نقل شده است كه شهيد بهشتى در روزهاى اقامت در آلمان به ديدار قبر هگل در برلين شرقى رفت. پس از مدتى جستوجو در قبرستان، سرانجام قبر هگل پيدا شد. يكى از همراهان وى با عناوين زننده و ناپسندى از هگل ياد كرد. شهيد بهشتى از اين كار وى خشمگين شد و اظهار داشت آنچه هگل در زمان و مكان خود كرد، از نظر تأثيرگذارى قابل مقايسه با كارى است كه ملاّ صدرا در عصر صفويان انجام داد.(2) شهيد بهشتى در آثار هگل چه چيزى ديده بود كه اينگونه از هگل تعريف و تمجيد كرد؟ آيا ممكن است وى تصور كرده باشد كه هگل مسلمان است؟ مطمئنا پاسخ منفى است. دست كم، مسلمان بودن هگل به معناى تغيير مذهب يا دين رسمى يا به زبان آوردن شهادتين، منتفى است. هگل تنها يك بار به طور اتفاقى در كتاب خود، فلسفه تاريخ،(3) آن هم با به كار بردن تعبير غلط و رايج در زمان خود، يعنى تعبير غلط «Mahometanism» به دين اسلام اشاره كرده است. وى در آنجا اظهار مىدارد كه مدتهاست اسلام از صحنه تاريخ ناپديد شده. وى در كتاب سخنرانىهايى در باب فلسفه دين، تقريبا همه اسلام را ناديده مىگيرد و فقط مىگويد: اسلام به دليل ردّ آموزه تجسّد، همسان با خداشناسى طبيعى (Deism) است.
اگر بخواهيم در اين باره جدّى باشيم كه فيلسوف بزرگ و مسلمان و انقلابىاى نظير آيتاللّه بهشتى احتمالاً چه چيزى در آثار هگل مشاهده كرده، مىتوانيم از اينجا آغاز كنيم كه نظر هگل درباره خدا چه بوده و اين مسئلهاى است كه دزموند در كتاب خود به بحث درباره آن مىپردازد. دزموند اكنون استاد فلسفه در مؤسسه فلسفه دانشگاه كاتوليك «لووين» بلژيك مىباشد و پيشتر نيز رئيس انجمن «هگل» آمريكا (1991ـ 1993) و نيز انجمن «متافيزيكى آمريكا» (1992ـ 1994) بود. او تاكنون مجموعه مقالاتى درباره هگل جمعآورى و ويراسته و نيز دو كتاب و مقالات متعددى درباره هگل به نگارش در آورده است.
دزموند كتاب خود را به منزله وداع با هگل توصيف مىكند و دليل وداع گفتن دزموند با هگل دقيقا آن است كه وى از ديدگاه هگل درباره خدا ناخرسند است. دزموند نخستين فيلسوفى نيست كه ناخرسندى خود را از الهيات هگل ابراز مىدارد. حتى شيلينگ پس از آنكه جانشين هگل شد، ملزم شد كه «تخم اژدهاى همهخدايىِ هگلى را در برلين لگدمال كند.»(4) به همين منوال، دزموند هشدار مىدهد كه اگر همانند هگل، خدا را همچون يك كل ـ و نه فراتر از هرگونه كل ـ بدانيم، «سرانجام بتپرستانى «همهخداگرا»(5) و حتى «همهدرخداگرا»(6) خواهيم گشت.»(7) دزموند مىپذيرد كه هگل با انكار جوهر بودن خدا، از همهخدايى مبتنى بر ديدگاه اسپينوزا مىگريزد، اما معتقد است: خواه خدا، به عنوان امرِ غايىِ نزديك به انسان، را «جوهر» بدانيم ـ همچنان كه اسپينوزا بر آن بود ـ يا او را «روح» بدانيم ـ آنگونه كه هگل بر آن است ـ در هر حال، ساختارِ همان سرزنشى كه در ردّ اسپينوزاگرايى در نزاع درباره همهخداگرايى مطرح بود، در مورد هگل نيز صادق است؛ زيرا تنها تفاوت هگل با اسپينوزا آن است كه هگل روح را جايگزين جوهر كرده است. نخستين كسى كه به سرزنش اسپينوزاگرايى پرداخت ياكوبى بود(8) كه در سال 1785 اظهار داشت: ايمان به خداى شخصى و آزادى و اختيار انسان، با الهّيات فلسفى موجود (ديدگاه اسپينوزا) تهديد شده است.(9)
چارلز هارتسهورن نيز هگل را به «همهخدايى» يا به بيان دقيقتر، «همهدرخدايى» متهم مىكند، (هرچند به داشتن نوعى التباس و سرگردانى در اينباره اعتراف مىنمايد) و به رغم انكار خود شيلينگ، وى را نيز همانند هگل فردى معتقد به «همه درخدايى» تلقّى مىكند:
اگر هگل (1770ـ 1831) معتقد به نوع مشخصى از خداپرستى باشد، بايد وى را معتقد به «همهدرخدايى» تلقّى كنيم. هگل معتقد است كه براى بيان حقيقت، بايد متضادها متحد شوند و هر دو اصطلاح «وجوب» و «امكان» را به كار مىگيرد. با اين حال، تشخيص اينكه دقيقا منظور وى از اين اصطلاحات چيست، مشكل است. بىشك، وى معتقد است كه اتحاد واجب با ممكن، غيرمتناهى با متناهى، و عام با خاص، حقيقت و ذات هر دوى آنها را تشكيل مىدهد. اما معضل پيشِ روى، نحوه توصيف اين اتحاد است. از نظر من، هگل در اين مسئله به روشنى سخن نمىگويد. فريدريش شيلينگ (1775ـ 1854) همشاگردى و دوست هگل در «توبينگن»، در نوشتههاى اخيرش، بهگونهاى روشنتر و مشخصتر از هگل معتقد به همه درخدايى مىنُمايد، هرچند وى نيز با اين حال، چندان روشن سخن نمىگويد. وى به تغيير و آزادىِ هم خدا و هم مخلوقات تصريح مىكند و بىشك، نه خالق و نه وجودِ نوعى نظام مخلوق را ممكنِ صرف تلقّى نمىكند.(10)
اصطلاح «همهدرخدايى» نخستين بار از سوى يكى از شاگردان هگل به نام كراوس (K.C.F. Krause ;1781-1832) براى اشاره به اين ديدگاه وضع شد كه جهان، جاندار الوهى است، به گونهاى كه خداوند دربردارنده، و در عين حال، فوق طبيعت و نيز انسانيت (انسانها) است.
