باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 125 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
زبان شناسي، مطالعة زبان(2)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 00/00/1385 - به نقل از فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول 1385

   ● نويسنده: آلوار - اله گارد

مترجم: کورش - صفوی

 
 

ارسطو.


 آنچه ارسطو دربارة زبان و مطالب مربوط به آن مطرح ساخته، به طور كلي همسو با نظر وي در باب منطق است. ديدگاه او را مي توان در دو رساله مقولات (categories) و در باب تعبير (On Interpetation) جستجو كرد، هرچند رگه هايي از آراي او دربارة زبان، در كتابهاي فن خطابه (Rhetoric) و فن شعر (Poetics) نيز به چشم مي خورد.


آنچه ارسطو در اين باره مي گويد، مختصر دقيق وكلي است. او خود را درگير مسائل ريشه شناختي نمي كند، هرچند به اين نكته اشاره دارد و آن را دريافته است كه  واژه ها مي توانند از يكديگر اشتقاق يافته باشند. وي در رسالة مقولات چنين آورده است كه ممكن است به چيزي نامي اطلاق شده باشد كه اشتقاقي است؛ يعني اين نام از نامي ديگر مشتق شده باشد، ولي پايانه اش تفاوت كند. مثلاً «دستوري» (grammarian) به فردي اطلاق مي شود كه به «دستور» (grammar)مي پردازد، يا «دليري» كه از «دلير» اشتقاق يافته است. در اينجا ارسطو به مطلبي دست يافته كه مي توانست به تعيين تمايز ميان پايه و تكواژ اشتقاقي بيانجامد، ولي او به بحث بيشتر دراين باره نمي پردازد و آن را رها مي سازد.


در مورد «طبيعي»  يا «قراردادي» بودن زبان ارسطو را بايد از جمله افرادي دانست كه در زمانة خود به قراردادي بودن زبان اعتقاد داشت. وي در مسئلة در باب تعبير به صراحت بر اين نكته تأكيد دارد. وي بر خلاف افلاطون به وجود صدق يا كذب براي واژه ها قايل نيست و در همين رساله چنين مي آورد كه «اسم و فعل... به صورت منفرد نه از صدق برخوردارند و نه از كذب.» به اعتقاد وي صدق يا كذب تنها در مورد قضايا (propositions) قابل تعيين است.


توضيح ارسطو دربارة رابطه ميان نوشتار، گفتار، ومعني بسيار روشن و تحسين برانگيز است. به گفته وي «واژه هاي ملفوظ نمادهاي تجربيات ذهني اند و واژه هاي مكتوب نمادهاي واژه هاي ملفوظ  اند. همان گونه كه هيچ فردي همچون فردي ديگر نمي نويسد، هيچ فردي نيز همچون فردي ديگر سخن نمي گويد. اما تجربيات ذهنيي كه اصوات ملفوظ نمادهاي آنان به حساب مي آيند، در همگان يكسان اند و همين طور چيزهايي كه برحسب تجربياتمان تصوري از آنها داريم» (در باب تعبير). بخش پاياني اين گفتة ارسطو را مي توان زيربناي پيدايش دستور همگاني دانست.


دستاورد عمدة ارسطو در زبان شناسي، توصيق دقيقي است كه وي دربارة برخي از اصطلاحات نحوي مهم به دست مي دهد. او ميان قضيه، مثلاً «آن مرد مي رود» كه واقعيتي را بيان مي دارد و به همين دليل مي تواند از صدق يا كذب برخوردار باشد، و الفاظ منفردي نظير «آن مرد» يا «دويدن» يا «حيوان دوپا» و غيره تمايز قايل مي شود، هرچند معتقد است كه تمامي جمله ها نيز قضيه نيستند و مثلاً يك دعا را نمي شود قضيه به حساب آورد وي اصطلاح «جمله» را، البته تا حدي نارسا، به صورت «بخشي از كلام كه داراي معني است و برخي بخشهايش معني مستقل دارند» معرفي مي كند (در باب تعبير).


