باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 1 فروردين 1389 كاربران برخط 84 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
زبان شناسي(2)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 00/00/1385 - به نقل از فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول 1385

   ● نويسنده: هنري م - هونيگس والد

مترجم: کورش - صفوی

 
 

مجموعة پالاس كه پيشتر به آن اشاره شد، و نيز مجموعه اي كه از دست نوشته هاي لورنزو هرواس (Lorenzo Hervas) در طي سالهاي 1805-1800 م. از سفرهايش به عنوان مبلغ مذهبي فراهم آمده بود، از اين امتياز بي نظير برخوردار بودند كه مي توانستند داده هايي تازه را در اختيار انديشمندان اين حوزه قرار دهند؛ داده هاي اطلاعاتي كه به وي كهنگي نگرفته بودند و گرفتار حدس و گمانه هاي تاريخ ادبيات و سنتهاي ساختگي گذشته نشده بودند. اين داده ها گذشته به حساب آمد و به ظهور نگرشي تازه در مطالعه زبانها منجر شد. اطلاعاتي نيز كه از نواحي شرقي اروپا و خاور نزديك به دست آمده بود به همين اندازه توانست راهگشا باشد. حتي در همان دورة لايب نيتس نيز جوب لودولف (job Ludolf) (1704-1624)،زبان شناسان متخصص زبانهای سامي، به تدوين روشي دقيق براي تعيين «خانواده»هاي زباني دست يافته بود. روش وي نه بر بنياد واژه ها و تشخيص شباهتهاي واژگاني، بلكه بر پاية دستور زبانها متكي بود. از قرار معلوم، آنچه پشتوانة وي براي طرح اين ادعا به حساب مي آمد، مجموعه اي يكپارچه و ظاهرا متنوع از منابعي بود كه در اختيارش قرار داشت. آنچه در اين ميان جالب تر مي نمايد، پژوهشهاي ارزنده اي كه به كشف خانوادة زبانهاي فينو- اويغوري (Finno-Ugric) انجاميده است. در اين مورد بايد به مساعي دانشمندان اسكانديناويايي، بويژه ف.اشترالن برگ (Ph. Strhlenberg) در سال 1730 م. و ي.ساينوويچ (J. Sajnovics) محقق مجاري اشاره كرد كه در خدمت ارتش دانمارك بود و به سال 1770 م. در كتاب برهان (Demonstratio) خود به اثبات هماننديهاي زبان مجاري و زبان لاپي (Lapp) مي پردازد. و سرانجام س.گرماتي (S.Gyrmathi) (1830-1751) هموطن ساينوويچ كه رساله اش در باب خويشاوندي ميان زبانهاي مجاري و فنلاندي، تحت سرپرستي آ.ل. فن اشلوتسر (A.L.Schlozer) (1809-1735)، مورخ واستاد دانشگاه گوتينگن واستاد سابق دانشگاه سنت پترزبورگ، پژوهش برجسته اي در زمينه رابطه ميان زبانهاي اسلاوي و همسايگان اروپايي شرقي و شمالي شان به حساب مي آيد.


در اين ميان، پژوهش ارزنده و در نوع خود كم نظير سر ويليام جونز (Sir William Jones) (1794-1746) در باب زبان سنسكريت از اهميت بسزايي برخوردار است. جونز و ديگر مستشاران انگليس كه در هندوستان به تحصيل زبان سنسكريت مي پرداختند، با سنت دستورنويسي هندي آشنا مي شدند. شيفتگي جونز در فضاي فرهنگيي متولد شد كه وي سالهاي جواني اش را در آنجا سپري مي كرد و نه تنها از سنتهاي عالمانة دستوريان هندي تأثير مي پذيرفت، بلكه مجذوب حرمتهاي مذهبيي مي گشت كه زبان سنكسريت به بيانشان مي پرداخت. به گفته سر ويليام جونز در سال 1786م. «زبان سنسكريت از ساختاري شگفت انگيز برخوردار است؛ كامل تر از يوناني و مفصل تر از لاتين». مقايسه هايي از اين دست كه به واقع گوياي نگرش حاكم بر قرن هجدهم است، اگرچه به رشد دانش مطالعة زبانهاي بومي انجاميد، ولي تأثيري دلسرد كننده داشت و حتي بر اظهارات بعدي برخي از متفكران سايه افكند. براي نمونه و.فون هومبلت (W.no. Humboldt) به سال 1822م. در نوشته اي چنين ادعا مي كند كه «اگرچه زبان سنسكريت در ميان كهنترين زبانهاي شناخته شده، از صورتهاي دستوري منسجمي برخودار است... اما بدون ترديد اين زبان يوناني است كه بالاترين حد كمال ساختار دستوري را داراست».