هارتسهورن ميان «همهدرخدايى» و «همهخدايى» بر اساس مسئله جبر(11) تمايز مىنهد. وى ادعا مىكند كه «همه خدايىِ كلاسيك»، در ديگاه رواقيون و اسپينوزا جبرگرايانه بود، در حالى كه «همهدرخدايى» چنين نيست.
تعجبى ندارد كه دزموند به هارتسهورن اشارهاى نمىكند، هرچند پى بردن به اين نكته روشنگرانه خواهد بود كه دزموند تا چه حد مايل است نقدهايى را كه در ردّ هگل مطرح مىسازد در مورد افراد ديگرى نظير شيلينگ و مورز مندلسون نيز، كه به بحث درباره «همهدرخدايى» پرداختهاند، مطرح كند.(12)
با توجه به تشابهات موجود ميان ديدگاههاى دزموند و ياكوبى، كه هر دو به دفاع از خداى شخصى، در برابر جعل هويتهاى فلسفى(13) مىپردازند، اين امر بسيار مأيوسكننده و تأسفانگيز است كه دزموند هيچ اشارهاى به ياكوبى و ديدگاههاى وى در اين باره نمىكند. در واقع، دزموند هرگز به خود زحمت نمىدهد كه نقدهاى خود بر ديدگاه هگل درباره خدا را در ميان بسيارى ديگر از نقدهاى مشابه قرار دهد. منظور من آن نيست كه تلويحا نقدهاى دزموند را تكرارى بخوانم، بلكه تنها مىخواهم متذكر شوم كه هرگونه داورى درباره امتيازات آنچه در نقد وى متمايز است، بايد با مقايسه نكات مطرح شده توسط وى با نكات و نقدهايى آغاز شود كه بسيارى از كسانى مطرح كردهاند كه ديدگاههاى هگل را به لحاظ دينى غيرقابل پسند يافتهاند، و اين گامى است كه خود دزموند در پيمودن آن كمكى به ما نمىكند.
كتاب دزموند بيشتر جدلى است تا كمك به فهم ديدگاه هگل. اين كتاب اعترافنامه اعتقادى شخصى دزموند است. دزموند پس از 25 سال مطالعه و بررسى در باب هگل، خود را از شرّ وى خلاص مىكند و به كار الهّياتى خود مىپردازد. وى دلايل خود را براى ردّ هگل و نيز سرنخهايى را كه مىتوان در اين مورد پيشبينى كرد، ذكر مىكند. من مطالعه اين كتاب دزموند را براى كسانى كه آثار ديگر وى را خوانده و آنها را جالب توجه يافتهاند و مىخواهند مسيرهاى پر پيچ و خم استدلالهاى وى را دنبال كنند، توصيه مىكنم تا بصيرتهاى بيشترى نسبت به اين نكته به دست آورند كه چگونه ممكن است يك متفكر كاتوليك مدت زيادى از زندگى خود را صرف مطالعه در ديدگاههاى هگل كرده، پس از در نظر گرفتن محتاطانه و دقيق همه جوانب و ابعاد آن، رأيى براى اجرا صادر كند مبنى بر اينكه برداشت هگل درباره خدا، بتپرستانه است.
اين كتاب، مناسب با سطح دانشجويان نيست؛ نثر آن فشرده و آكنده از اصطلاحات فنى است. البته در بررسى ديدگاه هگل، از استعمال برخى از اين اصطلاحات گريزى نيست، اما دزموند تعداد زيادى از نوواژههاى خاص خود را مطرح كرده و به اين صورت، متن كتاب را فوقالعاده مغلق مىسازد. اگر كسى براى درك ديدگاههاى الهّياتى هگل و چگونگى بحث درباره اين ديدگاهها از سوى ديگر شارحان و انديشمندان خواهان كمك باشد، مىتوان به انبوه فراوانى از بررسىهاى ديگر اشاره كرد كه دانشجويان بايد پيش از مطالعه كتاب دزموند، نخست به مطالعه آنها بپردازند.
كتابى از عالِم ژزوئيست، كونتين لاور (Quentin Lauer)، با عنوان برداشت هگل در باب خدا(14) به راستى لذتبخش و نيز روشنگرانه است. لاور نحوه واكنش هگل به كسانى كه وى را در روزگار خود به همهخدايى متهم مىكردند، بيان مىكند. ريموند كيث ويليامسون نيز در كتاب مقدّمهاى بر فلسفه دينِ هگل(15) مسئله بسيار مكرّر و مشهورِ «همهخدايى» و پاسخهاى هگل به اينگونه اتهامها را با منابع كاملى آورده است.
مسئله مسيحى بودن هگل محور اصلى فصل پايانىِ كتابى از بوربيج با عنوان [ديدگاه] هگل در باب منطق و دين(16) مىباشد. بوربيج با الگو قرار دادن اين تأكيد هگل كه دين مشتمل بر احساسات، مناسك، و آموزههاست، پيشنهاد مىكند كه با بررسى هر يك از اين عناصر به ارزيابىِ مسيحيت مورد نظر هگل بپردازيم. هگل درباره عنصر «احساس»، حركت از احساسِ شعور ناراحت(17) ـ و حتى آكنده از رنج ـ (كه نشأت يافته از اين باور مسيحى است كه خداوند در جريان تصليب مرده) به سمت «خوديقينى محض»(18) را مورد بحث قرار مىدهد. تأكيد بر اين نوع حركت از «شب تاريكِ»(19) خودِ غريب به سمت حيات كيهانى، موضوعى است كه در مسيحيت رايج به چشم نمىخورد، بلكه در عرفان مسيحى، مكرّر به آن اشاره مىشود. بوربيج پس از بحث درباره عنصر «احساس»، به اين نتيجه مىرسد كه هگل احساساتى دينى همسنخ با احساسات بزرگترين عرفاى مسيحى داشته است.
بوربيج در مورد مناسك استدلال مىكند آن نوع عملى كه هگل براى [رسيدن به] آنچه كه آن را «نفس جميل»(20) مىنامد و در آن، عبادت عزلتگزينانه در همان حال كه عزلتگزينانه است بايد تبديل به عبادت جامعه شود، عميقا طنينانداز اعترافهاى اعترافنامههاى كليساى لوترى است.
آموزه، دشوارترين بخش در ارزيابى مسيحيت هگل است؛ زيرا كه در عين حال كه وى موضوعات اساسى مسيحيت يعنى «خلقت»، «هبوط» و «آشتى» را تأييد مىكند، اين آموزهها را از طريق نظام فلسفى خاص خود مجددا تفسير مىكند. و اين نكتهاى است كه باعث شده دزموند به وى اين اتهام را نسبت دهد كه او جايگزينى بدلى براى خدا ارائه مىكند. بوربيج از مسيحى بودن هگل دفاع مىكند؛ چرا كه بدون ايمان مسيحى، هيچ دليلى براى اعتقاد به تحقق بخشيدن به ساختار عقلى كه هگل در نظر دارد، وجود نخواهد داشت.
