حضرت امام (ره )اعلام كرده بودند كه پنجم بهمن ماه به ايران باز خواهند گشت، ولي به دليل بسته بودن فرودگاه اين مهم تحقق نيافت. علماي مبارز در اعتراض به اين عملكرد رژيم و بستن فرودگاهها، به دانشگاه تهران رفتند و در مسجد دانشگاه متحصن گرديدند. از موقعي كه قرار شد علما به دانشگاه تهران بروند، ما همراه با دوستان رفتيم و مسجد را تحويل گرفتيم و با توجه به مسؤوليتي كه داشتيم، پتو و ديگر وسايل لازم را به آنجا برده، وسايل استراحت و خورد و خوراك تحصن كنندگان را فراهم كرديم. بعد هم بعضي از آقايان را برديم و محافظ اطراف آن مسجد كرديم.
روزهاي پنجم و ششم بهمن را در دانشگاه به مرتب كردن اوضاع سپري كرديم. تحصن كنندگان در دانشگاه، شهيدان مطهري، بهشتي و آيات منتظري و اردبيلي و ديگر مبارزان بودند. من چون مدام به مدرسهي رفاه برميگشتم و بعد به دانشگاه سر ميزدم زياد درگير جزئيات تحصن نبودم؛ چون كارهاي من آن روزها سرعت داشت؛ يعني مدام در حال چرخ زدن و بازپرسي و رسيدگي به امورات و تامين احتياجات بودم، طوري درگير اين كارها بودم كه يكي از دوستان ميگفت «من مرتب دعا مي كنم تو از پا نيفتي چون هر وقت نگاه ميكنم تو مثل فرفره ميچرخي و يك دقيقه يك جا بند نميشوي.» به دليل سرعت كارها، خود را درگير جزئيات نميكردم و كار خود را انجام ميدادم و دوباره به كار بعدي ميپرداختم؛ بنابراين به طور دقيق در جريان تحصن و اين كه چه افرادي در تحصن بودند، نبودم، ولي اغلب علماي مبارز در اين تحصن حضور داشتند. ما هر وقت نياز به پول پيدا ميكرديم از دوستان ميگرفتيم. يكي از افرادي كه مدام به ما كمك ميكرد فردي بود به نام حاجي محمد درويش دماوندي.ايشان فردي بازاري بودند و از اول در جريانات نهضت امام بودند و كمك مالي ميكردند. روزي كه تازه ما مدرسه رفاه را در اختيار گرفته بوديم (براي كميته استقبال) اين فرد نزدم آمد و دستمالي را به دستم داد و مي گفت «اين مقداري پول است خانهام را فروختم و اين پولش شده بياييد با اين پول كارهايتان را پيش ببر» يعني اين فرد آن قدر به خاطر انقلاب فداكاري ميكرد كه حتي حاضر شده بود خانهي خودش را هم بفروشد.
هزينههاي تحصن علما و ديگر كارها از اين راه و نيز از راه كمكهاي مردمي تامين ميشد.اين تحصن علما يك هفته طول كشيد و با ورود امام خود به خود شكسته شد. ابتدا قرار بر اين بود كه امام بعد از تشريف فرمايي به ايران به دانشگاه بروند و خودشان پايان تحصن را اعلام كنند، ولي چون ما يازده بهمن فرودگاه را تحويل گرفته بوديم. بيشتر علما، براي ديدن امام به فرودگاه رفته بودند تا از معظم له استقبال كنند و بدين صورت تحصن شكسته شده بود.
رانندگي ماشين حامل امام
وقتي در پنجم بهمن قرار شد حضرت امام به ايران تشريف بياورند، ما همراه با شهيدان بزرگوار بهشتي، مطهري و مفتح جلسهاي داشتيم در حالي كه بليزر (ماشين حامل) دم در پارك شده بود، شهيد مفتح فرمودند كه چه كسي قرار است رانندگي اين ماشين را بر عهده بگيرند. من گفتم كه فعلا كسي را نامزد نكردهايم ايشان فرمودند كه چه كسي بهتر از خود شما. تا شهيد مفتح (1) چنين پيشنهاد دادند،شهيد بهشتي بلافاصله فرمودند: «بله اين مسؤوليت را خود قبول كن؛ به هيچ كس ديگر هم نگو و بحث ديگري هم نشود.» اين جريان يكي از افتخارات زندگيم بود كه حاضر نبودم آن را با چيزي عوض كنم. رانندگي ماشين حامل امام افتخاري بود كه نصيبم شد. وقتي مشخص شد من رانندهي ماشين حامل امام هستم، فعاليت هايم را تشديد كردم. (2)
ورود امام به كشور
بزرگان شوراي انقلاب خبر دادند كه امام دوازده بهمن به ميهن باز خواهند گشت و در جلسات شوراي انقلاب، بازرگان با بختيار براي تحويل فرودگاه مهرآباد و هرچه بهتر برگزار كردن مراسم استقبال رايزنيهايي كرده بود. روز دهم، رفتيم و ترمينال يك فرودگاه مهرآباد را تحويل گرفتيم. با شهيد محمد بروجردي قرار گذاشتيم كه تا زمان آمدن امام به جز بچههاي انقلابي، كسي به فرودگاه مهرآباد نيايد. شهيد بروجردي هم عدهاي از بچهها را برده بود در پشت بام شيرواني و نگهباني گذاشته بود تا مشكلي پيش نيايد.