اين نكته را نيز به هرحال نبايد ناديده گرفت كه ملاحظات جونز، به شكل متداول خود، از استحكام ويژه اي برخوردار بود. انسجام و تفصيل در تعيين مختصاتي كه جايگاه زبانها را در طرح وارة وي مشخص مي ساخت قابل انكار نبود. استدلالهاي وي ريشه در علم كلام داشت، هرچند اين نكته ضرورتاً در قرن هجدهم و آغاز گرايش زبان شناسان به پذيرش تحول گرايي چندان محسوس نبود. دانيل مورهوف (Daneil Morhof) از نويسندگان حدود صد سال پيش از اين دوره در اين باره چنين نظر داده بود كه «آنچه در اين ميان بسيار مقبول مي نمايد اين است كه نخستين زبان، هيچ يك از زبانهاي شناخته شدة امروزي نبوده است و زباني بوده كه با اينها تفاوت داشته است». به اين ترتيب، او نيز همچون دانته كتاب بهشت، از جمله افرادي بوده است كه اعتقادي به نخستين بودن زبان عبري نداشته است، زيرا به اعتقاد وي، زبان عبري «كامل»تر از آن بود كه بتواند «ابتدايي» باشد. مسلماً اين همان عاملي بود كه جونز اجازه داد تا ادعا كند، «نخستين زبان» يعني آنچه اين سه زبان كامل از آن سرچشمه گرفته اند، بايد «منشأ واحدي باشد كه احتمالاً ديگر زنده نيست.» علاوه بر اين، وقتي وي اعلام مي دارد، زبانهايي كه بعدها «هند و اروپايي» ناميده شده اند، از «قرابتي به مراتب نزديكتر» از آن برخوردارند كه تصادفاً توليد شده باشند، جانب بحث عامه پسند ديگري را مي گيرد كه همانا احتمال تعدد منشأاهاي اوليه بوده است. در آن ايام نه تنها مي شد عبري بودن زبان «نخستين انسان» را مورد ترديد قرار داد، بلكه اين ادعا مي توانست مورد تأييد و خرسندي بسياري از متفكران آن دوره، از جمله لرد مونبودو (Lord Monboddo) و آدام اسميت (Adam Smith) باشد. اين دسته از محققان و نويسندگان پيرو اين نظر بودند كه زبانهاي جهان، تعداد كثيري خانواده زباني را تشكيل مي دهند و هريك از اين خانواده ها، زبان اوليه و ابتدايي خاص خود را داراست. به همين دليل، اين نكته براي جونز از اهميت ويژه اي برخوردار بود كه ادعا كند، به اعتقاد وي، آن زبانها «قرابتي به مراتب نزديكتر» از اين دارند كه برحسب «تصادف» توليد شده باشند- آن هم در شرايطي كه طرح همين نكته به شكلي دقيقتر مي توانست تأييدي بر منشأ واحد تمامي زبانها باشد! بعدها در قرن نوزدهم از اين ادعا تلويحا چنين برداشت شد كه روشي ثابت براي ناديده گرفتن و مستثنا ساختن اين «تصادف»ها وجود دارد، يا اينكه، اثبات منشأ مشترك زبانها در بازسازي دقيق و يكپارچه اين منشأها نهفته است. طرح چنين برداشتهايي حدود صد سال پس از جونز قابل اغماض است، اما خيالبافي دربارة پيش سازي و پيش آگاهي در تاريخ علم و دانش نوعي انحطاط به حساب مي آيد. اين سخن به آن معني نيست كه جونز شخصاً علاقه اي نسبت به كشف اين «منشأ مشترك» در خود احساس نمي كرد. در واقع تمايلات وي بيشتر در همين مسير قرار داشت. جونز حتي بر اين اعتقاد بود كه «فيثاغورس و افلاطون آراي متعالي و شكوهمند خود را از همان چشمه اي برگرفته اند كه از كوهساران دانش و خرد فرزانگان هند مي جوشيد و جاري مي شد» (1946:236 Edgerton). اين نگرش در نوع خود بايد براي ما هشداري در برابر تعابير و تفاسير سطحي و كم ماية پيشاهنگ بودن طليعه آوري باشد. مي بينيم كه تفاوت نگرش عالمانة جونز با ديگران به حوزة ديگري باز مي گردد و در مورد زبان، او سهمي از ديدگاهي را به خود اختصاص داده است كه در ميان همعران قديمي تر و جديدترش مطرح بوده است؛ همعصراني كه نظراتشان، در يك بازانديشي دقيق، كمتر قابل تفكيک از يكديگر است.