و سرانجام اينكه ارسطو دو بخش اصلي براي كلام در نظر مي گيرد؛ يكي «اسم»   با بهتر بگوييم، «نهاد» و ديگري «فعل»    يا بهتر بگوييم، گزاره». به گفته وي   «لفظي است كه برحسب قرارداد معني يافته و اشاره به زبان ندارد» و «لفظي است كه بر پاية معني اش از معني زمان برخوردار است ... و نشانة چيزي براي چيز ديگر است»(در باب تعبير).


براساس آنچه گفته شد مي توان دريافت كه ارسطو اجزاي كلام را برحسب نقش و معني شان تعريف مي كند و نه ويژگيهاي صوري شان. مقولاتي كه وي موردنظر دارد به واقع بايد سازه هاي جمله در نظر گرفته شوند. آنچه او درباره   مي گويد، بيشتر به تعريف «گزاره» نزديك اس تا «فعل» به عنوان يكي از اجزاي كلا و طبقه اي از واژه ها. جالب اينجاست كه ارسطو اسم را درحالت نامعين (oblique) جزو  در نظر نمي گيرد، زيرا به گفته وي اين دسته از واژه ها در كنار   نمي توانند قضيه بسازند. جالب تر اينكه ارسطو تنها افعالي را كه در زمان حال صرف شده باشند، فعل حقيقي مي داند و معتقد است كه صورتهاي گذشته و آينده «فعل نيستند، بلكه زمانهاي افعال اند».


تجزيه و تحليل جمله در قالب   و   كاري نيست كه براي نخستين بار از سوي ارسطو صورت پذيرفته باشد. ما در رسالة كراتيلوس افلاطون به اشاره اي ضمني در اين مورد بر مي خوريم هرچند در رسالة سوفسيت با صراحت بيشتري در اين مورد صحبت شده است. افلاطون نيز همچون شاگردش ارسطو اين دو اصطلاح را به گونه اي معرفي مي كند كه بايدسازه هاي جمله در نظر گرفته شوند و نه «اسم» و «فعل» به عنوان دو طبقه از واژه ها. به اعتقاد افلاطون،   نياز به عملي دارد و   عملي است كه  به   نسبت داده مي شود و هر جمله بايدداراي هر دو اينها باشد. اما به هرحال، افلاطون برخلاف ارسطو ويژگي زمان را تنها براي فعل در نظر نمي گرفت.


 


دستوريان.


 اگر زبان شناسي را حوزه مطالعاتي بدانيم كه قرار است به مسائل مرتبط با ساخت صوري زبان بپردازد، آن گاه نه افلاطون را مي توانيم زبان شناس فرض كنيم و نه ارسطو را. اگر اينان به تحليل الفاظ و جملات پرداخته آند، به اين دليل بوده است كه از اين طريق به درك بهتري از آنچه مورد توجهشان بوده، برسند؛ يعني همان مثل و قضايا. افلاطون به اين دليل به بحث درباره زبان پرداخته است كه شايد در پرتو آن به درك ماهيت معرفت نزديك تر شد؛ و ارسطو نيز به اين دليل كه مطالعه زبان براي پژوهش در باب منطق مهم مي نمود.


در چند قرن پس از اين دوره، تأكيد بر جنبة صوري كلام بيشتر و بيشتر شد، اما مباني منطقي و معنايي آراي افلاطون و ارسطو هيچ گاه ناديده گرفته نشد. شايد اين نكته را بتوان نقطة ضعفي براي يكپارچگي و انسجام نظري چنين مطالعاتي تلقي كرد، اما از منظري ديگر، همين اساس و مبناي دوگانة نظريه پردازي هاي دورة باستان به دليل انعطافش توانست نه تنها به توصيف زبان يوناني، بلكه زبان لاتين و بعدها ساير زبانهاي جديد دست يابد. بنابراين برحسب اتفاق و تصادف نبود كه طرح دوگانگي نقطه  آغاز اكثر مساعي محققان براي تدوين دستور همگاني شد.