امام اعلام كرده بودند كه از فرودگاه به بهشتزهرا خواهند رفت. ما هم انتظامات را به دو دسته تقيسم كرده بوديم كه دستهي اول انتظامات داخل بهشتزهرا و دستهي دوم مسير از فرودگاه تا بهشت زهرا را به عهده گرفته بودند. فرماندهي دستهي اول با مرحوم شهيد صادق اسلامي و فرماندهي دستهي دوم با آقاي احمد توكلي بود و من به عنوان مسؤول تداركات، موظف بودم 75 هزار بازو بند انتظامات تهيه كنم. براي اين كار با چند نفر از افرادي كه ميتوانستند اين اقلام را درست بكنند تماس گرفتم. تا اينكه چند نفر پيراهن دوز و مهر زن را به مدرسهي رفاه آورديم و پارچه و نوار به اندازهي كافي در اختيار آنها گذاشتيم و در واقع به هر زحمتي كه شده، اقلام و اتيكت هاي لازم را فراهم آورديم. با اين حال ساير قضايا طوري پيش رفت كه همه چيز از دست انتظامات خارج شد و انتظامات اصلا مفهومي نداشت. مسؤولان شاخهها، بازو بندها را يازدهم بهمن تحويل گرفته، ميان افراد توزيع كردند و ما توانستيم انتظامات سازمان يافتهاي را شكل دهيم، البته چنان كه گفته شد خود مردم انتظامات را بر عهده گرفتند و نياز چنداني به انتظامات سازمان داده شدهي ما احساس نشد.
شب يازدهم بهمن بچههاي اسكورت به منزل ما آمدند، ولي چون منزل ما گنجايش آنها را نداشت به خانهي باجناقم در خيابان هفده شهريور رفتيم و شب را در آنجا گذرانديم. شهيد محمد بروجردي رئيس اسكورت با افرادش آنجا بودند. آن شب، يك شب رؤيايي بود. هيچ كس تا صبح نخوابيد و همه بيدار بوديم. چون فردا قرار بود مرجعمان، امام (ره) تشريف فرما شوند. فكر كنم در همهي كشور كمتر كسي بود كه آن شب خواب به چشمش بيايد. ما، در خانهي باجناقم، مدام در حال نماز و نيايش بوديم و با خدايمان راز و نياز ميكرديم تا يان كه صبح موعود فرا رسيد.
صبح زود از خواب برخاستم و ماشين بليزر را روشن كردم و پس از خواندن « آيت الكرسي » (3) و « وان يكاد» (4) به سوي فرودگاه به راه افتادم. ساعت 6 به فرودگاه رسيدم. هنوز كسي نيامده بود، ولي ديدم كه دو نفر پاسبان از نيروهاي خودمان دم در فرودگاه ايستادهاند كه آنها را مرخص كردم. چون قرار نبود آن روز كسي در آن مكان باشد. چون براي استقبال كنندگان كارت فرستاده بوديم و قرار نبود هر كسي به داخل فرودگاه راه داد شود، نيروها را دم در متمركز كرديم. ما فرودگاه را سامان داده بودم كه كم كم مهمانهايمان هم آمدند.
روز 12 بهمن هواپيماي حامل حضرت امام در فرودگاه مهرآباد به زمين نشست. قبل از اين كه امام از داخل ترمينال بيرون بيايند، ديدم كه مجاهدين خلق در ميان روحانيون ايستادهاند، به همين دليل روي پلههارفتم و گفتم: صف اول بايد روحانيون باشند. براي اين كه كارم را تكميل كنم رفتم دست اسقف مانوكيان، خليفهي ارامنه را كه در صف سوم بود گرفتم و به صف اول آوردم و به اين ترتيب، مجاهدين خلقيها و منافقين به صفوف دوم و سوم رفتند.
ما پيوسته اخبار مربوط به فرود هواپيما را از برج مراقبت ميگرفتيم و با آنها در ارتباط كامل بوديم. وقتي هواپيما به زمين نشست ابتدا قرار نبود كسي به روي باند برود و فقط آقاي مطهري رفتند و با ايشان هم [امام] پايين آمدند. بعد از آن امام به سالن كوچكي كه در چند متري محوطهي باند بود و ما به زور آن را خالي نگه داشته بوديم، تشريف آوردند. ازدحادم جمعيت به گونهاي بود كه مدام افراد غش ميكردند و ميافتادند. از افرادي كه غش كرد، شاه حسيني از اعضاي جبههي ملي بود. (مسؤول بازار جبههي ملي) شلوغي به حدي بود كه نه توقف امام در آن مكان كوچك ميسر بود و نه امكان اين كه امام را از اين مكان بيرون ببريم وجود داشت. چون مردم بيرون مي آمدند و نميگذاشتند امام سوار ماشين كه دم در پارك شده بود شوند؛ بنابراين تصميم گرفتم امام را دوباره به باند ببريم تا بعد ماشين را به سوي باند بيارويم و امام همان جا سوار شوند. امام به سوي باند بازگشتند و چند دقيقه صحبت كردند و بعد فرمودند: «وعدهي ما، بهشتزهرا.» من هم پريدم ماشين را كنار باند آوردم. همان زمان كه من ماشين (بليزر) را ميآوردم ديدم كه امام و حاج سيد احمد آقا سوار يك بنز شدند كه مال نيروي هوايي بود. بلافاصله رفتم و ضمن عرض ادب گفتم كه آقا شما قرار است در اين ماشين بنشينيد. آقا فرمودند: «چه ضرورتي دارد؟» عرض كردم كه اين ماشين كوتاه است و جمعيت زياد. بنابرما يك ماشين بلند براي شما در نظر گرفتهايم كه مردم بتوانند شما را ببينند.
در همين هنگام شهيد عراقي به كمكم آمدند و به امام گفتند: آقا شما تشريف بياوريد عقب اين ماشين بليزر سوار شويد؛ بنابراين امام از آن ماشين پياده شدند و در ماشين ما نشستند. ما قرار گذاشته بوديم در ماشين بليزر، آيت الله مطهري در صندلي عقب كنار امام بنشيند و بغل دست من حاج احمد آقا بنشينند. هاشم صباغيان هم بيسيم به دست پشت سر امام بنشيند تا اوضاع را كنترل كند.
آقاي مطهري وقتي كه امام سوار ماشين شدند گفتند كه نميآيم و سوار نشدند و خودشان به بهشتزهرا رفتند، ولي آقاي هاشم صباغيان عقب بليزر نشسته بود. وقتي كه امام خواست سوار شود من گفتم كه آقا عقب ماشين سوار شويد كه امام فرمودند من ميخواهم جلو بنشينم. دم در ماشين، امام رو به من كردند و با اشاره به صباغيان گفتند: «به جز احمد و من، كس ديگري در اين ماشين نباشد.» آقاي صباغيان گفتند كه من ماموريت دارم اما امام قبول نكردند و بالاخره فرمودند پياده شويد و آقاي صباغييان پياده شدند. (5)
بعد از آن كه امام همراه احمد آقا سوار ماشين شدند به طرف بهشتزهرا به راه افتاديم. گروه اسكورت آن چنان كه سازماندهي كرده بوديم، در دو طرف ماشين قرار گرفتند و من در وسط آنها بودم اين گروه (اسكورتها )تا دم فرودگاه كارشان طبق برنامه بود، ولي همين كه به خارج از فرودگاه رسيديم همه چيز به هم خورد. چون مردم ماشين امام را احاطه كرده بودند و ميان ماشين ما فاصله افتاده بود. بدين ترتيب ديگر اگر اسكورتها هم بودند فايدهاي نداشت.
اولين جايي كه ماشين توقف كرد در ميدان فرودگاه بود. مسير باند تا ميدان فرودگاه را كه دويست متر بيشتر نبود به دليل ازدحام مردم به زحمت طي كرديم. همين كه در ميدان متوقف شدم فهميدم كه اگر لحظهاي در حركت ترديد كنم اصلا نميتوانم امام را به بهشتزهرا برسانم چون هر آن ازدحام جمعيت بيشتر ميشد؛ بنابراين تصميم گرفتم به هيچ وجه توقف نكنم و هرگونه توقف اجباري را بشكنم و به راه خود ادامه دهم.
در طول مسير از فرودگاه تا بهشتزهرا امام آرام در ماشين نشسته بود، در حالي كه لبخند محبتآميز به لبانشان بود و مدام به احساسات مردم با لبحند و تكان دادن دست پاسخ ميدادند. در بعضي از مسيرها، امام اسم مسير يا مكان خاصي را ميپرسيد و من جواب مي دادم. اولين جايي كه امام پرسيد ميدان انقلاب بود كه فرمود اين جا كجاست و من گفتم ميدان انقلاب در حالي كه قبل از آن، به آن ميدان 24 اسفند ميگفتند. وقتي كه به دانشگاه تهران نزديك شدم جمعيت متراكم بود و ازدحامشان بيشتر. حضرت امام آن جا هم پرسيدند: «اين جا كجاست» و من گفتم كه دانشگاه تهران است. ايشان فرمودند: « مگر قرار نيست ما برويم دانشگاه و پايان تحصن علما را اعلام كنيم؟ »من گفتم كه اكثر علما به فرودگاه آمده بودند؛ گذشته از اين، نميشود توقف كرد و بايد حركت كنيم و ايشان موافقت كردند.
