باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 آذر 1387 كاربران برخط 81 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
اديان و برخورد تمدن ها
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


برنارد لوئيس در دانشگاه لندن تحصيل كرده و از مدرسه مطالعات شرقي در آن دانشگاه ليسانس و سپس در رشته تاريخ اسلام دكترا گرفته است. از ۱۹۳۸ در همان دانشكده و از ۱۹۷۴ تا ۱۹۸۶ در همان رشته در دانشگاه پرينستن در آمريكا تدريس مي كرد و اكنون استاد ممتاز مطالعات خاور نزديك در پرينستن است. لوئيس يكي از سرشناس ترين متخصصان امروزي تاريخ اسلام و صاحب تاليفات متعدد در آن زمينه است، از جمله «زبان سياسي اسلام»، «اسلام و غرب»، «عرب ها در تاريخ»، «تعارض فرهنگ ها» و اخيراً كتابي به نام «كار از كجا خراب شد؟». آثار او به بيش از بيست زبان، از جمله فارسي و عربي و تركي و اندونزيايي، ترجمه شده است.بخش نخست اين مطلب را امروز مي خوانيد.

 

منبع: روزنامه - شرق

   ● نويسنده: برنارد - لوئيس

مترجم: عزت الله - فولادوند

 
 

از مدت ها پيش در جهان جديد غرب معمول بوده است كه در درجه اول خويشتن را مطابق مليت مان معرفي كنيم و هويت ها و معتقدات ديگرمان اعم از ديني و سياسي و غيره را فرع بر آن كليت بزرگ تر و مهم تر بدانيم. اما حوادث ۱۱ سپتامبر و پس از آن ما را متوجه تلقي ديگري كرده است، بدين معنا كه عده اي معتقدند يك دين است كه به چند مليت منشعب مي شود، نه يك مليت به چند دين، و اين امر بعضي از ما را بر آن داشته است كه درباره خويش و مناسباتمان با ديگران به شيوه هايي بينديشيم كه قبلاً معمول نبوده است.

رويارويي با نيرويي كه خود را اسلام معرفي مي كند، مناسبت _ و حتي فوريت _ تازه اي براي توجه به موضوع «برخورد تمدن ها» پيش آورده است.

روزگاري در گذشته، بشر عموماً فرض را بر اين مي گذاشت كه «تمدن» يعني خود ما، و بقيه از تمدن بويي نبرده اند. تا جايي كه مي دانيم، تمدن هاي بزرگ قديم _ در چين، در هند، در يونان، در روم، در ايران، و در خاورميانه باستان _ همه قائل به چنين نظري بودند. تا پيش از مراحل بالنسبه اخير، اين فكر هنوز پديد نيامده بود كه تمدن ها با هم تلاقي و تعامل مي كنند، و از آن جالب نظر تر اينكه هر تمدن عمري دارد: به دنيا مي آيد، رشد مي كند، به پختگي مي رسد، راه افول و زوال مي پيمايد و مي ميرد.

ريشه تصور اخير احتمالاً به مورخ و فيلسوف عرب قرون وسطا ابن خلدون (۱۴۰۶ _ ۱۳۳۲ ميلادي) مي رسد كه درست در قالب آن تعبيرات سخن گفته است، هر چند موضوع بحث او دولت ها _ يا، به اصطلاح امروز، رژيم ها _ بوده اند، نه تمدن ها. مفهوم دوره هاي عمر تا پيش از قرن بيستم هنوز واقعاً به تمدن ها ربط داده نشده بود.