براساس اسناد موجود چنين مي نمايد، رواقيون نخستين متفكراني باشند كه به نظرية اجزاي كلام توجه كرده اند. آنان چهار جزء كلام، يعني اسم ( )، فعل حرف ربط و حرف تعريف را از يكديگر بازشناختند. دو اصطلاح «حرف ربط»  «حرف تعريف» در آثار ارسطو نيز آمده است، اما رواقيون اين دو را از يكدیگر متمايز ساختند و مشخص كردند كه حرف ربط صرف نمي شود در حالي كه حرف تعريف- در يوناني باستان- برحسب حالت نحوي صرف مي شود.


اصطلاح «حالت نحوي»(ptosis) نيز براي نخستين بار از سوي رواقيون معرفي شده است. ارسطو اين اصطلاح را هم براي اسامي و هم براي افعال به كار برده، اما رواقيون آن را ويژة اسم دانسته اند. آنها براي حالتهاي نحوي نامهايي نيز در نظر گرفته اند كه هنوز هم متداولند؛ حالت نهادي(onomastike)، حالت اضافي) (genikeحالت متممي به- برايي ) (dotikeحالت مفعولي) (aitiatikeكه اين حالت اخير به اشتباه در لاتين به (accusative) ترجمه شده است كه معادلي براي حالت سببي (causative) بوده.


علاوه بر اين، رواقيون سعي بر آن داشتند تا توصيفي نظام مند از صرف بسيار پيچيدة افعال يوناني به دست دهند. بر پاية تعريف ارسطو، زمان ويژگي بنيادين فعل را تشكيل مي داد. رواقيون در تحليل بعدي فعل به اين نتيجه رسيدند كه صورتهاي فعلي زبان يوناني از ويژگيهاي ديگري نيز برخوردارند؛ جنبه (aspect)، وجه (mood) و جهت يا حالت (voice). براساس اسناد موجود كه متأسفانه اندك اند، رواقيون موفق به طرح تمايزي دقيق ميان اين ويژگيها نشدند. مثلاً شايد به دليل اعتقاد به زمان مندي فعل بوده باشد كه جنبه و زمان دستوري (tense) در هم آميخته اند. مفهوم وجه در آراي رواقيون به شكلي عنوان شده است كه  انگار به نوع جمله مربوط است و نه ساخت فعل. اين اشتباهات رواقيون زياد هم تعجب آور نيست، زيرا به هرحال آنان نيز به صورتهاي زباني كمتر توجه داشتند و همچون افلاطون و ارسطو بيشتر در مسائل فلسفي غور مي كردند و نه ويژگيهاي دستوري.


در مقابل فيلسوفان كه براي درك واقعيت به تحليل زبان مي پرداختند، دستوريان زبان را به خاطر زبان بودنش مورد بررسي قرار مي دادند. شايد بهتر است بگوييم آنان نيازمند توصيفي صحيح از نظام زبان ودند تا از اين طريق به داوري و تفسيرماحصل مشهود آن بنشينند؛ خواه اين دادة موردبحث متون ادبي دوران گذشته باشد و خواه گفتار روزمره كه بايد با نظارت كامل به الگوي معيار نزديك مي شد و با آن تطبيق مي يافت. هر دو اين موضوعات در عصر هلنيسم از اهميتي ويژه برخوردار بود. زبان آثار هومر كه مبناي تمامي تعاليم ادبي يونان به حساب مي آمد، به تدريج از زبان متداول آن روزگار فاصله مي گرفت و گسترش فرهنگ و زبان يوناني در گردادگرد درياي مديترانه، قلمرو وسيعي را براي هلنيسم در مفهوم آن زماني اش، پديد آورده بود. فرصتي مغتنم در اختيار دستوريان قرار داشت تا دانش خود را به همگان بنمايانند.


يكي از نتايج كندوكاو در جستجوي زبان معيار بحث و جدلي بود كه ميان سامان گريزان (anomalists) و سامان گرايان (analogists) در گرفت. سامان گرايان بر قاعده مندي زبان تأكيد داشتند. آنان بر اين باور بودند كه مي توان برحسب قياس نابسامانيهاي زبان را تقليل داد؛ مثلاً با نظم بخشيدن به صيغگان (paradigm) و طرح واره (schema)هاي صرف واژه ها. در مقابل سامان گريزان بر اين نكته تأكيد داشتند كه آنچه زبان را تعيين مي كند عرف و عادت است و نه قواعد. آنان منكر وجود قياس نبودند ولي بر اين واقعيت اصرار مي ورزيدند كه در بسياري از موارد صرف اسم و فعل قاعده مند رخ نمي نمايد.


سامان گرايان [=قياسيون] به هنگام رويارويي با پيچيدگيها و مشكلات متون،برحسب قياس به تصحيح و بازسازي مبادرت مي ورزيدند. در مقابل، سامان گريزان [=طبيعيون] چنين متوني را به همان شكلي كه بودند مي پذيرفتند. به اين ترتيب رفتار سامان گرايان براي حفظ زبان معيار جنبه اي تجويزي داشت، در حالي كه سامان گريزان آنچه را كه متداول بود مي پذيرفتند. سامان گرايان را مي توان اقتدارگرا تصور كرد؛ حتي سزار در پشتيباني از آنان جزوه اي منتشر ساخته بود. اما سامان گريزان زا اگر نخواهيم دموكرات بناميم؛ دست كم محافظه كاران ليبرال خطاب كنيم. اين بحث وجدل قرنها به طول انجاميد و از بطن آن، دستور كلاسيك متولد شد. در تمامي اين دوران سامان گرايان سعي داشتند نابسامانيها و آشوبهاي زبان را برطرف سازند و اسبابي براي ايجاد نظم در زبان پديد آورند. در تمامي اين قرون نيز سامان گريزان با استناد به استثنائات و بي نظمي كوشش می كردند ثابت كنند كه زبان تابع قواعد بي چون و چرا نيست. همين مساعي سبب شد تا زبان نه براي فلسفه بلكه في نفسه براي زبان مورد بررسي قرار گيرد.


آثار اين دستوريان يوناني كه مشهورترين شان را بايد اريستارخوس اسكندراني (Aristarchus of Alexandria) (متوفي حـ. 160 ق.م.) دانست در دو نوشته موجود است. نخست دستور دينوسيوس تراكس (Dionysisu Thrax) (متوفي حـ.100 ق.م.) كه حدود بيست صفحه است و اندكي بيش از تعاريف و توضيحات مربوط به مهمترين اصطلاحات دستوري را در بر مي گيرد، و دوم دستور آپولونيوس ديسكولوس (Apollonius Dyscolus)(متوفي حـ. 180.م) كه حجيم تر است و اگرچه از همان اصطلاحات گذشته صحبت مي كند ولي بخش خاصي را در باب نحو در بر دارد كه در كتاب ديونوسيوس مطرح نشده است.


به اعتقاد ديونوسيوس.دستور به شيوه تلفظ توضيح مشكلات متون و مختصات سبكي ريشه شناسي و آن گونه كه خود مي گويد، «كشف قياسها» مي پردازد. رهيافت وي كاملاً ادبي و فقه اللغوي است. اين خود دليلي بر اين واقعيت است كه دستور با مطالعة متون كهن و بويژه آثار هومر زاده وبالیدن گرفته است. در اين نوشته كوچك ترين اشاره اي به مسائل فلسفي ماهيت زبان ورابطه ميان زبان و انديشه نشده است.


«كشف قياسها»ي ديونوسيوس، يعني ساخت واژه يا سفر از نظر وي در عمل تمامي مفاهيمي را در بر مي گيرد كه بعدها دستور سنتي را پديد آورند ديونوسيوس نيز همچون ارسطو به وجود دو جزء اصلي كلام، يعني اسم و فعل ،قايل بود واگرچه تعريفي كه از اين دو به دست مي دهد كم و بيش بي شباهت به تعريف ارسطو نيست، ولي بيشتر صوري مي نمايد. او دقيقاً به دنبال معرفي واژه ها به مثابه اعضاي يك طبقه بود و نه سازه هاي يك جمله. براي وي اسم برحسب تعريف در حالتهاي نحوي معرفي مي شد كه از نظر معنايي بر «شخص يا چيز»ي دلالت مي كرد. او حالتهاي نحوي اسم را برشمرده و نامگذاري كرده بود. اين كار يكي از مهمترين دستاوردهاي دستوريان و نيز فيلسوفان به شمار مي رفت زيرا آنجا كه تكواژهاي صرف اسم چه در يوناني و چه در لاتين علاوه بر نايش حالت نحوي بر جنس و شمار نيز دلالت داشتند، طبقه بندي آنها متضمن انتزاع زباني بسيار بالايي بود. اين تكواژها برحسب نوع تعريف نيز متفاوت بودند و بويژه در زبان يوناني، در جايگاه هاي مختلف تغيير شكل مي يافتند. از آنجا كه دستوريان دورة باستان واحدهاي معنايي كوچك  تر از واژه ها تشخيص نداده بودند وصرفاٌ سخن از پايانه هاي واژه به ميان مي آوردند، خود را در اين مورد با كاري طاقت فرسا مواجه ساخته بودند. در تمامي اين دوره طبقه اسم شامل صفت نيز مي شد و حتي بخشي ويژه از طبقة اسم را تشكيل نمي داد. ديونوسيوس به شكل صوري در همين طبقه به وجود واژه هاي اصلي مثلاً «زمين» يا «سفيد» و واژه هاي اشتقاقي مثلاً «زميني» يا «سفيدي» قايل بود و بس. شايد بتوان عدم تشخيص طبقة صفت را ناشي از ضعف اين دستوريان در حوزة نحو دانست.


ديونوسيوس فعل را به گونه اي تعريف مي كند كه فاقد حالت نحوي است و لي از زمان، وجه، شخص، شمار و «نوع» (kind)- معلوم يا مجهول- برخوردار است. اين تقريبا همان تعريفي است كه  در دستور سنتي ثابت باقي مي ماند و نقاط ضعف تعاريف دينوسيوس تراكس تا عصر جديد مشهور نمي گردد، اين نكته شامل «زمان دستوري» وآميختن آن با «جنبه» نيز مي شود.


طبقات واژگاني ديگري كه ديونوسيوس تشخيص داده و به معرفي شان پرداخته است عبارتند از وجه وصفي، حرف تعريف(arthron ) ، ضمير ) (antonymia، حرف اضافه ) (prothesis ، قيد) (epirrhema، و حرف ربط suundesmos) (. ديونوسيوس وجه وصفي را به اين دليل مي نامد كه هم حالت نحوي دارد و هم به لحاظ زمان صرف مي شود و به همين دليل هم در طبقة اسم قرار مي گيرد و هم در طبقة فعل. حرف تعريف به اين خاطر) (arthron ناميده شده است كه بخش حالت نماي اسم است. ضمير) antonymia ( است زيرا به جاي اسم قرار مي گيرد، حرف اضافه ) (prothesis ناميده شده زيرا پيش از تمامي اجزاي كلام ظاهر مي شود، قيد epirrhema است به اين دليل كه مطلبي دربارة فعل مي گويد، و حرف suundesmosربط است زيرا «افكار ما را در ترتيبي خاص به يكديگر ربط مي دهد.»