در جلوي دانشگاه تهران تراكم جمعيت به حدي بود كه اصلا ماشين روي دست مردم بود و در اثر فشار مردم به چپ و راست ميرفت، ولي همين كه يك لحظه احساس كردم ماشين از دست مردم رها شد، پدال گاز را گرفتم و حركت كردم و به خيابان اميريه پيچيدم. يكي از نكات جالب در مسير، اين بود كه عدهاي به اصطلاح مسابقه ي دوي ماراتن گذاشته بودند و من هر لحظه آنها را كنار ماشين ميديدم. نكتهي ديگر اين كه در ميدان منيريه، يكي از بچههاي آن منطقه دستگيرهي ماشين را گرفته بود و مرتب قربان صدقهي امام ميرفت و به شاه و كس و كارش فحشهاي ركيكي ميداد كه من مدام نهياش ميكردم، ولي امام ميفرمود كه حالتش طبيعي نيست و من هم يكباره ترمز كردم و دستگيرهي ماشين از دست او رها شد.
شيرينترين جملهاي كه من از امام شنيدم در خيابان يادآوران – شهيد رجايي فعلي است كه آن زمان منطقه اي محروم بود. وقتي امام آنجاها را با آن محروميت ديدند رو به سيد احمد آقا كردند و گفتند: «ببين احمد، من با اين مردم كار دارم.» در آن جا، جلوي من مينيبوس راديو و تلويزيون بود و پشت سرم يك بنز بود. مردم فكر ميكردند امام در بنز است، بنابراين به سوي بنز هجوم ميآوردند و يكباره مي ديدند كه ماشين حامل امام دور شده و بعد ميدويدند گاهي من خودم با اشاره به مردم ميفهماندم كه امام در اين ماشين نشسته اند در طول مسير چهار، پنج بار در تنگنا قرار گرفتم. بعضي مواقع مردم روي ماشين ميرفتند و اطراف ماشين را احاطه مي كردند و باعث ميشد هوا كمتر به ماشين برسد و گرم شود. در اين مواقع كولر ماشين را روشن ميكردم ولي زود ميبستم چون ميترسيدم كه امام سرما بخورند يكي دوبار هم امام فرمودند كه كولر را باز كنم يكي دوبار احساس ميكردم كه دست هايم از شانههايم جدا ميشود و در اختيار بدنم نيست ولي هر بار كه امام فرمودند: «آرام آرام، اتفاقي نميافتد» ، مثل اين كه يك ظرف آب سرد به سرم ميريختند و آرام ميشدم و حركت ميكردم.
در طول مسير، هيچ جا جمعيت كم نميشد و من تخمين ميزنم كه بين 6 تا 8 ميليون نفر در اين مسير 34 كيلومتري از امام استقبال ميكردند. وقتي كه به بهشتزهرا رسيدم ديگر در آنجا مردم گاهي خودشان ماشين را حركت ميدادند و فرمان گاهي از دستم خارج ميشد لحظه به لحظه تراكم جمعيت بيشتر ميشد تا اين كه به نقطهي آخري رسيديم كه امام پياده شدند و ديگر ماشين هم خاموش شد. از قرار معلوم بچهها هماهنگ كرده بودند. كه هليكوپتر بياورند و در پانصد متري آخرين محل توقف بليزرقرار دهند و در باقي مسير، امام را با هليكوپتر بردند. من از اين مسئله خبر نداشتم و اصلا نميدانستم كه قرار است هليكوپتر بياورند.
حاج سيد احمد آقا در همان انتهاي خيابان شهيد رجايي بيهوش شده بود و بعد از مدتي به هوش آمده بود حال من هم يك بار به هم خورده بود، ولي امام كاملا سالم و با نشاط بودند. وقتي كه بهشت زهرا رسيديم من و حاج سيد احمد آقا نشسته بوديم كه امام خواستند در ماشين را باز كنند. من قبل از آن كه به فرودگاه بيايم ميلهاي را كار گذاشته بودم كه اگر دستگيره هم باز ميشد، در ماشين باز نميشد و بايد آن اهرم را فشار ميدادي تا در ماشين باز شود. وقتي امام ديدند در ماشين باز نميشود فرمودند كه در ماشين را باز كنم. قرار بود معظمله به قطعه هفده تشريف ببرند. مردم اطراف ماشين ازدحام كرده بودند و ممكن بود اگر امام پياده ميشد، جان ايشان به خطر بيفتد؛ بنابراين در برزخ عجيبي گير كرده بودم. از يك طرف امام مدام با دستگيرهي ماشين ور ميرفتند و اصرار ميكردند كه در را باز كنم و از طرف ديگر بيرون را ميديدم، ولي جرات سركشي از دستور امام را نداشتم. آن جا متوسل به حضرت زهرا شدم كه نجاتم دهد. يكباره ديدم آقاي علياكبر ناطق نوري بدون عبا و عمامه روي دست مردم به طرف ماشين آمدند. من در طرف خودم را باز كردم و به او گفتم: كه به ايشان (امام) بگوييد بيرون نروند. ايشان رفتند و سلام عليكي با امام كردند و گفتند كه چند لحظهاي منتظر بمانيد تا نزديك هليكوپتر برويم و اما هم مدام