باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 113 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
زبان شناسي، مطالعة زبان(1)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 00/00/1385 - به نقل از فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول 1385

   ● نويسنده: آلوار - اله گارد

مترجم: کورش - صفوی

 
 

الف. پيشينه


انسان در تمامي جوامع بشري تقريباً در زماني مشخص زبان خود را به كار مي گيرد؛ در حدود يك يا دو سالگي سخن گفتن را آغاز مي كند. در شش سالگي بر اكثر قواعد دستوري زبانش مسلط است، ولي تا پايان عمر بر حجم واژگانش مي افزايد. اين به آن معني است كه  ما سالها پيش از آنكه با انديشيدن دربارة زبان بپردازيم، آن را به كار برده ايم و اين كاربرد را آموخته ايم. مسلما سخن گفتن براي انسان چيزي شبيه به نفس كشيدن يا راه رفتن است؛ به همين دليل كودكان نيازمند آموزشي خاص براي كاربرد زبان نيستند  و كافي است كه در محيطي طبيعي قرار گرفته باشند. براين اساس سخن گفتن از فعاليتهاي ديگري نظير جمع و تفريق كردن، يا حتي شخم زدن يا رانندگي كردن متمايز خواهد شد. ما بايد براي چگونگي انجام اين كارها آموزش ببينيم و به يادگيري آگاهانه آنها بپردازيم، در حالي كه براي سخن گفتن نياز به آموزش نداريم و ساخت و كار پيچيدة زبان بدون اينكه خود از آن آگاه باشيم درون ما رشد مي يابد.


اكثر كودكان انگليسي زبان در نخستين يا دومين سال تولدشان كاربرد صحيح فعل معين do [= كردن] يا چگونگي استفاده از حروف تعریف معرفه ونكره را فرار مي گيرند و نشان مي دهند كه بر مجموعه اي از قواعد و طبقه بنديهاي بسيار پيچيده تسلط يافته اند. اما نه آنها و در اكثر موارد، نه حتي والدينشان كوچك ترين اطلاعي از چگونگي عملكرد اين قواعد ندارند. عكس اين مورد را مي توان مثلاً عدم امكان ضرب دو عدد 537 و 894 بدون استفاده از كاغذ و مداد دانست، در حالي كه اين عمل رياضي صدچندان ساده تر از كاربرد مصطلح و قاعده مند فعل معين do است. چنين به نظر مي رسد كه مغز ما براي تحليل و همگون سازي قواعد زبان از پيش برنامه ريزي شده باشد، در حالي كه در مورد زبانهاي ساختگي، مثلاً زبان مورداستفاده در رايانه، آنچه در اختيار اين دستگاه قرار مي گيرد، مجموعه اي از قواعد جبري است. اين تفاوت چيزي مانند تفاوت ميان راه رفتن و رانندگي است. راه رفتن متضمن حركات بسيار پيچيده و هماهنگ ماهيچه ها و رشته اي بسيار پيچيده تر از فرمانهاي عصبي است كه بدون ترديد در انسان از پيش برنامه ريزي شده اند، در مقابل رانندگي عملي به مراتب ساده تر است ولي بايد ياد گرفته شود تا به تدريج به كاري ساده و خودكار مبدل شود.


از آنجا كه ما به شكلي ناخودآگاه از قواعد زبان بهره مي گيريم و آنها را به كار مي بريم، مطالعه و توصيف آنها كاري مشكل خواهد بود. در واقع فرد غيرمتخصص مشكل بتواند وجود چنين قواعدي را درك كند، درست به همان اندازه كه درك وزن داشتن هوا مشكل مي نمايد. به همين دليل تعجبي ندارد كه مي بينيم، مطالعة زبان در تمامي جوامع دانشي نسبتا نوپاست. از اين گذشته، بعيد است بتوان با مطالعة زبان به دستاوردي زودهنگام رسيد. ما با مطالعة حساب، خيلي زود به اين نتيجه مطلوب مي رسيم كه فلان عمل رياضي را آموخته ايم و مي توانيم به كار ببريم؛ اما مطالعة زبان الزاما به اين معني نيست كه مي توانيم از اين طريق سخن گفتن را ياد بگيريم. جالب اينجاست كه همين استفاده از زبان را بدون مطالعة زبان فرا گرفته ايم. مضحك تر از آن اين است كه بخواهيم راه رفتن را از طريق مطالعة ماهيچه ها و چگونگي دريافت فرمانهاي عصبي از مغز ياد بگيريم. به همين دليل بعيد است تا مشكلي پيش نيايد، انگيزه اي براي مطالعة زبان پديد آيد. وقوع چنين مشكلي به دو شرط عمده وابسته است. نخست اينكه مسئله بر سر زباني بيگانه باشد، و دوم وقتي كه با گونه خاصي از زبان مادري مان مواجه شويم.