آنچه از سوي ديونوسيوس تراكس مطرح شده بود، تقريباً بدون كوچكترين تغييري در نوشته آپولونيوس ديسكولوس نيز ديده مي شود و به همين ترتيب به آثار دستوريان رومي نظير دوناتوس (Donatus) و پريسكيانوس (priscianus) راه مي يابد. در اين ميان تنها اور (Varro)، نويسنده لاتين زبان را مي توان يافت كه نوشته اش از اين تقليدها تا حدي به دور مانده است، هرچند از كتاب بيست و پنج فصلي او به نام زبان لاتين (De ligua Latina) تنها شش فصل باقي مانده و مابقي از دست رفته اند.


مهمتري تغييري كه دستوريان رومي در اين طبقه بندي سنتي پديد  آوردند، حذف طبقه حرف تعريف به دليل عدم وجود چنين چيزي در زبان لاتين و افزودن طبقه صوت (intergection) به همان طبقات سنتي ديونوسيوس تراكس بوده است. تغييرات ناچيزي نيز مثلاً در طرح حالت نحوي متممي ازي (ablative)، به دليل تفاوت بارز دو زبان يوناني و لاتين ذكر شده اند؛ اما تفاوتهاي عمده تري كه میان این دو زبان وجود داشت؛ مثلاً در دستگاه فعلي لاتين نسبت به يوناني تشخيص داده نشدند. براي نمونه پريسكيانوس سعي كرد تفاوت ميان دو وجه التزامي (subjunctive) و دعايي (optative) را به تقليد از زبان يوناني، در دستور زبان لاتين نيز مطرح سازد، آن هم بدون اينكه دقيقاً به اصل بنيادين عملكرد ساخت واژه در تمايزات صوري موجود ميان زبانها آگاه باشد. همين ضعف را مي توان تا به امروز در دستورهاي سنتيي يافت كه براي زبانهاي جديد نوشته اند.


مطالعة دستوريان دوره باستان بيشتر به صرف محدود شده است تا نحو. دليل اين امر را بايد عدم طرح نظريه اي دربارة جمله وس ازه هاي آن دانست.onomaوrhema نزد فلاسفه، سازه هاي جمله به حساب مي آمدند و نه دو جزء از اجزاي كلام. دستوريان اين دو اصطلاح را حفظ كرده؟، ولي نقش آنها را تغيير دادند؛ و در نتيجه، نمي دانستند كه كار خود را با تحليل سازه هاي جمله از كجا آغاز كنند. براي آپولونيوس ديسكولوس و پريسكيانوس به تقليد از او، نحو چيزي نبود جز مسئله كشف چگونگي تركيب طبقات و صورتهاي واژگاني برحسب ويژگيهاي ذاتي شان. چنين نگرشي نمي توانست موفقيتي دربر داشته باشد واگرچه مصلا به توضيح مطابقة صفت واسم در گروه اسمي يا عمل و حاكميت حروف اضافه منجر مي شد، ولي ممكن نبود بتواند به توضيحي دربارة ساخت دروني فعل يا گروه اسمي يا ساخت جمله ساده و يا پيوند ميان جملات و بندها يا سازه هاي بندگونه مصدري يا فعلي نايل آيد.


دستورهاي كلاسيك با بحثي دربارة حروف و شيوه تلفظ آنها آغاز مي شدند. در تمامي اين نوشته نقطه آغاز راه حروف بود و نه آوا و اين نكته كاملاً طبيعي بود. زيرا دستور با مطاعه متون ادبي ظهور يافته بود و نه بررسي زبان گفتاري. به هرحال، پي آمد اين رهيافت آن بود كه حروف، و نه آواها، به مثابه واحدهاي بنيادين بحث و بررسي صورت واژه ها در نظر گرفته شدند و با همين نقش تداوم يافتند. علاوه بر اين فضايي حاصل آمد تا اين دو مفهوم در آثار دستوريان در هم آميخته شوند.


نظرية آوايي دورة باستان در نوع خود نارسا بود و كمبودهاي فراواني داشت. در اين دوره كوچكترين توجهي به شيوه توليد آواها نشد، در حالي كه در بخشهاي بعدي همين مقاله مي بينيم كه هنديان در همان قرون تا چه اندازه در اين مورد تجربه اندوخته بودند .دستوريان يوناني و رومي ميان واكه ها و غيرواكه ها تمايز قايل بودند، ولي بحث دربارة همخوانها به شكلي بسيار سطحي پايان مي پذيرفت. آنان كوچكترين توجهي به تمايز ميان همخوانهاي واكدار و بيواك، كه مثلاً b را در تقابل با p قرار مي داد، نداشتند. مهمترين تمايزي كه از سوي آنان صورت پذيرفته بود، تشخيص انسداديها (stops) از تداوميها (continuants) بود. اين طبقه اخير را كلا شبه واكه يا نيم واكه (semi-vowels) مي ناميدند و آواهايي نظير r,n,m,l و  حتي s  و f را در اين طبقه جا مي دادند.


در مورد ريشه  شناسي نيز تحقيقي كه نشان دهد نگرشي مانند آنچه در كراتيلوس آمده، تا چه اندازه درست ياغلط بوده است، انجام نگرفت. اگرچه دستوريان گونه هاي متعددي از اشتقاق افعال و اسامي را تشخيص داده بودند و تفاوت ميان طبقات صرف اسم و صرف فعل را نيز به درستي توصيف كرده بودند، ولي هيچ گاه به نگرشي دربارة مفهوم تكواژ نرسيدند و نتوانستند تكواژهاي پايه، وندهاي اشتقاقي، يا وندهاي تعريف حالتهاي نحوي را بازشناسند. در چنين شرايطي آنان نمي توانستند ربواط عمده موجود ميان واژه هاي زبانشان را نمعلوم كنند چه برسد به رابطة واژه هاي يوناني و لاتين. مسلا در همان ايام رابطه ميان اين دو زبان بر همگان معلم بود، ولي آنها نمي توانستند ميان تشابهات حاصل از منشأ واحد اين دو زبان و تغيير منظم آنها از يك سو، و تشابهات منتج از وام گيريهاي واژگاني از سوي ديگر، تمايزي قايل شوند، زيرا اساسا تصوري واقع گرايانه نسبت به ساخت و كار تغييرات زبان نداشتند. دستوريان اين دسته از تغييرات را تصادفي مي دانستند و يا دستكاريهاي آگاهانه تلقي مي كردند. به اعتقادآنان اژه ها به دليل خوش آوايي يا رفع ابهام تغيير داده مي شوند و يا براي اين تغييرات عاملي ماوراء طبيعي وجود داشت. براي نمونه، چنين تصور مي كردند كه اگر e به a مبدل مي شود به خاطر «بزرگ جلوه كردن» است، زيرا a نخستين حرف الفباست.


با چنين سابقه و پيش زمينه اي نبايد از ريشه شناسيهاي عجيب وغريب آن ايام تعجب كرد. مثلاً آنان lapis [=سنگ] را مشتق از laedens pedem [= پازخم كن] تلقي مي كردند و از اين جالب تر تصور مي كردند كه luncus [=جنگل] از lucere [=روشن شو] اشتقاق يافته، زيرا جنگل به دليل نتابيدن نور خورشيد تاريك بوده است. به هيمن ترتيب bellum [=جنگ] را مشتق از bellus [=زيبا] فرض مي كردند، زيرا جنگ نطقة مقابل زيبايي است. اين نوع ريشه شناسيهاي عجيب وغريب در قرون وسطي وحتي پس از آن نيز ادامه داشت تا اينكه فرصتي پيش آمد و دستوريان اروپايي از همتايان خندي خود شناخت بيشتري به دست آوردند


 


ادامه دارد ...



 

    626 بازديد     10 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي :
●   زبان شناسى 
●   زبان 

عناوين مرتبط
●  زبان شناسي، مطالعة زبان(1) 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:02/12/1386
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب