بر اين واقعيت استوار بود كه وي روش پژوهش را در زمينه هاي مختلف مدون ساخت. او سعي بر آن داشت تا پطر كبير را براي انجام پژوهشي فراگير دربارة زبانهايي متقاعد سازد كه خاستگاهشان در اروپا و آسيا تحت سلطه وي قرار داشت. اين هدف به شكلي جدي تر در دوره حكومت كاترين دوم دنبال شد و اهداف گسترده تري را دربرگرفت. فهرستهاي واژگاني مفصلي از سوي فرمانداران، وابسته هاي سياسي و نيز دانشمندان مختلف، از اقصي نقاط جهان گردآوري شد و بدون فوت وقت، در سال 1786م. به كوشش جهانگردي آلماني به نام پ.س.پالاس (P.S.Pallas) تحت عنوان واژگانهاي تطبيقي (Comparative Vocabularies) انتشار يافت. اين كتاب تأثير فراواني بر جامعة علمي آن ايام گذاشت و نقد و بررسي آن از سي ك.ي.كراوس (Chr.J.Kraus)، استاد اقتصاد سياسي كونيگزبرگ (Konigsberg)، بر ارزش آن دو چندان افزود. اين نقد بررسي عالمانه متعلق به مردي عالم و آگاه نسبت به جريانات علمي زمانة خود بود كه ضمناً دربارة گردآوري داده ها تجربه اي عملي داشت. او طرفدار بي چون و چراي روش علمي تحصلي حاكم براين مساعي روسيه بود و در نقد خود، بر استخراج هرچه دقيقتر داده ها، برنامه ريزي هرچه مناسب تر و نيز ترسيم نقشه هاي جغرافيايي مناطق تكلم هر زبان تأكيد داشت. علاوه بر اين، كراوس در مقاله انتقادي خود اصطلاح «تطبيق» (Comparison) را در مفهومي به مراتب فني تر و تخصصي تر از پيشينيان خود حتي لايب نيتس، به كار برده بود. به گفته وي تطبيق داراي دو جنبه است. اين كار از يك جنبه روشي فلسفي است كه به ما نشان مي دهد مردم چگونه و تا چه حد متفاوت از يكديگر مي انديشند. او از طريق به گونه اي بر نسبي بودن آوا و معني در ميان مردم تأكيد مي كند كه پيش از وي سابقه نداشته است. به اعتقاد كراوس، جنبه دوم تطبيق اين است كه اعتقاد بود كه به دليل وجود تفاوتهاي ساختاري ژرف ميان زبانها، كوچكترين شباهت و مطابقت مي تواند ابزاري براي تعيين پيوند تاريخي ميان اين زبانها تلقي شود. براساس آنچه مطرح شد مي توان دريافت كه نگرش به زبان، بويژه به دليل گرايش به سمت و سوي مطالعات تجربي تا چه اندازه نسبت به دوره اسكاليجر متحول شده است. اما آنچه در آن ايام هنوز ناديده گرفته مي شد، نقش زبانها به عنوان عوامل يا اسباب تغيير در تاريخ بود، و نه شاهداني منفعل در مسير اين تغیيرات. كراوس در عصر خود نخستين متفكري به حساب مي آمد كه به اين نارسايي پي برده بود.
مسلما اين دوره نسبت به ادوار پيش از خود برجسته تر از آن بود كه تاكنون گفته شد. قرن هفدهم را بايد عصر مجادله دربارة منشأ زبان دانست؛ بحث و مجادلاتي كه مبنايي كليسايي و الاهي نداشت و متناسب با احال و هواي عصر روشنگري بود. در اين ميان مي توان به روسو و لرد مونبودو (Lord Monboddo) اشاره كرد كه به لحاظ زماني، پس از ج.ب.ويكو (G.B.Vico) (1744-1668) و پيش از ي.گ.هردر (J.G.Herder) قرار مي گيرند. اهميت افرادي نظير اينان در اين اقعيت نهفته است كه مورخ يا بهتر بگوييم فيلسوف تاريخ بوده اند و طبع پراحساسشان براي آنچه بعدها رخ مي دهد نقشي تعيين كننده داشته است. اما فاصله زماني حضور اينان در تاريخ و آنچه بعدا در مطالعة زبانها رخ مي دهد، آن قدر زياد است كه اين تأثيرگذاري كمتر محسوس بوده است. زماني طولاني بايد مي گذشت تا شخصيتي با ويژگيهاي ياكوب گريم (Jacob Grimm) در تاريخ ظاهر شود و احساس هردر را نسبت به تاريخ جهاني و ملي با سنتهاي موجود در مطالعة زبان وفق دهد. برحسب ظاهر شايد چنين نمايد كه انقلاب فرانسه و دوره امپراتوري ناپلئون، همراه با اصلاحاتي كه پس از اين دوره در روش آموزش پديد آمده است، نقطه پايان اين دسته از نظريه پردازيهاي «متقدم بر علم» را تعيين كرده است. اين همان تصوري است كه گاه حتي به شكلي اسطوره اي در ذهن ما جا گرفته ما را بر آن مي دارد تا به ظهور ناگهاني زبان شناسي به منزلة دانشي جدي در حدود سال 1800 م. معتقد باشيم.
ادامه دارد ... |