بوربيج بر اساس اين مرور شتابزده بر سه عنصر احساس، مناسك و آموزه، رأى خود را صادر مىكند: «بنابراين، مىتوانيم نتيجه بگيريم كه هگل مسيحى بود.»(21) بوربيج از گفتن اينكه هگل امروز هم مسيحى است، خوددارى مىكند؛ چرا كه هگل نسبت به تغيير و تحوّل حساس بود و واقعيتهاى دينى در جهان معاصر تغيير يافتهاند، به گونهاى كه اگر هگل امروزه زنده بود، ممكن بود با مشاهده اين تغييرات، در تأييد پيشين خود، كه مسيحيت را دينى كامل مىدانست، درنگ كند. نكته جالب توجه براى مسلمانان اينكه، بوربيج به بخشش ايرانيان و استقبال آنها از دشمنان عراقى پيشين خود به عنوان نمونهاى از همان چيزى اشاره مىكند كه هگل از طريق «نفس جميل»، كه توسط دين پرورش مىيابد، به دنبال آن بود:
و بار ديگر بايد گفت: اين حركت، حركتى مبتنى بر مسيحيت نيست. مسيحيت يا به صورت قضاوتِ بدون سازش تبديل شده است، آنگونه كه در ايرلند هست، و يا به صورت سازشِ بدون قضاوت، همچنان كه در نهضت تقريب فرقههاى مسيحى هست. اين اسلام است كه حركتِ به سمت نفس جميل را شتاب بخشيده، نه مسيحيت.(22)
با اين حال، بوربيج به جاى آنكه ادعا كند اگر هگل مدت طولانىترى زنده بود، به دين اسلام مىگراييد، پيشنهاد فروتنانهترى را مطرح مىكند و آن اينكه وى احتمالاً در باب دين ديدگاهى اتخاذ مىكرد كه كمتر تنگنظرانه باشد. وى همچنين به تحوّلاتى اشاره مىكند كه در يهوديت، تائوئيسم، هندوئيسم و بوديسم به وجود آمده؛ تحولاتى كه ممكن است اگر هگل مىبود آنها را تأييد مىكرد. [اما] از نظر دزموند تلاش براى تبديل هگل به يك پلوراليست دينىِ مدرن احمقانه است.
رأى بوربيج درباره هگل، به ويژه در اين مسئله كه اگر وى امروزه زنده بود پلوراليسم دينى را مىپذيرفت، در تضاد كامل با رأى دزموند قرار دارد. در حالى كه دزموند خداباورى هگل را زير سؤال برده است و استدلال مىكند كه هگل صرفا وانمود مىكند مسيحى است، بوربيج مىپذيرد كه هگل فردى مسيحى، به ويژه يك مسيحى لوترى و خداباور بود و نيز احتمال مىدهد كه اگر وى زنده بود، امكان داشت كه تا حدى تائوئيسم و اسلام را هم بپذيرد. اگر بوربيج اين همه بر هگل سهل مىگيرد و ممكن مىداند كه وى تقريبا همه چيز باشد، و از سوى ديگر دزموند به وى بسيار سختگيرى كرده و حتى خداباورى وى را نيز انكار مىكند، ما باز هم مىتوانيم از مطالعه ديدگاههاى دزموند بهرهمند باشيم، البته نه براى تعقيب و بررسى ديدگاههاى هگل، بلكه براى رسيدن به فهم بهترى از آنچه در ديدگاههاى هگل باعث آزرده خاطر شدن برخى مفسّران مسيحى شده است.
كتاب دزموند متشكّل از يك پيشگفتار، مقدّمه، هشت فصل، كتابنامه و نمايه مىباشد. نقد دزموند بر طرز تلقّى هگل در باب خدا اين است كه خداى مورد نظر هگل، خداى شخصىِ سنّتى نيست؛ چراكه به اندازه كافى «ديگر و متعالى» نيست. اما به جاى آنكه با دشوارى، خلاصه هر يك از فصول كتاب دزموند را بپيماييم، نگاهى به ارزيابى وى از ابعاد سهگانه دين خواهيم داشت كه بوربيج در استدلال اخير خود، براى اثبات اينكه هگل مسيحى بود، به كار برد. اين ابعاد عبارت بودند از: احساس، مناسك و آموزه.
بحث بوربيج درباره عنصر «احساس» بر محور «شعور ناراحت» مىچرخد كه وى آن را با «شب تاريك» روح عارف مسيحى مقايسه مىكند. دزموند برخلاف وى، مىنويسد: شعور ناراحت از «ديالكتيك ارباب ـ برده» ناشى مىشود. اين ارتباط نامتقارن ميان ارباب و برده، ارتباطى است كه در آن برده در پى ارتقاى خود به مقام و جايگاه ارباب برمىآيد، اما در انجام اين كار، از خويشتن خود به عنوان يك برده بيگانه مىگردد و اين از خودبيگانگى، كه در تلاش براى ارتقاى خود به وجود مىآيد، «شعور ناراحت» را ايجاد مىكند. دزموند متذكر مىشود كه يكى از تعاريفى كه هگل براى «دين» ذكر مىكند عبارت است از: «خود ارتقايى»(23) انسان [براى رسيدن[ به [مقام] امر الوهى. از همين رو، ناگزير دين بايد به از «خودبيگانگى و شعور ناراحت» منتهى شود. راهحلى كه هگل نسبت به اين مشكل ارائه مىكند، به ويژه برخاسته از مسيحيت است: از خودبيگانگى، پيروز شدن نه از جانب امر محدود، بلكه از جانب امر الوهى است كه بيكرانى خاص خود را در «تجسّد»(24) رها مىكند.
دزموند استفاده هگل از اين موضوع مسيحى را حقّهاى مبتكرانه مىداند و نيز آن را نشاندهنده «ساختار مطلقا مبنايى انديشه هگل» به عنوان مصداقى از منطق وى تلقّى مىكند؛ منطقى كه بر اساس آن، «مفهوم از عموميت نامتعيّن خود پيشى گرفته و خود را به تفصيل نشان مىدهد، و خود را براى تعيّن بخشيدن به خود در فرد، كه مصداق عام عينى است، تحقق مىبخشد.»(25) اين نوع درآميختگىِ بسيار گيجكننده موضوعات مهم منطق، فلسفه و دين باعث پيوندهاى جالبى مىشود، اما ممكن است به دليل تغييرات اساسى از يك موضوع به موضوع ديگر، گيجكننده و بالقوّه گمراهكننده نيز باشد. دزموند همين نكته را در قالب اصطلاحات كانت بيان مىكند: «بودها (= امور فى نفسه)(26) خود را به صورت نمودها(27) نشان مىدهند و از همين رو، فراتر از نمودها، بودى وجود ندارد... به تعبير ديگر، قربِ(28) خدا به ما، همان خودنمايىِ استعلاى خداست. از اينرو، از نظر هگل هنگام تبديلِ به خود شدنِ امر متعالى و تعيّن بخشيدن آن به خود، ديگر امر متعالىاى كه مقابل قرب باشد وجود ندارد.»(29) از نظر دزموند، هگل موضوعات دينى را درك نكرده است؛ چرا كه راه حل مشكل شعور ناراحت را در غلبه بر دوگانگى ميان انسان و خدا مىداند و اين كفرآميز است. بنابر تفسير مسيحى راستكيشى از تجسّد، خداوند انسان مىگردد، اما هرگز غيريت ذاتى، تعالى يا عدم تناهى خود را از دست نمىدهد. از نظر دزموند پيامد انحراف هگل اين است كه آن نوع ستايش، سپاس و عبادتى كه شايسته خداوندِ متعالى و اساسا ديگر است، ناممكن مىگردد؛ زيرا نمىتوان نسبت به الوهيت صرفا نزديك به ما، آن نوع احساس درخورى را كه لازمه عبادت حقيقى است، ايجاد كرد. «به نظر مىرسد كه هگل فاقد احساس امر الوهى به عنوان موجودى زنده است و احتمالاً فقط احساس همدلى با ارتباط ميان طرفين را دارد.»(30)
به رغم وجود تشابهات ظاهرى موجود ميان احساسهاى عرفا و احساسهايى كه هگل بيان مىكند، پاسخ دزموند به اين حقيقت آن است كه «شعور ناراحتِ» مورد نظر هگل جايگزين نامناسبى براى مفهوم «شب تاريك» عرفاست؛ و اينكه در نهايت، احساسهايى كه هگل بيان مىدارد با ديندارى مسيحى تناسبى ندارند.
در حالى كه بوربيج مناسك مورد نظر اعترافنامه لوترى را در ديدگاه هگل مضمر مىداند، دزموند بر آن است كه بخشش(31) و سازشِ مطرح شده در فلسفه هگل صرفا جايگزينى جعلى براى بخشش و سازش مورد نظر در دين مسيحيت است؛ چرا كه وحدتگرايىِ(32) هگل غيريتى را كه لازمه مفاهيم مسيحى راستكيشى است، انكار مىكند. در نهايت، بر اساس تفسير دزموند از ديدگاه هگل، ميان انسان و خدا تفاوتى وجود ندارد و بدينسان، بخشش مورد نظر در اعترافنامه لوترى صرفا عبارت خواهد بود از: بخشش خدا خويشتن را يا به تعبير دقيقتر، بخشش خود انسان خويشتن را؛ چرا كه در اتحاد هگلىِ امر الوهى با انسان، اينگونه نيست كه امر الوهى در قالب مسيح تبديل به انسان گردد، بلكه مسيح الوهيت انسان را متجلّى مىسازد. دزموند مىپذيرد كه هگل با تأكيد بر تفاوت نهادن ميان مراحل گوناگون، تلاش مىكند تا از پارادوكسهاى وحدتگرايى پرهيز كند. با اين حال، نمىخواهد اجازه دهد كه هگل از اين اشكال به راحتى بگريزد و تأكيد مىكند كه هگل بر اساس موضع وحدتگرايى غايى، كه در آن انسان و خدا يكى مىشوند، مورد ارزيابى و داورى قرار گيرد. اگر دزموند در اين باره بىانصاف مىنُمايد، بايد گفت: اينگونه بىانصافىها براى كسانى كه با استدلالهاى برخى مسلمانان ظاهربين در ردّ آموزه باطنى «وحدة الوجود» آشنا هستند، امر تازهاى نيست.(33)
دزموند بيان هگل درباره بعد مناسكىِ دين را دوبار(34) نقل كرده است. او مىنويسد:
برعكس، خداوند در مناسك، در يك سمت و من در سمت ديگر هستم و تعين شدگى(35) عبارت است از اينكه من خود در درون خودم، خدا را دربرگيرم و به خود در درون خدا و به خدا در درون خودم علم پيدا كنم. مناسك متضمّن دادن اين لذت مطلق و متعالى به خويشتن است. در درون اين لذت، احساس هست؛ من با شخصيت خاص و درونى خود در آن نقش دارم و از خود به عنوان اين فرد، كه شامل خدا و مشمول خداست، آگاهى مىيابم. از خود در درون حقيقت آگاهى مىيابم (و حقيقت خود را تنها در خدا دارم)، يعنى: خود را به عنوان خودى كه در خداست با خودم متصل مىكنم.(36)
اين بيان، گو اينكه دزموند آن را داراى اشكالات زيادى مىداند، بيانگر فهمى از مناسك دينى است كه در وهله نخست، بسيار هماهنگتر با سنّت عرفانى به نظر مىرسد تا اعترافنامه لوترى. هگل با ديدگاههاى عرفاى آلمانى، اكهارت (Eckhart ;1260-1327) و بومه (1624-1575 Bohme;) و نيز با ديدگاههاى نوافلاطونيانى همچون پروكلوس (Proclus ;411-485) آشنا بود. وى بسيارى از بيانات عرفا را تأييد مىكرد و خود لوتر را فردى مىدانست كه با تأكيدش بر اينكه خداوند حقيقت خود را در قلب مؤمن متجلّى مىسازد، بصيرتى كليدى براى فهم سنّت عرفانى به او داده است.(37)
اما هگل، آگاهى از الوهيت (خدا) را محدود به عارف عزلتنشين نمىداند، بلكه اين آگاهى از نظر وى به هدفى تبديل مىشود كه جامعه دينى از طريق جريان مستمر سازش دنبال مىكند.
ادامه حيات جامعه عبارت است از: شدگى (صيرورت) مستمر و ابدى آن كه مبتنى بر اين واقعيت است كه روح، فرايند ابدىِ خودشناسى(38) است و خود را بر تلألوهاى متناهىِ نور شعور فردى پخش مىكند و آنگاه به جمعآورى دوباره خود از اين تناهى روى مىآورد؛ زيرا كه اين روح در شعور متناهىاى است كه فرايند آگاهى از ذات روح رخ مىدهد و اينگونه «خويشفهمىِ» الهى ظاهر مىگردد.(39)
در اين باره، از نظر هگل، اين امر مهم است كه عيد «پنجاهه»(40) در تجمعِ(41) حواريّون رخ داد. صرفنظر از اشكالاتى كه ممكن است دزموند بخواهد در تفسير فلسفى الهّيات هگل به محكوم كردن آنها بپردازد، نمىتوان انكار كرد كه در نگاه هگل به دين، مناسك دينى از نقشى اساسى برخوردارند و اين نقش صرفنظر از اينكه تا چه حد غير راستكيشانه است كاملاً مبتنى بر مسيحيت مىباشد.