در اين ميان جايگاه ف.اشلگل (F.Schlegel) (1829-1772) و كتاب زبان و حكمت هنديان (Language and Wisdom of the Indians) او را نيز كه به سال 1808 م. منتشر شده است، نبايد دست كم گرفت. عنوان اين كتاب، اگرچه در نوع خود جالب است و به نوعي «فيثاغورس و افلاطون» را براي ما تداعي مي كند، ولي اهميت آن در معرفي روش تازه اي نهفته است كه برحسب آنچه گفته شد، به تدريج از دورة لايب نيتس به بعد، در استفاده از مفهوم «تطبيق» نضج گرفته بد. ف.اشلگل گونة تازه اي از «دستور تطبيقي» (comparative grammar) را مطرح ساخت كه قرار بود «شناخت كاملاً تازه اي از نسب شناسي زبانها» به دست دهد و بر روشي تاكيد داشته باشد كه با شيوة به كار رفته در كالبدشناسي تطبيقي قابل مقايسه باشد. لازم به يادآوري است كه كتاب دروس كالبدشناسي تطبيقي (Lecons d'anatomie compare) گ. كوويه در همان ايام (1805-1801) انتشار يافته بود و اشلگل نيز يكي از افرادي به حساب مي آمد كه در همان سالهاي آغازين قرن نوزدهم در پاريس به سر مي برد و علاوه بر تماس مستقيم با نحلة شرق شناسان فرانسه، با متفكران و متخصصان هندشناسي از جمله الكساندر هاميلتون (Alexander Hamilton) (1824-1762)، شرق شناسي انگليسي، ارتباط نزديك داشت. ذكر اين نكته حائز اهميت است +كه در اصل به دليل معرفي همين دو رشته خاص، يعني كالبدشناسي تطبيقي و دستور يا بهتر بگوييم، زبان شناسي تطبيقي، اصطلاح «تطبيقي» مفهومي دقيق و فني يافت و تا به امروز در همين مفهوم ثابت كاربرد يافت. در اين دوره «تطبيق» اصطلاحي به حساب نمي آمد كه صرفاً به عمل تطبيق، آن هم براي مقايسه زبانها با يكديگر اشاره كند – براي نمونه، مانند آنچه امروزه تحت عنوان «رده شناسي» (Typology) يا رده شناسي تطبيقي مرسوم است – بلكه دانشي به حساب مي آمد كه هدفش دستيابي به سير تحول زبانها بود.