اگر نخواهيم ادعا كنيم كه هزاران، دست كم صدها زبان مختلف در حال حاضر در اين سو و آن سوي جهان تكلم مي شوند و هيچ دليلي هم وجود ندارد كه تصور كنيم، تعداد اين زبانها در گذشته كمتر بوده است. براساس سنگواره هاي موجود مي توان قدمت نوع انسان را با همين شكل امروزي اش، چند صد هزار سال دانست و با احتمالي نزديك به يقين در تمامي اين دورة طولاني انسان از زبان برخوردار بوده است. برحسب اسناد تاريخي موجود چندهزار سال بيشتر طول نمي كشد تا گونه هاي تك افتاده يك زبان به تدريج غيرقابل درك و غيرقابل تشخيص شوند. در اين مورد مي توان هندي، گالي (Gaelic)، يوناني، و سوئدي را نمونه آورد كه روزگاري زباني واحد بوده اند. حتي اگر در زماي مشخص تمامي انسانها قومي واحد را تشكيل داده باشند و به فرض محال همه در ناحيه اي كنار هم زندگي كرده باشند، زماني نخواهد گذشت كه با مهاجرت آنان به اين سو و آن سوي جهان زبان اوليه شان به زبانهاي مختلفي مبدل مي شود.


براساس آنچه گفته شد مي توان به اين نكته پي برد كه در تمامي جوامع بشري يادگيري زبان خارجي همواره مطرح بوده است. در واقع، امكان استفاده از بيش از يك زبان براي برخي جوامع كوچك، مثلاً قبایل سرخپوستان امريكا، براي ايجاد ارتباط وسيع تري امري حياتي تلقي مي شده است. اين به آن معني نيست كه دوزبانگي يا چندزبانگي پديده اي كالا رايج و متداول به حساب مي آمده. در حال حاضر كشورهاي دوزبانه، مثلاً سوئيس، بلژيك، يا فنلاند را بايد در اين مرد خاص بيشتر نوعي استثناء تلقي كرد. در اكثر جوامع امروزي ايجاد ارتباط ميان افراد يك جامعه زباني به كمك يك زبان صورت مي پذيرد و اين ابزار ايجاد ارتباط همانا زبان مادري آنهاست. اكثر مردم، زبان دوم خود را بعدا و از طريق آموزش ياد مي گيرند و ميزان تسلط  شان به آن زبان همواره كمتر از حدي است كه  به زبان مادري شان مسلطند. اين قاعده كلي همواره در طول تاريخ مطرح بوده و هست.


آنچه گفته شد مي تواند مويد اين ادعا باشد كه زبان يكي از موثرترين ابزارهاي انسجام و يكپارچگي جامعه است. از اين منظر مي توان زبان را براي انسان با رفتارهايي مقايسه كرد كه نوع خاصي از حيوانات براي زندگي گروهي با يكديگر از خود بروز مي دهند. بنابراين تصادفي نيست كه معمولاً براي اشاره به ملت ها و زبان شان از واژه واحدي استفاده مي شود و ملتي به يك زبان و زباني به يك ملت استناد داده مي شود. برخورداري از زباني مشترك همواره و در طول تاريخ يكي از مهمترين عوامل احساس وحدت ملي بوده و هست.