نخستين كسي كه چنين ارتباطي برقرار كرد، مورخ آلماني اسوالد اشپنگلر بود كه شايد متاثر از فجايع جنگ جهاني اول و شكست امپراتوري آلمان، به پيرامون نگريست و تمدن را در زوال ديد و فلسفه اي بر اين بنياد بنا كرد كه چكيده آن در عنوان كتابش «زوال غرب» آمده است. در دو جلد اين كتاب كه در ۱۹۱۸ و ۱۹۲۲ به چاپ رسيدند، اشپنگلر در چگونگي تلاقي و تعامل و ظهور و زوال و سقوط تمدن هاي مختلف بحث مي كند. آرنولد توين بي [مورخ انگليسي] اين رهيافت را بيشتر بسط و تفصيل داد و فهرستي تهيه كرد از تمدن هايي كه دوست داشت _ و البته از آنها كه دوست نداشت. به تازگي نيز سموئل هانتينگتن، استاد دانشگاه هاروارد، استدلال كرده است كه عامل اساسي در روابط بين الملل بيش از آنكه تنازع كشور ها يا حكومت ها باشد، برخورد تمدن هاست. تصور مي كنم بيشتر ما موافق باشيم _ و بعضي حتي گفته ايم _ كه برخورد تمدن ها يكي از جنبه هاي مهم روابط بين الملل در دنياي امروز است، هر چند شايد تنها عده اي انگشت شمار تا اين حد پيش بروند كه تلويحاً بگويند تمدن ها سياست خارجي دارند و با هم متحد مي شوند.

در تاريخ بشر تمدن هاي مختلفي بوده اند و بعضي هنوز موجودند، گرچه وضع شان همه يكسان نيست. مصطفي كمال، بعد ها معروف به آتاتورك، در برخي از خطابه هاي خود كه در آنها مردم جمهوري نوبنياد تركيه را به مدرن شدن تشويق مي كرد، به وضع نسبي تمدن ها مي پرداخت. او با همان بيان ساده و صريح نظامي مي گفت كه مردم از اين تمدن و آن تمدن و تعامل و تأثير و تأثر ميان تمدن ها صحبت مي كنند؛ ولي تنها تمدن زنده و سالم و پيشرو، مدرنيته يا تمدن «عصر ما» است؛ بقيه، به گفته او، يا مرده اند يا در آ ستانه مرگ اند، و تركيه بايد انتخاب كند كه به اين تمدن بپيوندد يا بشود جزيي از دنياي مشرف به موت. آن يك تمدن البته تمدن غرب بود.

تنها دو تمدن داراي هويت ديني بوده  اند. البته بقيه نيز ادياني داشته اند، ولي مبناي هويتشان منطقه بوده است و قوميت. آيين بودا يكي از قدرت هاي عمده ديني بوده است، و نخستين آييني كه در ابلاغ پيامي جهاني به جميع آدميان كوشيده است. شواهدي بر وجود فعاليت هاي بوداييان در خاورميانه قديم در دست است، و گفته شده كه بودائيسم احياناً در يهوديت و بنابراين در ظهور مسيحيت تاثير داشته است. ولي اكنون قرن ها مي گذرد و آيين بودا گسترش مهمي پيدا نكرده است، و كشور هايي كه در جنوب و جنوب شرقي و شرق آسيا محل شكوفايي و رونق آن بوده اند، مانند همسايگانشان هويت فرهنگي دارند، نه ديني. اين تمدن ها [به تفكيك از دو تمدن داراي هويت ديني و] به استثناي كمونيستم كه موردي محل مناقشه است و عمري كوتاه داشته، نه داراي توان ايدئولوژيك براي گسترش نامحدود بوده اند و نه عمدتاً ميل به آن.ادياني كه تمدن ها هويت خود را از آنها گرفته  اند، و هم بسياري مشتركات با يكديگر دارند و هم بعضي  تفاوت ها، مسيحيت و اسلام اند.

در انگليسي و در اغلب ساير زبان ها، ما دو واژه داريم: يكي Christianity [= مسيحيت] و ديگر Christendom [= جهان مسيحي]. «مسيحيت» يكي از اديان و نظامي اعتقادي و عبادي همراه با بعضي نهاد هاي كليسايي است. «جهان مسيحي» يكي از تمدن ها و دربرگيرنده عناصري غيرمسيحي و حتي ضدمسيحي است. به ياد بياوريم كه هيتلر و نازي ها محصول جهان مسيحي بودند، نه مسيحيت.