ذكر اين نكته ضروري است كه اشلگل از اصطلاح «دستور تطبيقي» سخن به ميان مي آورد و اين اصطلاح را نبايد در آن ايام، آن گونه كه بعدها متداول شد، مترادف «زبان شناسي تطبيقي» دانست. نگاه او به دستور هم سنخ نگرش لودولف و گرماتي بود واز اين نظر شايد نوعي نقطه ضعف به حساب مي آمد .اين ديدگاه در ناخرسندي و عدم احساس مقبوليت نسبت به ريشه شناسي واژگاني اختياري و من درآوردي ريشه داشت. به اعتقاد وي واژه ها به راحتي تحول مي يافتند و برحسب تصادف «شبيه» يكديگر مي شدند؛ ولي ساخت دستوري زبانها ژرف تر از آن بود كه به همين سادگي تغيير كند و تصادفاً متحول شود. علاوه بر اين، اشلگل به معيارهاي كيفي در طبقه بندي و نيز تعيين زبانهای دوره باستان معتقد بود. به تصور وي، زبانها ويژگيهايي را در خود حفظ مي كردند كه خصلتاً باستاني اند و ويژگيهايي را كسب مي كردند كه خصلتاً تازه و بديع اند. به اعتقاد اشلگل، دو طبقه از زبانها، همزمان با يكديگر و در كانر هم وجود دارند. يكي طبقه زبانهاي تصريفي هند و اروپايي كه «به طور طبيعي» (organically) متولد شده اند و تحول يافته اند (162-160: 1967 Mounin) و يكي نيز ساير زبانها. بنا به دلايلي كه بيشتر دلايل رده شناختي ناميده شد، وي برخلاف جونز و مسلماً از نظر ما «به غلط»، بر اين باور بود كه سنسكريت «كهنترين» زبان هند و اروپايي است و بقيه زبانهاي اين خانواده از سنسكريت اشتقاق يافته اند؛ اما اين زبان سنسكريت داراي شكل كهن تري بوده است. شاشلگل بر اين باور بود كه تماس زبانها با يكديگر، به توليد زبانهاي «آميخته» (mixed) انجاميده است و از اين طريق ماهيت وجوديِ زبانهاي غيرتصريفي قابل توجيه است- با وجود اينكه اشلگل با تمامي دقت و همسو با نگرش رمانتيسم عصر خود سعي در انكار ارزش گذاريهاي از پيش تعيين شده و پيش داوري دارد، ولي در اين مورد خاص نظري قطعي و كاملاً صريح به دست داده است.


اشلگل را مي توان نمونة برجستة مشكلات «گرايش به وضع موجود» (presentism) دانست (1965:211 Stocking)- آن هم به گونه اي كه تأمل دربارة جزئيات نظرياتش مي تواند بسيار مفيد باشد. در آن ايام، اصطلاح «تطبيقي» به نوعي مقايسه رده شناختي اشاره داشت و اين امكان را براي محقق فراهم مي آورد تا به بازسازي بپردازد، زيرا او از دانشي كيفي براي كشف كهنه ها از طريق تازه ها برخوردار بود. در دورة بعد، اين اصطلاح جنبه اي كاملاً فني يافت و قرار شد به روال غيركيفي، اساساً صوري و مبتني بر مطابقة دوشقي اشاره داشته باشد، تا از اين طريق برخي از متخصاتي كه مي توانستند كهنه يا تازه باشند، معلوم شوند و از يكديگر متمايز گردند. اين مختصات، آن گونه كه ما به كشفشان مي پردازيم، به معني دقيق كلمه، «دستوري» نيستند بلكه واجي اند و در قالب واحدهاي واژگاني قابل كشف اند. به اين ترتيب، جذابيت مضاعف اصطلاح «دستور تطبيقي» بعدها نيز باقي ماند، ولي به پژوهشهايي انتقال يافت كه اشلگل حتي تصورش را هم نمي توانست بكند. از سوي ديگر، تطبيق رده شناختي كه براي اشلگل با معني زمان مداري و طبقه بندي در هم آميخته بود، بعدها از بند زمان و نيز روش به اصطلاح تطبيقي اواخر قرن نوزدهم رها مي شود. بعدها محققان به اين نكته پي مي برند كه طبقه بندي نسب شناختي و گروه بندي رده شناختي مي توانند با يكديگر پيوند بيابند، و علاوه بر اين، اولا زبانهاي «تصريفي» هند و اروپايي قديمي تر و شناخت شده تر، منحصربه فرد نيستند و ثانيا زبانهاي غيرتصريفي وقتي با دقت بيشتري مورد مطالعه قرار گيرند، نسبت به يكديگر به مراتب متنوع تر از آن اند كه به اعتقاد اشلگل، اوج تكامل انسان يابند. به عبارت ديگر، اگر جونز برخلاف آنچه تصور مي شد با همعصرانش اختلاف عقيده چنداني نداشت، اشلگل نيز از اين نظر بي شباهت به او نبود، ولي نيرويي كه بر اين جوان آلماني تأثير گذاشت تا چهارده سال پس از مرگ جونز، قلم به دست گيرد و نظرش را به رشته تحرير درآورد، با آنچه جونز را تحت تأثير قرار داده بود، طبيعتا تفاوت داشت.