در باب آموزه، كونتين لاور، تصويرى از ديدگاه هگل ارائه مىدهد كه بسيار همدلانهتر از قرائت دزموند است، و تحقيق خود را با تأييد راستكيش بودن هگل به پايان مىبرد. اما اگر دزموند در خردهگيرى بر هگل بسيار قاطع مىنُمايد، لاور بسيار مايل به ناديده انگاشتن تفاسير مجدّد هگل است. لاور در خاتمه كتابش، آن نوع اشكالى را كه جوهره كتاب خداى هگل، اثر دزموند، را تشكيل مىدهد، مورد توجه قرار مىدهد. لاور مىپذيرد كه هگل در ايّام جوانى «در جستوجوى جايگزينى دينى براى دين مسيحيت و جانشينى مطلق براى خداى مسيحيت بود»،(42) اما مىگويد وى دست كم در زمانى كه در برلين سخنرانىهاى خود در باب فلسفه دين را آغاز كرد، آن جستوجو را كنار نهاده بود. اگر هگل در نظر نداشت كه خدايش خداى مسيحيت باشد، پس چرا در تبيين خود، اينهمه از زبان و مفاهيم مسيحيت استفاده كرده است؟ لاور تأكيد مىكند كه به جاى تعمّق در اينكه مقصود وى چه بايد باشد، بر اظهارات موجود هگل، كه به اندازه كافى مسيحى به نظر مىرسند، متمركز شويم. بىشك، دزموند پاسخ خواهد داد كه مشكل نه در راستكيش بودن آشكار زبان هگل است و نه در نيات هگل براى مسيحى ماندن و ارائه تفسير فلسفى از آموزههاى مسيحيت، بلكه از نظر دزموند، مشكل اينجاست كه شرح و تفسير فلسفى، تحريف [مسيحيت [است كه به رغم آنچه هگل مىگويد يا قصد مىكند، با تعاليم مهم دينى ناسازگار است.
اينگونه اشكالات همواره مانعى براى رهيافتهاى فلسفى به باورهاى دينى بودهاند. فيلسوف ـ خواه هگل يا ابنسينا ـ تفاسير مجدّدى از باورها يا موضوعات دينى عرضه مىكند كه از طريق آنها با يك نظام فلسفى آشنا مىشويم. اين امر همواره باعث شده است افرادى همچون دزموند و غزّالى آن را تخطئه كنند. البته نظامهاى فلسفى هيچگاه به پاى حقايق دينى نمىرسند، اما صرفنظر از هرگونه غرور هگلى، فهم و برداشت فلسفى صرفا فهم و برداشتى بشرى است. مسئله صرفا آن نيست كه ما بايد تفسير فلسفى خاصى از دين را بر طبق مقياس راستكيشىِ پذيرفته شده مورد ارزيابى قرار دهيم، بلكه انصاف آن است كه بايد محدوديتهاى موجود فراروى فهم نظرى (speculative) را تصديق كنيم. اين نيز نكتهاى است كه لاور بيان مىكند: ما بايد منطق تفكر نظرى را از تفكر علمى متمايز كنيم. آراء فلسفى هگل «آراء نظرى» (حاصل از تأملاّ ت او) هستند و نه بياناتى درباره واقعيت دينى. هرچند دزموند سومين فصل از كتاب خداى هگل را به موضوع تفكر نظرى (تأملّى) در ديدگاه هگل اختصاص مىدهد، اما تقريبا همه وقت خود را صرف نشان دادن اشكالات نظرپردازى (تأملاّ ت) هگل مىكند: خداى هگل به اندازه كافى «ديگر» نيست و ميان الوهيت و مخلوق، وابستگى متقابل وجود دارد. عشق الهى، كه منشأ آفرينش است، شهوانى(43) است، نه خيرخواهانه(44) و يا نظاير آن. اشكال ديگر نظرپردازى هگل اين است كه وى ظاهرا هيچگونه محدوديتى را به رسميت نشناخته، ديدگاههاى خود را حق مطلق مىداند. هگل نظرپردازىهاى خود در باب دين را فراهمكننده يك چارچوب نظرى در باب دين، در ميان ساير منظرهاى ممكن، تلقّى نمىكند، بلكه آنها را قطعى و كامل مىداند و نمىتوان به سادگى از كنار اين غرور هگلى گذشت.
در حالى كه دزموند نظرپردازىهاى هگل را به دليل منجر شدن آنها به مخالفت با آنچه از نظر وى در مسيحيت ضرورى است، مورد نقد قرار مىدهد، در عصر خود هگل، فريدريش آگوست گوترو تولوك (Friedrich August Gottreu Tholuck;1799-1877) عضو «نهضت تقواگراى لوترى»(45) ادعا مىكند: هرگونه نظرپردازى «تأسفانگيز است و بايد مورد چالش قرار گيرد؛ چرا كه اندك اندك جايگزين دركى مىشود كه ما از دلبستگى به خدا داريم و توجه ما را از اين دلبستگى منحرف كرده، آن را كاهش مىدهد.»(46)
نقد عقلگرايى هگلى به رساترين بيان، در آثار سورن كركگور (1855ـ 1813) آمده است، اما تولوك ردّ عقلگرايى هگل را با محكوم كردن «همهخدايى» هگل پيوند مىدهد. وى همچنين نفوذ حافظ در ميان رمانيتكها را به نقد مىكشد.(47)
هگل در پاسخ او، راستكيشى بودن وى را زير سؤال مىبرد؛ چرا كه تولوك تثليث را تحميل فلسفى بر مسيحيت و نشأت يافته از منابع افلاطونى و ساير منابع غير مسيحى دانسته و به ردّ آن پرداخته است. هگل در نامهاى شخصى به تولوك، به پاىبندى خود بر مذهب لوترى تصريح مىكند:
آيا معرفت عالى مبتنى بر مسيحيت نسبت به خدا، كه خدا را متجلّى در تثليث تلقّى مىكند، شايسته احترام و توجهى كاملاً متفاوت با آنچه با توصيف آن به عنوان جريانى به ظاهر تاريخى به دست مىآيد، نيست؟ من در سراسر كتاب شما نتوانستم اثرى از درك بومى(48) (= برخاسته از تعاليم نسبت مسيحيت) نسبت به اين آموزه احساس يا مشاهده كنم. من لوترى مذهب هستم و از طريق فلسفه، بىدرنگ مذهب لوترى را پذيرفتهام. من به خود اجازه ندادهام كه با شيوههاى تبيينِ به ظاهر تاريخى، از اين آموزه اساسى منحرف شوم. [در جهان] روحى بالاتر از صِرف روح موردنظر در چنين سنّت بشرى وجود دارد. من از اينكه مىبينم چنين امورى به همان شيوهاى كه احتمالاً امورى نظير چگونگى پرورش ابريشم و گيلاس و توسعه استفاده از آنها و انتشار بيمارى آبله و نظاير آن تبيين مىشوند، متنفرم.(49)
بدينسان، هنوز اين شك و ترديد دزموند درباره هگل گريبانگير ماست كه علىرغم ادعاهايى كه هگل مبنى بر لوتريِ راستكيش بودن خود مطرح مىكند، نظرپردازىهاى وى در مورد مسيحيت نادرست هستند. اما بايد گفت: در جوابى كه هگل به تولوك داده، به طور تلويحى، پاسخ اين شك وترديد دزموند آمده است. در اصل، هگل مدعى است كه حقيقت دين و حتى حقيقت راستكيشىِ پذيرفتته شده در ميان دينداران، وابسته به تأمّل فلسفى است. و از نظر هگل، آموزه «تثليث» را نمىتوان تنها بر پايه كتاب مقدّس پايهريزى كرد، چه رسد به اينكه آن را بر پايه صورتبندىهايى مبتنى ساخت، كه در قالب آيينهايى درآمده كه در شوراهاى كليسا در قرون چهارم و پنجم مورد بحث قرار گرفتهاند. هگل، رشد ديگرى در فلسفه دينى مطرح مىكند كه سازگار با رشد تعاليم مسيحى مبتنى بر تأملاّ ت فلسفى است كه در دسترس او قرار دارند. دزموند مىگويد: تأملاّ ت هگل از رسيدن به هدف باز مىمانند. اين تأملاّ ت نمىتوانند تفسير فلسفى درستى از دين يا دست كم از مسيحيت به دست دهند.
هيچيك از استدلالهاى دزموند و مدافعان هگل قانعكننده نيستند. در عين آنكه دزموند استدلالهايى در اثبات اين امر ارائه مى كند كه «شعور ناراحت» مطرح شده از سوى هگل متفاوت از احساسى است كه مسيحى پرهيزگار در حالت رنج و آلامِ ناشى از حزن عرفانى پيدا مىكند؛ بايد گفت: تنها خداوند است كه از آنچه در قلب انسان مىگذرد و اينكه وى در واقع چگونه احساسى دارد، آگاه است. درباره «مناسك دينى»، هگل بر اهميت جامعه دينى كه متمركز بر حيات مسيح است، تصريح مىكند. اگر هم دلايلى براى ترديد در كليساشناسى(50) هگل باشد، اين دلايل براى زير سؤال بردن مسيحيت او كافى نيستند. آموزه، موضوع محورى اين مسئله را تشكيل مىدهد كه آيا خداى مورد نظر هگل صرفا جايگزينى ساختگى براى خداى مسيحيت است يا خير؟ به نظر مىرسد كه حتى اگر هگل مواضعى در الهيات داشته باشد كه احتمالاً مورد بحث باشند، اين مواضع براى اين اتهام كه خداى مورد بحث در فلسفه هگل بر خداى حقيقى مسيحيت دلالت نمىكند، كافى نيستند. اگر ما اين واقعيت را مىپذيريم كه يهوديان، مسيحيان و مسلمانان، با وجود اختلافنظرهاى فراوان، همه و همه يك خدا را مىپرستند، نبايد درباره هگل، كه تفسيرى فلسفى از برخى ابعاد دين داده است، چندان ترديدى داشته باشيم.
اجازه دهيد در پايان، به مقايسه هگل با ملاّ صدرا از سوى شهيد بهشتى برگرديم. اگر بنا به فرض، برداشت فلسفى هگل از مسيحيت فاقد معيارهايى باشد كه دزموند براى مسيحيت بيان داشته است، آيا مىتواند با معيارهاى تعاليم اسلامى كه فلاسفه اسلامى و به ويژه ملاّ صدرا تفسير كردهاند، نمره بهترى بگيرد؟ براى پاسخ به اين پرسش، مىتوانيم بار ديگر به تعريف سه بعدى «دين» از سوى هگل برگرديم كه آن را متشكّل از «احساسات»، «مناسك» و «آموزهها» مىدانست.
درباره «احساسات»، مطالب چندانى براى گفتن نداريم، جز اين نكته كه در عرفان اسلامى، احساسات عارف به دنبال ارتقا و رشدى پديد مىآيند كه از طريق آنها، عارف به مقامات گوناگون مىرسد و سپس آنها را براى رسيدن به مقامهاى بالاتر پشت سر مىگذارد. با پشت سر گذاشتن مقامات پيشين، راه براى دستيابى به مراحل بعدى هموار مىگردد. اين امر «مسافرت روحانى» يا «سير و سلوك» ناميده مىشود. سير و سلوك به عنوان راهى براى سير رو به رشد تاريخى در جستوجوى عارف، به نوعى با پيشرفت يا حركت رو به رشد و تكامل ديالكتيك هگل شباهت دارد. اما ميان اين دو، تفاوتهايى نيز وجود دارند. ديالكتيك هگل حركت فراگير تاريخ تمدن غرب را توصيف مىكند، در حالى كه سير و سلوك، توصيفكننده مسيرى است كه عارف تحت نظر فردى كه نفس خود را با موفقيت تزكيه كرده، مىپيمايد. با اين حال، دقيقا همانگونه كه هگل مفهوم «ديالكتيك» را برگرفته و به آن تفسيرى فلسفى مىدهد كه از طريق آن تحوّل شعور دينى قابل فهم گردد، ملاّ صدرا نيز انگاره جستوجوى عارف را براى طراحى و پايهريزى اثر فلسفى عمده خود، الاسفار الاربعة، به كار مىگيرد. بىشك، مطالعه تطبيقى تشابهات و تفاوتهاى موجود ميان مراحل اسفار ملاّ صدرا و مراحل پيشرفت يا حركت رو به رشد ديالكتيكى فهم دينى در ديدگاه هگل، جالب خواهد بود.
شهيد محمّدباقر صدر، يكى ديگر از فيلسوفان مسلمان، نيز به مقايسه ديدگاه ملاّ صدرا درباره حركت جوهرى و خروج تدريجى شىء از قوّه به فعل با ديدگاه هگل درباره حركت ديالكتيكى و بيان شباهتها و تفاوتهاى آنها پرداخته است.(51)
در مورد مناسك، بايد گفت، مناسك مورد نظر هگل بر محور مداخله خدا در تاريخ بشرى از طريق مسيح مىچرخد. اينكه هگل اسلام را همانند خداشناسى طبيعى به كنار مىنهد، نشاندهنده عدم فهم اسلام از سوى او و اشتغال خاطر او به تجّسد است. اما از نظر اسلام نيز خداوند به همان ميزان كه دين مسيحيت مىگويد، در تاريخ دخالت مىكند. بحث ابن عربى درباره آيه شريفه «وَ مَا رميتَ اِذ رميتَ و لكنَّ اللّهَ رَمى» (انفال: 17)(52) قابل مقايسه با بحثى است كه هگل درباره تجسّد دارد و حتى ممكن است بسيار سازگار با مقصود هگل در بحث پيشرفت ديالكتيك باشد؛ چرا كه در اسلام، اينگونه نيست كه خداوند به سطح انسانى نازل شده باشد، بلكه خدا انسان را به طرف خود بالا مىكشد.
در خصوص آموزه، مىتوان گفت: اتهامات مربوط به اعتقاد هگل به «همهخدايى»، همانند اتهاماتى است كه به عرفا و فيلسوفان مسلمانى همانند ملاّ صدرا نسبت مىدهند. مطالعه دقيق ديدگاههاى ملاّ صدرا و حتى نظريهپردازان عارفى همچون ابن عربى و پيروان او، همراه با توجه به تعريف «همهخدايى» و «همهدرخدايى»، بايد براى اثبات اين امر كه آنها معتقد به هيچيك از اين دو طرز فكر نبودند، كافى باشد. آنها نه تنها همچون هگل با انكار جوهر بودن خدا از اتهام «همهخدايى» پرهيز مىكردند، بلكه بر آن بودند كه بايد ارتباط ميان خدا و همه چيزهاى ديگر را به عنوان تجلّى خدا در آنها درك كرد، نه به عنوان «شمول»(53) يا «همذاتپندارى».(54) خداوند خود را در همه مخلوقات متجلى مىسازد. از آنجا كه انگاره ذهنيت يا چشماندازى كه در آن امور ظاهر مىشوند، در ديدگاه هگل بسيار مهم مىباشد، تفسير نظرى هگل، كه با آن فلسفه هگل را مىتوان از طريق عرفان اسلامى تفسير كرد، به ذهن خطور مىكند! غالبا به نظر مىرسد كه دقيقا در مواردى كه دزموند مىخواهد هگل را تكفير كند، هگل موضعى اتخاذ كرده است كه بيشتر با اسلام همخوانى دارد تا مسيحيت. اين امر تفسير دوباره ديدگاه هگل را سهل مىسازد، و در اين صورت است كه مىتوان پرسيد: آيا اين تفسيرِ دوباره از نظر هگل درست است، يا آنكه صرفا تفسيرى جعلى و ساخته و پرداخته ماست. اگر ما فلسفه ملاّ صدرا را براى تفسير هگل به كار گيريم، نتيجه آن اسلامى كردن هگل خواهد بود، و يا آنكه اين تفسير نشان خواهد داد كه چگونه مىتوان افقهايى را كه هگل در قالب آنها مىانديشد وسعت بخشيد.
به هر روى، هنوز نتوانستهام بفهمم كه شهيد بهشتى در ديدگاههاى هگل، دقيقا چه چيزى مشاهده كرده بود كه وى را به ديدن قبر هگل واداشت. نظام فلسفى هگل، نظامى است كه در آن، دين نقش محورى ايفا مىكند و شايد همين امر در جلب توجه شهيد بهشتى كافى باشد. شايد دليل توجه وى آن بوده است كه ديالكتيك هگل به عنوان راهى براى پى بردن به اينكه چگونه «روح» ممكن است در تاريخ به فعليت برسد، براى او جالب توجه بوده است. شايد اين فيلسوف مسلمان، موافق شيوهاى بوده است كه هگل بر اساس آن به دفاع از برهان وجودشناختى در برابر انكار آن از سوى كانت پرداخت و علنا به دفاع از دين در اروپاى مدرن، كه به طور روزافزون به شكگرايى روى مىآورد، پرداخت. از سوى ديگر، هگل آشكارا معتقد به سكولاريسم و حامى سلطنت مشروطه بود و چنين ديدگاههايى نمىتواند براى كسى كه «حزب جمهورى اسلامى» را پايهريزى كرده جالب باشد. اما سكولاريسم مورد نظر هگل به گونهاى بود كه بر اساس آن هرچند كليسا و دولت جدا بودند، اما دولت مطابق اصول دينى كه عقل تأييد مىكرد، حكومت مىنمود. شايد شهيد بهشتى به اين موضع، در عين مخالفت با آن، ارج مىنهاد.
هگل دست كم ـ به معناى خاص كلمه ـ مسلمان نبود. آثار او نشاندهنده بسيارى از برداشتهاى نادرست او از فرهنگ اسلامى است كه در قرن 19 شايع بودند. با اين حال، وى با ترجمه اشعار حافظ، كه يوسف فان هامر پورستال(55) در سالهاى 1812 و 1813 منتشر كرده بود، آشنا بود و بر اساس حدس مورّخان، شايد گوته وى را با شعر فارسى، كه وى در كتاب دروسى در باب زيبايىشناسى(56) به ستايش آن پرداخته، آشنا كرده باشد.(57) شايد شهيد بهشتى پىبرده بود كه هگل به رغم سوءفهمهايش، مىتواند منبع ارزشمندى براى مطالعات تطبيقى باشد. يا شايد آنگونه كه يكى از دوستانم بيان داشت، ديدار شهيد بهشتى از قبر هگل در برلين شرقى، صرفا نمونه ديگرى از احترام فراوان عالمان شيعى باشد كه نوعا به انديشمندان بزرگ، فارغ از اختلاف نظرشان با آنها ابراز مىدارند. والله اعلم.
منابع
- John W. Burbidge, Hegel on Logic and Religion, Albany: SUNY Press, 1992;
- Patricia Marie Claton, Hegels Metaphysics of God: The Ontological Proof As the Development of a Trinitarian Divine Ontology, (Aldershot, UK, and Burlington, Vt: Ashgate, 2002);
- Stephen Crites, Dialectic and Gospel in the Development of Hegels Thinking, (University Park, PA: Pennsylvania State University Press, 1998);
- Dieter Henrich, Der ontologishe Gottesbeweis: Sein Problem und seine Geschiche in der Neuseit, Tübingen: Mohr, 1967);
- Walter Jaeschke, Reason in Religion: The Foundations of Hegels Philosophy of Religion, Berkeley: University of California Press, 1990 / Die Vernunft in der Religion. Studien zur Grundlegung der Religionsphilosophie Hegels, Stuttgart- Bad Canstatt: Frommann - Holzboog, 1986;
- Muhammed Khair, "Hegel and Islam," The Philosopher, Volume L×××× No 2;
- http://atschool.eduweb.co.uk/cite/staff/philosopher/hegel&islam.htm;
- Hans Kung and J.R. Stephenson, The Incarnation of God: An Introduction to Hegel's Theological Thought As Prolegomena to a Future Christology, National Book Network, 1987;
- Quentin Lauer, S.J., Hegels Concept of God, Albany: SUNY Press, 1982;
- Philip M. Merklinger, Philosophy, Theology, and Hegels Berlin Philosophy of Religion, 1821-1827, Albany: SUNY Press, 1993.
- Robert M. Wallace, "Freedom, Reality, and God: True Infinity as the Key to Hegels System" http://www.gwfhegel.org/Religion/rw.html
- Raymond K. Williamson, An Introduction to Hegels Philosophy of Religion, Albany: SUNY Press, 1984;
- Amos Yong, "Animated by a Pneumatological Imagination,"
- http://david.snu.edu/brint.fs/wpsinl/yond.htm;
پىنوشتها
1ـ مقاله حاضر، كه عنوان اصلى آنwas Hegel a muslim? مىباشد نگاه انتقادى كوتاهى است به كتابى از دزموند با مشخصات ذيل:
William Desmond, Hegels God: A Counterfeit Double? (Aldershot: Ashgate, 2003), 222 pps, Bibliography, index.
2ـ نويسنده اين مطلب را از چند نفر از استادان دانشگاه در ايران شنيده است.
3. Georg W.F. Hegel, The Philosophy of History, tr.J. Sibree (Amherst, NY: Prometheus Books, 1991), pp. 355-360.
4. William Desmond, Op.Cit, pp.16-17.
5. Pantheistic.
6. Pan-en-theistic.
7. William Desmond, Op.Cit, p. 138.
8. F.H. Jacobi, Uber die lehere von Spinoza an den Herrn Moses Mendelssohn (Breslau: Lawe; 2ndedn, 1789); repr. In H. Scholz (ed.) Die Hauptschriften Zum Patheismusstreit Zwischen Jacobi und Mendelssohn, (Berlin: Reuther & Reichard, 1916).
9ـ دزموند به طور صريح، مطالب چندانى درباره تهديد آزادى انسان بيان نمىكند و بر فقدان غيريت، كه از جايگزين شدن برداشت هگل از خدا به جاى فهم و برداشت سنّتى مسيحيت ناشى مىشود، متمركز مىگردد.
10. Encyclopedia of Religion (Provo: Macmillan, 1995), Vol. 11, P.169.
11. determinism.
12ـ آموس يانگ (Amos Yong)، يكى ديگر از كسانى كه به بررسى ديدگاه دزموند پرداخته، از اينكه دزموند «همهدرخدايى» را جدّى نگرفته، گلايه مىكند.
13. Philosophical impersonations. (با پوزش از به كار بردن اين تعبير)
14. Hegels Concept of God
15. Raymond keith Williamson, An Introduction to Hegels Philosophy of Religion.
16. John W. Burbidge, Hegel on Logic and Religion (Albany, SUNY Press, 1992).
17. unhappy consciousness.
18. Pure self-certainty.
19ـ dark night اصطلاحى است كه براى اشاره به حالتى در عارف به كار مىرود كه در آن، فرد عارف از رسيدن به درك و رؤيت خدا احساس يأس و نااميدى كرده و گويى به بنبست مىرسد.
20. The beautiful soul.
21. John W. Burbidge (1992), P. 150.
22. Ibid, P.151.
23. self-elevation.
24. Incarnation.
25. William Desmond, Op.Cit, P.53.
26. The noumenal.
27. The Phenomenal.
28. Immanence.
29. William Desmond, Op.Cit, pp. 53-54.
30. Ibid, P.55.
31. Forgiveness.
32. Monism.
33. Enzyklopadie der philosophiscen Wissenschaften imm Grundrisse (Hamburg: Felix Meiner, 1959), & 573, cited in Desmond, 79
34. William Desmond, Op.Cit, pp. 56 & 83.
35. Determination.
36. G.W.F. Hegel, Lectures on the Philosophy of Religion: One - Volume Edition. The Lectures of 1827, ed. Peter C. Hodgson, trans. R.F. Brown, P.C. Hodgson and J.M. Stewart, (Berkely and los Angelos: University of California Press, 1988). P. 191.
37. See: Philip M. Merklinger, Philosophy, Theology, and Hegels Berlin Philosophy of Religion, 1821-1827 (Albany: SUNY Press,1993)p. 133.
38. self-cognition.
39. Lectures on the Philosophy of Religion Vol.3. P. 233, cited in Merklinger (1993), P. 138.
40. Pentecost.
41. Congregation.
42. Quentin Lauer. S.J., Hegels Concept of God, (Albany: SUNY Press, 1982), P. 326.
43. erotic.
44. agapic.
45. Pietist Lutheran.
(اين فرقه بر احساسات دينى و جدايى از سياست تأكيد مىكردند.)
46ـ اين بيانات عين عبارات تولوك نيستند، بلكه در واقع، تلخيص ديدگاههاى او از سوى مركلنگر هستند. ر.ك:
Philip M. Merklinger Op.Cit, P.145.
47ـ گفتهاند كه تولوك اصطلاح «سوفيسم» (يا به تعبير بهتر، معادل لاتينى اين واژه) را در كتاب ذيل وضع كرده است:
Ssufismus sive theosophia Persarum pantheistica (Berlin: 1821)
48. native.
49. G.W.F. Hegel, Letters, 520-521; Breife, Letter514a; cited in Merklinger (1993), P. 144.
50. ecclesiology
51ـ سيد محمدباقر صدر، فلسفتنا، (بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1402 ق)، چ دوازدهم، بخش 2، ص 221 به بعد.
52. See: William Chitic, The Sufi Path of Knowledge (Albany: SUNY Press, 1989), pp. 114 & 116.
53. Inclusion.
54. Identification.
55. Joseph Von Hammer-Purgstal.
56. Vorlesaungen Uber die Aesthetik.
57. The Encyclopedia Iranica URL= http//www.iranica.com/articles/v12f2008.html