بورديو موقعيت ويژه و خاصى دارد. بورديو در اين زمينه دو كار پژوهشى عمده همراه با پرسش نامه و مصاحبه باز دارد كه يكى به سفارش كمپانى كراك (كمپانى عكاسى) و ديگرى به سفارش موزه هاى اروپا بود كه در واقع نوعى كار ميدانى در عرصه جامعه شناسى هنر بود. از طرفى ديگر سخنرانى هاى مختلفى در دانشگاه هاى هنر داشت.
بورديو فرهنگ لغات خاص خود را دارد و براى وارد شدن به جامعه شناسى هنر بورديو بايستى به اين مباحث توجه كرد:
هنر، وضعيت هنرمند، تحليل جامعه شناسى اثر هنرى، جامعه شناسى واسطه هاى هنرى، مخاطبين و غيره.
مقدمه ورود به بحث جامعه شناسى هنر بورديو، چگونگى برقرار كردن نسبت ميان هنر و جامعه شناسى در انديشه وى است و دومين مسئله بسيار مهم، بحث مخاطبين هنر است، يعنى كسانى كه با عرصه هاى هنرى سروكار داشته، آن را مصرف مى كنند و در آن حوزه نقش دارند.
بورديو در مورد مسئله اول معتقد است جامعه شناسى و هنر به هيچ عنوان زوج موفقى نبوده اند، چون تجربه زيست مشترك آنها تجربه اى شكست خورده است و در نتيجه يك خانواده پر تنش و پرمسئله اند. البته اين زيست مشترك و هم زيستى ناموفق و پر تنش را بايستى به حساب هر دو بگذاريم، هم به حساب هنر و هم به حساب جامعه شناسى.
از سويى بايد آن را به حساب هنر گذاشته، زيرا هنر به دليل ادعايى كه دارد يعنى خاص و متفاوت بودن، حساب ويژه اى براى خود باز كرده است و خود را متفاوت مى داند. هنر تمايز خود را در زيباشناسى و احساس موجود در هنر مى داند. نكته مهم اين است كه قضاوتى كه مربوط به زيباشناسى مى شود خارج از حوزه مفاهيم اجتماعى و تجزيه و تحليل اجتماعى است و ديگر ادعاى جهانى بودن هنر است. هنر مدعى است كه در همه جا زيبا است و هميشه باقى مى ماند، در نتيجه اين دو ادعا هميشه در برابر جامعه شناسى مقاومت كرده است و سعى كرده خارج از تجزيه و تحليل جامعه شناسانه قرار بگيرد اما تقصير جامعه شناسى هم هست. جامعه شناسى سنتاً تحت تاثير سنت دوركيمى است و همواره سعى مى كند براى همه چيز توضيح و توجيه جامعه شناسى پيدا كند و آنها را به وضعيت اجتماعى فرد، فرآيند اجتماعى شدن، نهادى كه فرد در آن پرورش يافته و محيط اجتماعى برگرداند.
همچنين جامعه شناسى در سنت ماركسى مسائل را به عامل اقتصادى تقليل و يا توضيح مى دهد.
در نتيجه جامعه شناسى با سهمى كه از اين دو سنت برده است هرگاه در برابر هنر قرار مى گيرد، تلاش مى كند هنر را به عنوان يك پديده بنگرد و تجزيه و تحليل كند، در نتيجه هيچ گونه استقلال و موقعيت خاصى برايش قائل نيست.
وقتى به تاريخ اين دو مى نگريم، هنر با تاكيدش بر زيبا شناسى و جامعه شناسى با توضيح همه چيز به عنوان امر اجتماعى، در تنش و تضاد با يكديگرند.
بورديو سعى دارد با اين دو سنت، آنها را مطالعه و نقد كند. اولين نقد وى به ايده آليسم غير جامعه شناسانه يا زيبا شناسى كانتى است، يعنى سومين نقدى كه كانت با عنوان نقد عقل عملى و نقد قابليت داورى بيان مى كند.
هنرمند همچون خداوند از هيچ، خلق مى كند و توليد كننده و پيشه رو نيست. با قواعدى كه كانت در رويكرد زيبا شناسى مطرح مى كند، به نوعى ايده آليسم و فردگرايى مى رسيم كه از نبوغ ذاتى هنرمند صحبت مى كند يعنى عده اى داراى آن هستند و عده اى از آن محرومند. او براى زيبا شناسى خصلت استعلايى قائل مى شود.
بورديو ديدگاه كانت را نقد كرده و معتقد است خود هنرمند محصول و مخلوق يك فرآيند اجتماعى است. پيش از بورديو مارسل مورس اين مسئله را در مورد اعتقاد به جادوگر در قبايل قديمى مطرح مى كند؛ كه قدرت جادويى را جامعه به جادوگر داده بوده يا خدادادى بوده است. بورديو به تبع مورس مى گويد، هنرمند خالق را چه كسى خلق مى كند؟ او اين توهم را توهم سوژه خلاق مى نامد، توهم اينكه استعداد، ذاتى و هوش، خدادادى است.
هنرمند هم، مخلوق است در نتيجه بايد بپذيرد كه بخشى از اين فرآيند را بايد با چشم انداز و درك اجتماعى توضيح داد و بخشى از حوزه هنر مربوط به اجتماع و تحت تاثير فرآيند اجتماعى است. جامعه شناس نيز براى اينكه بتواند زيست مشترك و موفقى با هنر داشته باشد بايستى بپذيرد كه هنر مثل ميدان هاى ديگر (جهان هنرى، فرهنگى، دانشگاهى، اقتصادى، دينى و...) زبان خاص، فرهنگ، سلسله مراتب، ارزش ها و فرهنگ هاى خاص خود را دارد، در نتيجه به نوعى داراى خود مختارى نسبى است و اين سنت قديم جامعه شناسى است كه به اشتباه براى حوزه هنر هيچ گونه خود مختارى و استقلال قائل نيست.
از طرفى در سنت ماركسيستى وقتى صحبت از سرمايه مى شود، منظور سرمايه اقتصادى است، چه صاحبان سرمايه اقتصادى و چه كسانى كه از آن محرومند. اما بورديو معتقد است كه در حوزه هنر، سرمايه، فقط سرمايه اقتصادى نيست و آنچه ارزش دارد سرمايه فرهنگى، اجتماعى و سمبليك است.
در اينجا بورديو به بحث هاى وبر نزديك مى شود يعنى بحث منزلت. كنشگر فقط به پول و سرمايه اقتصادى نياز ندارد بلكه به سرمايه فرهنگى يعنى مدارك و تحصيلات و سرمايه اجتماعى يعنى مناسبات اجتماعى و روابطى كه افراد برقرار مى كنند و بالاخره سرمايه سمبليك يعنى نام، ظاهر و موقعيت نيز نياز دارد.
پس در برابر مفهوم سرمايه اقتصادى ماركس، بحث سرمايه فرهنگى مطرح مى شود و به اين ترتيب وى با ماركسيسم عاميانه مرزبندى مى كند.
بورديو در برابر مفهوم كلاسيك استثمار، مفهوم مشروعيت را بيان مى كند، كه در واقع نوعى بازخوانى مباحث ماركس منتها از منظر فرهنگى است. از ديد او آنچه كه ماركس مى گويد يعنى استثمار سرمايه اقتصادى وجه نمادين و آشكار است اما سرمايه فرهنگى به صورت پنهان و ناخودآگاه عمل مى كند. از آنجا كه جامعه شناس بايد آنچه را كه پنهان است افشا كند، لو دهد، پس در برابر مفهوم استثمار كه خشن و عيان است مفهوم مشروعيت را مطرح مى كند و مى گويد طبقه مرفه اجتماعى صرفاً با استثمار و امكانات مالى نيست كه بر ما سلطه دارد بلكه اين طبقه، ارزش هاى خاص خود را نيز توليد كرده و به طور ناخودآگاه فرد تحت سلطه، اين ارزش ها را درونى مى كند و در نتيجه، سلطه اش مشروعيت مى يابد.
قسمت دوم بحث مربوط به مخاطبين هنر مى شود كه مسئله بسيار مهمى است.
در جامعه ما امروزه استفاده، مصرف و رفت و آمد رفتار فرهنگى عمومى شده است و نسبت به گذشته اقشار وسيعى گرايش به فعاليت هاى هنرى دارند، و در اينجاست كه مفاهيم بورديو به كار مى روند. آنچه در صدر ميدان يا عرصه هنر قرار دارد سرمايه فرهنگى فرد است. فرد سرمايه اقتصادى را يا به ارث مى برد يا آنها را كسب مى كند، اما در مورد سرمايه فرهنگى اين طور نيست و نمى توان آن را يك باره به دست آورد. بورديو در اينجا مفهوم «عادت واره» يا «خصلت» را مطرح مى كند. يعنى هر فرد محصول خصلت ها يا شيوه هاى بودن اجتماعى و فردى است. وى معتقد است كه تعينات اجتماعى بيش از همه در رفتار عملى افراد نمايان است نه در اعتقاداتشان. حال اگر شخص عادت واره اى نداشته باشد، پس شيوه بودن هنرى و فرهنگى را چگونه بايد كسب كند؟ پاسخ، همان نتيجه فرآيند اجتماعى شدن است. سرمايه فرهنگى به ارث برده مى شود و اشخاصى كه به طور طبيعى در نهاد خانواده شان اين فرآيند اجتماعى و شيوه بودن هنرى و فرهنگى را به ارث نبرده اند طبيعتاً در آينده از اين حوزه محروم خواهند شد و به همين خاطر حوزه يا ميدان هنر به دست وارثين و كسانى كه به طور طبيعى صاحبان اين سرمايه اند، مى افتد. در اينجا مسئله دموكراتيزه شدن آموزش مورد توجه بورديو قرار مى گيرد. مراكز دانشگاهى وسيعى وجود دارد كه افراد مختلف، هم افرادى كه وارثين سرمايه هاى فرهنگى اند و هم افراد محروم از اين سرمايه ها، وارد اين نهاد شده و اجتماعى مى شوند و در نتيجه، سيادت ميدان هنر تنها به دست وارثين هنر نمى افتد. بورديو با نقد دومين نهاد اجتماعى شدن يعنى مدرسه (بعد از خانواده) نشان مى دهد كه مدرسه و مدارس عالى اين كار را انجام نمى دهند بلكه به بازتوليد مكانيسم سلطه مى پردازند. فردى كه سر جاى خود قرار نگرفته، نمى داند چگونه بايد رفتار و داورى كند. (مانع پنهان) بورديو مفهوم «ذوق پرورده» را در اينجا به كار مى برد كه از نظر وى اين ذوق بايد در اولين نهاد اجتماعى يعنى خانواده، سپس در مدرسه، بعد در كار و بالاخره توسط رسانه ها پرورده شود. وقتى فرد اين ذوق را به ارث نبرده باشد و جزء وارثين نباشد اين مسئوليت به عهده ديگر نهادهاى اجتماعى است و اگر آنها اين مسئوليت را برعهده نگيرند، همه حوزه ها خصوصاً حوزه هنر به دست وارثين خواهد افتاد. بنابراين دموكراتيزه كردن نهادهاى هنرى حاصلى ندارد و مانع پنهان باعث مى شود كه فقط براى متفاوت كردن خود از ديگران وارد اين نهادها شده و مشخص شويم.
رفتارهاى فرهنگى در طبقات مختلف متفاوت است مثلاً در مورد عكاسى بورديو مى گويد: عكاسى در عامه مردم جنبه آيينى دارد و همه مراحل گذار زندگيشان را ثبت مى كنند (تولد، ازدواج و...) و سعى دارند بهترين موقعيتشان را در برابر دوربين به نمايش بگذارند در نتيجه بيشترين استفاده از عكس را اقشار عمومى مردم دارند. عده اى ديگر از منظره طبيعى يا تخته سنگ عكس مى گيرند كه معمولاً طبقات متوسط جامعه هستند كه براى متمايزكردن خود از طبقات عامه مردم اين گونه هستند و عكس گرفتن آنها بيشتر جنبه تابلو دارد. اما در مورد رفتار طبقه وارثين، آنان كاملاً نسبت به عكاسى رويكردى متفاوت دارند چرا كه آنها به جاى عكاسى به سراغ هنرهاى كلاسيك مثل نقاشى، مجسمه سازى، موزيك و... مى روند. ديده مى شود براى طبقه متوسط عكاسى هنرى جانشين هنرهاى كلاسيكى مى شود كه آنها نمى توانند به سراغش بروند هم به لحاظ سرمايه اقتصادى و هم به لحاظ سرمايه فرهنگى. در اينجا حتى اگر فرد در ميدانى و عرصه اى، موقعيت بالايى داشته باشد وقتى وارد ميدان هنر شود مورد خشونت سمبليك قرار مى گيرد كه همان كاربرد استراتژى تشخص و متمايزكردن خود از ديگران است.
در واقع بورديو با اين خطوط كلى در مورد مفاهيم به دنبال نتيجه اى است و مى خواهد بگويد عملاً دانشگاه ها و مدارس عالى يا به طور كلى تر نظام آموزشى عملاً همان مكانيسم سلطه را بازتوليد مى كنند. در همه عرصه ها و خصوصاً هنر كسانى كه عرصه را به دست مى گيرند همان وارثين يعنى صاحبان سرمايه هاى فرهنگى هستند.
در اروپا نقدهايى به كار بورديو شده است (كه در مورد ايران خيلى معتبر نيست) منتقدينى جامعه شناسى بورديو را جامعه شناسى سلطه و آن را در سنت ماركسيستى مى دانند كه سعى كرده روايت ديگرى از آن بدهد البته بورديو هميشه مرزبندى خود را با سنت ماركسيستى مشخص كرده است. در سال هاى ۸۰ بورديو و مفاهيم او به خصوص «عادت وارگى» يا شيوه بودن يا خصلت هايى كه در روند اجتماعى به دست مى آيد كاملاً نقد شده اند، يكى از آنها كارهاى «كوفمن» در بحث جامعه شناسى خانواده است. او مى گويد اين عادت وارگى و شيوه بودن از كجا به دست مى آيد؟ اولين نهاد اجتماعى شدن خانواده است اما خانواده امروزى با خانواده گذشته فرق دارد. خانواده گذشته يكپارچه بود و در نتيجه محروم از سرمايه اى بود كه از اساس آن را نداشته است اما خانواده امروزى در هيچ سطحى يكپارچه نيست.
«لارى ير» نيز در كتاب «انسان متكثر» در نقد بورديو بحث كنشگر اجتماعى متكثر را بيان مى كند. منظور او متعدد بودن منابع اجتماعى شدن است كه گاه با هم تضاد دارند. از ديدگاه او در دنيايى كه زندگى مى كنيم منابع اجتماعى متكثر شده در نتيجه ما يك الگو را بازتوليد نمى كنيم. امكان دارد خانواده اى دختر را به عنوان زن خانه دار و مادر خوب تربيت كرده باشد اما وقتى فرزند وارد دانشگاه مى شود مى آموزد كه مى توان هم فعال اجتماعى بود و هم مادر خوب، مى توان نقش خود را در چندين ميدان به خوبى ايفا كرد در نتيجه كنشگر اجتماعى متكثر مى شود، يعنى منابعش متعدد مى شود در نتيجه ديگر نمى توان گفت كه عادت واره ام اين است كه از سرمايه فرهنگى يا هنرى محروم باشم؛ در اينجا فرد مى تواند از محيط هاى ديگر اين سرمايه را كسب كند.
يكى ديگر از نقدهاى موجود در مورد بازتوليد عرصه و ميدان هنر است. از ديد بورديو عملاً صاحبان سرمايه فرهنگى همان وارثين خواهند شد و اين جبرى است. پس بورديو چطور مى تواند به تغيير و دگرگونى بينديشد؟ به هر حال وقتى به ايران برمى گرديم ديده مى شود كه جامعه شناسى بورديو كارآمدتر است در آنجا اگر انتقادهاى وارد به بورديو به دليل تكثر زياد ميدان هاى زيست محيطى است اتفاقاً در ايران اين منابع اجتماعى شدن خيلى محدود هستند. مدرسه و رسانه عملاً يك نقش را بازى مى كنند حال اگر خانواده شخص با ارزش ها و سياست هاى رسانه ها موافق باشند يك نقش را بازى مى كنند و ديگر جهان متكثرى نخواهيم داشت و تنها جايگاه بروز اين جهان متكثر در كار يا محيط دانشگاه است.
البته همواره ميان اين جهان ها دوگانگى ايجاد مى شود وقتى كنشگر در خانواده يك سرى ارزش ها را درونى كرده باشد و در رسانه ها هم همين ها گفته شود در دوره بعد كه فرد وارد دانشگاه مى شود يك باره از دنياى ديگرى خبردار مى شود. در اينجا است كه بورديو مدرسه را كه بايد شخص را در فرآيند اجتماعى شدن همراه با هنر قرار دهد، نقد مى كند. درست است كه شخص در ايران با شيوه بودن يا خصلت هنرى در خانواده خود آشنا نشده اما از ديد بورديو اين وظيفه در محيط ديگرى بايد انجام شود؛ در اينجا اولين نهاد جايگزين مدرسه و نظام آموزشى است، اما مشكل ما غيبت خود بحث هنر در نظام آموزشى مدرسه ها و دانشگاه هاى ما است. همين مسئله باعث مى شود كه گاه فرد تا آخر عمر هم با هيچ كدام از اين عرصه ها برخورد نداشته باشد و هيچ كدام را نشناسد. مفاهيم عادت واره، شيوه بودن و سرمايه فرهنگى كه بورديو بيان مى كند، مفاهيمى هستند كه در واقع در جامعه ما كاربرد پيدا مى كند؛ به دليل اينكه سرمايه هاى فرهنگى را بايد از طريق خانواده به شخص منتقل كرد، اما اگر گفته شود كه فقط خانواده اينها را به شخص منتقل مى كند، دچار جبرگرايى مى شويم و اين مطرود است، در نتيجه اين مسئوليت و وظيفه دومين نهاد، يعنى مدرسه است و بعد رسانه ها و نهاد هاى ديگر بايد اين مسئوليت را بپذيرند. در جامعه ما اين نهادها مسئوليت فرهنگى را به عهده نمى گيرند يا به طور كافى انجام نمى دهند. در نتيجه ممكن است فردى با تحصيلات عالى، چهره هاى شاخص دنياى هنر را نشناسد و عملاً عرصه هاى هنر به دست وارثين مى افتد. حتى هيچ ارگانى يافت نمى شود كه افراد را در جريان فعاليت هاى هنرى در كشور قرار دهد و اگر هم چنين ارگانى وجود داشته باشد عملاً ممكن است سرمايه اقتصادى آن در دسترس نباشد، در نتيجه باز هم هنر به دست وارثين مى افتد؛ چرا كه ديگر نهادى نيست كه فرد را با اين عرصه آشنا كند و آنچه كه بورديو آن را عادت واره مى داند براى فرد به وجود مى آورد. در نتيجه در واحد درسى به نام جامعه شناسى هنر در دانشگاه، استاد چگونه مى تواند بگويد جامعه شناسى هنر، شيوه هاى تحقيق در آثار هنرى و شيوه هاى حوزه هنر با تمام زوايايش چيست؟ در اينجا است كه عملاً ورود دانشجويان و آشنا كردنشان با حوزه هنر به دليل موانع پنهان و آشكار شكست مى خورد و عملاً آنچه را كه بورديو عادت وارگى يا شيوه بودن مى نامد به صورت شانس درمى آيد، به اين صورت كه يا خانواده آن را به فرد منتقل مى كند و او داراى سرمايه فرهنگى مى شود يا اينكه خانواده چنين نمى كند و او بى نصيب مى ماند، شانسى مى شود؛ لذا فردى كه مطمئن است كه مدرسه و رسانه ها اين كار را نخواهند كرد، در نتيجه خود بايد تلاش كند كه جزء افراد محدودى شود كه بورديو از آنها به عنوان دارندگان سرمايه فرهنگى سخن مى گويد.
پى نوشت:
اين سخنرانى در مهرماه ۸۴ برگزار شده.