اصرار ميكردند كه زود باشيد مردم را بيشتر از اين در قطعهي هفده منتظر نگذاريد. در همان حال، با هماهنگي كه صورت گرفت هليكوپتر نزديك بليزر آمد، ولي چون ماشين خاموش شده بود فشار مردم آن را از هليكوپتر دور ميكرد تا اين كه عدهاي از جوانان، يا كريم گويان ماشين را بلند كردند و نزديك هليكوپتر بر زمين گذاشتند و عدهاي از آشنايان هم دور ماشين حلفه زدند. آقاي ناطق نوري رفتند بالاي پلهي هليكوپتر و من هم امام را بغل كردم و دستش را به دست آقاي ناطق دادم و امام داخل هليكوپتر رفت و بعد احمدآقا هم وارد شد (6) در آنجا يكي از جوانها پايش را روي سينهي من گذاشت و داخل هليكوپتر رفت. خستگي رانندگي در مسير متراكم و درد سينهي آن ضربت باعث شد من بيهوش شوم و ديگر قضايا را نفهميدم تا اين كه چشم باز كردم و ديدم برادران صالحي و دكتر عارفي – پزشك مخصوص امام – دارند به من تنفس ميدهند و امام هم فرياد ميزنند: «من دولت تعيين مي كنم؛ من توي دهن اين دولت ميزنم». بعد از آن كه به هوش آمدم ،هماره با برادرها به مدرسهي رفاه برگشتيم تا اوضاع را مرتب كنيم و ديگر بعد از آن من در قضايا نبودم تا اين كه با امام به مدرسهي رفاه تشريف آورند. (7)
امام در مدرسهي رفاه
امام حددود ساعت 30/10 شب به مدرسهي رفاه تشريف آوردند و از فردا، هجوم مردم به مدارس رفاه و علوي براي ديدن امام شروع شد. مدرسهي رفاه طوري نبود كه بتوان در آن جا زمينهي ديدار عمومي را ترتيب داد؛ بنابراين مدرسهي علوي را براي ديدارهاي عمومي مردم برگزيديم؛ بخصوص كه مدرسه علوي دو مجموعه بود و يك در ورودي از خيابان ايران داشت و يك در خروجي به طرف مدرسهي رفاه و به همين دليل مردم به راحتي مي توانستند از يك در وارد شوند و امام را زيارت كنند و از در خروجي خارج شوند تا دستهي ديگري بيايند. بنا به اين شرايط، امام را در دفتر مدرسه علوي مستقر كرديم. اين دفتر سرسرايي داشت كه امام به آن جا ميآمد و به ابراز احساسات مردم پاسخ ميگفت و اگر سخنراني داشت، سخنراني ميكرد و دوباره به دفتر باز ميگشت.
يكي از مسائل كه در اين ديدارها مشكلآفرين بود نداشتن انتظامات از ميان خانمها بود. بعضي از روزها در اثر فشار، برخي از خانمها زير دست و پا ميماندند و غش ميكردند. مثلا روز اول دويست و چند نفر از خانمها غش كردند و روز دوم اين تعداد به چهار صد نفر رسيد و روز سوم حدود 817 نفر از خانمها غش كردند و چون انتظامات از آقايان بود مشكل محرم و نامحرم پيش ميآمد. اين مشكل را با بعضي از اعضاي شوراي انقلاب در ميان گذاشتيم كه از جملهي آنها شهيد مفتح بود. از ايشان خواستيم تا با امام مطرح كند كه خانمها به ديدار معظمله نيايند، ولي وقتي اين پيشنهاد به امام داده شده بود امام فرموده بود: شما فكر ميكنيد اعلاميههاي من يا سخنرانيهاي شما شاه را بيرون كرد؟ شاه را همين بانوان محترمه بيرون كردند. شماها برويد و وسيلهي رفاه و آسايش آنها را فراهم سازيد. (8) وقتي كه اين فرمان امام صادر شد، قرار گذاشتيم تا از ميان خود خانمها انتظامات تشكيل شود تا كمتر مشكل محرمي و نامحرمي پيش بيايد؛ بنابراين دست به كار شديم و يك روز بعد يعني 16 بهمن انتظامات خانمها تشكيل شد.
وظيفه ما هنگام ديدار امام با مردم، سركشي مداوم به افراد كشيك در پشت بام بود كه مواظب اوضاع بودند. (9) يك روز كه طبق معمول براي سركشي به پشت بام رفته بودم، ديدم كه پشت در شلوغ است و مردم ازدحام عجيبي كردهاند پايين آمدم تا ببينم چه خبر است وقتي به كنار در رسيدم ديدم كه شهيد آيتالله صدوقي (10)، پشت در هستند و قصد برگشتن دارند. وقتي كه ايشان را ديدم پرسيدم كه كجا ميرويد؟ ايشان با همان لهجهي غليظ يزدي فرمودند: «آمدم امام را ملاقات كنم، گفتند ملاقات ندارد، بنابراين دارم برميگردم.» اين در حالي بود كه اكثر علما به ديدار امام ميآمدند و اتفاقا آن روز عدهي زيادي از علما در محضر امام بودند به ايشان گفتم كه تشريف نبرند و در را باز كرديم و به زور ايشان را داخل مدرسهي علوي برديم.
