سياست خارجي اسپانيا در دوره آسنار
آسنار نخست وزير سابق اسپانيا (از حزب مردمي) تا زماني که اتحاديه اروپا حمايت سياسي خود را از اقدامات نظامي امريکا در افغانستان و جنگ اين کشور عليه طالبان و شبکه القاعده به عمل آورد، سياست هايش را در داخل اتحاديه اروپا و در همراهي و همگامي با ديگر کشورهاي اروپايي تنظيم کرد ولي زماني که بوش در مرحله دوم جنگ عليه تروريسم از سه کشور ايران، کره شمالي و عراق به عنوان «محور شرارت» نام برد و در واقع وارد جنگ ديپلماتيک، رواني و نظامي با عراق شد، عملاً از متحدان و دوستان اروپايي خود فاصله گرفت و با همگامي با امريکا و حمايت از مواضع و سياست هاي اين کشور در جنگ عليه عراق به تقويت گرايش آتلانتيکي اسپانيا پرداخت.
آسنار در دوره نخست وزيري با پيوستن به جبهه ائتلاف و با حمايت از استراتژي حملات پيشگيرانه امريکا به نوعي منجر به انشعاب در اتحاديه اروپا شده و به ناکامي بيشتر سياست خارجي و امنيتي مشترک اتحاديه اروپا دامن زد. عدم توجه اسپانيا به سياست هاي کشورهاي مهمي نظير آلمان و فرانسه باعث شد تا فاصله محسوسي بين اسپانيا و اتحاديه اروپا ايجاد شود. پيروي انگليس از امريکا و گرايش شديد آتلانتيکي اين کشور موضوعي جديد نبود بلکه بارها در تحولات مختلف، همسويي انگليس با اهداف امريکا آشکار شده بود و شايد يکي از موانع جدي در راه همگرايي اتحاديه اروپا هم محسوب مي شد ولي اين بار در قضيه عراق همراهي اسپانيا با انگليس و امريکا هم باعث شد روند همگرايي اتحاديه اروپا سست تر شود و عملاً در اردوگاه اتحاديه اروپا دودستگي و صف بندي ايجاد شود.
از سوي ديگر سياست هاي حزب مردمي آسنار در برابر قانون اساسي اتحاديه اروپا منجر به شکست نشست سران اتحاديه اروپا شد.
در روزهاي پس از يازدهم سپتامبر و به ويژه در جريان بحران عراق، صرف نظر از مواضع متضاد حزب مخالف سوسياليست با دولت اسپانيا در مورد مساله عراق، آتلانتيک گرايي به گرايش آشکار آسنار و دولت او تبديل شد و در سياست خارجي دولت وي اولويت ويژه يي يافت.
يکي از مهمترين دلايل آتلانتيک گرايي حزب مردمي و آسنار، ضديت با تروريسم بود. سازمان جدايي طلبان باسک اسپانيا (اتا) به عنوان سازماني تروريستي و پيامدهاي قهري فعاليت اين سازمان (جدايي باسک و تداوم شرايط خاص در آن و استمرار تهديدات عليه منافع تروريستي اسپانيا) از دغدغه هاي اصلي دولت آسنار محسوب مي شد. به خاطر همين مساله تروريسم است که درمي يابيم چرا دولت اسپانيا در مورد حادثه سپتامبر بيشتر با جامعه امريکا ابراز همدردي و به موضع عمومي امريکا در جنگ با تروريسم ابراز تمايل کرد و بدين ترتيب آسنار حادثه 11 سپتامبر را به عنوان فرصت و توجيهي براي جنگ دولت و حزب مردمي اسپانيا با تروريسم مغتنم شمرد و جنگ عليه تروريسم هم به اولويت اصلي رياست اسپانيا بر اتحاديه اروپا تبديل شد.
شايد بتوان گفت که پس از 11 سپتامبر همکاري ضدتروريستي با امريکا به عنوان يکي از دلايل در استراتژي دولت آسنار قرار گرفت تا اتا از نظر بين المللي در انزوا قرار گيرد. حزب مردمي و شخص آسنار با خروج قابل توجه از اروپاگرايي و عدم توجه به عقايد بيش از 91 درصد از مردم اسپانيا که مخالف جنگ با عراق بودند، فضا و اولويت ويژه يي را به واشنگتن در سياست خارجي داد. بدين ترتيب 11 سپتامبر منجر به فرموله شدن مفهوم «جنگ عليه تروريسم» و ورود آن به گفتمان سياست خارجي اسپانيا در دوره آسنار شد. در اين خصوص اين کشور از پيشگامان گنجاندن طرح جنگ عليه تروريسم در «سياست امنيتي و دفاعي اروپا» بود که در دوره رياست اين کشور بر اتحاديه اروپا هم به صورت جدي تر دنبال شد.
دومين دليل در آتلانتيک گرايي اسپانيا در دوره آسنار را بايد در اتحاديه اروپا جست وجو کرد. از نگاه آسنار هرچند روند همگرايي در اين اتحاديه عامل محوري در سياست خارجي اسپانيا و مورد علاقه اين کشور بود و به تعبير وي گسترش اتحاديه اروپا باعث تجديدروح اتحاديه مي شد ولي از نگاه او واقعيت اين بود که گسترش اتحاديه اروپا همزمان باعث مي شد که مرکز ثقل اتحاديه به سمت شمال و شرق کشانده شود که باعث قرار گرفتن مجدد اسپانيا در حاشيه جنوب غربي مي شد.
از سويي کم توجهي اروپا به امريکاي لاتين و همچنين ضلع جنوبي مديترانه مي توانست مخاطره در حاشيه قرار گرفتن اسپانيا را افزايش دهد. در نگرش آسنار سياست خارجي اسپانيا بايد مبتني بر اروپايي از نظر اقتصادي آزاد با موضعي آتلانتيک گرا باشد که اين کشور را به امريکاي لاتين وصل کند، همان طوري که انگليس به امريکاي شمالي متصل شده است.
گذشته از اين در نگاه حزب مردمي، اتحاديه اروپا جهت تحقق کامل «سياست خارجي و امنيت مشترک» راهي دراز و پرپيچ و خم در پيش دارد. نمونه واقعي اين مساله را مي توان در جريان بحران عراق مشاهده کرد، به گونه يي که اين اتحاديه در کسب يک صداي واحد و اتخاذ سياستي مشترک ناکام ماند و عملاً نوعي واگرايي و انشعاب در داخل اتحاديه شکل گرفت. همچنين «نيروي واکنش سريع» اتحاديه اروپا بيشتر براي حفظ صلح و امنيت است تا اينکه صلح ساز باشد، بنابراين اسپانيا بايد جهت تامين امنيت خود زير چتر امنيتي و نظامي امريکا قرار بگيرد تا اينکه به محور فرانسه و آلمان تکيه کند.
دليل عمده ديگر سياست آتلانتيک گرايي اسپانيا و حمايت از امريکا اين بود که اسپانيا منافع خاص خود را در عراق و در سراسر خاورميانه و در تقويت حضور خود در کشورهاي حوزه خليج فارس مي ديد؛ منافعي که از نظر آسنار به وسيله حمايتش از جنگ امريکا عليه عراق به بهترين نحو ممکن تامين مي شد. يکي از نتايج عيني و مستقيم حمايت اسپانيا از سياست هاي امريکا اين بود که از سوي دولت امريکا قرارداد نفتي با عراق به شرکت رپسول واگذار شده بود.
روابط نزديک آسنار با بوش از ديگر دلايل و انگيزه هاي تعهد آتلانتيکي دولت قبلي اسپانيا محسوب مي شد. از زمان روي کار آمدن بوش، آسنار از زمره نزديک ترين افراد به بوش بوده است. طرح امريکا براي نوسازي و توسعه پايگاه نظامي «روتا» (پايگاه مشترک اسپانيا و امريکا در جنوب مديترانه) و تبديل آن به مهم ترين پايگاه نظامي در تمام حوزه مديترانه و اروپا در چارچوب توافقات قبلي دو کشور و از نتايج سياست هاي آتلانتيک گرايي در دوره حزب مردمي بود.
سياست خارجي اسپانيا در دوره ساپاته رو
با پيروزي حزب سوسياليست در انتخابات اسفندماه سال 1382 (مارس 2004 ميلادي) اسپانيا و روي کار آمدن سوسياليست ها به رهبري ساپاته رو اولويت هاي سياست خارجي اسپانيا جابه جا شده و در آن تغييراتي ايجاد شد. اگر در دوره نخست وزيري آسنار اولويت اول و مهم اسپانيا آتلانتيک گرايي بود، در دوره ساپاته رو آتلانتيک گرايي جاي خود را به اروپاگرايي داد. آتلانتيک گرايي زماني در سياست خارجي اسپانيا در دوره ساپاته رو معنا و مفهوم پيدا مي کند که اين کشور در سياست خارجي خود همچنان دنباله رو امريکا بوده و در راهبرد بوش مبني بر گسترش دامنه جنگ عليه تروريسم شريک و سهيم باشد ولي ساپاته رو بارها در مواضع خود در عرصه سياست خارجي اعلام کرده است که حمايت اسپانيا از جنگ امريکا عليه عراق اشتباه بوده است.
ساپاته رو پس از پيروزي در انتخابات، بلافاصله در اين خصوص به صورت شفاف اظهارنظر کرد که جنگ عراق و اشغال اين کشور فاجعه و مصيبت است. وي معتقد است بوش و توني بلر بايد درباره تصميم شان براي جنگ عراق به انتقاد از خود بپردازند.
طي ماه هاي پس از پيروزي سوسياليست ها، با خروج نيروهاي اسپانيايي از عراق و عدم تمکين اسپانيا در مقابل خواست امريکا، محور «امريکا، انگليس و اسپانيا» و ائتلاف ضدتروريستي فروپاشيد و ساپاته رو در دوراهي انتخاب روند دنباله روي از سياست خارجي امريکا يا احترام به آراي مردم کشورش، راه دوم را برگزيد. هرچند بهاي خروج نيروهاي اسپانيايي و در مفهوم کلان تر عدم پذيرش نظرات امريکا هم مي توانست به تضعيف موقعيت اسپانيا در ناتو منجر شود ولي با اعلام تصميم به افزايش نيروهاي اسپانيايي در افغانستان توسط ساپاته رو شايد بتوان گفت وي با اين جهت گيري سعي داشت از تبعات و آثار منفي فراخواني نيروهاي اين کشور از عراق بکاهد. ساپاته رو در تبليغات انتخاباتي خود تاکيد داشت که اسپانيا را به داخل اتحاديه اروپا بازمي گرداند. بدين ترتيب در دوره نخست وزيري ساپاته رو و با تاييد قانون اساسي جديد اتحاديه اروپا از سوي مردم اسپانيا، زمينه تصويب قانون اساسي اتحاديه اروپا و در پي آن همگرايي بيشتر اتحاديه اروپا فراهم شد و در حال حاضر دولت سوسياليست اسپانيا به جاي آنکه به امريکا و دغدغه ها و نگراني هاي اين کشورها بينديشد ملاحظات و دستورالعمل کلي اتحاديه اروپا را مورد عنايت قرار مي دهد.
ساپاته رو برخلاف آسنار که به سياست يکجانبه گرايي تيم سياست خارجي امريکا ارج مي نهد، قائل به چندجانبه گرايي است به طوري که در تبليغات انتخاباتي خود بارها اظهار داشت در تصميمات خود در عرصه سياست خارجي در چارچوب مصوبات سازمان ملل متحد عمل مي کند. وي حتي پس از پيروزي حزب سوسياليست تاکيد کرد که نيروهاي اسپانيايي را در صورتي از عراق خارج نمي کند که سازمان ملل متحد اختيارات را به دست گيرد. بدين ترتيب در دوره نخست وزيري ساپاته رو نقش و جايگاه سازمان ملل متحد در سياست خارجي اسپانيا تقويت شده و دنباله روي از امريکا کاهش يافته است. ناگفته پيداست که تمرکز اسپانيا بر چندجانبه گرايي مي تواند به تضعيف اهداف سياست خارجي امريکا (آنچه تحت عنوان گسترش دامنه مبارزه با تروريسم و ريشه کن کردن آن دنبال مي شود) و ايجاد ثبات سياسي و استراتژيک در منطقه خاورميانه کمک کند و طرح خاورميانه بزرگ امريکا را مشکل دار سازد.
مبارزه عليه تروريسم اولويت اول دولت ساپاته رو محسوب مي شود و اولين اقدام وي هم پس از پيروزي سوسياليست ها در انتخابات، گراميداشت قربانيان حملات تروريستي در مادريد بود ولي در اين خصوص نوع نگاه سوسياليست ها در مبارزه با تروريسم با نگرش حزب مردمي آسنار تفاوت دارد. به اين صورت که حزب مردمي مبارزه با تروريسم را با نگاه امريکا درمي آميزد و داراي نگرش يکسان با امريکا درخصوص مبارزه با تروريسم به شکل جنگ پيشگيرانه است ولي ساپاته رو مبارزه با تروريسم را در چارچوب سازمان ملل متحد و اتحاديه اروپا و نه به سبک امريکايي پيش مي برد و در اين خصوص قائل به استراتژي حملات پيشگيرانه امريکا نيست.
روابط دوجانبه ايران و اسپانيا
اسپانيا از جمله نخستين کشورهايي بود که پس از پيروزي انقلاب اسلامي، جمهوري اسلامي را به رسميت شناخت و سعي کرد روابط عادي خود با ايران را حفظ کند. واقع نگري و مواضع توام با انديشه مقامات اسپانيايي نسبت به جمهوري نوپاي اسلامي در مقايسه با مواضع خصمانه يي که توسط بلوک غرب در قبال کشورمان اتخاذ شده قابل توجه است. اعلام موضع بي طرفي در قبال جنگ تحميلي، عدم مشارکت در تحريم هاي وضع شده عليه ايران و محکوميت عملکرد دولت عراق در جريان بمباران هاي شيميايي از مواضع مثبت قابل توجه دولت اسپانيا است. در ميان کشورهاي اروپايي، اسپانيا يکي از حاميان روابط با ايران بوده و تلاش هاي مثبتي در اين زمينه انجام داده است. تلاش براي حل موضوع سلمان رشدي در دوره رياست اسپانيا بر اتحاديه اروپايي و همچنين اتخاذ موضع ملايم تر در جريان بحران ميکونوس از عمده موارد قابل ذکر است. پس از انقلاب اسلامي ديدارهاي متعدد سياسي ميان دو کشور انجام شده اما همزمان خلاء ديدار مقامات عالي رتبه که عمدتاً علت آن سياست بي طرفي اسپانيا در زمان جنگ تحميلي بود، احساس مي شد.پس از روي کار آمدن جناب آقاي خاتمي گشايش قابل توجهي در روابط کشورمان با اروپا آغاز شد. ايده ايشان مبني بر گفت وگوي تمدن ها فضاي بين المللي را به سود کشورمان رقم زد. در همين زمينه وزير امور خارجه جمهوري اسلامي ايران در خردادماه 1377 از مادريد ديدار کرد و متعاقب آن با سفر آقاي ناطق نوري رئيس وقت مجلس شوراي اسلامي در مهرماه سال 1377 به اسپانيا، باب جديدي در اين زمينه گشوده شد.
ادامه دارد ...