اگرچه در اين ميان هميشه افرادي بوده اند كه علاوه بر زبان مادري شان، زبان يا زبانهاي ديگري را نيز آموخته اند، اما آگاهي بيشتر و بيشتر نسبت به ماهيت زبان همواره به نتيجة مطلوب منتهي نشده است. در اين مورد دست كم دو توجيه قابل طرح است. نخست اينكه يادگيري يك زبان براي استفاده از آن در ايجاد ارتباط با ديگر به درك نظري زبان مربوط نيست. وجود زبانهاي آميخته (pidgin languages) در اين سو و آن سوي جهان حاكي از اين واقعيت است كه  حتي بدون توجه به ويژگيهاي افتراقي دستور زبانهاي مختلف مي توان به درك متقابل دست يافت. در واقع، برخوردهايي از اين دست ميان زبانها، بيشتر تأييدي بر اين تصور ناشيانه و غيرتخصصي است كه زبانها در بنياد چيزي جز مجموعه اي از نامهاي دلالت كننده بر اشياء و اعمال نيستند، و يادگيري يك زبان تنها به آموختن مجموعه اي از همين نامهاي جديد محدود مي شود. مسلماً اين نگرش بي پايه و اساس زماني موردترديد قرار مي گيرد كه شخصي بخواهد دقيقاً به كسي كه زبان مادري اش را به كار مي برد از زبان دومي كه ياد گرفته، استفاده كند. چنين تسلطي به زبان دوم بسيار استثنايي است، مگر اينكه اين زبان بيگانه از اعتبار والاتري برخوردار باشد.


همي نكته ما را به توجيه دوم اين پرسش رهنمون مي سازد كه چرا مطالعة زبان كلاً به دليل برخورد زبانهاي مختلف صورت نمي پذيرد. آن دسته از افرادي كه به يادگيري زبان دوم مي پردازند، اكثراً به جامعة حاكم تعلق ندارند. نمونة بارزي كه مي تواند مؤيد اين ادعا باشد، طرز تلقي يونانيان دورة باستان از زبانهاي غيريوناني است. در آن ايام يونانيان زبان بربرها، يعني زبان غيريونانيان را نمي آموختند و اهميتي به آنها نمي دادند. چيني ها نيز در زمانة خود اين چنين بودند و امروزه نيز اكثر مردم انگليسي زبانان را در يادگيري زبان خارجي بسيار بي استعداد فرض مي كنند.


با توجه به آنچه گفته شد، جاي شگفتي نيست اگر دريابيم مطالعة زبان تقريبا در اقصي نقاط دنيا از بررسي مسائلي سرچشمه گرفت كه با تعبير و تفسير سنتهاي كهن ادبي يا ديني رخ نموده بود؛ آن هم متوني كه به زبان جامعه حاكم نگاشته شده بودند. براساس اسناد موجود بعيد مي توان به مطالعه اي دست يافت كه به دليل مسئله برخوردهاي زباني جوامع مختلف آغاز شده باشد. از اين نكته مي توان دريافت كه مطالعات زبان شناختي رابطه اي تنگاتنگ با زبانهايي داشته است كه  از نظام نوشتاري برخوردار بوده اند. با پيدايش خط، اين مسئله نيز مطرح شد كه چرا آنچه با خط به ثبت رسيده است با آنچه تكلم مي شود تفاوت دارد. مسلما نبايد ماهيت نظام نوشتاري را بي اهميت تلقي كرد. خطي الفبايي يا هجايي مي تواند نسبت به خطي انديشه نگار اطلاعات به مراتب دقيقتري را دربارة زبان ثبت شده در اختيار ما قرار دهد. به اين ترتيب تعجبي ندارد وقتي مي بينيم دستاوردهاي چيني ها در رشد دانش زبان شناسي بسيار كمتر ازنتايج حاصل از مطالعات يونانيان و هنديان بوده است.


به هرحال نبايد تصور كرد كه مطالعة زبان همواره وابسته به تعبير و تفسير متون كهن بوده است. زبان صرفاً وسيله اي براي ايجاد ارتباط با ديگران نيست، بلكه يكي از مهمترين ابزارهاي تفكر نيز به حساب مي آيد .به همين دليل مطالعة زبان به ضرورتي طبيعي براي فلسفه مبدل مي شود. شاخه هايي از فلسفه نظير منطق و معرفت شناسي از گذشته تاكنون نزد بسياري از فلاسفه شاخه هايي از مطالعة زبان تلقي مي شده و مي شوند. پيوند تنگاتگ ميان فلسفه و زبان شناسي را مي توان در يونان باستان به وضوح ديد. در جهان غرب در ميان مدرسيون قرون وسطي، در سده هاي هفدهم و هجدهم ميلادي، و مجدداً در عصر حاضر همين پيوند مورد تأكيد مجدد قرار گرفته است. زبان شناسي در اروپاي قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم ميلادي بايد بيشتر عملي دانست تا فلسفي. در آن ايام توجه زبان شناسان بيش از آنكه به رابطه ميان زبان و جهان خارج معطوف باشد، به بررسي زبان گرايش داشت و آنچه مورد توجه فيلسوفان زبان بوده است، از اهميتي ثانوي برخوردار شده بود.