اما هنگامي كه از اسلام سخن مي گوييم، يك واژه را در مقام دلالت هم بر آن دين و هم بر آن تمدن به كار مي بريم كه ممكن است به بدفهمي بينجامد. تصور مي كنم دانشمند فقيد مارشال هاجسن، مورخ برجسته تاريخ اسلام در دانشگاه شيكاگو، نخستين كسي بود كه متوجه اين مسئله شد و اصطلاح Islamdom را جعل كرد كه متاسفانه تلفظ آن دشوار است و با اقبال مواجه نشد و خلط و اشتباه به جاي خود ماند.(در زبان تركي چنين مشكلي وجود ندارد زيرا «اسلام» به معناي تمدن [اسلامي] است، و «اسلاميت» مشخصاً يعني دين [اسلام].) وقتي به تاريخ تمدن مي نگريم، مثلاً از «هنر اسلامي» سخن مي گوييم، به معناي هنر توليد شده در كشور هاي مسلمان، نه صرفاً هنر ديني؛ اما اصطلاح «هنر مسيحي» دلالت دارد بر هنرديني يا اثري كه به شكرانه برآورده شدن نذري به وجود آمده يا خود كليسا ها و نقاشي ها و پيكره هايي كه متدينان و متقدسان پديد آورده اند. هنگامي كه از «علوم اسلامي» صحبت مي كنيم، مقصودمان فيزيك، شيمي، رياضي، زيست شناسي و ساير علومي است كه در كنف حمايت تمدن اسلامي شكوفا شدند. ولي اگر بگوييم «علوم مسيحي» غرض چيزي يكسره متفاوت و بي ارتباط با آن است.

آيا كسي از «علوم يهودي» هم سخن مي گويد؟ تصور نمي كنم. ممكن است از دانشمندان يهودي سخن گفت، ولي آن چيز ديگري است. تفاوت در اين است كه يهوديت تمدن نيست _ دين است و فرهنگ. بيشتر وقايع تاريخ يهود پس از پراكندگي ياآوارگي آن قوم، در جهان مسيحي يا حوزه اسلام صورت گرفته است. در هند يا در چين هم يهودياني بودند، ولي جامعه ايشان رونقي نيافت، و چه در تاريخ يهود و چه در تاريخ چين يا هند، نقشي ناچيز داشتند. اصطلاح «يهودي _ مسيحي» نامي تازه است براي واقعيتي ديرين؛ ولي اگر در قديم به كار مي رفت، نه يهوديان مي پسنديدند و نه مسيحيان. اصطلاح «يهودي _ اسلامي» را مي توان به همزيستي فرهنگي ديگري اطلاق كرد كه در گذشته اي اخيرتر به رونق و شكوفايي رسيد و با آغاز مدرنيته پايان يافت.

تمدن داراي هويت ديني چقدر با كثرت گرايي [پلوراليسم] _ يعني مدارا يا بردباري با پيروان اديان ديگر در دايره همان تمدن _ سازگار است؟ اين پرسش حساس و تعيين كننده حاكي از تفاوتي عمده ميان دو نوع دين است. همان گونه كه در مورد تمدن ها، كساني معتقدند كه تنها خودشان «متمدن» اند و بقيه بربر و وحشي، در مورد اديان نيز هستند كساني كه باور دارند «دين» يعني دين خودشان و ديگران جملگي كافرند. ساير اديان از قبيل يهوديت و بيشتر اديان آسيايي مي پذيرند كه آدميان ممكن است همچنان كه در گفت وگو با يكديگر زبان هاي مختلف به كار مي برند، در سخن گفتن با خداوند نيز از اديان مختلف استفاده كنند. خدا مقصود همه را مي فهمد. فرض كنيد من در قلبم معتقد باشم كه زبان انگليسي بهترين ابزاري است كه آدميزاد تاكنون براي بيان انديشه ها و ابراز احساسات خويش ابداع كرده است، ولي در نزد عقلم بپذيرم كه ديگران نيز ممكن است همان احساس را درباره زبان هاي خودشان داشته باشند، و مشكلي از اين نظر نداشته باشم. منتقدان در محكوم كردن هر كدام از اين دو نگرش ديني، يكي را «ظفر نمون» و ديگري را «نسبيت گرا» ناميده اند، و ما نيز به جهت سهولت بيان، همين دو نام را به كار مي بريم.

قديس فرانسيسي، جوواني دا كاپيسترانو، [در قرن پانزدهم ميلادي] در تقبيح يهوديان به دليل تلاش براي اشاعه تصوري «فريبكارانه» در ميان مسيحيان، گفت: «يهوديان مي گويند همه كس مي تواند با دين خود به رستگاري برسد كه امري محال است.» اين بار استثنائاً اتهامي كه او به يهوديان وارد مي كرد درست بود. تلمود حقيقتاً مي گويد كه پارسايان همه اديان جايي در بهشت دارند. البته مشركان و ملحدان استثنايي بر اين قاعده اند، ولي يكتاپرستان هر ديني كه قواعد اساسي اخلاق را رعايت كنند واجد صلاحيت اند.مسلمانان و مسيحيان هر دو در اين اعتقاد شريك بودند كه دين هر يكشان، تنها دين حقيقي است و ابلاغ آن به همه افراد بشر فريضه ايشان و ، بنابراين، نگرش نسبيت گرايانه را محكوم و رد مي كردند. نگرش «ظفر نمون» اكنون به طور روزافزون در جهان مسيحي هدف حمله است، و عده زيادي از روحانيان مسيحي از آن برائت مي جويند. اما تاكنون كمتر نشانه اي از تحولي مشابه در اسلام ديده مي شود.

مدارا يا بردباري البته انديشه اي به غايت نابردبارانه است، زيرا چنين معني مي دهد كه «ارباب منم: من بعضي _ نه همه _ حقوقي را كه خود از آن برخوردارم به تو نيز روا مي دارم، تا هنگامي كه مطابق معيار هايي كه من تعيين خواهم كرد، حد خودت را بداني و شرط ادب نگهداري.» اين، گمان دارم، تعريفي منصفانه است از بردباري ديني آنگونه كه معمولاً درك و اعمال مي شود. در ۱۷۹۰، جورج واشينگتن در نامه اي به جامعه يهوديان شهر نيوپورت در ايالت رد آيلند [آمريكا] و شايد در كنايه به «فرمان مدارا»ي يوزف دوم امپراتور اتريش كه چند سال پيش صادر شده بود) چنين نوشت: «گويي  مدارا بدين معناست كه يك طبقه از مردم به واسطه گذشت و بزرگواري طبقه اي ديگر از حقوق ذاتي طبيعي خود برخوردار مي شود.» چند سال پيش، در همايشي مركب از يهوديان و مسيحيان و مسلمانان در شهر وين، كاردينال فرانتس كونيگ از بردباري سخن گفت، و من بي اختيار سخن جورج واشينگتن را خطاب به او نقل كردم. كاردينال پاسخ داد: «حق با شماست. من ديگر از بردباري سخن نخواهم گفت. از احترام متقابل صحبت خواهم كرد.»

اما هنوز بسيار اندك  اند كساني كه در نگرشي كه در اين پاسخ به راستي گرانقدر بيان شده است شريك باشند.

كساني كه نگرش نسبيت گرايانه به دين پيش مي گيرند (و خلاصه حرفشان اين است كه «من خداي خودم را دارم، تو خداي خودت را و ديگران خداي خودشان را») ممكن است دلايل سياسي يا اقتصادي مشخصي براي اعتراض به معتقدات ديگران داشته باشند، ولي در اصول به لحاظ كلامي و ديني اشكالي نمي بينند. اما كساني كه نگرش «ظفر نمون» اتخاذ مي كنند (و موضعشان در اين جمله هميشگي خلاصه مي شود كه «حق با من است، تو باطل، برو به درك شو واصل») با مدارا يا بردباري مشكل دارند. چون دينشان يگانه دين حق و كامل است، همه اديان ديگر حتي در بهترين حالت ناقص و به احتمال قوي تر شر و باطل اند؛ و از آنجا كه در مقام ممتاز دريافت كنندگان پيام نهايي خداوند به بشر بوده  اند، خويشتن را مكلف مي دانند كه آن پيام را به جاي اينكه با تنگ نظري تنها نزد خود نگاه دارند، به ديگران ابلاغ كنند.

اكنون سئوال اين است كه اگر كسي چنين اعتقادي داشته باشد، بايد چه كند؟ چگونه با پيروان ساير اديان ارتباط برقرار كند؟ اگر به اين مسئله در چشم انداز تاريخ بنگريم، آنچه به وجه بسيار آشكار به چشم مي خورد اين است كه تقدم يا تأخر اديان ديگر نسبت به دين خود شخص، فوق العاده اهميت دارد. مثلاً از نظر مسيحيت، يهوديت مقدم و اسلام مؤخر بر آن است. از نظر يك مسلمان، يهوديت و مسيحيت هر دو مقدم اند. از نظر يهوديت، هم مسيحيت مؤخر است و هم اسلام _ ولي چون يهوديت داراي نگرش «ظفر نمون» نيست، اين امر اشكالي ندارد.

ولي براي مسيحيان و مسلمانان _ يا شايد بهتر است بگويم براي مسيحيان و مسلمانان سنت گرا - اشكال دارد. در نزد آنان، دين مقدم ممكن است ناقص و ناتمام و منسوخ تلقي شود، ولي اگر در توالي صحيح از جهت وحي به آن بنگريم، ضرورتاً باطل نيست. از اين رو، از ديدگاه يك مسلمان، يهوديت و مسيحيت هر دو در زماني كه به وحي به بشر رسيدند، دين حق بودند؛ اما وقتي كه وحي كامل اسلام رسيد، منسوخ شدند. اكنون نيز گرچه به روز نيستند _ و به اصطلاح مانند مدل پارسال اند- نمي توان گفت ذاتاً باطل اند. بنابراين،  قانون اسلام يا شريعت قدري بردباري درباره آنها را نه تنها جايز بلكه لازم مي داند.البته قضيه اندكي پيچيده تر از اين است، زيرا يهوديان و مسيحيان متهم  اند كه كتاب مقدس و دين اصلي خويش را به دروغ آلوده  اند. بنابراين از نظر يك مسلمان، آموزه تثليث و الوهيت عيسي در مسيحيت تحريف است.

به اين نكته در چند آيه قرآن اشاره شده است، آنجا كه آمده «خدايي نيست غير از خداي يكتا و او شريك ندارد»، يا «بگو اوست خداي يگانه، خداي صمد، نزاده و زاده نشده است، و هيچ كس او را همتا نيست.» اين آيات و آيه هاي مشابه غالباً بر سكه ها و كتيبه هاي قديم اسلامي _ به ويژه بر قبه الصخره در بيت المقدس به نشانه چالش با مسيحيت در زادگاه آن _ نقش بسته  اند، و غرض از آنها آشكارا جدال [با كفار] است. يهوديان متهم  اند به حذف عباراتي از كتاب مقدس كه در آنها ظهور [حضرت] محمد [ص] پيشگويي شده بود. از نظر مسلمانان هر آنچه پس از محمد «خاتم پيامبران» [ص] آمده باشد ضرورتاً باطل است. اين نشان مي دهد كه چرا با مذاهبي مانند بهائيت و فرقه احمديه، در سرزمين هاي اسلامي با شدت و خشونت رفتار شده است.

مسلمانان مدعي رابطه ويژه اي با هيچ يك از دو دين پيشين نبودند، و اگر يهوديان و مسيحيان محمد [ص] را قبول نداشتند، به خودشان زيان مي زدند. مسلمانان حاضر بودند آنان را بر طبق شريعت بپذيرند كه مقرر مي داشت تا كجا مي توان به پيروان اديان به رسميت شناخته شده آزادي عمل داد. چنين كسان مي بايست يكتاپرست و داراي كتاب آسماني وحياني باشند كه اين خود در عمل، بردباري را به يهوديان و مسيحيان محدود مي كرد. قرآن از گروه سوم واجد شرايطي موسوم به صابئين نيز نام مي برد. ترديد وجود دارد كه آنان چه كساني بودند، ولي گاهي اين ترديد راهي پيش پاي دولت اسلامي مي گذاشت تا اگر مصلحت ايجاب مي كرد، بردباري يا تساهل را به زرتشتيان يا گروه هاي ديگري نيز تسري دهند. علي الاصول بردباري شامل حال مشركان يا بت پرستان نمي شد و اين امر گاهي در آفريقا و آسيا در سرزمين هايي كه به تسخير مسلمانان درمي آمد مشكلات حاد ايجاد مي كرد.

بردباري براي مسيحيان مسئله اي بسيار دشوارتر بود. از نظر ايشان، يهوديت مقدمه يا طليعه دين خودشان و مسيحيت تحقق وعده هايي است كه خداوند به يهوديان داده است. يهوديان اين عقيده را رد مي كردند و اين امر مخالفت آنان با بعضي از اصول محوري آيين مسيحي تلقي مي شد. بردباري در بين شاخه هاي مختلف مسيحيت مآلاً مشكلي حتي بزرگ تر از آب درآمد. بديهي است كه عنصر خارجي آسان تر تحمل مي شود تا دگرانديش داخلي. مرتد به مراتب خطرناك تر از ملحد است. اثر معروف فيلسوف انگليسي جان لاك زير عنوان «نامه اي درباره بردباري» كه در اواخر سده هفدهم نوشته شد، درخواستي است براي بردباري ديني كه در آن زمان هنوز فكري نسبتاً جديد بود. او نوشت: «نه مشرك، نه مسلمان، نه يهودي هيچ يك نبايد به علت دين خود از حقوق مدني كشور محروم شود.» ولي اگر دقت كنيم، يكي در اين ميان از فهرست حذف شده و آن، كاتوليك است.

تفاوت روشن است. در نظر لاك و هم روزگارانش، مشرك و مسلمان و يهودي براي مذهب رسمي انگلستان خطري ايجاد نمي كردند _ اما كاتوليك خطرناك بود. كاتوليك مي خواست مذهب پروتستان را براندازد و انگلستان را كاتوليك كند و، به قول رديه نويسان پروتستان در آن روزگار، يوغ اطاعت از فرمانروايي بيگانه _ يعني البته پاپ در رم _ را برگردن آن كشور بنهد.

مسلمانان عموماً در جوامع خويش نسبت به تنوع و تعدد بردبارتر بودند و حتي حديثي قديمي را شاهد مي آوردند كه اختلاف، رحمت خداوند است. مفهوم ارتداد _ به تعبير مسيحي عقيده نادرستي كه مراجع رسمي مذهبي آن را به اين عنوان بشناسند و محكوم كنند _ در اسلام كلاسيك جايي نداشت. انحراف و اختلاف به جز در موارد نادر، فقط هنگامي هدف تعقيب و آزار قرار مي گرفت كه نظم موجود را با خطر جدي مواجه كند. اصولاً خود اين تصور كه مرجعي رسمي داراي اين اختيار وجود داشته باشد كه درباره مسائل ايماني قضاوت كند و حكم دهد، با انديشه و عمل اسلام سنتي بيگانه بود _ ولي اكنون ديگر آن چنان بيگانه نيست.

يكي از پيامدهاي همانندي سابقه و نگرش بين مسيحيت و اسلام، تعارض دراز ميان دو تمدني بوده است كه هويت خود را از آنها گرفته اند. وقتي آن دو دين در حوزه مديترانه به يكديگر رسيدند، چون هر دو مدعي بودند كه واپسين وحي الاهي به آنها رسيده است، معارضه پرهيزناپذير بود _ معارضه اي كمابيش مداوم كه طي آن، نخستين هجوم عربان دامنه اسلام را با كشورگشايي به سوريه و فلسطين و مصر و شمال آفريقا و لااقل تا مدتي به جنوب اروپا رسانيد كه همه در آن عصر جزء سرزمين هاي مسيحي بودند؛ بعد تاتارها اسلام را به روسيه و اروپاي شرقي بردند و سپس ترك ها به بالكان. به هر يك از اين پيشروي ها، مسيحيت پاسخي شديد داد: بيرون راندن عرب ها از اسپانيا، جنگ هاي صليبي در نواحي شرق مديترانه، شكستن آنچه روس ها در تاريخ خود آن را يوغ تاتار مي نامند، و سرانجام حمله متقابل عظيم اروپا به سرزمين هاي اسلامي كه معمولاً امپرياليسم خوانده مي شود.

با اين همه، در طول اين دوره دراز معارضه و جهاد و جنگ صليبي و تسخير و بازپس گيري، مسيحيت و اسلام همواره رشته ارتباط را نگه داشتند، زيرا هر دو در اساس ادياني از نوع واحد بودند. مي توانستند با يكديگر بحث كنند، مناقشه كنند، مناظره كنند. حتي فرياد خشم يكديگر را درك مي كردند. وقتي هر يك مي گفت: «تو كافري و در آتش جهنم  خواهي سوخت»، ديگري دقيقاً مي فهميد كه او چه مي گويد، زيرا مقصود هر دو يكي بود. (بهشتشان ويژگي هاي متفاوت دارد، ولي دوزخشان عمدتاً يكي است.) ولي به گوش يك هندو يا بودايي يا كنفوسيوسي چنين ادعاها و اتهام ها تقريباً يا كلاً بي معناست.نحوه اي كه مسيحيان و مسلمانان به يكديگر مي نگريستند و يكديگر را مطالعه مي كردند، در مورد هر يك با ديگري تفاوت فاحش داشت. اين امر دست كم از جهاتي معلول اوضاع و احوال متفاوت هر يك بود. مسيحيان اروپايي براي اينكه بتوانند كتاب آسماني و ادبيات كلاسيك خود را بخوانند و با يكديگر ارتباط برقرار كنند، از آغاز مجبور به آموختن زبان هاي خارجي بودند. از سده هفتم [ميلادي] به بعد، حتي انگيزه بيشتري پيدا كردند كه نگاه خويش را به بيرون معطوف كنند، زيرا مكان هاي مقدسشان در زادگاه دين مسيح، در حيطه حكمراني مسلمانان بود، و زيارت آنها تنها با اذن مسلمانان امكان پذير مي شد. مسلمانان چنين مشكلاتي نداشتند.

اماكن مقدسشان در عربستان و در قلمرو فرمانروايي عرب ها بود، كتاب مقدسشان به عربي بود كه در سراسر تمدن اسلامي همچنين زبان ادب و علم و تحقيق و حكومت و تجارت به شمار مي رفت. پس از تسخير كشورهاي جنوب غربي آسيا و شمال آفريقا كه مردم آن سرزمين ها نيز عرب مآب شدند و زبان و خط اجدادي خويش را فراموش كردند، عربي به طور روزافزون حتي زبان مراودات يوميه شد. در روزگاران بعد، زبان هاي اسلامي ديگري، به ويژه فارسي و تركي، پاي به صحنه گذاشتند، اما در نخستين سده هاي شكل گيري، عربي فرمانرواي يكتا بود.اين تفاوت تجربه ها و نيازهاي هر يك از دو تمدن، در نگرش آنها به يكديگر منعكس است.

از قديم ترين ايامي كه ثبت در تاريخ است، اروپائيان مي كوشيدند زبان هاي رايج در كشورهاي اسلامي _ و در راس آنها عربي را كه زبان پيشرفته ترين تمدن آن روزگار بود _ ياد بگيرند. بعدها و بيشتر به جهت فايده عملي، بعضي فارسي و به ويژه تركي را نيز آموختند. اهميت تركي عمدتاً از اين نشأت مي گرفت كه عربي را در قلمرو عثماني برانداخته و زبان حكومت و ديپلماسي شده بود. از قرن شانزدهم به بعد كرسي هاي استادي عربي در دانشگاه هاي فرانسه و هلند تاسيس شد. دانشگاه كيمبريج در ۱۶۳۲ و دانشگاه آكسفورد در ۱۶۳۶ صاحب نخستين كرسي عربي شدند. اروپائيان از آن پس ديگر براي دست يافتن به علوم عالي به عربي نياز نداشتند، ولي به انگيزه كنجكاوي فكري و عقلي و شوق به شناخت تمدني ديگر و راه و رسم آن به آموختن عربي همت مي گماشتند. هنگامي كه سده هجدهم فرارسيد، اروپا مي توانست بنازد كه صاحب مجموعه اي شايان توجه از كتب و مكتوبات عالمانه درباره جهان اسلام است، شامل چاپ ها و ترجمه هاي آثار تاريخي و ادبي و ديني و نيز تاريخ هاي ادبيات و مذاهب و حتي تاريخ هاي عمومي كشورها و مردمان مسلمان و آداب و رسوم آنان. كتاب هاي دستور زبان و فرهنگ هاي عربي و فارسي و تركي از قرن شانزدهم به بعد در دسترس دانشوران اروپايي بود.

از نكات پرمعنا اينكه توجه بسيار بيشتري مي شد به عربي، يعني زبان كلاسيك و كتاب آسماني اسلام، از فارسي و تركي، يعني زبان هاي فرمانروايان جهان در آن روزگار. در طول سده نوزدهم دانشوران اروپايي و چندي بعد همچنين محققان آمريكايي، به اين مهم روي  آوردند كه نوشته ها و زبان هاي مدفون و فراموش شده عهد باستان را از زير خاك بيرون بياورند و بخوانند و ترجمه كنند و از اين راه يكي از فصل هاي درخشان تاريخ را بازيابند. اما كساني كه از اينگونه كنجكاوي بهره اي نداشتند و بنابراين، از درك آن ناتوان بودند، از اين فعاليت ها سر درنمي آوردند و در آنها به ديده بدگماني مي نگريستند.

جهان اسلام به علت فقدان انگيزه اي مشابه، به هيچ وجه كوچك ترين علاقه و توجهي به تمدن مسيحي نشان نمي داد. تحقير و خوار داشت مردمان وحشي آن سوي مرزها در آغاز ممكن بود توجيهي داشته باشد، ولي پس از اينكه آن صفت ديگر صدق نمي كرد و حتي در روزگاري كه اطلاق آن كمترين وجه عقلي نداشت، باز هم به كار مي رفت. گاهي استدلال شده كه توجه اروپائيان به عربي و زبان هاي ديگر شرق ملازم و مددكار _ يا اگر فاصله زماني را در نظر بگيريم _ طليعه و مقدمه امپرياليسم بوده است. اگر چنين باشد، بايد عربان و تركان را از اين گونه نيات تجاوزگرانه مبرا بدانيم. عرب ها هشتصد سال در اسپانيا بودند بي آنكه علاقه اي به آموختن اسپانيايي يا لاتين بروز دهند. عثماني ها پانصد سال بر بخش بزرگي از جنوب اروپا فرمان مي راندند، ولي در اغلب آن مدت هرگز زحمت يادگرفتن يوناني يا هيچ يك از زبان هاي رايج در بالكان يا اروپا را به خود ندادند كه به خوبي امكان داشت به كارشان بخورد و سودمند بيفتد. وقتي به مترجم نيازمند مي شدند، از افراد جديد الاسلام يا ديگران از كشورهاي مختلف استفاده مي كردند.

تا هنگامي كه غرب به زور توجه بقيه دنيا را به خود جلب كرد، هيچ گونه «غرب شناسي» وجود نداشت. امروز نيز در آمريكا مي توان نگرش هايي مشابه مشاهده كرد.در حال حاضر در غرب ما با چيزي دست به گريبانيم كه به نظر خودمان جنگ با تروريسم است و به عقيده تروريست ها جنگ با كفر. همچنين هستند كساني در هر دو طرف كه ا ين جنگ را پيكار بين تمدن ها يا بين اديان مي دانند. اگر آنان درست بگويند _ و بسياري چيزها مويد آن نظر است _ بايد تصديق كرد كه برخورد اين دو تمدن داراي هويت ديني نه تنها ناشي از اختلافات، بلكه همچنين برخاسته  از تشابهات آنها با يكديگر است _ كه در اين صورت، ممكن است اميدي به تفاهم بهتر در آينده وجود داشته باشد.

 

    505 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اديان الهي (20)
●   اسلام (477)
●   جنگ تمدن ها (59)
●   مسيحيت (169)
●   پلوراليسم ديني (26)
●   گفت و گوي تمدن ها (29)
●   یهودیت (109)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:24/01/1383

تاريخ شمسی نشر:24/01/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب