| علم يكى از برجستهترين و ارزشمندترين كمال براى انسان است و بشر بر اثر نيروى فطرى حقيقتطلبى خود، تلاشهاى بسيارى در راه به دست آوردن آن در طول تاريخ حيات خود انجام داده است. ارزش بسيار والاى علم سبب گشته است كه كاملترين موجود در دايره هستى كه همه كمالات را به صورت بى نهايت واجد است، خود را متصف به اين صفت والا و نيز اولين معلم بشريتبداند: «لاجرم ان الله يعلم ما يسرون و مايعلنون انه لايحب المستكبرين» (2) ; يعنى محققا خدا بر باطن و ظاهر آنها آگاه است و به كيفر اعمالشان مىرساند و او هرگز متكبران را دوست نمىدارد. «و هو بكل شىء عليم» (3) ; يعنى و او به هر چيز دانا است. «علم الانسان ما لم يعلم» (4) ; يعنى و به انسان آنچه را نمىدانست تعليم داد. همچنين صفت تعليم و معلم بودن را به اوليا و برگزيدگان خود در ميان بشريت; يعنى انبياى الهى نيز نسبت مىدهد: «لقد من الله على المومنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم ويعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» (5) يعنى: خداوند بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از خودشان در ميان آنان برانگيخت كه بر آنها آيات خدا را تلاوت كند و نفوسشان را از هر نقص و آلايش پاك گرداند و به آنها احكام شريعت و حقايق حكمتبياموزد، هر چند از پيش گمراهى آنان آشكار بود. بنابراين، خداوند به انسان كه در لحظه تولدش واجد هيچ گونه علم حصولى نبوده است، ابزار گوناگونى عطا نموده تا انسان با به كارگيرى صحيح آنها، به اين متاع ارزشمند; يعنى معرفت و علم دستيابد: «والله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون» (6) يعنى: و خدا شما را از بطن مادران بيرون آورد در حالىكه هيچ نمىدانستيد و به شما چشم و گوش و قلب داد تا مگر دانا شويد و شكر اين نعمتها را بهجاى آوريد. و با اعطاى ابزار معرفت، از انسان خواسته است كه نسبتبه امرى كه به آن علم ندارد پيروى نكند: «ولا تقف ما ليس لك به علم ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسؤولا» (7) يعنى: و (اى انسان) هرگز بر آنچه علم و اطمينان ندارى دنبال مكن (و بى تحقيق در پى سخنى مرو و كسى را نيك و بد مخوان و از احدى نكوهش و ستايش روا مدار و به كسى ظن بد مبر) كه (در پيشگاه خداوند) چشم و گوش و دلها همه مسؤولند. انسان نيز به مدد اين نيروى خدادادى، تلاشهاى بسيار فراوانى انجام داده است و علوم فراوانى را كسب نموده است، اما اسباب و عوامل گوناگونى موجب گشته است كه بشر، همتخود را مصروف به دست آوردن علوم و معارف خاصى از طريق برخى از ابزارهاى معرفتى خويش نمايد. انسانى كه مىتوانستبا دقت در قابليت و نيز محدوديت ابزارهاى معرفتى خود; يعنى حواس و عقل و قلب خويشتن را بى نياز از هر يك و بويژه بىنيازى از وحى; يعنى ابزار معرفتى ديگر نداند، اما دنياخواهى و تبعيت از هوى و هوس او را واداشته است تا با رد و طرد هرگونه معارف ديگر، صرفا به معرفتهايى كه از راه حواس و تجربه و عقل تجربت انديش و سود انگار دنيوى خود به دست آورده است، اعتماد نمايد و در صدد برآمده است كه تمام معارف ديگر را فقط در صورت سازگارى با معارف تجربى به دست آمده از تلاش محدود خود قبول و در غير اين صورت آنها را نفى نمايد.
علمتجربىگرايى آفتى شده است تا انسان مغرور به دستاوردهاى علمى خود، محدوديتهاى آن را ناديده گرفته و جهان هستى را فقط در دايره معرفتهاى تجربه خود، تفسير نمايد. اين مقال، سعى دارد تا تاريخچهاى كوتاه از سرنوشت علمتجربىگرايى بشر و نيز وجوه مختلف و لوازم و جلوههاى گوناگون آن را در برخى از حوزهها و بويژه دين به صورت اجمال بازخوانى نمايد. اما روشن است كه اشتراك لفظى، يكى از مهمترين مغالطاتى است كه رهزن انديشههاى بشرى مىباشد و عدم توجه در مورد معانى گوناگون يك لفظ و عدم دقت در معناى مورد بحث - از ميان معانى مختلف يك لفظ - در يك بررسى عالمانه و محققانه، موجب سردرگمى و سقوط در ورطه جهالت مىباشد. مساله مورد بحث در اين مقام نيز، دچار همين مشكل مىباشد; يعنى واژه علم داراى معانى بسيار مختلف لغوى و اصطلاحى است كه عدم توجه به معناى مورد بحث، بررسى غير صحيح را در مورد مساله علمگرايى در پى خواهد داشت. ازاين رو، سعى خواهيم كرد تا براى رهايى از مغالطه اشتراك لفظى، در ابتدا معانى لغوى و اصطلاحى علم و سپس به بيان معناى مورد نظر وتبيين بحث در مورد آن بپردازيم.
معناى لغوى علم
گرچه علم، مفهومى بديهى و بىنياز از هر گونه تعريف حقيقى - اعم از رسمى و حدى - بوده و بلكه ارائه تعريف حقيقى از آن ممكن نيست، (8) اما براى آن، موارد مختلف لغوى و مصاديق اصطلاحى مختلفى ذكر شده است كه آنها را بيان مىكنيم، ولى در ابتدا به ذكر معانى لغوى آن مىپردازيم. در كتب لغوى، دست كم به دو صورت مصدرى و اسممصدرى، براى لفظ علم، معانى متعددى به قرار ذيل بيان شده است:
الف) حالت مصدرى
1 - دانستن، در حقيقت معناى اصلى و اوليه علم همين معنا است كه نقيض جهل نيز ميباشد. 2 - يقين كردن، (وقتى كه به دو مفعول متعدى شود، مانند: «علمت العلم نافعا» (9). البته علم به معناى معرفت هم مىآيد، ولى بايد توجه داشت كه ميان علم و معرفت تساوى كامل معنايى برقرار نيست، بلكه معرفت اخص مطلق از علم است; يعنى هر معرفتى علم است، ولى هر علمى معرفت نيست; زيرا معرفت در موردى اطلاق مىشود كه عالم، شىء معلوم را به صورت جزئى و خاص و با توجه به لوازم آن، بشناسد، ولى علم، اعم از آن است. بنابراين، لغويين مورد اعتماد، ميان علم و معرفت، فرقهاى مختلف را ذكر مىنمايند، به عنوان مثال، تاجالعروس در اين مورد آورده است كه: «معرفت عبارت است از ادراك يك شى ء به همراه تدبر و تفكر در آثار آن و لذا معرفت اخص از علم است، و ميان معرفت و علم دو فرق موجوداست.»
اول: فرق لفظى
فعل «عرف» ومشتقات آن يك مفعولى است، ولى فعل «علم» ومشتقات آن دو مفعولى است و اگر در موردى، علم با يك مفعول متعدى شود، در حقيقتبه معناى معرفت مىباشد.
دوم: فرق معنوى
1 - معرفتبه ذات شىء تعلق مىگيرد. ولى علم به احوال شىء تعلق مىگيرد. 2 - ضد معرفت، انكار است. ولى نقيض علم جهل است. 3 - معرفت، درك وفهم شىء است، به صورت مفصل. ولى علم به صورت مجمل نيز به شىء تعلق ميگيرد. (10) 3 - استوار كردن. 4 - اتقان. (11)
ب) حالت اسم مصدرى
1 - معرفت و دانش. 2 - يقين. 3 - هنر. 4 - فضل. (12)
معانى اصطلاحى علم
لفظ علم در اصطلاحات گوناكون به معانى مختلفى استعمال مىشود كه برخى از استعمالات آن به قرار زير است:
1 - علم در اصطلاح مباحث معرفتشناسى در ميان انديشمندان اسلامى، به معناى مطلق آگاهى و انكشاف اعم از انكشاف حضورى و انكشاف حصولى است. (13)
2 - در اصطلاح منطق، علم، مختص آگاهيهاى حصولى اعم از تصور و تصديق است، چنان كه در تعريف علم آوردهاند: حصول صورت شىء در عقل. (14)
3 - در بعضى از اصطلاحات، علم به معناى تصور به كار رفته است. چنان كه در منطقيات فارابى آمده است: «و لفظة العلم تقال باشتراك على التصديق والتصور.» (15) يعنى: لفظ علم به اشتراك لفظى بر تصور و تصديق اطلاق مى شود.
4 - گاهى علم به معناى ادراك كلى مى آيد، عدهاى در فرق ميان معرفت و علم، به اين معنى اشاره نمودهاند : «والمعنى الحقيقى للفظ العلم هو الادراك... والعلم يقال لادراك الكلى او المركب و المعرفة لادراك الجزئى او البسيط.» (16) يعنى: معناى حقيقى لفظ علم، ادراك است.... و علم به ادراك كلى يا مركب اطلاق مىشود و معرفتبه ادراك جزئى و بسيط.
5 - در اصطلاح ديگر، علم صرفابه ادراك تصورى كه از راه تعريف حدى ماهيات به دست مىآيد، اطلاق مىشود. در بصائر در مقام توضيح لفظ علم آمده است: «و يقال علم لتصور الماهيات بالحد.» (17) يعنى: علم به تصور ماهيت از راه تعريف حدى اطلاق مىشود.
6 - گاهى علم فقط به علم حصولى - اعم از تصديق ظنى و تصديق يقينى - اطلاق مىشود. در مطالع آمده است : «و قد يطلق العلم و يراد به التصديق.» (18) يعنى: و گاهى علم استعمال مىشود و مقصود از آن تصديق است.
7 - علم در اصطلاحى ديگر، صرفا به علم حصولى تصديقى جازم - اعم از جزم و يقين تقليدى، جهل مركب و يقين بالمعنى الاخص - اطلاق مىشود. «و قد يطلق العلم و يراد به التصديق اليقينى.» (19) يعنى: و گاهى علم، استعمال مىشود و مقصود از آن، تصديق يقينى است.
8 - گاهى علم در مورد تصديق جازم مطابق با واقع - اعم از ثابت و غير ثابت - اطلاق مىشود. «و العلم: هو الاعتقاد الجازم المطابق للواقع.» (20) يعنى: و علم عبارت است از اعتقاد جازم مطابق با واقع.
9 - گاهى نيز علم فقط به علم حصولى تصديقى يقينى - يقين بالمعنى الاخص - اطلاق مىشود. در اين استعمال، يقين به دست آمده از راه تقليد و نيز جهل مركب، علم تلقى نمىشود. يقين بالمعنى الاخص; يعنى تصديق جازم مطابق با واقع ثابت. (21)
10 - مجموعه مسائلى كه پيرامون امر واحد - اعم از جزئى، كلى، اعتبارى و حقيقى - بحث مىكنند، اصطلاح ديگر علم است. (22) اين اصطلاح شامل علومى مانند: تاريخ، جغرافيا، دستور زبان، علوم تجربى و فلسفه مىشود.
11 - مجموعه قضايا و مسائل كلى - اعم از اعتبارى و حقيقى - كه محور خاصى براى آن لحاظ شده است، اين اصطلاح شامل علوم اعتبارى مانند علم لغت و دستور زبان و نيز علوم حقيقى مانند علوم تجربى مىگردد. (23)
12 - مجموعه قضاياى حقيقى كه از امر واحدى بحث مىنمايند، در اين اصطلاح، علومى مانند دستور زبان و تاريخ ، علم تلقى نمىشوند. (24)
13 - مجموعه قضاياى كلى حقيقى كه محور خاصى داشته و با روش تجربى به بحث مىپردازد. (25)
14 - در بعضى از اصطلاحات، به انفعال نفس نسبتبه صورت حاصله نزد نفس، علم اطلاق مىگردد. (26)
15 - در اصطلاح ديگر، به رابطه و اضافه صورت حاصله نزد نفس با معلوم، علم اطلاق مىشود. (27)
16 - در بعضى از اطلاقات، علم به معناى مهارت و فن نيز به كار مىرود، چنان كه در بعضى از روايات از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است: «علموا اولادكم السباحه والرماية.» (28) يعنى: به فرزندانتان، شنا كردن و تيراندازى بياموزيد.
17 - لفظ علم به معناى ملكه حاصل از ادراك مسائل مستدل نيز به كار رفته است:
«العلم.... وقد يطلق.... على الملكة الحاصلة عن ادراك تلك المسائل اى ادراك المسائل عن دليل.» (29)
يعنى: علم... گاهى اطلاق مىشود... بر ملكه حاصل از ادراك مسائل از راه دليل.
18 - در اصطلاح معرفتشناسان غربى، علم به معناى باور صادق موجه مىباشد. (30)
19 - در اصطلاح كانت، معرفتبه قضييه تركيبى (نه تحليلى) اطلاق مىشود. (31)
معناى مقصود
ملاحظه مىشود كه علم در لغت و اصطلاح، داراى معانى مختلف بوده، و به اصطلاح، مشترك لفظى است. از اين رو، براى پرهيز از خلط ميان معانى مختلف، بايد معناى مقصود در اين بحث، تعيين گردد. مقصود از لفظ علم در اين بحث (علم گرايى)، معناى سيزدهم - علم تجربى - مىباشد; يعنى محور قرار دادن علومى كه صرفا با روش تجربى، مورد بحث وبررسى واقع مىشود، و معتبر ندانستن معارف ديگرى كه از غير روش تجربى به دست مىآيند.
علم تجربى
مقصود از علم تجربى، همان معنايى است كه از واژه scienceاراده مىگردد، در توضيح لغت science آوردهاند: فعاليت نظرى و عملى مشتمل بر تحقيق سيستماتيك پيرامون ساختمان و رفتار جهان مادى وطبيعى از طريق مشاهده و آزمايش. (32) معرفتى كه از تحقيق سيستماتيك و رفتار جهان فيزيكى به دست مىآيد، چنين معرفتى مشتمل بر آزمايش و اندازهگيرى و توسعه تئوريها براى تبيين نتايج رفتارهاى جهان طبيعى است. (33) علم تجربى عبارت است از تحقيق در مورد ماهيت اشيا (و موجودات) طبيعى و رفتارهاى آنها و معرفتبه دست آمده در مورد آنها. (34) در تبيين واژه science در تعريفهاى ياد شده - كه تقريبا همين بيان با مراجعه به فرهنگ لغتهاى ديگر نيز قابل دستيابى است - بر دو امر تاكيد شده است:
1 - مطالعه وتحقيق پيرامون جهان مادى و طبيعى و موجودات در آنها.
2 - تاكيد بر روش مشاهده (35) و آزمايش. (36) بنابراين، در صورتى كه اولا متعلق معرفت، امورى غير مادى و طبيعى باشد وثانيا روش كسب معرفت، غير از مشاهده و آزمايش باشد، چنين علمى، علم تجربى نمىباشد. از اين رو، معرفتهاى به دست آمده از راه عقل (به معناى مورد نظر نزد فلاسفه مسلمان وتابعين آنها)، كشف و شهود عرفانى و وحى، علم تجربى خوانده نمىشوند.
ساينتيسم (37)
علم تجربى بويژه در عصر جديد توانسته است تكنولوژى و صنايع مهمى را براى بشر به ارمغان آورد و از اين رهگذر، زندگى و دنياى مادى بشر را تا حدى و از بعضى حيثيات، راحت نمايد. بيماريهايى كه در دوران نه چندان دور، براى بشر لاعلاج تلقى مىشده است، امروزه به مدد پزشكى توسعه يافته جديد، به راحتى درمان مىشود. سفرهايى كه انسان مىبايست ماهها و بلكه سالها آن را پيموده و در مسير راه خود با هزاران خطرهاى انسانى، حيوانى وطبيعى مواجه بوده است، در اين عصر به بركت علوم تجربى جديد در زمان بسيار كم مىپيمايد. مشكلات ناشى از عدم روشنايى در اين عصر با اختراع برق و استفادههاى بسيار گوناگون از آن رفع شده است. در صحنه معرفتهاى بشرى، اختراع صنعت چاپ، وجود كتابخانههاى بسيار مدرن و بويژه اختراع جعبه جادويى كامپيوتر، سرعت در دستيابى به اطلاعات وتحليل آنها را به طور چشمگير و شگفتزدهاى افزايش داده است. اين امور و موارد بسيار فراوان ديگرى كه انسان در جنبههاى گوناگون حيات مادى و طبيعى خود از آن بهرهمند است، از دستاوردهاى علوم تجربى است. اما آنچه كه شايسته تامل است، اين است كه اين تحولات موجب گشته است كه انسان نوين، خود را از حيثيت جهانبينى و نيز بعد هستى شناختىاش، محدود در اين عالم ماده نموده و جز زندگى دنيوى و بهرهورى هرچه بيشتر از آن، هدف ديگرى را دنبال نكند و بويژه با رد هرگونه ابزار معرفتى ديگر و نيز معارف به دست آمده از آن ابزارها و بويژه با عدم توجه به محدوديتهاى بسيار متنوع و مختلف روش تجربى (38) ، علم تجربى و روش آنرا يگانه معيار بررسى معارف ديگر و صحت و سقم آنها دانسته است. همين امر است كه مساله بسيار مهم «علم تجربى گرايى» را پديد آورده است. اين نوشتار، سعى دارد تا با نگاهى - هر چند اجمالى - به تاريخ پيدايش علم جديد و بويژه به مساله مهم محور قرار دادن علوم تجربى و بعضى از لوازم آن در ابعاد گوناگون به خصوص در حوزه اعتقادات دينى و بررسى انتقادى در مورد اعتبار تئوريهاى علمى در مقال بعد، گامى در جهت ايجاد تعادل ميان معارف گوناگون بشرى و نگاه واقعبينانه به هر يك از آنها بردارد. علوم تجربى جديد، مقرون به مؤلفه هايى است كه آن را كاملا از علوم تجربى قبل از خودش ممتاز مىسازد. علوم تجربى در زمان قرون وسطى، تنها در صدد معرفتبه جهان و شناخت اسرارى بود كه خداى متعال در خلقت جهان به كار برده بود تا از اين طريق بر خداشناسىاش بيافزايد. اما در دنياى جديد، علوم تجربى در پى كشف اسرار الهى نيست. بلكه هدف عمده آن، شناخت جهان به قصد مهار و تسلط بر آن براى بهرهورى هر چه بيشتر از عالم طبيعت مىباشد. در عصر جديد بر اساس تبيينهاى فلسفى انجام شده، جهان خالى از جلوههاى الهى دانسته شد و در نتيجه به طبيعتبا نگاهى ابزارى نگريسته شده است. از اين رو، هدف علم، تمجيد خداوند نبود. بلكه هدف تازه آن، بسط تسلط انسان بر طبيعتبود. در اين مرحله علم بيشتر انسانى و كمتر الهى است. (39) علوم تجربى كه با هدف شناخت جهان و مهار طبيعت و پيشگويى نسبتبه آينده پديد آمد، در اندك زمانى، موفقيتهاى چشمگيرى به دست آورد، و كارآمدى خود را در برابر رقيبانش در تفكر مسيحيت و دنياى مغرب زمين; يعنى آموزههاى دينى مسيحيتبه نمايش گذاشت. اين امر سبب شد كه اولا مردم در اعتقادات و باورهاى سنتى خود و كار آمدى آنها تشكيك نمايند و ثانيا با موفقيت ممتاز و چشمگير علوم تجربى در صحنه حيات طبيعى و حل مشكلات مادى، گرايش مردم و متفكرين به آن، چنان شديد گشت كه معيار درستى و بطلان معارف ديگر با او سنجيده مىشد و هرچه با او در تعارض قرار مىگرفت، خرافه پنداشته مىشد. از سوى ديگر، به علت موفقيتهاى مختلف علوم تجربى، روش آن نيز يگانه روش دستيابى به حقيقت تلقى شده، و همه علوم ديگر با آن سنجيده مىشد. گاليله (1642 - 1564) - يكى از پديد آورندگان بزرگ علوم تجربى - با رد روش انديشمندان قرون وسطايى كه به دنبال فهم ماهيت و جوهر نهانى اشيا بودند، مىگويد: «هدف تحقيق علمى، كشف ماهيت درست وجوهر نهانى اشيا نيستبلكه فقط معرفت صفات آنهاست.» وسپس با تاكيد بر روش تجربى مىگويد: «محال است كه تجربه محسوس، مخالف حقيقتباشد.» (40)
تاكيد بر روش تجربى، منحصر به عالمان علوم تجربى نبوده است، بلكه انديشمندان حوزههاى ديگر نيز تحت تاثير كامل آن واقع شده بودند. به عنوان مثال لئوناردو داوينچى (1519 - 1452) نيز با اين كه عالم تجربى نبوده است، ولى تحت تاثير غلبه روش تجربى مىگويد: «به نظر من علومى كه از تجربه كه مايه همه يقينهاست، نمىآيد و با مشاهده سر و كار ندارد; يعنى همه علومى كه منبع يا روش يا نتيجه آن با يكى از حواس پنجگانه سر و كار ندارد، باطل و پر از اشتباه است.» (41) در روش علمى همه چيز مشكوك است و بايد از بوته آزمايش بگذرد و پس از آن نيز قطعيت و مقبوليت تام و هميشگى نمىيابد; زيرا نظريهها ساخته دستبشرند و دير يا زود به كاستى آنها پى برده مىشود. علوم طبيعى شايد نمايانترين دستاورد اين مشرب جديد دانش است، ولى به هيچ روى تنها رشته نيست. روح انتقاد را، كه دستمايه علم است، به همين سان، مىتوان در تاريخ و علوم انسانى ديگر و نيز در زمينه باور دينى استفاده كرد. (42) در ميان عالمان علوم تجربى، مىتوان «فرانسيس بيكن» (1626 - 1561) را بنيانگذار علم جديد ناميد ، او با كار و تلاش خود سبب شد تا هدف و ديدگاه علم جديد، به طور كلى از هدف علم سنتى فاصله گيرد. هدف علم جديد، تسلط بر طبيعت و ديدگاه آن به طبيعت و جهان، ديدگاهى مكانيكى بود. «بيكن» جهان را با چشمانى ديگر - متفاوت از ديدگاه يونانيان قديم - مىنگريست، او نمىخواست فقط به تماشاى طبيعتبنشيند، بلكه مىخواست روشى براى كنترل آن بيابد. علم در نظر يونانيان، فقط عبارت از مطرح كردن چراهاى متافيزيكى چيزها بوده است. ولى او معتقد بود كه علم بايد درباره چگونگى چيزها تحقيق نمايد و هدف صحيح علم نيز جز به دست آوردن كشفيات و قدرتهاى جديد نيست. (43) براى اين كه روشن شود همه محققان فيزيك در اين هدف عملى علم هماهنگ بودند و اعتقاد به اين امر مختص به اين پيامبر علوم تجربى جديد; يعنى بيكن نبوده است، كافى است عبارت معروف دكارت (1650 - 1596) را كه ضمن آن مسير جديد همه دنيا را خلاصه كرده بود، شاهد بياوريم كه مىگويد: «مىتوان معرفتى بسيار سودمند براى زندگانى به دست آورد. مىتوانيم فلسفهاى را كه در قرون وسطى در مدارس كهن تدريس مىشد، به يك فلسفه عملى مبدل كنيم. هنگامى كه به كمك اين فلسفه عملى، نيروى آتش و آب و هوا و ستارگان و آسمانها و اجسام اطراف خويش را شناختيم و به همانگونه كه صنعتها و صنعتگران را مىشناسيم، كار اين موجودات مذكور را مىفهميم و خواهيم توانستبه همان سان اين چيزها را در راههاى درستى كه براى همان آماده شده است، به كار اندازيم و بدين وسيله خود را فرمانروا و مالك طبيعت كنيم.» (44) پس از فرانسيس بيكن و با استفاده از نظريات او درباره علم جديد، چهار شخصيت مهم در تكون علم جديد سهم بسزايى را ايفا نمودند كه عبارتند از: كوپرنيك، كپلر، گاليله و نيوتن. «كوپرنيك» (1543 - 1473) در مطالعات خود به اين نتيجه رسيده است كه نظريه زمين مركزى قرون وسطى كه توسط عالمان دينى ترويج مىشد، باطل است و در واقع خورشيد مركز عالم است. در آغاز كار، چنين به نظر مىرسيد كه انقلاب كوپرنيك فقط صلاحيت نظريه بطلميوس - منجم اسكندرانى قرن دوم ميلادى - را نقض مىكند. ولى در واقع اين انقلاب انسان را از مقامى كه با غرور بدان چنگ زده بود و خود را مركز و هدف جهان مىشمرد، بيرون انداخت و مقام او را به گوشهاى ناچيز بر ستاره درجه سومى گردان به دور خورشيد درجه دهمى آورد كه همگى در محيط كيهانى بىانتها شناورند. (45) از سوى ديگر «كپلر» (1630 - 1571) رهآورد بزرگى را در صحنه علم به ارمغان آورد. كشف بزرگ او اين بود كه سيارات در مدارهاى بيضوى حركت مىكنند نه مدارهاى مستدير. اهميت كار او با يكى از ويژگيهاى برجستهاى كه بر اساس آن علم نوين از علم قرون وسطايى متمايز مىگردد، مشخص مىشود. انديشمندان قرون وسطى مايل بودند كه با تكيه بر اصول مفروض اوليه و پيشينى، استدلال كنند كه حقيقتبايد چنين و چنان باشد. ولى علم نوين بر اين اعتقاد اصرار مىورزدكه تنها راه كشف حقيقت، مشاهده و نظر كردن به امور است. اگر مىخواهيد بدانيد كه در كنگو درختبلوط وجود دارد يا نه، با نشستن روى صندلى راحتى در منزلتان و استدلال با تكيه بر اصل پيشينى كه مىگويد در آنجا درختان بلوط بايد باشد يا اين كه نمىتواند در آنجا درختبلوطى وجود داشته باشد، چيزى نمىتوان فهميد. بلكه لازم است كه به امور واقع نظر كنيم; يعنى به كنگو رفته تا از واقعيتباخبر شويم. در واقع استدلال قرون وسطايى كه سيارت بايد در مدارهاى مستدير حركت كنند، چون دايره يك شكل كامل است، از همان خصوصيت استدلال پيشينى برخوردار بوده است كه علم نوين و ويژگى كار كپلر آن را از بين برد. كپلر معتقد بود كه بايد به امور واقع; يعنى حركتسيارات نظر كنيم و پس از مشاهده است كه در مىيابيم مدار حركتسيارات بيضوى است. (46)
در اين ميان، نقش گاليله از دو متفكر پيشين در پايه گذارى علم جديد بيشتر است.
كشف بزرگ گاليله قانون اول حركتبود كه اگر چه اين قانون به صورت روشن و واضحى در آثار نيوتن مطرح شد، ولى گاليله اولين شخصى بود كه آن را درك نمود، اگر مثلا خودروى شما با سرعت پنجاه مايل در حركتباشد و شما موتور آن را خاموش كنيد، سرعت آن كم شده و به تدريج متوقف مىشود; بنابراين، براى اين كه اين خودرو به همان سرعتخود باقى باشد، لازم است كه به طور مداوم نيرويى به آن خودرو وارد شود. اين امر مورد تاييد همه مشاهدات متعارف مربوط به اجسام بوده است. ارسطو نيز تصور مىكرد كه اين امر يك قانون طبيعى است و به عنوان قانون طبيعى سرتاسر قرون وسطى تا عصر گاليله پذيرفته شد. همين قانون را در مورد سيارت و ستارگان به كار مىبستند. آنها دائما در آسمان در حال حركتند. بنابراين، نوعى نيرو بايد آنها را به جلو براند يا به طرف خود بكشاند. اعتقاد همگان اين بود كه ارواح يا فرشتگان آنها را به دنبال خود مىكشند. حتى عالمان بر همين فرض بودند كه نيروى محركى لازم است. از اين رو، دكارت پيشنهاد مىكرد كه فضا مملو از گردابهاى اثيرى است كه سيارات را به دوران مىاندازد. آنچنان كه در گرداب نيروى آب، اجسام شناور را به همراه خود به چرخش در مىآورد.
اما گاليله برعكس آن فكر مىكرد. قانون اول حركتبه ما مىگويد كه هيچ نيرويى لازم نيست تا شيئى را با سرعتيكنواختبه حال حركت نگاه داريم. اين قانون بيان مىكند كه يك جسم حالتسكون يا حركتيك نواخت در خط مستقيم را هميشه ادامه مىدهد مگر هنگامى كه نيرويى برآن وارد شود. تا آنجا كه به وضع يك جسم در حالتسكون مربوط مىشود، اين قانون با فهم متعارف سازگار است. اگر جسمى در حالتسكون باشد، هميشه در حالتسكون باقى مىماند مگر اين كه نيرويى آن را از مكانش به سوى جلو براند يا به سوى خود بكشاند. اما آنچه اين قانون در باره جسم در حال حركتبيان مىكند، انقلابى استبزرگ.
اين قانون مىگويد اگر خودرويى با سرعت پنجاه مايل در ساعتحركت كند، با موتور خاموش به حركت مستقيم در مسير مستقيم خود با سرعت پنجاه مايل براى هميشه ادامه خواهد داد مگر اين كه نيرويى برآن وارد شود تا آن را از حركتباز دارد و اين نيرو همان اصطكاك است و اگر نيروى اصطكاك نباشد، خودرو هرگز از حركتباز نمىايستد. (47)
اين نظريه تغيير مهمى در نگرش به پديدهها و حوادث عالم طبيعت ايجاد نمود. بر اساس اين نظريه، فرض وجود خداوند فقط براى لحظه اول پيدايش جهان و حركت اجسام و سيارات ضرورت داشت ولى بقاى اين جهان بدون وجود خدا و دخالت او نيز به راحتى قابل تبيين بود.
موجوداتى كه در اين لحظه در جهان پديد مىآيند و نيز تبديل و تبدلاتى كه در جهان رخ مىدهد، بدون فرض وجود خداوند و صرفا با اعتماد به پديدههاى مادى و طبيعى قابل تبيين است. براين اساس، يك چرخش كامل پديد آمد. تا قبل از گاليله و نيز علوم جديد سعى مىشد تا جهان با تئوريهاى دينى تبيين شود. ولى از آن زمان، با فرض عدم نياز به خداوند، در بقاى موجودات و به گوشه راندن خداوند به لحظه پيدايش جهان، تبيينهاى دينى حوادث نيز رختبربست.
پس از گاليله، دانشمند بزرگ در علوم تجربى; يعنى «نيوتن» (1727 - 1642) ظهور نمود. او نابغه بزرگى بود كه كار بنيانگذارى علم نوين را تكميل كرد.
نيوتن مساله جاذبه را مطرح نمود. او برآن بود كه نيروى گرانش ميان دو جسم به طور مستقيم متناسب استبا حاصلضرب جرمهاى آنها و به صورت معكوس متناسب استبا مجذور فاصله آنها.
وى بر اساس اين قانون، رابطه و اوضاع سيارت را مورد بررسى قرار مىداد. اما نكتهاى كه در كار او شايسته توجه است اين است كه او در حركات سيارت، بىنظميهايى را مشاهده نمود كه بر حسب قانون او، قابل تبيين نبود; يعنى حركات واقعى سيارت با آنچه بر اساس قانون وى محاسبه مىشد، اختلاف جزئى پيدا مىكردند. علاوه بر اين، اگر اين بى نظميها جمع شونده بودند، با گذشت زمان، چنان انحرافات عظيمى پديد مىآمد كه تعادل كلى منظومه شمسى را بر هم مىزدند; يعنى سيارت يا به درون خورشيد فرو مىافتادند، يا از كنترل خورشيد خارج مىگشتند و به فضاى اطراف پرتاب مىشدند. ولى به چه دليل اين واقعه روى نمىدهد!
نيوتن با توسل به خدا به اين سؤال پاسخ داد. او معتقد بود كه خداوند گهگاه مداخله مىكند و سيارت منحرف را به مسير اصليشان باز مىگرداند و به همين سبب عالم به حال خودش باقى است.
«لايب نيتس» (1716 - 1646) - فيلسوف و رياضى دان آلمانى - در مورد ديد گاه نيوتن نسبتبه دخالتخداوند در عالم مىگفت كه خداى نيوتن مكانيسين و آنهم يك مكانيسين كم تجربه است; زيرا او فقط توانسته بود ماشينى را بسازد كه با تعميرهاى مكرر، مىتواند به كار خود ادامه دهد.
بعد از نيوتن، «لاپلاس» (1827 - 1749) نشان داد كه بى نظميهاى حركتسيارات، كه نيوتن نمىتوانستبا قانون گرانش خود تبيين كند، جمع شونده نيستند، بلكه خود تصحيح كنندهاند; يعنى در يك دوره نسبتا طولانى، يكديگر را تعديل مىكنند. بنابراين، لازم نيستخدا را وارد اين جهان نمود تا آن بى نظميها را تصحيح كند. به علاوه لاپلاس معتقد بود همانگونه كه وجود خدا براى تصحيح اين اختلالها لازم نيست، براى آفرينش منظومه شمسى نيز لازم نمىباشد. چون منشا آن اكنون با فرضيه سحابى تبيين مىشود.
نقل شده است كه روزى ناپلئون به لاپلاس گفت: آقاى لاپلاس! شنيدهام كه شما كتاب بزرگى در مورد نظام عالم نوشتهايد و در آن حتى اشارهاى به خالق آن نكردهايد. لاپلاس پاسخ داد: من نيازى به چنان فرضيهاى ندارم. (48)
بدين ترتيب فرض وجود خداوند كه در نظريه گاليله و نيوتن براى حدوث و خلقت جهان لازم شمرده مىشد، به وسيله لاپلاس غير لازم تلقى گشت و ديگر نيازى به فرض وجود خداوند (نه در خلقت جهان و نه در اداره آن موجود) نبوده است و در نتيجه بر اساس چنين نظريهاى، علوم تجربى در تبيين عالم مستقل گشت و دين و آموزههاى آن نمىتوانستند هيچ گونه دخالتى در تبيين عالم داشته باشند. توفيق اعجابانگيز علم، چشم همه را خيره كرده بود. به طورى كه به تدريج اين اعتقاد پديد آمد كه وقتى با علم تجربى مىتوان همه مسائل بشر را حل نمود، نيازى به امور ديگر از جمله دين باقى نمىماند. به علاوه همه معرفتها را نيز بايد بر اساس تجربه به دست آورد; زيرا تجربه تنها معيار كشف حقيقت و واقعيت است. از اين رو، همه علوم و از جمله علوم انسانى براى توفيق خود بايد از اين روش بهرهمند شوند.
«هولباخ» (1789 - 1723) فيلسوف فرانسوى قرن هيجدهم مىگويد:
«اين فيزيك و تجربه است كه انسان بايد در همه تحقيقاتش به آن متوسل شود. او بايد به آنها در موضوعهاى دين، اخلاق، كومتسياسى، علوم و هنرها و حتى در خوشيها و مصائبش متوسل شود.» (49)
ورود تجربهگرايى به قلمرو فلسفه، از چند جهت اهميت داشته است. از يك نظر تجربه گرايى بر روشهاى فلسفى گروهى از فيلسوفان تاثير گذاشت و فلاسفه تجربه گرا، منشا معرفت را تجربه مىدانستند.
اما واقعيتى كه به مراتب مهمتر است، اين كه چون تجربهگرايى در ميان فيلسوفان پايگاهى به دست آورد، نگرش كلى وابسته به آن نيز بناچار به زمينههاى ديگر راه يافت. فلسفه با همه انواع انديشه پيوند دارد. بويژه انديشه سياسى متاثر از فلسفه است. بر اساس تجربه گرايى نبايد هيچ اصل ثابت كه صدق آن به صورت پيشينى معلوم شده باشد، باور داشت و اصول سياست را بر اساس آن تنظيم نمود. در حقيقت هيچ اصل ابدى وجود ندارد و اصولى كه مىتوان به آن معتقد بود، اصولى هستند كه از تجربه موارد در سطح جامعه به دست مىآيند; (50) اما آنچه كه در اينجا در صدد تفصيل بيشتر آن هستيم، تاثير غلبه انديشه تجربى «ساينتيسم» در حوزه دين و باورهاى آن است.
برخى از نتايج و پيامدهايى كه به لحاظ منطقى و يا روانشناختى، از علوم تجربى جديد به دست آمدهاند، عبارتند از:
1 - تبيين علمى جهان
دين در نهاد خود جهان را هدفمند دانسته و پديدههاى جهان را بر اساس اهداف و اغراض تبيين مىنمايد. ولى ويژگى علوم تجربى جديد اين است كه كاملا اين تبيين را كنار گذاشته و به دنبال تبيين پديدهها از طريق علل فاعلى مادى و طبيعى آنهاست. «ايان باربور» در اين مورد مىگويد:
«جستجوى غايات تا حدى نتيجه اين تصور بود كه هر چيز براى خود جايى در سلسله مراتب هستى دارد; چراكه آفريده خداوندى هست كه قصد و غايت دارد. فرض كنيد كسى بپرسد: چرا آب در فلان درجه به جوش مىآيد... ؟ دانشمند امروزه احتمالا درجه معين و معلوم را به ساير بودهها و قوانين و نظريههاى مربوط به ساختمان مولكولى ربط مىدهد، ولى سرانجام به نقطهاى مىرسد كه مىگويد: اين ديگر يك واقعيت مبرم و توجيهناپذير است و پرسش از اين كه چرا چنين است، بى معنى است.» (51)
به دست دادن تبيين غايى يك واقعه، ارائه يك هدف و علت غايى آن پديده است. ولى به دست دادن تبيين ماشين انگارانه و مكانيكى، (52) (كه همان تبيين علمى است) ارائه علت فاعلى آن واقعه است. - تبيين ماشين انگارانه را مىتوان تبيين از طريق قوانين طبيعى نيز تعريف نمود ويژگى مهم نگرش نوين كه از علم به دست آمده، اين است كه جهان نگرى آن تقريبا ماشين انگارانه است و نگرش غايى به جهان را بكلى طرد نموده است. (53)
اين انقلاب در تغيير نگرش به جهان از شاه كارهاى گاليله است. گاليله اين تفكر را بنيان نهاد كه به جاى تبيين رويدادها بر اساس علل غايى (54) ، آنها را بر اساس علل فاعلى (55) توضيح دهيم; يعنى روشن نماييم كه آنها به نحوى در پى رويدادهاى پيشين مىآيند. پس رويدادها در پى هدفى نيستند، بلكه فشار وارده از پشت آنها را ماشين وار جلو مىبرد. (56)
اين تفكر كه توسط گاليله پى ريزى شد، در نيوتن به اوج شكوفايى خود رسيد و پس از انقلاب علمى قرن هفدهم، اين تلقى كه پديدههاى طبيعى عالم همانند يك ماشين هستند و نبايد براى آنها به دنبال هدف بود، به يك تلقى رايج تبديل گرديد.
اما نكته بالاتر اين كه اين انديشه كه عالم يك ماشين است، سريعا همه اروپا را فرا گرفت و بسيارى از متفكرين غربى معتقد شدند كه نه تنها جهان يك ماشين است، بلكه هر چيزى در دنيا يك ماشين است.
«هابز» (1588 - 1679) بدن انسان را با يك ماشين مقايسه كرد.
«هيوم» (1776 - 1711) در قرن هجدهم نوشت:
«به دور تا دور دنيا نظرى بيافكنيد. چيزى به جز يك ماشين عظيم نخواهيد ديد كه به تعداد بىشمارى از ماشينهاى كوچكتر تقسيم شده است.» (57)
بر اين اساس، تنها تبيين قابل قبول، تبيين علمى و ماشينى است و تبيين غايى، تبيينى «غيرعلمى» است. «برتراند راسل» پس از ارائه شرحى در باب علم، در قطعه مشهورى نوشت:
«به طور خلاصه، جهانى كه علم براى اعتقاد ما عرضه مىكند، تا بدين حد و حتى بيش از اين بى هدف و تهى از معناست.» (58)
2 - زوال تبيينهاى ماوراء الطبيعى و حذف خداوند
نتيجه منطقى تبيين ماشينى جهان كه روح علوم تجربى جديد است، زوال تبيينهاى ماورايى است.
وقتى از يك طرف پديدهها را نبايد با اهداف آنها در نظر گرفت و صرفا بايد از طريق علت فاعلى تبيين شوند و از طرف ديگر علت فاعلى نيز منحصر و محدود به فاعل طبيعى است و خداوند نيز بر اساس تفسير گاليله و نيوتن، صرفا در حدوث عالم دخالت داشته و نه در بقاى آن. درنتيجه، هر پديدهاى از طريق خود پديدههاى ديگر طبيعت تبيين مىشود و نيازى به ارتباط آن با خداوند يا موجودات ماورايى ديگر نيست. به عبارت ديگر، بر اساس تفسيرى كه از حركت، از ناحيه گاليله و نيوتن ارائه گرديد، مولد حركت فقط براى پيدايش و حدوث حركت لازم است. ولى براى اين كه به بقاى خود ادامه دهد، هيچ نيازى به آن نيروى مولد ندارد.
ثمره كلامى و فلسفى اين تفكر آن است كه خداوند صرفا در حدوث و پيدايش اين عالم دخالت داشته ولى در بقاى اين جهان هيچ دخالتى ندارد. در حقيقتخداوند اين عالم را با تمام احتياجات و لوازم آن آفريده است و پس از آفرينش، آن موجودات طبيعى، مستقلا و بدون دخالتخداوند تاثير نموده و عمل مىنمايند. به همين جهت مىبينيم كه در زمان گاليله، مساله خداى ساعتساز مطرح مىشود و خداوند همانند ساعتسازى تصوير مىشود كه ساعت را ساخته و خود به كنارى نشسته است و بديهى است كه براى كار ساعت، نيازى به دخالت لحظه به لحظه ساعتساز نيست و تنها موتور و فنرهاى به كار رفته در آن كافيست.
البته چنان كه بيان گرديد، لاپلاس، حتى پا را فراتر نهاده و قائل شده بود همان طورى كه خداوند در بقاى موجودات و تحولات موجود در عالم نقشى ندارد، در حدوث اين عالم نيز نقشى نخواهد داشت; زيرا فرضيه سحابى براى حدوث عالم، تبيين و توجيه قابل قبولى بوده و ديگر نيازى به فرضيههاى خداوند براى تبيين حدوث عالم نيست.
بدين ترتيب، خداوند از دخالت در پديدههاى عالم به طور كامل هم در حدوث آنها و هم در بقاى آنها منعزل گشت و در نتيجه هر پديدهاى در زنجيره بسته مادى و طبيعى ديگر تبيين مىگردد.
در واقع، اين انديشه علمى به معناى اصالت طبيعت و سكولاريسم تمام عيار است; زيرا معتقد است كه يگانه توضيح قانع كننده هر پديده در طبيعت، پيوند آن به شيوه منظم با پديدههاى ديگر و نشان دادن اين واقعيت است كه آن پديده مصداق و نمونهاى از يك الگوى تكرار شونده است. از اين رو، هر گونه تبيين ماورايى، رو به افول گذاشت. (59)
از زمان نيوتن تا به امروز، اين اعتقاد جزمى كه هيچ پديدهاى، هر قدر هم كه عجيب به نظر برسد، اصلا نبايد با علتهاى فوق طبيعى تبيين شود، به شكل اعتقادى مطلق در آمده است. از اينرو، روش كار قطعى علمى اين است كه در هيچ موردى استثنايى براى قوانين طبيعى وجود ندارد و اگر در موردى پديدهاى موجود است كه اكنون قادر نيستيم با علتهاى طبيعى آنرا تبيين كنيم، ولى در عين حال، چنين علتهايى بايد وجود داشته باشند و بايد در جستجوى آنها بود. (60)
انديشه سكولاريستى فوق، آرام آرام از انديشمندان تجربى غرب به ميان مردم عادى نيز سرايت نمود و مردم عادى هم معتقد شدند كه خداوند هيچ نقشى در جهان ندارد و علت زلزله، خشكسالى، طوفان و.... ، گناهان مردم، ظلم، امور ماورايى و خلاصه امورى كه نتوان از آن تبيين علمى و دنيايى ارائه داد، نيست. بلكه حادثه و پديده دنيايى، علتى دنيايى و تبيين اين جهانى دارد. از اين رو، امورى از قبيل دعا و نماز و عبادت در زندگى انسان نقشى ندارند و به جاى توجه به خداوند و خودشناسى و خود سازى، تمام توجه انسان بايد به طبيعت و شناخت آن، جهت كنترل و مهار و تسلط بر آن معطوف گردد.
3 - نسبى شدن ارزشهاى اخلاقى
ازنتايج عمده، انقلاب علمى، انتقال منشا و مرجع ارزشهاى اخلاقى و اجتماعى از خداوند و دين، به انسان است; زيرا وقتى خداوند در تحولات اين عالم دخالتى ندارد طبيعى است كه انسان نيز به عنوان يك پديده از پديدههاى عالم از اين قاعده مستثنى نيست.
انسان همانند پديدههاى ديگر، مثل يك ماشين عمل مىكند و نبايد براى رفتارهاى او تبيين فرجام شناسانه ارائه نمود، بلكه رفتارهاى او نيز براساس قواعد ماشينى وعلل فاعلى طبيعى تبيين مىشود و اگر هنجار و ارزشى در نظر گرفته مىشود، بايد بر اساس همين فرايند مورد لحاظ واقع شود.
از طرف ديگر، طبيعت نيز كه صرفا يك ماشين و زنجيرهاى از علتهاست نمىتواند براى انسان ارزش و هنجار آفرين باشد و در حقيقت، توقع پاسخ مسائل ارزشى و اخلاقى از طبيعت و واقعيت، ناشى از عدم دقت و خلط ميان واقعيت و ارزش است.
بنابراين، انسان بايد بدون نياز و توجه به آموزههاى دينى و نيز پديدههاى طبيعى، ارزشهاى خود را از درون تجربه زندگى فردى و اجتماعى خود به دست آورد و چون اين تجربيات در حال تحول و تغيير هستند، ارزشها نيز تغييرپذير بوده و نسبى مىباشند.
«هابز» با پذيرش تمام عيار نسبيت ارزشهاى اخلاقى مىنويسد:
«هر انسانى به سهم خود، آنچه را كه خودش دارد و براى او لذت بخش است، خوب و آنچه را ناخوشايند اوست، بد مىنامد. به همان اندازه كه هر انسانى با ديگرى از حيث نهاد فرق دارد. راجع به تمايز عام بين خوب و بد نيز، با يكديگر فرق دارند. چيزى مانند خير مطلق بدون لحاظ نسبت وجود ندارد.» (61)
بدين ترتيب، هابز به صورت كامل اخلاقيات انسانى را تابع اميال بشر مىداند و در نظر او، «خوب» و «بد» اسامى سادهاى هستند كه ما به موضوعات مورد علاقه يا نفرت فردى خاص خود دادهايم. هيچ قانون خوب و بدى كه ريشه در ماهيتخود موضوع داشته باشد، وجود ندارد. بلكه اين مفاهيم متعلق به آن كسى آست كه آنها را به كار مىبرد; يعنى هر آنچه موضوع هر يك از اين اميال و خواهشهاى آدمى باشد، «خوب» به شمار مىرود و هر آنچه موضوع نفرت و بيزارى او باشد، «بد» خوانده مىشود و نيز هر آنچه موضوع بى ميلى وى قرار گيرد، «بىارزش» محسوب مىگردد. (62)
البته ميان دو معنا از نسبى گرايى بايد فرق نهاد:
1 - اين كه اقوام مختلف، اخلاقيات مختلف دارند.
2 - اين كه اخلاقيات هر قومى براى همان قوم صحيح نيز مىباشد.
و ميان اين دو معنا فرق است. عينا همان فرق ميان اين كه بگوييم آدميان در يك عصرى گمان مىبردند كه زمين مسطح است و در ديگرى بگوييم در آن عصر زمين مسطح بود، وجود خواهد داشت. اين معناى دوم از نسبى گرايى است كه خصيصيه نگرش نوين است. (63)
نقد و بررسى اجمالى
گرچه علوم تجربى رفاه انسانها را از بعضى جهات در دنياى نوين به ارمغان آورده است، ولى محور قرار دادن روش تجربى و نيز دستاوردهاى علوم تجربى در مورد ساير ابعاد انسانى و نيز معارف مورد نياز بشر و اخذ نتايج مختلف از آن، به صورت روانى يا منطقى، امرى غير معقول و محل تامل است.
با عنايتبه اينكه، روش بحث در معارف مختلف بشر متنوع و گوناگون است و برخى به صورت عقلى قابل حل است و برخى با روش نقلى و تاريخى قابل بررسى بوده و برخى از مقولههاى معارف عرفانى است كه از راه كشف و شهود و علوم حضورى قابل دستيابى است. چگونه مىتوان با عنايتبه موفقيتهاى متعدد در علوم تجربى، مغرورانه و با عدم دقت، روش تجربى را براى بحث و بررسى هر نوع معرفتى معيار و محور قرار داد؟
تلقى ماشينى از انسان و تنزل انسان به مرحله موجودات ساده طبيعى، به منزله يك ماشين سادهسازى امور و در گمان يك سويه خود، سير كردن و چشم بستن از تفاوتهاى دقيق موجودات و بويژه امتيازهاى انسان به عنوان يك موجود بسيار پيچيده و ناشناخته در مرحله خواستهها، اميال، امور فطرى و... نسبتبه ساير موجودات عالم ماده است.
علاوه بر اشكالات مختلف بر رويكرد ساينتيسم، دو اشكال مهم را مىتوان ذكر نمود:
1 - گزارههاى علوم تجربى از صدق يقينى و قطعى برخوردار نبوده و تقسيم گزارههاى علوم تجربى به تئورى و قانون، صحيح نمىباشد و بر اساس انديشههاى فيلسوفان جديد علم، هيچ گزاره اثبات شده; يعنى قانون در هيچ علم تجربى نداريم. (64)
از اين رو، محور قرار دادن علوم تجربى، از ارزش منطقى و عقلانى كافى برخوردار نيست.
2 - توجه به نتايجبيان شده در زمينه آموزههاى دينى، اين امر را بخوبى روشن مىسازد كه انديشههاى متفكرين غربى بويژه متفكرين ياد شده از نارسايى فلسفى رنج مىبرد.
به چه دليلى، كشف اين امر كه مثلا باران به سبب تابش آفتاب و تبخير آب و رفتن بخار به فضاى جوى سرد و تقطير آن و بر گشتن دوباره آن به صورت آب پديد مىآيد، موجب مىشود كه استناد باران به خداوند و موجودات ماوراء الطبيعى باطل باشد؟
اين سخن، ناشى از اين مبناى فلسفى است كه علتها فقط يك دسته بوده و آنهم علل عرضى مىباشند. بديهى است در علل عرضيه، هر معلولى فقط يك علت دارد و در محل بحث، وقتى فهميديم كه پديده باران، معلول علت طبيعى است، ديگر نمىتوان آن را به علت ماوراء الطبيعى نسبت داد.
ولى سخن فوق از اساس باطل است. در حقيقت علتها بر دو قسم است: 1 - علل طولى و 2 - علل عرضى. و روشن است كه در علل طولى، يك معلول مىتواند مستند به علتهاى مختلف در طول هم باشد. به عنوان مثال، حركت قلم در دست من، كه اين كلمات را پديد مىآورد، معلول: 1 - حركت دست من 2 - اراده من 3 - و من مىباشد. (در اين علتها، علت پايينتر، معلول علت قبل از خودش نيز مىباشد; يعنى حركت دست، معلول اراده و اراده معلول من است و تا من نباشم، ارادهاى نيست و تا اراده نباشد، حركت دستى نيست و در نتيجه معلول مورد نظر; يعنى حركت قلم پديد نمىآيد.
به چنين علتهايى كه غير مستقل از هم بوده و هر يك معلول قبل از خودش و مجموع آنها معلول يك علت مستقل هستند، علل طولى گويند بنابر اين، اگر علتها در عرض هم باشند، هر معلولى فقط يك علت دارد. به عنوان مثال، سخن واحدى كه شنيده مىشود، يا معلول حسن است و يا معلول حسين و يا... و چون حسن و حسين دو علت مستقل از هم براى ايجاد اين سخن هستند، معلول; يعنى آن سخن واحد فقط به يك علت مىتواند مستند باشد. به چنين علتهايى كه براى تاثير و عليتخود محتاج و وامدار امر ديگر نيستند، علتهاى در عرض هم اطلاق مىشود.
ولى اگر علتها در طول هم باشند، يك معلول مىتواند داراى چندين علتباشد. (65) و چون خداى متعال به عنوان علت پديدههاى عالم در طول موجودات مىباشد (66) (نه در عرض آن). بنابراين، استناد پديدههاى طبيعى به علل طبيعى موجب نمىشود كه نتوان همان پديده را در سطح عاليتر و در مرتبه ديگر به خداى متعال نسبت داد.
در حقيقت، سخنان و موضعگيرى افرادى مانند گاليله و نيوتن، ناشى از عدم توجه به رابطه طولى ميان علل طبيعى و خداوند مىباشد. به سخن ديگر، ناشى از نارسايى مفاهيم فلسفى غرب است.
استاد شهيد مطهرى رحمه الله در اين مورد آورده است:
«دومين علتى كه در مورد گرايشهاى مادى دست جمعى در جهان غرب بسيار قابل اهميت است، نارسايى مفاهيم فلسفى غرب است. حقيقت اين است كه غرب در آنچه حكمت الهى ناميده مىشود، بسيار عقب است و شايد عدهاى نتوانند بپذيرند كه غرب به فلسفه الهى مشرق و خصوصا فلسفه اسلامى نرسيده است. بسيارى از مفاهيم فلسفى كه در اروپا سر و صداى زيادى به پا مىكند، از جمله مسائل پيش پا افتاده فلسفه اسلامى است. در ترجمههاى فلسفى غرب، به مطالب مضحكى بر مىخوريم كه با عنوان مطالب فلسفى از فيلسوفان بسيار بزرگ اروپا نقل شده است و هم به مطالبى بر مىخوريم كه مى بينيم فيلسوفان دچار برخى مشكلات در مسائل الهى بودهاند و نتوانستهاند آنها را حل كنند; يعنى معيارهاى فلسفيشان نارسا بوده است. بديهى است كه اين نارساييها، زمينه فكرى را به نفع ماترياليسم آماده مىكرده است.» (67)
با دقت در نكته فلسفى ياد شده در مورد انواع علل، بى پايه بودن نتايجبر آمده از محوريت علوم تجربى در مورد حذف خدا و جايگزينى علل طبيعى به جاى علل ماوراى طبيعت روشن خواهد شد.
پىنوشت:
1) مدرس حوزه و عضو هيات علمى پژوهشى مؤسسه امام خمينى رحمه الله، دانشجوى دكترى فلسفه، محقق و نويسنده.
2) نحل/23.
3) بقره/29.
4) علق/5.
5) آل عمران/164.
6) نحل/78.
7) اسرى/36.
8) محمد صدر الدين شيرازى، الحكمة المتعاليه فى الاسفار الاربعه، مكتبة المصطفوى، قم، چاپ دوم، 1368، ج3، ص 278.
9) محمد مرتضى الزبيدى، تاج العروس من جواهر القاموس، منشورات دار المكتبة الحياة، بيروت، ج8، ص 405; حمد بن محمد بن على المقرى القيومى، المصباح المنير، منشورات دار الهجرة، قم، 1405ق. ، ص 427.
10) محمد مرتضى الزبيدى، پيشين.
11) على اكبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، ج35، ص 29.
12) همان; محمد معين، فرهنگ فارسى، مؤسسه انتشارات امير كبير، 1360، ج2، ص 2342.
13) محمد تقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، شركت چاپ و نشر بين الملل سازمان تبليغات اسلامى، چاپ دوم، ج1، صص 152 - 151.
14) علامه حلى، القواعد الجليلة فى الشرح الرسالة الشمسية، مؤسسة النشر الاسلامى، چاپ اول، 1412ق. ، ص183; محمد رضا المظفر، المنطق، دار التعارف للمطبوعات، بيروت، ج (3 - 1)، ص 13.
15) فارابى، المنطقيات، منشورات مكتبة آية الله العظمى المرعشى النجفى، تحقيق محمد تقى دانش پژوه، تعليق ابن باجه، چاپ اول، 1410ق. ، ص24.
16) منطق عند الفارابى، تحقيق رفيق العجم، دارالمشرق، بيروت، ص 207.
17) زين الدين عمر بن سهلان الساوى، البصائر النصيرية، دار الفكر، بيروت، چاپ اول، 1993م. ، ص 275.
18) شمس الدين بن محمد بن عبدالرحمن الاصفهانى، مطالع الانظار، صص 14 - 13.
19) همان، ص 14.
20) المنطق عند الفارابى، پيشين، كتاب الجدل، ص 207; محمد صدرالدين الشيرازى، منطق نوين، انتشارات آگاه، چاپ اول، ص 117.
21) زين الدين عمر بن سهلان الساوى، پيشين، صص 275 - 274.
22) محمد تقى مصباح يزدى، پيشين، ص 61.
23) همان.
24) همان، ص 64.
25) همان.
26) محمد الصدر الدين الشيرازى، رسالتان فى التصور و التصديق، تحقيق مهدى شريعتى، مؤسسه اسماعيليان قم، چاپ اول، 1416ق. ، ص49.
27) همان.
28) الكلينى، الكافى، تحقيق على اكبر غفارى، دار الكتب الاسلاميه، ج 6، ص 47.
29) جميل صليبا، المعجم الفلسفى، الشركة العالمية للكتاب، بيروت، 1414ق. ، ص99.
30. Keith Lehrer, Theory of Knowledge, (Westriew press), 1990, pp. 9-13.
31. Immanuel Kant, Critique of Pure Reason, td. by Norman Kemp Smith (ST martin, spress, New york), p.92. [b74/75].
32. The new oxford Dictionary of English, Oxford university Press, 1999.
33. Cambridge International Dictionary of English, combridge university press.
34. BBC English Dictionary, Harpercdlins Publishers, 1993.
35. observation
36. Experiment
37. Scientism
38) در مورد ماهيت علوم تجربى جديد و مقومات آن و نيز ضعف و قوتهاى گوناگون آن در مقاله ديگر بحثخواهيم نمود.
39) ر. ك: هرمن رندال، سير تكامل عقل نوين، ترجمه ابوالقاسم پاينده، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ دوم، ج1، ص 247.
40) همان، صص 245 - 244.
41) همان، ص244.
42) ر. ك: دان كيوپيت، درياى ايمان، ترجمه حسن كامشاد، طرح نو، چاپ اول، 1376، صص 14 - 13.
43) ر. ك: جرمى ريفكين تد هوارد، جهان در سراشيبى سقوط، ترجمه محمود بهزاد، انتشارات سروش، 1374، صص 37 - 36.
44) هرمن رندال، پيشين، ص 248.
45) همان، صص 252 - 251.
46) والتر ترنس استيس، دين و نگرش نوين، ترجمه احمد رضا جليلى، انتشارات حكمت، چاپ اول، 1377، صص 104 - 102.
47) همان، صص 108 - 104.
48) همان، صص 119 - 116.
49) ر. ك: مهدى گلشنى، از علم سكولار تا علم دينى، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، چاپ اول، 1377، ص21.
50) لويس ويليام هلزى هال، تاريخ و فلسفه علم، ترجمه عبدالحسين آذرنگ، انتشارات سروش، چاپ دوم، 1369، صص 243 - 242.
51) ايان باربور، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى، مركز نشر دانشگاهى، 1362، ص20.
52. Mecanical expelanation
53) ر. ك: و. ت. استيس، پيشين، صص 43 - 34.
54. Final causes
55. Efficient causes
56) ر. ك: دان كيوپيت، پيشين، صص 59 - 58.
57) ر. ك: و. ت. استيس، پيشين، ص157.
58) همان، ص 166.
59) ر. ك: دان كيوپيت، پيشين، ص 22.
60) ر. ك: و. ت. استيس، پيشين، ص 157.
61) همان، ص 59.
62) توماس هابز، لوياتان، ويرايش و مقدمه از سى. بى. مكفرسون، ترجمه حسين بشيريه، نشر نى، تهران، چاپ اول، 1380، صص 106 - 105.
63) ر. ك: و. ت. استيس، پيشين، صص 191 - 189.
64) اين بحث را در مقال ديگر تحت عنوان: اعتبار تئورىهاى علمى در همين مجله به طور تفصيل مورد بحث قرار خواهيم داد.
65) براى توضيح بيشترمى توانيد به كتب فلسفى انديشمندان مسلمان مراجعه نماييد از جمله ر. ك به محمد تقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، سازمان تبليغات اسلامى، معاونت فرهنگى، چاپ اول، 1365، ج2، صص 115 - 16.
66) واژه طول در مباحث فلسفى، به معناى اصطلاحى طول در هندسه نيست، بلكه به معناى تقدم و تاخر مىباشد و از آنجايىكه هر علتى مقدم بر معلول خودش است. از اين رو، هر علتى در طول معلول خودش است.
67) مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، (علل گرايش به مادى گرى)، انتشارات صدرا، چاپ دهم، 1380، ج1، ص 493.
|