از ديگر خاطرات مربوط به ديدار با امام آمدن پيرمردي لرستاني به ديدار حضرت امام بود. آن پيرمرد خيلي مسن بود و با اين سن بالا، در جلوي مدرسهي رفاه معركه گرفته بود و مدام شعار ميداد: «ما منتظر خميني هستيم، هيچ جا نميرويم همين جا هستيم» مردم هم دور او حلقه زده بودن و شعارهاي اورا تكرار مي كردند من وقتي اين صحنه را ديدم بالاي در رفتم و گفتم: « پدر جان، امام ملاقات ندارد.» ايشان گفتند: نه، دارد. گفتم: پدر جان مسؤول ملاقات ها من هستم و ميدانم كه ملاقات ندارند، ولي او دوباره شروع به شعار دادن كرد و مدام شعار مي داد در اثر شعارهاي ايشان ازدحام جمعيت هم بيشتر ميشد. موضوع ازدحام را خدمت امام رساندم. ايشان اجازه دادند كه مردم به داخل حياط بيايند. وقتي در حياط باز شد، مردم يك باره ريختند و در اثر فشار مردم عدهاي زيادي زير دست و پا ماندند. آن پيرمرد لرستاني با كهولت سن خود را جلوي پنجرهاي اكه امام ميايستادند رسانيد و همانجا كاغذي از جيب خود بيرون آورد و شروع به خواندن شعر كرد. من متوجه نبودم كه چه ميخواند، ولي همين كه شعرش تمام شد كاغذ را تا كرد و داخل جيبش گذاشت و نگاهي به امام افكند. سپس به آسمان نگاه كرد و گفت « اي امام زمان (عج) مگر چنين نايبي به خو (11) ببيني» و بعد به طرف در خروجي به راه افتاد و بيرون رفت.
تشكيل دولت موقت
روز شانزدهم بهمن، امام تصميم گرفتند دولت موقت تعيين كنند؛ لذا آقاي مهندس مهدي بازرگان را معرفي كردند. به ما ماموريت داده شد تا آمفي تاتر مدرسهي رفاه را مرتب كنيم تا امام تشريف بياورند و حكم آقاي بازرگان به ايشان داده شود. آمفي تاتر آماده و تريبون هم گذاشته شد و مكان خاصي هم دركنار تريبون براي اعضاي محترم شوراي انقلاب فراهم گرديد. آن روز امام تشريف آوردند و در جايگاه مخصوص خودشان مستقر گرديدند و اعضاي شوراي انقلاب اهم تشريف آوردند و در مكان هاي خود استقرار يافتند و آقاي هاشمي رفسنجاني، حكم حضرت امام را خواندند و بعد ازآن آقاي بازرگان نشست و پشت تريبون قرار گرفتند (12). من يك بار با آقاي بازرگان برخوردي داشتم و آن، عيد فطر سال 1357 بود كه نماز عيد فطر در باغ شاهحسيني دركرج برگزار ميشد. درآن مراسم بعد از اين كه نماز خوانديم در هنگام رفتن ديدم كه يكي از خانمها – كه نسبتا پير هم بود – حجاب درستي ندارد با توجه به اين كه بيشتر خانمها شركت كننده با حجاب كامل بودند، حضور آن زن برايم سؤال برانگيز بود. از اطرافيان پرسيدم: «اين زن كيست؟» گفتند كه خانم بازرگان است. من پيش بازرگان رفتم و به او اعتراض كردم. از آن روز احساس ديگري نسبت به ايشان داشتم. وقتي هم كه در آمفي تاتر مدرسهي رفاه، ايشان به عنوان نخستوزير پشت تريبون قرارگرفتند، امام خميني را تنها با عنوان آيتالله خميني اسم بردند كه برايم گران آمد چون كه آن روزها ديگر به رهبر كبير انقلاب، امام خميني (13) مي گفتند نه آيتالله خميني. جملهي ايشان بدين صورت بود: « اكنون كه آيت الله خميني اين سمت را (نخستوزيري) به من دادند، من ميپذيرم.» آن روز از اين گونه تعبير و سخن گفتن مهندس بازرگان خيلي ناراحت شدم.
پانوشت:
1. حجت الاسلام و المسلمني دكتر محمد مفتح در سال 1307 ه . ش در همدان به دنيا آمد . وي ادبيات را نزد پدر بزرگوارش فرا گرفت و پس از درك محضر آخوند ملا علي معصومي همداني ، راهي قم شد. وي در قم به درجهاي اجتهاد رسيد . سپس به تحصيلات دانشگاهي روي آورد و در رشتهي فلسفه توانست در مقطع دكتري فارغ التحصيل شود. او از مبارزان ضد رژيم بود و به علت اين مبارزات ، به زاهدان تبعيد شد ولي در سال 1348 پس از آزادي از تبعيد كرسي استادي دانشگاه را به دست آورد و به تدريس مشغول شد وي تلاش كم نظيري را براي هم سويي حوزه و دانشگه انجام داد، تا حدي كه اين هم گرايي به نام او شناخته شده است. وي در سال 1356 فعالتيهاي خود را در مسجد قبا متمركز كرد و نماز عيد فطر 1356 ه.ش يكي از برهههاي حساس تاريخ انقلاب اسلامي است كه با د رايت وي و در محوطهاي باز به امامت سيد ابوالفضل زنجاني برگزار شد. دكتر محمد مفتح در سال 1358 به دست گروهك فرقان به شهادت رسيد. ( براي اطلاع بيشتر نك به : رضا گلي زواره ، شهيد مفتح ، تكبير وحدت ،سازمان تبليغات اسالمي ،تهران 1374)
2. وقتي قرار بود امام را از فرودگاه به بهشتزهرا ببرم ، با مقام معظم رهبري روبه رو شدم. ايشان فرمودند كه اين موقعيت كمتر به دست كسي ميافتد و بعد پرسيدند آيا حاضري اين افتخار را با چيزي عوض كني كه گفتم: والله اين افتخار را به هيچ چيز ديگر عوض نمي كنم.( راوي )
3. سورهي بقره ، آيهي 255
4. سورهي قلم ، آيهي 51
5. هاشم صباغيان در اين باره مي گويد: ما در ستاد قبلا تعيين كرده بوديم كه افراد چگونه در ماشينها جاي بگيرند. قرار بر اين شده بود كه من، حاج سيد احمد آقا و شهيد مطهري در عقب ماشين حامل امام باشيم و امام جلوي ماشين بنشيننند بر طبق آن قرار، ما در پشت ماشين نشستيم. آقا فرمودند : پشت فقط احمد آقا بنشينند. من گفتم قرار است من و شهيد مطهري هم باشيم. ايشان گفتند من محذوريت دارم، من گفتم من برنامهها را بايد هماهنگ كنم. ايشان گفتند : برنامهها خودش درست ميشود. بنابراين من و شهيد مطهري در ماشين عقب، بنز نشستيم و پشت سر امام به راه افتاديم (مجلهي ايران فردا، مقالهي روزهاي پر اضطراب كميتهي استقبال، گفت و گو با هاشم صباغيان ش 51 سال هفتم، اسفند 1378 ، ص 31 )
6. آقاي ناطق نوري در اين زمينه ميگويد: « ... من ماشين امام را در ميان تپهاي از مردم ديدم و امام هم در داخل ماشين آقاي رفيقدوست دستشان را تكان ميدادند و به ابراز احساسات مردم پاسخ ميدادند و آنها را تحريك ميكردن . من شناكنان روي دستهاي مردم به طرف ماشين امام رفتم . آقاي رفيقدوست به محض اين كه مرا ديد آشنايي داد و من روي كاپوت ماشين نشستم در حالي كه ماشين (كاپوتش ) سوراخ سوراخ شده بود. در اين لحظه بود كه هليكوپتر رسيد. وقتي هليكوپتر رسيد، مردم ، ماشين را به طرف هليكوپتر هل دادند . جايي كه آقاي رفيقدوست نشسته بود و چسبيده به در هليكوپتر بود، به محض اين كه در باز شد به شدت به سينهي وي برخرد و ايشان بيهوش شدند. آقاي محمد طالقاني – كشتيگير معروف و نايب رئيس كشتي در زمان رياست تركان و رئيس فعلي فدراسيون كشتي – همراه ما داخل هليكوپتر آمد .خاطرات حجتالاسلام و المسلمين ناطق نوري، پيشين ،ص 155 (براي اطلاع بيشتر ر. ك . به : آرشيو مركز اسناد انقلاب اسلامي، ش . ب 11575 و 11754 )
7. جريان را از زبان آقاي ناطق نوري ميگويم كه گويا هنگامي كه ميخواستند امام را از بهشت زهرا به بيرون منتقل كنند به دليل ازدحام جمعيت ، مردم از ميلههاي هليكوپتر آويزان ميشدند تا اين اكه ديگر انتقال به هليكوپتر ممكن نشد و مخفيانه امام را به آمبولانس انتقال دادند و سپس او را بيرون از بهشتزهرا سوار ماشين فولكس آقاي ناطق كردند و به منزل يكي از بستگانش بردند. ( راوي )
8. آقاي ناطق نوري دربارهي بيرون بردن امام از بهشت زهرا ميگويد: وقتي سخنراني امام تمام شد مردم هجوم آوردند و هليكوپتر هم بلند شد در حالي كه اما در وسط جمعيت گير افتاده بود. راه پس و پيش نداشتيم و هر كس زور بيشتري داشت خودش را ميرهانيد حال شهيد مفتح و انواري هم به هم خورده بود اما دو نفر پهلوان مراقب امام بودند در اثر هجوم مردم عبا و عمامهي امام از سرش افتاده بود و خسته و كفته در گوشهاي نشسته بود. وضع اين گونه بود كه من داد زدم و به مردم گفتم : آخر كار خودتان را كرديد. با گفتن اين جملات مردم كمي عقب كشيدند آمبولانسي آمد و آقا را داخل آمبولانس برديم و در ماشين از طريق بلند گو اعلام كرديم حال يكي از علما بهم خورده است. مردم هم كه نميدانستند امام داخل آن آمبولانس است، راه را باز كردند . با هزار زحمت از بهشت زهرا بيرون رفتم در حالي كه مردم با فهميدن حركت امام ، در پي ماشين ميدويدند ولي فاصلهي ما با مردم زياد بود. در جايي بيرون از بهشتزهرا ، هليكوپتر نشست و مردم هم نزديك بود برسند من و آقاي طالقاني – كشتيگير معروف – با سنگ و آجر ، جلوي مردم را سد كرده بوديم. بالاخره با هزار زحمت امام را سوار هليكوپتر كرديم و به راه افتاديم و در هليكوپتر علاوه بر امام وحاج سيد احمد آقا و خلبان ،من و آقاي طالقاني هم بوديم ( همان ،ص 159 )
9. آقاي ناطق نوري (علياكبر )معتقد است : « كه دليل اين كه پيشنهاد منع ملاقات خانم ها داده شد امنيتي بود چون هراس از اين داشتيم كه مبادا خانمي اسلحه اي را زير چادرش پنهان باشد و بخواهد در فرصت معين و در ازدحام جمعيت به امام و يا ديگران شليك كند. براي اينكه اين نگراني را برطرف كنم « از اين راه وارد شدم» يعني غش كردن خانمها و محرم و نامحرم بودن را خدمت امام مطرح كردم و گفتم كه گاهي بعضي از اعضاي بدنشان پيدا ميشود پس ملاقات خانمها تعطيل بشود بهتر است، ولي وقتي امام سخنان مرا شنيدند با قيافهاي جدي فرمودند: « شما فكر ميكنيد اعلاميههاي من و شما شاه را بيرون كرد؟ همين خانمها بودند كه شاه را بيرون كردند» و اين مطلب را دوبار تكرار كردند و بعد از دستور امام بود كه انتظامات خانمها سازماندهي گرديد» (خاطرات ناطق نوري، پيشين ، ص 165 )
10. قبل از ورود امام به مدرسهي رفاه، تعدادي از برادران انتظامات را در پشت بامها متمركز كرده بوديم تا مراقب اوضاع باشند و اگر احيانا موردي ديدند اطلاعدهند تا اقدام شود. وظيفهي آنها كشيك دادن بود . ( راوي )
11. آيتالله شيخ محمد صدوقي در سال 1284 ه ش در يزد بدنيا آمد. تحصيلات خود را در مدرسهي عبدالحريم خان يزد آغاز كرد و در سال 1348 ه.ق براي ادامهي تحصيلات به اصفهان رفت و در مدرسه چهارباغ مشغول به تحصيل شد. يك سال بعد به قم رفت و در آنجا اقامت گزيد و تحصيلات خود را ادامه داد. وي با فداييان همكاري داشت و حتي آنها را درخانهي خود پناه داد. در سال 1330 ه.ش به يزد بازگشت و در آنجا دست به فعاليتهاي فرهنگي از جمله تاسيس مساجد و مدارس زد با آغاز نهضت حضرت امام،محوريت مبارزه با رژيم در يزد را برعهده گرفت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي،نماينده امام و امام جمعهي يزد شد و در اولين مجلس خبرگان كه جهت تدوني قانون اساسي تشكيل شد، شركت داشت. وي در 11 تير ماه 1361 پس از برگزار كردن نماز جمعه توسط منافقين به شهادت رسيد (براي اطلاع بيشتر ر. ك . به : شهلا بختياري ، شهيد صدوقي ،زندگي ، مبارزات و عملكرد ها ،مركز اسناد انقلاب اسلامي تهران 1378)
12. خواب
13. براي اطلاع بيشتر ر. ك به : خاطرات ناطق نوري ،ص 166
14. به طور رسمي براي اولين بار لفظ امام را براي حضرت امام خميني، حجت الاسلام دكتر حسن روحاني در ختم مرحوم حاج سيد مصطفي خميني در مسجد ارك تهران به كار بردند. اما قبل از ايشان ، در اشعار نعمتالله ميرزازاده با تخلص م. آزرم در سال1344 اين لقب به كاربرده شده است . ر. ك. به «مصطفي فيض توصيف خاكيان از آفتاب ،مركز اسناد انقلاب اسلامي ، تهران 1381 ، ص 125