يكي ديگر از شخصيتهاي فرهيخته اين عصر طلايي را بايد دان راسموس راسك (Dane Rasmus Rask) (1832-1787) دانست. شرايط اندوهبار و حتي فاجعه آميز زندگي او را نبايد افسانه به حساب آورد. ظاهراً راسك بايد همين مي بود كه بود، آن هم به اين دليل كه به ميان بحراني فكري قدم نهاد. به گفته مونن «براي درك پيچيدگيهاي زندگي او بايد به اين نكته توجه داشت كه وقتي راسك از قالب فردي پايبند به رمانتيسم آلماني بيرون رفت و درست به همان دلايل، همچون همعصرانش، جذب رسوم كهن اسكانديناويايي شد، نگرشش را به سرعت تغيير داد و با اين هدف كه به مسئله توضيح نظام زبانها بپردازد، دست از زبان شناسي تاريخي- تطبيقي متن (text philogoy) و تاريخ كشيد (167-166: 1967 Mounin). راسک شيفته آراي لينيوس (Linnaeus)، گياه شناس و استاد مسلم طبقه بندي عناصر بود و به همين دليل برخلاف برخي از معاصران پيرو مطالعات تاريخي و رمانتيستيش كه همزمان با او در قلب بر اروپا به پژوهشهايي از اين دست مي پرداختند، در معني دقيق كلمه، به يك رده شناس زبان مبدل شد. از جمله شگفت انگيزترين «لغزش»هاي راسك را مي توان ترديد اوليه اش نسبت به خويشاوندي شاخه زبانهاي سلتي (Celtic) با خانواده زبانهاي هند و اروپايي دانست. اين شاخه از زبانها، اگرچه به وضوح خويشاوندي خود را با ساير زبانهاي هند و اروپايي نشان مي دادند، ولي از نظر رده شناختي يكي از نابهنجارترين اعقاب اينان به حساب مي آمدند. در مقابل اما نظرگيرترين پژوهش راسك را مي توان طرح آرايي دانست كه زمينه اصلي معرفي «قانون گريم» (Grimm's Law) را فراهم آوردند؛ قانوني كه از منظر افزوده هاي دانش بشري، دستاوردي دوران ساز به حساب مي آمد. راسك به هنگام مقايسه دو زبان يوناني و ايسلندي دريافت كه، 1. هر دو اين زبانها به هنگام تلفظ «صحيح» از مجموعه «حروف»، يعني آواهاي واحدي برخوردارند؛ 2. هر دو اين زبانها از قواعد «خوش آوايي» (euphonic) واحدي تبعيت مي كنند كه براساس آنها، آواها در قالب صيغگان (paradigms) هر زبان جايگزين يكديگر مي شوند و 3. جايگزيني يك آوا به آواي ديگر و از يك زبان به زبان ديگر. ديدريكسن (Diderichsen) در تهيه شرح حال راسك چنين آورده است كه «وي براي اين دسته از مشابهت ها ارزشي يكسان قايل بود و براي اثبات خويشاوندي ميان زبانها به همه آنها استناد مي كرد؛ چنين ويژگيي را بايد از جمله خصلتهاي بارز راسك دانست» (236: 1960، Diderichsen). نسل بعدي زبان شناسان، دو كشف اول دوم راسك را جهاني يا رده شناختي دانسته اند، در حالي كه سومين كشف وي در كليت خود بيشتر به استدلالي در زمينه پيوند تاريخي زبانها يا بهتر بگوييم، «خويشاوندي» زبانها مربوط مي شود. به اعتقاد راسك، مطابقتهاي آوايي- تحت تأثير كتاب واژگان ژرمني (Glossarium Germanicum) ي.گ. واختر (J.G.Wachter) كه به سال 1737م. انتشار يافته بود- به مراتب قاعده مندتر و مكررتر از آن اند كه ناشي از رويدادهاي زماني باشند. با وجود اين كشف همين تكرارپذيري بود كه «طرح كامل و بدون آميزه هاي نامتجانسش» (236: 1960 Diderichsen) راسك را از ديگران متمايز مي ساخت.


اگر بخواهيم فردي را در نظر بگيريم كه در ما احساس تداوم دانش زبان شناسي را در قرن نوزدهم پديد آورد، بايد به سراغ ياكوب گريم (Jacob Grimm) (836-1785) برويم. پژوهشهاي او و برادرش در زمينة متون باستاني قوم ژرمن- حقوقي، فرهنگ عامه، اساطيري، و نيز زباني- وي را به مظهر محققان عصر رمانتيسم جديد مبدل ساخته است. كتاب دستور زبان ژرمني (Deutsche Grammatik) گريم، نوعي «دستور تاريخي» است و شايد نخستين اثر در اين زمينه باشد كه صراحتاً با چنين خصوصيتي منتشر شده است. بسياري بر اين اعتقادند كه گفته هاي نظري گريم بيش از حد مبهم و پيچيده است و در نگاه نخست نيز به واقع چنين مي نمايد. اما اين احساس اوليه با نگاهي مثبت به نوشته وي از بين مي رود وجاي خود را به تحسين و ستايش مي دهد. در مقابل سبك استعاري گريم بايد گفت كه وي از حدس و گمانه زني دوري مي جست و مجذوب عينيتها، خصوصيات فردي زبانها و نيزتاريخ بود. با «منطق عام» و نگرش تجويزي سر نزاع داشت و براي گونه هاي جغرافيايي زبانها بيشترين اهميت را قايل بود. در دوره ميانسالي، جنبه واژگاني زبان و حيات سرشار از بي منطقيهاي واژه ها او را شيفته خود ساخت بود. گريم در سالهاي پاياني عمرش به فكر تدوين فرهنگ ريشه شناسي زبان آلماني افتاد و در نتيجه به حال وهواي ريشه شناسي بازگشت، آن هم در مفهوم جديد اين اصطلاح كه براي او تاريخ واژه ها معني مي داد و نه ريشه شناسي در معني «واقعي»اش. اين تاكيد گريم بر مطالعة تاريخي واژه ها، همراه با خصلت كند وكاو در تمامي جزئيات، او را به سمت مسئله آواها نيز كشاند. چاپ نخست كتاب دستور زبان ژرمني او به سال 1819م. اشاره اي به واج شناسي نداشت، اما در چاپ دوم آن به سال 1822 م. بالغ بر 595 صفحه به مسائل واج شناسي اختصاص يافت. در اين چاپ جديد، علاوه بر طرح ديدگاه راسك دربارة جابجايي همخوانها، به توضيح زماني هر يك از اين جابه جايي ها نيز پرداخته شده بود. البته كار به همين جا ختم نشده بود، زيرا گريم افزون بر اين ويژگي جايگزيني واكه ها نيز در زبان ژرمني- چيزي مانند sing:sang:sung يا foot:feet و mouse:mice- توجه كرده بود و در اين مورد از اصطلاحاتي چون ablaut [= گردش واكه اي] و umlaut [=تجانس آوايي] بهره گرفته بود كه تا به امروز به نام او ثبت شده اند.


ويلهلم فن هومبلت (Wilhelm von Humbolgdt) (1835-1767) يكي ديگر از بزرگان اين عصر است كه اكثر نوشته هايش دربارة زبان شناسي به سالهاي پس از 1820 م. و بازنشستگيش از امور سياسي تعلق دارد. او نويسنده دو كتاب حجيم درباره زبان شناسي است كه يكي در 1829-1827 و ديگري در 1835-1830 منتشر شد و هر دو به موضوع «تفاوتهاي موجود در ساخت زبانها» اختصاص داشت. اين دو نوشته پرطمطراق ادبي ار مشكل بتوان محك زد و به اين رازيابيشان نشست زيرا هومبلت ندرتا به شكلي نظام مند به بررسي داده هايي پرداخته است كه تا اين حد توان و وقت به خود اختصاص داده اند. پيشتر به اين نكته اشاره كرديم كه آراي هومبلت به شدت تحت تأثير نوآوريهاي گريم بوده است. براي تأييد اين ادعا منابع متعددي در اختيار ماست؛ از همه مهمتر، بخشهاي ناشناخته اي از قبيل چند جمله مهم قسمت پاياني فصل «زبان و ملل»- در كتاب 1829-1827- كه نشان مي دهند، اين نوآوري به چه سرعتي بسط يافته است. «براي تثبيت هرچيز با توجه به خويشاوندي ميان زبانها، ضروري است تا... تشابهات قابل رؤيت ميان آنها تفكيك شوند... من حوزة اصلي كارم را پيوند تاريخي در نظر گرفته ام... به عنوان تنها عامل اثبات پيوند تاريخي، من از آواها بهره گرفته ام» (3:357، 1963 [Weke] آثار). اين به آن معني نيست كه هومبلت به گونه هاي ديگر نظريه پردازي از جمله روش سنتي و روش اصيل رده شناسي نپرداخته است. واقعيت امر اين است كه او را بايد به يك لحاظ، بيشتر رده شناس دانست تا مورخ و تاريخ نگار. «تحول زبانها تا آن حدي براي و ي حائز اهميت بوده است كه به ما اجازه دهد... به منشأ زبانها بازگرديم»، يعني به نقطه اي از زمان برسيم كه تركيب رده شناختي اين زبانها معلوم بوده است (189:1967 Mounin,). به هرحال، آنچه در اين ميان شايان ذكر مي نمايد، ميزان به حق يا نابه حق بودن هومبلت در مقام الگويي براي زبان شناسان پس از خود است. اين نكته به سبك اغواكننده نگارش او باز مي گردد. هرچند ازاين پا فراتر مي نهد، زيرا پيروان فرضيه نسبيت زباني وورف (B.L. Whorf) و نيز آنان كه در قرن بيستم به جهانيهاي  ژرف ساختي معتقدند مي توانند مدعي شوند كه از آراي هومبلت تأثير پذيرفته اند. گروه نخست براي اين ادعاي خود به گفته اي از هومبلت اشاره خواهند داشت كه در آن مدعي شده، زبان درك سخنگويان را از جهان خارج مشروط مي سازد؛ و گروه دوم به بخشهاي متعددي از نوشته هاي او استناد خواهند كرد كه وي در آنها گفته است، زبان در كليت خود به دليل فرآيند (energeia) بازگشتي (recursive)اش تحسين برانگيز است، و نه ويژگيهاي ناشي از تحقق (ergon) ثابت و نامتغيرش.


همان گونه كه دستور زبان ژرمني گريم، با بررسي استادانه مجموعه وسيعي از داده ها، و نه داده هايي محدود و به لحاظ شمي برگزيده، اثري دوران ساز به حساب آمد، نوشته هاي فرانسه بوپ (Franz Bopp) (1867-1791) نيز بويژه آنچه به سال 1839م. با عنوان دستور تطبيقي (Verglechende Grammatik) منتشر ساخت، «چكيده تمامي اطلاعات مربوط به مهمترين زبانهاي هند و اروپايي» به حساب آمد. به اعتقاد آ.مييه (A. Meillet) بوپ به سمت توضيح وضعيت اصلي زبان هند و اروپايي بادبان كشيد- مثلاً در قالب تبديل وندافزايي به تركيب با ريشه هاي كهن و مستقل گذشته به روشي كه ريشه شناسي (etymologia) افلاطوني را يادآور مي شد- و سرانجام به كشف زبان شناسي تطبيقي در مفهوم امروزي اش نايل آمد، درست به مانند كريستف كلمب كه به قصد سفر به هندوستان قاره امريكا را كشف كرد (458: 1937 Melliet,). به گفته بوپ تشخيص شباهتهاي ظاهري را نمي توان تمام كار دانست بلكه هدف از چنين مطالعاتي را بايد «كشف قوانيني براي توضيح اين تفاوتهاي كم و بيش عميق و گسترده» فرض كرد (199: 1955 Arens). بوپ همانند راسك و بي شباهت به اكثر همعصرانش، به مطالعة صرف زبان به عنوان يك ابزار پشت كرد. به گفته آرنس (H. Arens) «در اين كتاب، زبانها براي بررسي في نفسه زبان موردتوجه قرار مي گيرند؛ يعني به مثابه يك موضوع علم و معرفت، و نه ابزار آن» (1955:198 Arens).


با اين همه، بوپ توجه خود را صرفاً به تصريف اسم و فعل معطوف ساخته بود، يعني به آنچه در مفهوم خاص كلمه، دستور تطبيقي ناميده مي شد. او برخلاف گريم به واژگان زبان توجهي نداشت. در اين ميان كسي كه مطالعه دربارة اين بخش از زبان شناسي تطبقي را دنبال كرد، يكي دریگر از متفكران طراز اول اين دوران به حساب مي آمد كه آ.ف.پوت (A.F.Pott) (1887-1802) نام داشت. وي در سال 1833م. همزمان با انتشار كتاب بوپ، اقدام به چاپ پژوهشهاي ريشه شناختي (Etymologicash Forschungen) خود كرد و در اين اثر به ريشه شناسيهايي پرداخت كه هنوز قابل تأمل اند. در اين ميان طرح مباني ناديده گرفته نشده است، هرچند برخي از مطالب با اصطلاحات متداول سازگار نبوده اند. حروف[=آواها] در مسیر تو درتو و مازگونه ريشه شناسي به مراتب مطمئن ـر از معانيشان به حساب مي آيند، زيرا معاني اغلب موضوع جهشهاي ناگهاني اند. پوت به ارتباط پژوهشهايش با مطالعات گريم واقف بود و دربارة وي چنين مي نويسد كه «طرح تاريخي وي دربارة تغييرات آوايي در زبانهاي ژرمني به مراتب بيش از اكثر دستورهاي فلسفي يكسونگر ومالامال از انتزاعات معتبر است و تكليف طبقه بندي مجدد «حروف» را روشن مي سازد.»


 


ادامه دارد ...



 

 

    593 بازديد     5 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي :
●   زبان شناسى 
●   زبان 

عناوين مرتبط
●  زبان شناسي(1) 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:29/11/1386
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب