هنگامی که از مهاتما گاندی ديدگاهش را درباره تمدن غربی پرسيدند خيلی خوب پاسخ داد: «ايده خوبی است».
اين پاسخ به ما يادآوری میکند که «تمدن» يک دارايي تضمينشده نيست، بل کوششی است آسيبپذير، و همواره نو شدنی. به لحاظ دستوری، تمدن بيشتر نقش فعلی دارد تا اسمی. اين نکته بخصوص درباره «تمدن جهانی» نوظهور (که گاهی «جهان شهرِ» نوپا ناميده میشود) نيز صادق است. در اينجا هم بايد احتياط کرد. ]زيرا[ امروزه (هر کس که ادعا کند «به نامِ» تمدن جهانی سخن میگويد، (با دليل قانعکننده) به داشتن مقاصد پنهان سلطهطلبانه و امپرياليستی متهم خواهد بود. برخلاف آنچه که يکی از گرايشهای سطحی جهان شهری وانمود میکند، تمدن در دوران ما آن چيزی است که دستوردانها (با وجود بستگی شديد و انکارناپذير شبکه تعاملهای جهانی) plurale tantum میخوانندش (به اين معنا که تمدن هميشه جمع است). بنابراين اگر قرار است که واقعاً رويارويي تمدنی وجود داشته باشد، تمدنهای شرکتکننده در اين رويارويي بايد (در حالی که خود را از هرگونه خود- محورسازی فرهنگی يا قومی دور نگه میدارند) با فروتنی و متانت پيش بروند: به اين نحو که، حداقل در ابتدا، از ديدگاه يا چشمانداز متمايز خودشان، يعنی با به ياد داشتن و بکار گرفتن «پيش- داوریهای» فرهنگی- تاريخی خودشان، حرکت کنند.
حتی بعضی وقتها مقامهای دولتی بلندپايه پيچيدگی رويارويي جهانی را تشخيص میدهند، و به آن اذعان میکنند. چند وقت پيش، مجمع عمومی سازمان ملل سال 2001 را سال «گفتوگو ميان تمدنها» اعلام کرد. اعلاميه مجمع، با اينکه از ابتکار خوب حکايت میکند، فوری انبوهی از پرسشها و موضوعهای پردردسر را (برای کسانی که به مسائل فلسفی علاقهمند هستند) به وجود میآورد. در بيانية سازمان ملل متحد معنای «تمدن» چيست؟ آيا در اين بيانيه تمدن به معنای پيشرفت در علم، تکنولوژی و صنعت (از جمله تکنولوژی ديجيتال و هستهای) است؟ در اين صورت، چگونه ممکن است که رويارويي حقيقی ميان تمدنها وجود داشته باشد؟ زيرا اين نوع «پيشرفت» مشخصه بعضی از تمدنها (بخصوص تمدنهای گذشته) نبوده است، و امروزه، بنابر معيار سازمان ملل، تمدنهای مختلفی به عنوان «توسعه نيافته» يا «در حال توسعه» (و به اين ترتيب، در حال متمدن شدن) طبقهبندی میشوند.
مسائل مشابهای وجود دارند که مفهوم «گفتوگو» را ]نيز[ در بر میگيرند. (طبق آنچه که بعضی از تحليلگرها «عصر انفورماتيک» ما يا دوران «تمدن انفورماتيک» مینامند) آيا «گفتوگو» همارزِ مذاکرات تجاری و معادلههای اطلاعاتی است که توسط کامپيوترهای ديجيتال يا اينترنت دنبال میشوند؟ اما در اين صورت، جدا از اختلافهای زياد منابع فنی، آيا احتمال ندارد که گفتوگو در يک وسيله ارتباطیِ يکدست و مضحک (که بيشتر مخصوص نخبگان متخصص است) محدود شود. در آنچه که در زير میآيد من میخواهم معنای «گفتوگوی تمدنها» را، تا اندازهای، تکيه به آموزههای پيشکسوتِ نامدار فلسفه معاصر اروپايي يعنی هانس- گئورگ گادامر بررسی کنم. اين بررسی را در سه مرحله پيش میبرم. در بخش اول، سعی میکنم که معنای «تمدن» را با برجسته کردن بعضی از اجزای سازندة اصلی آن و جلب توجه به برخی از اصطلاحهايي که در مقابل «تمدن» قرار میگيرند يا قلمروهايي که در سرحد آن هستند، روشن کنم. در مرحله دوم، میخواهم با تعيين جهت از ديدگاه نخستين خودم (يا مجموعه پيش- داوریهای هرمنوتيکی) يعنی از نظرگاه تمدن «غربی» معنای تمدن را توضيح دهم. در بخش آخر تلاش میکنم تا معنا يا مفهوم «گفتوگوی» تمدنی را شرح دهم (بخصوص گفتوگويي را که در زمينة شهرِ جهانیِ نوپا يا جهان شهرِ نوظهور پيش میرود).
تمدن و لوازم آن
اصطلاح «تمدن» چندپهلو و بحثبرانگيز است. از افولِ غربِ اوسوالد اشپنگلر (22/1918) تا محاکمه تمدنِ آرنلد توين بی (1948)، و نوشتة مشهور (يا بدنامِ) ساموئل هانتينگتون با عنوانِ «برخورد تمدنها» (1993)، انديشمندان غربی درباره تمدن، و وضع ناگوار زندگی متمدن اکنون و آينده، عميقاً انديشيدهاند. هانس- گئورگ گادامر در آثار پرحجماش، خيلی به جزئيات تمدن و امکانپذير بودن (يا نبودنِ) آن نمیپردازد. با وجود اين، آثار او سرنخهای مفيدی به دست میدهند. به اين ترتيب، گادامر در حقيقت و روش، در تفسير فلسفة عملی ارسطو، چنين اظهار نظر میکند:
«تمدن بشری در اصل با طبيعت فرق دارد از اين حيث که آن صرفاً جايگاهی نيست که قابليتها و نيروها به خودشان شکل میدهند. انسان در نتيجة عمل و رفتارش آنچه که هست، میشود (به عبارت دقيقتر، انسان به سبب آنچه که شده است به شيوهای خاص رفتار میکند. بر اين اساس، ارسطو ethos را متفاوت با physis در نظر میگيرد، از جهت اينکه ethos قلمرويي است که قوانين (فيزيکیِ) طبيعت در آن عمل نمیکند، نه به لحاظ اينکه بیقانونی بر آن حاکم است، بل ethos قلمرو نهادهای بشری و شيوههای رفتار انسانی است که متغيراند و تنها تا اندازه کمی شبيه قوانين هستند.
اظهارات گادامر بر مطلب مهمی تأکيد میکنند: يعنی بر ارتباطِ ميان تمدن و شيوههای رفتار انسانی و به ويژه نهادهای بشری، که اساساً نهادهای «شهر» يا polis هستند.
اين مطلب از راه ريشهشناسی تقويت میشود. به لحاظ تاريخی، civilization از «civil» و «civility» مشتق شده است. اين دو واژه اخير به واژه لاتينیِ cives (شهروند)، کسی که در civitas (polis يونانی) سهمی دارد، بازمیگردد. در زبان انگليسی اصطلاح تمدن ابداع نسبتاً جديدی است، که تاريخ آن به پيش از اواخر سده هجدهم بازمیگردد. زمانی که سميوئل جانسون، در 1772، فرهنگ زبان انگليسیاش را تأليف میکرد، دوستش جيمز بازوِل مصرانه از او خواست که اصطلاح civilization را اضافه کند: اما، جانسون توصيه او را نپذيرفت، و گفت که واژة قديمیتر و رايجتر «civility» را ترجيح میدهد. اين ماجرا، نه به عنوان يک موضوع جالب تاريخی، بل به اين دليل مهم و قابل توجه است که معنای اصلی تمدن را يعنی ارتباط تمدن را با زندگی شهری و شهروندی (دست کم در سنت غربی) روشن میکند. به اين نحو، حدود اين اصطلاح روشنتر میشود (همان طور که يک مفهوم هميشه در حدودش به روشنی میرسد). در مورد تمدن، با دو اصطلاح مهم که در مقابل «تمدن» قرار میگيرند يا با دو گستره عمده که در سرحد آن هستند، مواجه میشويم: (1) طبيعت، و (2) امر قدسی. اولی بر اساس اينکه به لحاظ تاريخی بر شهر مقدم است، و مبنای هميشگی آن میباشد، و دومی با «استعلاء از» شهر (همچون يک نهاد اين جهانی يا «زمانمند») حدود شهر را مشخص میکنند، و از آن فراتر میروند. احتمال دارد که عبارت «اصطلاحهای مقابلِ ]تمدن[» گمراهکننده باشد، زيرا ]در اينجا[ الزاماً تضاد و نفی متقابل وجود ندارد. ]بنابراين[، شايد بهتر باشد که از تعبيرِ «لوازم يا مکملهای ]تمدن[» استفاده کنيم (مکملهايی که تأثير زيادی بر شهر میگذارند، و حتی گاهی در تضادِ با آن قرار میگيرند). درست همانطور که مقتضيات تمدنی نيز آنها را مورد تعدی و کشمکش قرار میدهند.
به لحاظ تاريخی، ارتباط ميان تمدن و دو لازمه يا مکمل آن همواره پيچيده بوده است. با بررسی اينکه ميزان اين ارتباط بيشتر بر حسب تضاد و تعارض است يا تکميلگری و سازگاری، تا حد زيادی، میتوان ميان تمدنهای سنتی تمايز قائل شد. شکاف مرسوم ميان «شرق» و «غرب» را، که ديگر تا اندازه زيادی قديمی شده است، احتمالاً بتوان در راستای اين طرح کلی مورد بررسی قرار داد. در تاريخ تمدن غربی، رابطه ميان تمدن و دو لازمه آن در کل بر حسب تنش و تضاد است (يا شايد بهتر است بگوييم که در تاريخ تمدن غربی جو غالبِ تضاد تنها موقتاً با تلاش برای سازش و آشتی از ميان میرفت).
متافيزيک غربی و نظريه اجتماعی پر از دوگانگیها و تمايزهای متوالی هستند. گادامر به تمايز يونانی (ارسطويی) ميان physis و polis (يا physis و nomos) اشاره میکند (گرچه، در آن زمان، اصطلاحهای مزبور معناهای متقابلی نداشتند).
بهر حال، بعدها اين معناهای ضمنی با دقت فزايندهای ظاهر شدند. انسانشناسهای دوران مدرن و نظريهپردازان اجتماعی ميان «طبيعت» و «فرهنگ» (تمدن) يا «طبيعت» و «پرورش» فرق میگذارند. علاوه بر اين، به طرحهای نظری پيچيده که بر مبنای اين تفاوتگذاری بنا شده است، عادت کردهاند. فلسفه سياسی مدرن تا حد زيادی بر اساس تمايز ميان «وضع طبيعی» آغازين و «وضع مدنی (يا سياسی»ای که به طور قراردادی پايهريزی شده است، استوار میباشد. وضع طبيعی به وحشیهای پيشامدنی (که برداشتهای مختلفی از آنها وجود دارد) تعلق دارد و وضع مدنی (يا سياسی) به شهروندهايي که از امتيازهای حقوق مدنی، و بخصوص حقوق فردی و آزادی، بهره میبرند. بدون در نظر گرفتن اين خط متمايزکننده انديشه سياسی مدرن غرب را نمیتوان فهميد؛ پرسش مهمی که برای اين انديشه مطرح بوده است اين است که «وضع طبيعی» (يا وضع طبيعت) تا چه اندازه میتواند يا بايد در وضع مدنی نفوذ کند، و برعکس.
در برداشت عالی تامس هابز، تمايز ميان طبيعت و شهر برابر است با تمايز ميان دو نوع جسم: جسمهای طبيعی و جسم «مصنوع» دولت. دولت مدنی، به عنوان مظهر ساخته بشری، بايد از گسترش هنرها و علوم حمايت کند، به ويژه بايد از اکتشافهای علمی و اختراعها و کاربرد فنی (يا تکنولوژيکی) آنها برای افزايش آسايش انسان پشتيبانی کند. يکی از نتيجههای گسترش علم و تکنولوژی اين است که، با توجه به نياز دائماً در حال افزايش زدگی «متمدن» به منابع و کالاها، جسمهای طبيعی (يا کلاً طبيعت) به طور روزافزونی تحت هدايت شهر يا زندگی «متمدن» قرار میگيرند. با توجه به اينکه دولت طبيعی دستخوشِ تمايلهای نابخردانه است و دولت مدنی تحت تأثير و نفوذ طرح و قصد خردمندانه میباشد. تمايز ميان دولتهای طبيعی و مدرن، به لحاظ انسانشناسی، به منزله تضاد ميان عقل و هيجان (يا بیعقلی) ظاهر میشود (در اينجا ]چنان که میبينيم[، تضادی ديگر تمدن غربی را در مسير «پيشرفت» و «روشنگری» قرار میدهد، و همراه آن تمايلها و «گرايشهای» طبيعی نابود میشوند). نوربرت اِلياس، در تحقيق و بررسی همه جانبهاش درباره «فراشد تمدنسازی»، صريحاً و قاطعانه بر گسترش هنرها و علوم، بخصوص بر پيشرفت در خردمندی «مدنی»، تأکيد میکند. خردمندی مدنی نيروی بسيار منعطفی را موجب میشود که از سطوح در حال گسترش پيچيدگی اجتماعی و تفاوتگذاری عملی حکايت میکند. مسلماً (همان طور که الياس نيز منکر نمیشود) جنبه منفی اين فراشد را هم بايد در نظر بگيريم، يعنی استيلا و تسلط بر «بومیهای» پيشامدنی يا اقوام بومی با حمايت «پيشرفتة» امپرياليسم و استعمار غربی.
پس از مسئلة بغرنج طبيعت- تمدن دومين گسترة مرزی يا سرحدی قرار میگيرد يعنی گسترة امر مقدس.
ارتباط ميان تمدن غربی و گسترة امر مقدس نيز (با وجود صحنههايي از توافق و سازش) بر حسب تنش و تضاد است. اين ارتباط هر چه که باشد، خط مرزی ميان قلمرو تمدن غربی و گسترة امر مقدس مسائل دشواری را پيش میآورد. بیترديد، تمدن به معنای زندگی شهری يا مدنی لزوماً با دين يا باور دينی ناسازگار نيست؛ اما، از اين گذشته، اين دو قلمرو را نمیتوان يکی گرفت يا آنها را در يکديگر مضمحل کرد- از قضا وقتی که (کسانی چون انسانشناسهای فرهنگی) دين را به سادگی تا حد يک پديدار «فرهنگی» تقليل میدهند. باور دينی، در مقايسه با زندگی مدنی، يک عنصر «برتر» يا فوقالعاده را پيش میکشد (که در سنت با اصطلاحهايي چون «وعده» و «فيض الهی» بيان میشد).
هنگامی که به يکی از بنيانگذارهای انديشه مسيحی يعنی سن آگوستين رجوع میکنيم دشواری ارتباط مزبور فوری آشکار میشود. او در اثر استادانهاش، civitas dei (شهر خدا)، که در حدود 420 ميلادی تأليف کرد، هويت نه يک شهر، که دو شهر را مشخص کرد: شهر زمينی يا دنيوی (civitas terrema) و شهر آسمانی (civitas dei). به نظر آگوستين، شهر زمينی تحت تأثير نيازهای دنيوی و بخصوص حرص قدرت و قدرت-طلبی آدمی قرار دارد، اما شهر آسمانی بر اساس لطف و رستگاری الهی بنا شده است، و بر اين اساس نگهداری میشود. اين تأثير در طول نهضت اصلاح دين و، جديدتر، در آثاری کير کگور، کارل بارت، راينهولت نيبور، و ديگران دوباره با قدرت ظاهر شد.
بايد اين نکته را در نظر گرفت که از نظر اسقف هيپو دو شهر مزبور کاملاً نقطة متقابل هم نبودند (يا يکديگر را نفی نمیکردند)؛ اما، در دورههای بعد اين دو شهر را در تضاد و تقابل با يکديگر قرار دادند (که پیآمدهای مهمی برای جامعه مدنی داشت). همين که شهر آسمانی و زمينی کاملاً از يکديگر جدا میشوند، زندگی سياسی و مدنی اين جهانی الزاماً از غايت درونی يا معنای اخلاقی- روحانی عاری میشود. به بيانِ ديگر و دقيقتر: هر چه شهر آسمانی بالا برده شود و به آن «استعلا بخشيده شود»، از تقدس يا الوهيت زندگی مدنی اين جهانی کاسته میشود، يا (به اصطلاح ماکس وبر) ]زندگی مدنی[ «سرخورده» میشود. جهان و طبيعت، در بیتقدسی و سرخوردگیشان، يکسره دستخوش مقاصد و آرزوهای انسانی قرار میگيرند (اين وضعيت، در حد خود، به «پيشرفتهای» تکنولوژی و علم مدرن کمک زيادی میکند. به نظر بعضی از انديشمندان دينی، اين تقدسزدايي از دنيا (چنانچه مسيحيت را به عنوان يک مذهب متعالی توحيدی بنگريم) يکی از دستاوردهای مهم مسيحيت است. اما همين فراشد ممکن است که، از نظر ديگر، مورد حمايت لاادریهای غيرمذهبی نيز قرار بگيرد- برای مثال، انديشمندان عصر روشنگری از اين جملهاند که، از طريق اثبات اين که دين موهوم و نامربوط است، مصممانه در پی ريشهکن کردن آن بودند. اين ديدگاههای مغاير و متضاد، دستکم، دشواری ارتباط ميان دو شهر و به طور کلیتر، تمدن و امر مقدس را آشکار میسازند.
سرگذشت تمدن غربی: يک نمونه
اين توضيحها من را به «عمق مبحث دوم میرسانند، يا (به عبارت ديگر) من را پيش از اين به اينجا رساندهاند: مبحث تمدن غربی و گسترش تاريخی آن. در اينجا خودمان را بیدرنگ در فضايي از پرسشها میيابيم.
تمدن غربی را گاهی تمدن «مسيحی» يا «يهودی- مسيحی» نيز میخوانند. اين عنوانها به صورت عبارتهای مختصر کليشهای، ]عملاً[ مفيداند، اما نظراً گيجکننده و مشکلآفرين هستند. همان طور که بخش پيشين بايد آشکار ساخته باشد، دين را- (مسيحی يا غيرمسيحی) نمیتوان کاملاً همسطح تمدن يا فرهنگ قرار داد؛ حداکثر چيزی که میتوان گفت اين است که آموزههای مسيحی يا يهودی- مسيحی با تمدن غربی تماس داشتهاند. عنوانهای مزبور، جدا از اينکه «دو شهر آگوستينی» را در هم ادغام میکنند، نقايص ديگری نيز دارند: به ويژه اين نقص را که موقعيت متزلزل و مخاطرهآميز دين يهود را در اکثر جوامع سنتی غربی با بیتفاوتی ناديده میگيرند. علاوه بر اين نقطه ضعفها، روشن است که عنوانهای مزبور بسيار محدود نيز هستند از اين حيث که گستره تاريخی، و به معنای واقعی کلمه گستردة تمدنیِ مهم ديگری را ناديده میگيرند: اثر تعيين کنندة يونان و روم. اگر از اين زاويه بنگريم، تمدن غربی به همان اندازه که يهودی- مسيحی است يونانی- رومی هم هست- مسئلة اصلی اين است که اهميت هر يک از جايگاههای مختلف سنتها را چگونه ارزيابی کنيم.
گادامر، هم چون يکی از برجستهترين تفسيرگرهای سنتهای انديشه غربی، به ناچار مجبور بود که بارها درباره اين اختلاف اثرات تعيين کننده تأمل کند. گادامر برخلاف بعضی از کسانی که (به تازگی) گرايش دارند تا «آتن» و «اورشليم» را به صورت متقابل در برابر هم قرار دهند، همواره به نقش تنشی، اما تکميلگری متقابل، آنها اذعان کرده است. او، هنگامی که فلسفه مارتين هايدگر را تفسير میکرد (گادامر در موضوع حاضر پيرو هايدگر است)، تأکيد کرد که نگرش پيشين از طريق انديشه يونانی (کلاسيک و پيشاسقراطی) و معادشناسی مسيحی شکل گرفته است. گادامر در جايی مینويسد که «هايدگر تنش شديد ميان زبان مفهومی يونانیها، که تجربه فيزيکی و متافيزيکیشان از جهان را به کل کيهان گسترش داده بودند، و تجربه مدرن خودمان را که در اصل از مسيحيت تأثر پذيرفته و از طريق آن شکل گرفته شده است، تشخيص داده بود، از ظهور مسيحيت به بعد، انديشه غربی مجبور شده است که با اين مسائل اساسی دست و پنجه نرم کند: نخست اينکه جهتگيری اساساً «کيهانشناسانة» يونانیها را چگونه تفسير کند، و دوم اينکه چگونه مفهومهای کيهانشناسانة يونانی را در قالب واژگان مسيحی (يا يهودی- مسيحی) بازگو کند.
به بيان واضحتر، حضور غيرقابل ترديد جهان، ضمانت تداوم آن، مخلوق نبودن و فناناپذيری آن، که ارسطو میپنداشت از طريق استدلالهای مفهومی اثبات کرده است، تحتالشعاع پرسش انسان از خودش، وجوه منتهاي آيندهاش، قرار گرفتهاند. کشف يهودی- مسيحی تقدم آينده، معادشناسی و وعدة آن بود که گسترة جديدی را برای فهم جهان گشود.
يونانیها فقط «به طور حاشيهای» از تاريخ مطلع بودند، بيشتر به کيهانشناسی (با تفسير متافيزيکی) میپرداختند، اما باور يهودی- مسيحی با تأکيد بر تاريخ رستگاری جنبه ديگری از تجربه انسانی را آشکار کرد: تجربه «اميد». در نتيجه، (به گفته گادامر) «تنش ميان تجربه انسانیای که خودش را بطور تاريخی آشکار میسازد و به سوی آينده هدايت میشود، و شکلگيری مفاهيمی که از کيهان استنباط شده بودند» مشخصه کل جريان انديشه غربی است. آنچه که در مورد تفسير و توضيح گادامر قابل ملاحظه و در خور توجه است اين است که او ترکيب سطحی با تضاد ريشهای را رد میکند و بالاتر از همه اينکه تمايل دارد تا به تاريخ رستگاری و کيهانشناسی، يا زمانمندی يهودی- مسيحی و فلسفه يونانی- رومی به طور همزمان بينديشد. با توجه به خصيصه تمدن غربی، و تمرکز بر ويژگیهای اساسی آن، میتوان گفت که تمدن غربی- در طی مسير اصلی تاريخیاش، در ميان دو عنوان مهم قرار گرفته است: يونانی- رومی و يهودی- مسيحی (در حالی که همزمان در معرض تأثيرات «بيرونی»، از سوی آفريقا، خاور نزديک، و ]نواحی[ دورتر قرار میگرفت. تلاقی عناصر بر گواهی تولد مسيحيت غربی نقش بسته است. چرا که مسيحيت غربی بر ويرانههای تمدن رومی يا يونانی- رومی (يونانی مآبانه) کار گذاشته شد، و در ميان آن ويرانهها شکل گرفت. روابط ميان روم و مسيحيت، در طی سالهای نخستين، به سبب اذيت و آزار شديد منقطع، پرتنش و خصمانه بود. حتی پس از تغيير دين امپراتور کنستانتين و ترفيع مسيحيت تا حد دين حکومتی تعارض ميان رومی و مسيحيت در حد تئوری باقی ماند.
همان طور که میدانيم، بعضی از آباء کليسای مسيحی (مثل ترتوليان و ايرنئوس) سنت يونانی- رومی را همچون يک سنت بیدينانه و «الحادی» محکوم و رد کردند، در صورتی که برخی ديگر (نظير امبروز و جِرم) میخواستند، به يک «دانش گزينشی» از همان سنت دست يابند. در طول سدههای بعد، تمدن مسيحی و رومی، با وجود مجادلههای بیوقفه، وارد گونهای اتحاد همزيستی و ]در عين حال[ متزلزل شدند. کليسای غربی، که بعدها «کليسای کاتوليک روم» ناميده شد، از روی نمونة امپراتوری روم ساماندهی شد، و پيوسته مثل آن ساماندهی میشود. پس از تاجگذاریِ شارلمان (800 ميلادی) جهت تأکيد مجدد و صريح بر پيوند با تمدن رومی، کوششهای مصممانهای در اروپای غربی صورت گرفت. اين کوششها موجب تثبيت «امپراتوری مقدس روم» شدند که همزمان تحت نظارت دو قدرت (امپراتور و پاپ) همچون حاکمهای «دو شهر» بود. در اينجا، در يک تحول تاريخی عجيب، کيهانشناسی رومی يا يونانی- رومی در خدمت معادشناسی مسيحی درآمد.
در اينجا مناسب نيست که به تفصيل تاريخ اين پيوند شکننده و متزلزل را بازگو کنيم. همين بس که، در جريان چند سده، «شهر آسمانی» بيش از پيش در «شهر زمينی» مضمحل شد، يعنی کليسا و نظام پاپی دائماً «سياسی» و «دنيوی» شدند (و همراه آن، لطف الهی تا حد يک ابزار دنيوی- سياسی تنزل داده شد). در همين زمان، شهر زمينی در نتيجة فساد درونی، رکود اقتصاد فئودالی، دودستگیهای بیپايان ميان شاهزادهها، رو به انحطاط رفت.
طغيان عليه اين شرايط، که شکل رنسانس و نهضت اصلاح دين را به خود میگرفت، دوجانبه بود. ]در[ دوره رنسانسی، که هجوم دانشمندان يونانی از بيزانس تا اندازهای عامل به وجود آمدن آن شد، اساساً احيای امور نفس و پنهان، بخصوص ادبيات و فلسفة تمدن يونانی مطلوب بود، اما علاوه بر اين سعی میشد که شهر سياسی با الگوبرداری از جمهوری روم تجديد بنا شود.
]در[ نهضت اصلاح دين، با زدودن ادعای قدرت دنيوی از شهر آسمانی، در پی بازسازی و پاکسازی شهر آسمانی يعنی گستره ايمان و عنايت الهی بودند. ميان رنسانس و نهضت اصلاح دين تنش وجود داشت (برای مثال، نزاع ميان اِراسموس و لوتر را در نظر بگيريد)، اما همپوشی نيز بين آنها برقرار بود: بسياری از اصلاحطلبهای بزرگ يا هوادارهای نهضت اصلاح دين اومانيستهای اصيل غرقه در متون يونانی و لاتينی بودند (چهرههايي چون ملانشتون و دويشلين نمونههای سرشناسی هستند). به اين نحو، رنسانس و نهضت اصلاح دين (همانطور که گادامر اشاره کرده است)، با تأثير مرکبشان، گواهی بر خصوصيت پيچيده و کاملاً باهايفن متصل شدة تمدن غربی هستند، يعنی مبين ويژگی يونانی- رومی/ يهودی- مسيحی تمدن غربی میباشند.
اين ترکيب تمدنی پيچيده بهم ريخته بود و در طول سدههای بعدی دوباره بطور اساسی در جهت خاصی قرار گرفت. تمدن غربی، با ادامه حرکت «فراشد تمدنسازی» خودش- که از طريق علم بيکنی و خردگروی دکارتی تشديد میشد- مرتباً قلمرو زندگی شهری را (همچون يک مصنوع مدنی) گسترش داد. در همان حال، به تدريج لوازم و افقهای مکملاش را تحت تأثير قرار میداد و بر آنها مسلط میشد. اگر از اين زاويه نگاه کنيم، روشنگری غربی از يک فلسفه شکاکانه- اومانيستی (که ولتر و ديدرو معرف آن بودند) و همچنين از ترقی پيروزمندانه دانش تجربی و تحقق فنی/ تکنولوژيکی آن خبر داد. بايد درباره اين مسئله تأمل کرد که آيا تمدن غربی از جزء سازنده يا رگه سومی تشکيل شده است: يعنی، ]از[ فرهنگ «مدرنيته» و لازمههای اجتماعی و عقلانی آن.
روشن است که مدرنيته غربی با دو عنصر تعيين کننده قبلی ارتباط پيچيدهای دارد. خردمندی و دانش مدرن، از جهتهای بسياری ميراث انتقادی- فلسفی يونان و روم را اقتباس و حفظ میکنند، اما از جهات مهمی نيز از آن سنت جدا میشوند، مخصوصاً با طرد يزدانشناسی و کيهانشناسی سنتی. گرايش به دنيوی کردن کامل ]امور[ و رويکرد غالباً ضد- دينی، ويژگیهای بارز مدرنيته پساروشنگری غربی هستند. گرايشهايي که مانع نمیشوند تا مدرنيته حقيقت معنوی فراوان و فردگرویای را که ايمان مسيحی (اصلاح شده) پيشتر پرورده بود، در زرادخانه خود وارد کند. محوريت «حقوق انسانی» در تمدن مدرن غربی با تلاقی آموزههای يونانی- رومی (بخصوص تعاليم رواقی)، معنويت مسيحی، و شيفتگی انسان مدرن به فردگروی غيردينی، توصيف میشود.
گادامر، بخصوص در مقالهای با عنوان «شهروندهای دو جهان» به تنش شديدی که مدرنيته در ساختار تمدن غربی وارد کرد، توجه و اشاره کرده است. مقاله «شهروندهای دو جهان» نه به «دو شهر» آگوستينی بل به دو جهان متقابل (با اين وجود بيشتر همپوشی کنندة) سنت و مدرنيته اشاره میکند. چنان که گادامر میگويد: «ظهور علوم تجربی مدرن در سده هفدهم رويدادی است که به سبب آن ساختار پيشين کليت شناخت، فلسفه يا philosophia (يعنی کيهانشناسی) آغاز به فروپاشی کرد.»
در نتيجه اين رويداد، وحدت پيشين (هرچند ضعيف) فرهنگ ما زير سؤال رفت و مشکلساز شد. گادامر اضافه میکند که اگر چنين باشد، آنگاه شکلگيری تمدن اروپای (غربی) بر مبنای علم نه تنها متضمن يک تمايز است، بل تنش شديدی را هم با خود میآورد. از يک سو، سنت فرهنگیای که در آن پرورش يافتهايم فهم ما از خودمان را به موجب ساختار زبانی- مفهومیای که در ديالکتيک و متافيزيک يونانی ريشه داشت، معين میکند. از سوی ديگر، علوم تجربی مدرن جهان و کل فهممان از جهان را دگرگون کرده است. اين دو در کنار هم قرار دارند.
همان طور که همه میدانند، جايگاه مدرنيته غربی، که مباحث جدی فلسفی، فرهنگی و سياسی آن را فرا گرفتهاند، موضوعی کاملاً مورد بحث و مجادله است.
از نظر بعضی افراد، از يک سو، شکاف ميان مدرنيته علمی و يزدانشناسی يونانی و از سوی ديگر، اختلاف ميان مدرنيته «دنيوی/ لاادری» و ايمان يهودی- مسيحی، زيادتر از آن است که با گسستگی جبرانناپذير متمايز شود (گسستگیای که ممکن است ممدوح يا مذموم باشد). به نظر برخی ديگر، تقابلها يا اختلافها از راه پيوندهای پيدا و پنهان کاهش میيابد. اينجا مناسب نيست که اين بحث پيچيده را بازگو کنيم- جز ذکر اين نکته که گادامر خود به عنوان شاگرد بزرگ ارسطو، هگل، و هايدگر هميشه تمايل داشت که اختلاف و گسستگی را با گونهای پيوستگی متوازن کند. به نظر نمیرسد که اندکی توضيح بيشتر در چهارچوب لازمههايي که مدرنيته برای «فراشد تمدنسازی» دارد، اشکال داشته باشد. در صورتی که بر مبنای استانداردهای دقيق «مدنی» و اومانيستی داوری کنيم، نمیتوانيم دستاوردهای چشمگير دوران مدرن را انکار کنيم. يعنی نمیتوانيم سهم دوران مدرن را در گسترش شناخت انسانی و تقويت آزادی مدنی- سياسی و آزادی شخصی ناديده بگيريم. در اينجا اين نکته را هم نبايد فراموش کرد که انتقاد از مدرنيته، لازمههای آن برای «تمدنسازی» (همچون يک سايه) دائماً، از آغاز، همراه مدرنيته بودهاند: نقدی که در مشاهير و نهضتهايي چون روسو، رومانتيسيسم، نيچه، اگزيستانسياليسم، و ساختشکنی به بهترين وجه ظاهر شد. در اينجا، به اين موضوع نمیپردازم، فقط به هشداری که گادامر در حقيقت و روش داده است، تأکيد میکنم: «ما نبايد نقد درست و برحق از (جنبههای) مدرنيته را در «تقابل با آزادی خرد» قرار دهيم.»