 


ب. طرح كلي


مطالعة زبان را مي توان به سه حوزة عمده معطوف دانست؛ مطالعه دربارة منشأ زبان، مطالعة رابطه ميان زبان و واقعيت، و مطالعة ساخت زبان، نخستين حوزه، يعني حوزة مطالعه منشأ زبان در پيوند تنگاتنگ با مسائل ديني يا تكوين شناسي (cosmogony) است. حوزه دوم به معرفت شناسي باز مي گردد و حوزة سوم صرفاً به زبان شناسي يا دستور محدود مي شود به هرحال اين حوزه هاي مطالعة زبان به يكديگر مرتبطند و چنين مي نمايد كه به هنگام اشاره اي گذرا به تاريخ مطالعة زبان، طرح اين حوزه ها در كنار يكديگر مطلوب تر نمايد.


در اين گزارش كار خود را با اشاره اي به زبان شناسي در يونان و روم باستان آغاز خواهيم كرد. اين دوره با افلاطون (حـ.400 ق.م.) آغاز مي شود و به پريسكيانوس (Priscianus) (حـ.500 م.) پايان مي پذيرد. سپس به آراي مدرسيون و پس از آن به نوع نگرش دستوريان قرون هفدهم و هجدهم ميلادي اشاره خواهيم كرد. بخش پاياني اين نوشته به دو قرن نوزدهم و بيستم ميلادي اختصاص يافته است و نكاتي را نيز دربارة سنت زبان شناسي هنديان شامل خواهد شد. در اين مقاله به زبان شناسي چيني و ژاپني توجهي نشده است، زيرا دستاوردهاي اين گروه از زبان شناسان تأثيري در مسير اصلي حركت اين علم در تاريخ نداشته است و به خارج از مرزهاي اين دو كشور راه نيافته است.


 


پ. دوره باستان: يونان و روم


شايد بتوان گفت كه مطالعة زبان در يونان باستان با طرح آراي افلاطون و ار طسو دربارة زبان آغاز مي شود. هر دو آنان زبان را از منظري فلسفي مورد بحث و بررسي قرار داده اند. آنها توجه خود را به ماهيت زبان و رابطه اش با انديشه و واقعيتهاي جهان خارج معطوف داشتند و كمتر به مباحث فني توصيف صورتهاي زباني پرداخته اند. چنين توصيفهايي بعدها در ميان دستوريان و اسكندراني عصر هنسيم آغاز مي شود كه بيشتر به بازبيني و تدوين صحيح آثار هومر و ديگر شاعران دورة باستان همت گشوده بودند و بر پاكي و ناب بودن زبان يوناني تأكيد داشتند؛ زباني كه در دورة امپراتوري روم نيز براي ايجاد ارتباط در نيمه شرقي اين امپراتوري به كار مي رفت.


تاريخ زبان شناسي غرب در آن دوره به مباحثي محدود مي شد و كلاً مي توان فلسفي وتاريخي- تطبيقي تلقي كرد. در ميان تمامي زبان شناسان اين ديار، حتي تا زمان كشف زبان سنسكريت و سنت دستورنويسي هندي، كه زبان شناسي غرب را به سمت و سوي مطالعات توصيفي سوق داد، مباحث فلسفي در مطالعة زبان نسبت به بررسي جنبة صوري زبان بيشتر مورد توجه بود.


 


افلاطون.


 ديدگاه افلاطون را دربارة زبان مي توان عمدتاً در مكالمة كراتيلوس (Cratylus) جستجو كرد. وي در اين رسالة خود به بحث دربارة رابطه ميان واژه ها، يا بهتر بگوييم، اسامي (onomata) مي پردازد. افلاطون در اين نوشته نيز نظر خود را از زبان سقراط بيان مي كند وانگار معتقد است كه واژه ها تا حدي بر واقعيتهاي جهان خارج دلالت مي كنند اما نمي توان به رهنمون آنها كاملاًً مطمئن بود به اعتقاد وي، حتي اگر اسمي (onoma) در زماني مشخص، از سوي داناترين فيلسوفان وضع شده باشد و دقيقاً با ماهيت شيء مورد اشاره آش تطبيق كند، چندي بعد همين اسم گرفتار آشوب و هوسهاي سخنگويان عامي خواهد شد. به اين ترتيب نمي توان از ريشه شناسي اسامي با قاطعيت به ماهيت اشياء  مورد اشاره شان دست يافت. براساس آنچه گفته شد، نگرش افلاطون براي مطالعة زبان كلاً منفي است، زيرا به اعتقاد وي زبان ابزار مناسبي براي دستيابي به واقعيات نيست.


به هرحال، افلاطون بيش از رسيدن به اين نتيجه گيري منفي، به دو انديشه اي توجه نشان مي دهد كه متأسفانه از همان ايام بر تفكر دربارة زبان سايه مي افكند. يكي اينكه پيوندي دروني ميان اسم و چيزي كه اين اسم به آن اشاره مي كند، وجود دارد. دوم اينكه روشي براي تعيين اين پيوند دروني وجود دارد. در اين مورد دوم، افلاطون به روشي كاملاً بي بنياد و پا در هوا در ريشه شناسي واژه ها اشاره مي كند كه به قول ولتر در دو هزار سال بعد، در اين روش براي همخوانها هيچ ارزشي قايل نشده اند و واكه ها از اين هم بي ارزش تر به حساب آمده اند. نتيجه حاصل از اين ريشه شناسيها آنچنان بي معني و مضحك بود كه برخي از مفسران آراي افلاطون اين احتمال را مطرح كردند كه شايد افلاطون با طرح اين نوع ريشه شناسيها سعي بر آن داشته تا به مضحكه ريشه شناسي بپردازد واين كار را به سخره بگيرد. بدون ترديد در برخي از عبارات اين رساله، جاي پاي بازي كنايه ها ديده مي شود، ولي اگر افلاطون با چنين روشي مخالفت داشته و ارزشي برايش قايل نبوده است، نبايد با قاطعيت بر اين ريشه شناسيها به منزلة تنها روش معتبر تحليل معني واژه ها تأكيد مي كرد. به هرحال ريشه شناسيهاي افلاطون در رساله كراتيلوس كم و بيش الگويي براي محققان غربي به حساب آمد و تحقيقاتي را در پي داشت كه حتي تا آغاز قرن نوزدهم ميلادي ادامه داشت.


اجازه دهيد به نگرش افلاطون و بحث وي، البته از زبان سقراط، دربارة نام Poseidon اشاره كنيم:


سقراط: تصورم اين است كه اين نام را كسي براي پوسئيدون در نظر گرفته كه وقتي به دريا رسيده، قدرت ونيروي دريا جلوي راهش را گرفته  و نگذاشته كه او به حركتش ادامه بدهد. دريا همچون سد [desmos=]ي در مقابل پاها  ي عمل كرده، به همين خاطر او خداي درياها را پوسئيدون [Poseidon=] ناميده، زيرا در مقابل او همچون «سد پاها» [posidesmon=] عمل كرده است. حرف e احتمالاً براي خوش آوايي به posi اضافه شده و آن را به posei مبدل ساخته. اما اين احتمال بعيد است و نادرست به نظر مي رسد .احتمال قوي تر اين است كه شكل اصلي و اوليه اين s، دو تا ll بوده باشد، زيرا خداوند خيلي [polla=] چيزها را مي دانست [eidotos=]. يا اينكه چون آب دريا تكان مي خورده، او آن را «تكان خورنده»   ناميده و p و d بعداً به اين نام افزوده شده اند.


با توجه به آنچه در اينجا نقل شد، مسلماً نمي توان افلاطون را جزم انديش دانست. او احتمالات مختلفي را مطرح مي كند كه هر يك به نوبة خود مي توانند روند اشتقاق واژة موردنظر را معرفي كنند. پيش فرضي كه در زيربناي نقل قول بالا قرار گرفته، اعتقاد افلاطون به وجود فردي در حكم واضع لفظ است كه  مي توانسته براي وضع و آفرينش اين نام، دلايل مختلفي داشته باشد. فردي مشابه آنچه افلاطون در نظر دارد، مي تواند كسي باشد كه امروزه براي يك كالاي تجاري اسمي را انتخاب مي كند و سعي دارد آنچه مي سازد به نوعي به كالاي موردنظرش اشاره داشته باشد.


افلاطون در جستجوي دستيابي به كوچكترين واحدهاي سازنده نامها به نمادگرايي آوايي (sound symbolism) نيز توجه دارد. به اعتقاد وي، r برحسب نوع صدايش به حركات تند و سريع دلالت دارد، L نرمي را مي رساند و i اشاره به ريزي و كوچكي دارد. سپس او از خود مي پرسد كه پس چرا ؟ [=سخت] از liي برخوردار است كه به نرمي دلالت مي كند؟ و سرانجام افلاطون به اين نتيجه مي رسد كه كشف حقيقت ا زطريق تحليل نامها كار بيهوده اي است. البته اين به آن معني نيست كه روي ريشه شناسيهاي خود را مردود تلقي مي كند، بلكه تأكيد او بر اي نكته است كه روش ريشه شناسي در رسيدن به كمال معرفت ناقص است. افلاطون حتي معرفتي را كه از طريق اندامهاي حسي كسب شود، ناقص مي دانست و آن را در تقابل با معرفتي آرماني قرار مي داد كه از تعقل فرهيخته و ناب حاصل مي آمد.


در بحث و جدلي كه ميان يونانيان بر سر «قراردادي بودن» (thesis) يا «طبيعي بودن» (phusis) زبان آغاز مي شود، به نظر مي رسد كه بايدجايگاه افلاطون را در ميانة اين دو قطب در نظر گرفت. او اگرچه براي نتيجه گيري تأكيد دارد كه بخش اعظم معاني نامها برحسب رسم و قرارداد تعيين مي شود، ولي چنين مي نمايد كه اين رسم و قرارداد را ناشي از تحريف يا خطاي واضع لفظ مي داند. بخش عمده اي از بحث افلاطون بر پاية اين فرض استوار است كه در زباني آرماني، پيوندي بنيادين ميان نامها و چيزها برقرار است. همين انديشه به درك نادرستي از صورت و محتواي نشانه هاي زبان منتهي شد و پاية نامناسبي را براي زبان شناسي و متافيزيك پديد آورد.


به هرحال، اين نكته نيز بسيار مهم مي نمايد كه رساله كراتيلوس ازچنين الگوي مصيبت باري براي تحليل واژه ها حمايت كرده است. اهميت اين مطلب به دليل ريشه شناسيهاي غلط و مضحكي نيست كه در اين نوشته آمده اند، بلكه بدتر از آن به اين دليل است كه  چنين روشي، الگوي كار محققان بعدي نيز قرار گرفته است. استفاده از تصوراتي واهي نظير تغيير، حذف يا اضافه شدن آواها به شكلي كاملاً من درآوردي و صرفاً براي توجيه نوعي ريشه شناسي از پيش تعيين شده، امكان انديشيدن دربارة الگوهاي ساخت واژة زبان را از ميان برد. هميننگرش بي قيد و مضحك دربارة تغييرات آوايي مانع از اين شد تا يونانيان و نيز روميان به تمايز بنيادين ميان ريشه و وندها دست يابند و به دركي در اين باره برسند. دستورنويسان زبان سنسكريت در همان ايام به شناختي به مراتب دقيقتر در اين مورد دست يافته بودند. بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه زبان يوناني برخلاف بسياري از زبانها، محققان را به هنگام ريشه شناسي با مشكلات عمده اي مواجه مي سازد و حتي امروز نيز مي توان مدعي شد كه در اين زبان بدون هيچ حد و مرزي، آوا جايگزين يكديگر مي شود، نمونه هاي متعددي از چنين مطلبي را مي توان در صرف اسم و فعل زبان يوناني يافت؛ مثلاً اضافه شدن حروف در gigas [=غول] كه در حالت اضافي به gigantos مبدل مي شود، در حالي كه onoma [=اسم] كه در همين حالت نحوي به onomatos تبديل مي گردد و n به آن افزده نمي شود؛ يا حذف حروف در kuon [=سگ] كه در حالت اضافي به kunos تبديل مي شود و o در آن حذف مي گردد؛ يا جايگزيني واكه ها، مثلاً در hedus [=شيرين] كه در حالت اضافي به hedeos مبدل مي گردد. در صرف فعل نيز مسئله به همين ترتيب است؛ مثلاً gignomai [= متولد مي شوم] اما   يا   [= متولد شدم]. كشف اصل و اساسي براي چنين تنوعهايي، چندان هم كار آساني نبوده است.


 


ادامه دارد ...



 

    457 بازديد     10 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي :
●   زبان شناسى 
●   زبان 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:01/12/1386
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب