| ج. قرن نوزدهم و پس از آن
قرن هجدهم عصر مهمي در گردآوري و نشر اطلاعات به شمار مي رفت. توجه به كشورها و مردم غيربومي وناشناخته به سرعت افزايش يافت و ثمره اين كنجكاويها، دست كم در زبان شناسي، مجموعه آثاري بود كه به توصيف و معرفي تمامي زبانهي شناخته شده جهان مي پرداخت. يكي از اين آثار را بايد فهرست (Catalogue) شش جلدي ا.ل.هرواس (S. L. Hervas) دانست كه در سالهاي 1800 تا 1805 ميلادي به چاپ رسيد. ديگري، سرودهاي رباني (Mithradates) كه به كوشش محققي آلماني به نام ي.ك. آدلونگ (J.C.Adelung) در چهار مجلد در طول سالهاي 1806 تا 1817 م. انتشار يافت. سومين اثر مهم در اين زمينه، واژگان تطبيقي (Comparative Vocabulary) نوشته پ.س.پالاس (P.S.Pallas)، جانورشناسان آلماني است كه با حمايت كاترين ملكه روسيه انتشار يافت. در اين كتاب سعي شده بود، 285 مفهوم مختلف به 200 زبان گردآوري شود. اين مجموعه در سال 1786 م. به چاپ رسيد.
اين مجموعه هاي حجيم آن اندازه كه گردآورندگانشان اميدوار بودند، در رشد و تحول دانش زبان شناسي تأثير نگذاشتند. در مقابل آنچه توانست مسير بعدي اين دانش راتعيين كند، تنها مطالعة دقيق يك زبان بود، يعني همانا سنسكريت. ما دست كم از قرن شانزدهم به بعد، شاهد مطالبي بوده ايم كه هر ازگاهي دربارة شباهت ميان سنسكريت و زبانهاي اروپايي گفته مي شد. در اين مورد مي توان براي نمونه به نوشتة ف.ساستي (F.Sassetti) به سال 1588م. اشاره كرد. اما در آن ايام وضعيت چنان نبود كه اهميت چنين مطلبي درك گردد. اين دسته اطلاعات زماني از اهميتي حياتي برخوردار شدند كه محققان دريافتند، زبان اختراع آدمي است و به شكلي كم و بيش اختياري تغيير مي كند، هرچند هنوز اعتقاد بر اين بود كه زبان عبري منشأ تمامي زبانهاي دنياست. اما در قرن هجدهم ميلادي كه شبه قاره هند به طور كامل مستعمره انگلستان مبدل شد و بخشهايي از آن نيز تحت نفوذ حكومت فرانسه قرار گرفت، علاوه بر سربازان و كارمندان اداري، گروهي از اهل ادب و نيز متخصصان زبان شناسي و آموزش و پرورش نيز به اين ديار راه يافتند. در همين دوره بود كه آثار هنديان براي اروپاييان كشف شد و شباهت سنسكريت با زبانهاي اروپايي بيش از پيش جلوه كرد.
اما آنچه بيش از اين شباهتهاي ظاهري موردتوجه قرار گرفت، ماهيت سنسكريت بود. اروپاييان وارث اين نگرش بودند كه زبانهاي لاتين و يوناني به دليل نظام تصريفي دقيق و پيچيده شان، بر تمامي زبانها تفوق دارند. ولي اكنون زمانة آن رسيده بود كه محققان بويژه سر ويليام جونز (Sir William Jones)، بر برتري و كمال زبان سنسكريت تأكيد كنند وا ين زبان را حتي از زبان يوناني والاتر بدانند. جونز درسال 1786م. در اين باره چنين مي نويسد: «زبان سنسكريت، پيشينه باستاني اش هرچه باشد، ساختاري شگفت انگيز دارد. اين زبان كمال يافته تر از يوناني وسترگ تر از لاتي است و به طرزي خيره كننده، ظريف تر و پالوده تر از هر دو آنهاست. با اين حال به اين زبانها چه به لحاظ ريشه هاي فعل و چه از نظر صيغه هاي دستوري به مراتب نزديكتر از آن است كه تصادفي تلقي شود.»
سنسكريت نه تنها از جذابيت پديده اي غريب و دست نايافتني برخوردار بود، بلكه نگرشي تازه و خارق العاده دربارة عصر طلايي آغاز تمدن اروپاييان را در اختيار آنان قرار مي داد. همين دلايل كافي بود تا محققان فرهيخته اي به مطالعة اين زبان بپردازند و آميزه اي از دستاوردهاي سنجيده آنان به تغيير مسير مطالعات زبان شناختي بيانجامد.
زبان شناسي در ميان هنديان.
تأثير سرنوشت ساز زبان سنسكريت بر زبان شناسي اروپايي، بيشتر به دليل توجه اينان به سنت مطالعة دستور در ميان هنديان پديد آمد. اين سنت كه قدمتي كمتر از تاريخ مطالعة زبانهاي يوناني ولاتين نداشت، روشي كاملاً متفاوت را در مطالعة دستور معرفي مي كرد. در شرايطي كه دستور در غرب هيچ گاه از آميزه تحليلهاي منطقي و توصيفات زباني سودي نبرده بود، دستور در ميان هنديان بويژه در پژوهشهاي پاني ني (Panini) (متوفي حـ.350ق.م) روشي كاملاً صوري و توصيفي را نشان مي داد و از آن بهره مي گرفت. آنچه آنان در پژوهشهاي خود به دست آورده بودند به مراتب پيشرفته تر و دقيقتر از دستاوردهاي اروپاييان در طي تمامي اين قرون بود. هنديان به دقت به تحليل نظامي واجي سنسكريت پرداخته بودند و حتي براي نگارش تحليلهاي خود خط خاصي را نيز اختراع كرده بودند. اما علاوه بر اين هنديان در تحليل ساخت صرفي واژه ها به مراتب دقيقتر و سنجيده تر از اروپاييان عمل كرده بودند. آنان ريشه فعلي را واحد پايه در نظر گرفته بودند ولي به خوبي مي دانستند كه اين واحد بايد در سطحي انتزاعي تر از واژه در نظر گرفته شود و نبايد الزاما تحقق آوايي بيابد. آنان از اين طريق به گونه هاي تحقق صوري ريشه ها دست يافته بودند، از جمله درجه بندي واكه ها كه در تحليل زبانهاي هند و اروپايي از اهميتي حياتي برخوردار بود؛ مثلاً spin-span-spun در زبان انگليسي. علاوه بر اين با در نظر گرفتن ساختي انتزاعي براي ريشه ها، اين امكان نيز براي آنان فراهم آمده بود تا به ساخت انتزاعي وندها دست يابند. آنان پيشوندها، پسوندهاي اشتقاقي و وندهاي تصريفي را از يكديگر بازشناخته بودند و به توصيفي دقيق از آنها و نقش شان دست يافته بودند. هنديان با كشف شرايط تغيير ريشه ها و چگونگي همنشيني وندها با ريشه ها، نوعي دستور زايا براي ساخت واژة زبان سنسكريت پديد آورده بودند. پاني ني در پژوهشهاي خود به نتايجي دست يافته بود كه به شكلي شبيه به آنچه در قواعد جبر اعمال مي شود، تدوين مي شد.
مسلما زبان سنسكريت كمك شايان توجهي به دستوريان هندي كرده بود، زيرا ساخت تكواژي اين زبان بدون ترديد به پيچيدگي زبان يوناني نبود. علاوه بر اين سنسكريت حتي در دورة پاني ني نيز زباني كاملاً زنده به حساب نمي آمد و تنها براي مراسم مذهبي كاربرد مي يافت. به همين دليل اين زبان در همان ايام نيز مورداستفاده همگان نبود و با تلاش دستوريان به شكلي قاعده مند حفظ مي شد. با تمامي اين اوصاف پژوهشهاي اين دستوران بويژه در دو زمينه آواشناسي و صرف خارق العاده مي نمود. پاني ني در پژوهشهاي خود نحو را ناديده نگرفته بود، ولي دستورنويسان پس از او، و حتي اروپاييان دو هزار سال بعد از وي اين بخش از تحقيقات وي را به دست فراموشي سپردند.
زبان شناسي تاريخي.
بدون ترديد يكي از ويژگيهاي بارز پژوشهاي قرن نوزدهم را بايد مطالعات تاريخي دانست. دانشهايي چون زمين شناسي، ديرينه شناسي، باستان شناسي، تاريخ سياسي، تاريخ ادبيات و جز آن، يا در اين دوره متولدشدند و يا در مسيري تازه قرار گرفتند. نظرية داروين را بايدانگيزه اصلي چنين روندي در مطالعات قرن نوزدهم به حساب آورد. براي نمونه، مطالعات تاريخي در زبان شناسي تنها به دليل كشف زبان سنسكريت نضج نگرفت، بلكه رسم زمانه اقتضا مي كرد كه زبان شناسي نيز به چنين پژوهشهايي رو آورد؛ آن هم بويژه در آلمان كه در تمامي قرن نوزدهم پيشاهنگ اين دسته از مطالعات به حساب مي آمد. جنبش رانتيسم كه آنچه را كهنه و ريشه در گذشته ها داشت معتبر مي دانست و آنچه را تازه و ساختگي و بي اصل و ريشه بود، مردود تلقي مي كرد، پشتوانه مهمي براي توجه به گذشته ها تلقي مي شد. در آلمان بويژه در زمانة قدرت نماييهاي ناپلئون، عشق به گذشته هاي آكنده از پهلوانيها، تأثير به سزايي در رشد مطالعات تاريخي داشت.
تمامي اين عامل دست به دست هم دادند تا پژوهشهاي ياكوب گريم (Jacob Grimm)، او را در مقام پدر زبان شناسي تاريخي به جهانيان معرفي كند. او زماني به فكر چنين مطالعاتي افتاد كه فهميد، زبان آلماني در قرون وسطي بسياري از همان صورتهاي تصريفي را دارا بوده است كه «آلماني ها براي غبطه خوردن نسبت به يونانيان و روميان به آنها استناد مي دادند». به عبارت ديگر آلماني زماني به اندازة يوناني «كامل» بوده است. باور به گذشته اي پرشوكت واميد به كشف پيوند با زبانهاي باشكوه عهد باستان انگيزه اي حياتي براي گريم به شمار مي رفت و سبب شد تا وي به نتايج مهمي در مطالعة تاريخ زبان دست يابد. دستاورد اصلي گريم، كشف ماهيت نظام مند روابط آوايي ميان زبانهاي ژرمني و زبانهاي دورة باستان بود. پيش از اين، مثلاً در نوشته هاي فردي به نام كاسپار كروسيجر (Kaspar Grusiger) به سال 1616م. به نكاتي دربارة قاعده مندي اين روابط اشاره شده بود، اما آنچه گريم انجام داد، تدوين الگوهاي اين روابط بود. به اعتقاد وي، عامل مشتركي در تغيير p به f، t به و k به h وجود داشت كه همانا ابدال انسداديهاي بيواك به سايشي بدون تغيير در جايگاه توليد بود. الگوي بعدي، جانشيني انسداديهاي b، d و g در جايگاه همخانهاي اوليه p، t ،و k، و بيواك شدگي آنها بود. علاوه بر اين، تمامي انسداديهاي دميده كه در خط يوناني با ، ، و نشان داده مي شدند، دمش خود را از دست داده و در زبانهاي ژرمني به b، d و g مبدل شده اند.
پيش از گريم، راسموس راسك (Rasmus Rask) به سال 1814 م. در مقاله ارزشمند خود به تمامي اين روابط اشاره كرده بود؛ ولي اين گريم بود كه به سال 1822م. بر قاعده مندي و تغيير اين آواها در چرخه اي دقيق و كامل تأكيد كرد و نشان داد كه نه يك آوا، بلكه مشخصه اي آوايي در اين تغييرات دخيل است. افزون بر اين، گريم ثابت كرد كه تغييرات مشابهي از همين دست در تبديل زبان آلماني قرون وسطي به آلمان علياي جديد دخالت داشته اند.
به اين ترتيب «قوانين آوايي» متولد شدند. گريم شخصاً از اين اصطلاح استفاده نكرده بود، هرچند آنچه او مطرح ساخته بود، بعدها به نام «قانون گريم» (Grimm's low) شهرت يافت. در اين ميان بايد به فرانس بوپ (Franz Bopp) نيز اشاره كنيم؛ كسي كه در مقالة دوران ساز «نظام صرف فعل در زبان سنسكريت» (Conjugation System of Sanskrit) به سال 1816م. و كتاب دستور تطبيقي (Comparative Grammar) مهمترين زبانهاي هند و اروپايي، به سال 1852-1833م. مفهوم «قوانين آوايي» را به كانون مطالعات تاريخي در زبان شناسي مبدل ساخت. بوپ آگاهانه سعي بر آن داشت تا روش مطالعه در زبان شناسي او را با روشي تطبيق دهد كه در علوم طبيعي متداول بود او زبان را سازواره اي مستقل فرض مي كرد كه برحسب قوانيني مفروض و بدون دخالت سخنگويان آن زبان تغيير مي يافت. اين ديدگاه در تقابل كامل با نگرش باستانيي بود كه تغيير زبان را يكسره به نوع كابرد زبان در ميان سخنگويان نسبت مي داد.
اين امكان براي زبان شناسان پديد آمده بود تا به كمك «قانون گريم» به تحليل مجموعه وسيعي از داده ها بپردازند. در اين دوره بايد از طريق مقايسه زبانهاي مختلف با يكديگر و جستجو به دنبال روابط نظام مند موجود ميان آنها، تاريخ زبانهاي تمامي ملل هند و اروپايي به رشتة تحرير در مي آمد. از اين طريق بايد سازو كار زبان و چگونگي تحول آن آشكار مي شد.
مطالعة سانسكريت به غربيان ياد داده بود كه هر زبان را چگونه به دقت مطالعه كنند. مفهوم «قوانين آوايي» همين دقت و نكته سنجي را در مقايسه و تطبيق زبانها با يكديگر به ارمغان آورده بود. پس از دو هزار سال حدس و گمانه زنيهاي ريشه شناختي، اين دسته از مطالعات مبنايي علمي و اصولي يافته بود.
يكي از مهمترين رويدادهاي اين دوره، انتشار مقالة كارل ورن (Karl Verner) به سال 1876م. بود كه «استثنايي» را در قانون گريم تذكر مي داد. گريم بر اين اعتقاد بود كه ابدال p، t و k به f ، p و h قطعي و هميشگي نيست و گاه اين همخوانها به b، d و g مبدل مي شوند. ورنر در نوشته اش ثابت كرد كه اين استثنائات نيز در نوع خود قاعده مندند. P،t و k زماني به b، d و g مبدل مي شدند كه تابع تكيه گذاريهاي هند و اروپايي كهن بودند. همين نكته باعث شد تا برخي از زبان شناسان جوان و فرهيخته آن ايام، از جمله كارل بروگمن (Karl Brugmann) و هرمان اوستهوف (Hermann Osthoff) به اين نتيجه برسند که قوانين حاكم بر تغيير آواها استثناء نمي پذيرد و اگر استثنايي ديده مي شود، صرفاً به دليل عدم دقت در طرح قوانين است و بس.
آراي اين دسته از محققان كه «نودستوريان» (Junggrammatiker) خطاب مي شدند، با مخالفتهاي شديدي مواجه شد و مجدداً پاي بحث سامان گرايانه و سامان گريزان را به پيش كشيد. علاوه بر اين، برخي از زبان شناسان از طرح تغيير زبان بدون دخالت سخنگويان اكراه داشتند به هرحال، حتي اگر تمامي انتقادهاي گروههاي مخالف را نيز بپذيريم، باز هم بايد براي اين «نودستوريان»جايگاه خاصي را در تاريخ زبان شناسي قايل شويم و تأثير آراي آنان را در ميان زبان شناسان بعدي ناديده نگيريم.
ظهور اين معيارها سبب شد تا زبان شناسي در مسيرهاي مختلفي حركت كند. مطالعه در جزئيات سازوكار «قوانين آوايي» به رشد آواشناسي توصيفي منجر شد. لزوم توصيف استنثائات، پژوهش در زمينه گونه هاي جغرافيايي يا بهتر بگوييم، لهجه ها را به ارمغان آورد. يكي از نتايج حاصل از اين دست مطالعات را مي توان تدوين اطلس زباني فرانسه (Atlas linguistique de la France) دانست كه در سالهاي 1912- 1902 م. به كوشش ژول گيليرون (Jules Gillieron) انتشار يافت. توجه دقيق به سازوكار تغييرات زبان، به مطالعة زبانهاي زنده كشانده شد و همين مطالعات بود كه به بحث و بررسي عوامل مختلف حاكم بر تغييير زبانها منجر گرديد.
زبان شناسي ساختگرا.
چرخة مطالعة زبان كامل شده بود. زبان شناسان براي مطالعة تاريخ زبانها مجدداً به پژوهش دربارة زبانهاي زنده پرداخته بودند و همين بازگشت سبب شد تا فردينان دو سوسور (Ferdinad de Saussure) ، زبان شناس سوييسي به نظريه پردازي دربارة ماهيت زبان رو آورد. او پژوهشهاي خود را همسو با آراي «نودستوريان» آغاز كرده بود، ولي به تدريج از نگرش آنان دور شد و طرحي را به دست داد كه در كتابي تحت عنوان دورة زبان شناسي عمومي (Cours de linguistique generale) به سال 1916م. يعني سه سال پس از درگذشتش با گردآوري يادداشتهاي شاگردانش انتشار يافت.
به گفته سوسور، زبان دو چهره دارد؛ يكي شكل ظاهري و تحقق بيروني اش كه «گفتار» (parole) ناميده مي شود كه همانا كنش واقي سخنگويان زبان به هنگام صحبت يا نوشتن است. و ديگري «زبان» (alngue)، كه نشانگر دانش يا توانش تمامي سخنگويان مسلط بر يك زبان است. تمامي تغييرات در «گفتار» تحقق مي يابند وتنها برخي از آنان در «زبان» نهادينه مي شوند.
به اعتقاد سوسور، زبان را مي توان از دو جنبه مورد مطالعه قرار داد؛ يكي مطالعة در زماني و با توجه به تغييرات زبان در طي زمان و ديگري مطالعة همزماني كه تحليل يك مقطع زبان بدون توجه به زمان است. زبان شناسي قرن نوزدهم بيشترين توجه خود را به مطالعة در زماني زبان معطوف ساخته بود و سوسور بر مطالعه همزماني زبان تأكيد داشت. به اعتقاد وي مطالعة در زماني تنها زماني مي تواند انجام پذيرد كه د مطالعة همزماني زبان با يكديگر مقايسه شوند. سوسور بر ماهيت نظام مند زبان تأكيد داشت و معتقد بود كه زبان نظامي است متشكل از واحدهايي كه در تقابل با يكديگرند. در واقع،هيچ نشانه زبان في نفسه وقائم به خود قابل توصيف نيست و ارزش هر واحد زبان ازتقابل اين واحد با واحدهاي ديگر قابل تعيين است.
اين آراي سوسور، الگوي مطالعة بسياري از زبان شناسان، بويژه در خارج از مرزهاي آلمان، قرار گرفت. از جمله اين زبان شناسان مي توان به ل.هيمزلف (L. Hjelmslev) بنيانگذار مكتب گلوسماتيك (glossematic) كپنهاك، و شاهزاده روس، ن. س. تروبتسكوي (N. S. Troubetskoy) يكي از بنيانگذاران مكتب واج شناسي پراگ در سالهاي 1930 م. اشاره كرد. تروبتسكوي با الگوگيري از ديدگاه سوسور دربارة زبان به منزلة نظامي از ارزشها به نقش مميزه آواهاي زبان توجه كرد. به اعتقاد وي زبان شناس وقتي به «زبان» و نه «گفتار» توجه داشته باشد، بايد به اين نكته دقت كند و مشخص سازد كه تمايزات آوايي براي تقابل ميان يك نشانه زبان و ديگر نشانه ها تا چه حد مي تواند باشد. اين نگرش به پيدايش مفهوم «واج» (phoneme) منتهي شد.
روشهاي مورد استفاده براي تعيين و تثبيت اين واحد اولية زبان، يعني واج، به تدريج به كشف كوچك ترين واحد معني دار زبان، يعني «تكواژ» (morpheme) منجر شد. در اين ميان شايد بتوان ل.بلومفيلد (L. Bloomfield)، زبان شناس امريكايي را از برجسته ترين پيشگامان اين حوزه از مطالعات دانست. به طور كلي آراي سوسور و اعمال اين نگرشها بويژه در مطالعات واج شناسي، به پيشرفتهاي نظرگيري در مطالعة زبان انجاميد. شايد برجسته ترين دورة اين دسته از مطالعات را بتوان حدفاصل ميان دو جنگ جهاني و پس از آن دانست. پيشرفت زبان شناسي در قرن نوزدهم مرهون پيدايش مفهوم «قوانين آوايي» بود و پيشرفت اين دانش در قرن بيستم نيازمند اصولي بود كه بتواند در زبان شناسي همزماني تحول پديد آورد.
دستور گشتاري.
اين نكته لازم به ذكر است كه زبان شناسان ساختگراي دهه هاي سوم، چهارم و پنجم قرن بيستم توجه خود را بيشتر به جنبه بيروني زبان، يعني واج شناسي و صرف معطوف داشته بودند و كمتر به نحو مي پرداختند. در اين مورد مي توان آنان را با اسلافشان در قرن نوزدهم مقايسه كرد. دستورهاي تاريخي آن ايام نيز به همين ترتيب بود و تقريباً دو سوم اين نوشته ها به واج شناسي و يك سوم بقيه به صرف اختصاص مي يافت. البته نمي شود منكر وجود كتاب نحو تطبيقي (Comparative Syntax) ب.دلبروك (B. Delbruck) در زمينه نحو مهمترين زبانهاي هند و اروپايي شد كه به سال 1900-1893م. انتشار يافته بود؛ ولي در كل مي توان ادعا كرد كه مطالعة نحو چندان جذابيتي نداشت، زيرا روشي كه همچون «قوانين آوايي» بتواند به مطالعة نحو بپردازد، وجود نداشت. روشي كه در مطالعة نحو زبانها به كار مي رفت يادآور همان شكل سنتي گذشته بود. بسياري از زبان شناسان نارضايتي خود را از كاربرد چنين روشي اعلام كرده بودند، ولي هنوز جايگزيني براي نحوه علمي مطالعه نحو پيشنهاد نشده بود. در اين مورد البته بايد اتويسپرسن (Otto Jespersen) را مستثني دانست. وي در كنار بسياري مطالب ديگر، به وجود تمايز ميان عبارات «پيوندي» (nexus) و «اتصالي» (junction) قايل شد كه حدوداً چيزي شبيه به تمايزي بود كه ارسطو ميان عبارات اسنادي وغيراسنادي مطرح ساخته بود. يسپرسن علاوه بر اين طرح اولية نظري اي را دربارة مراتب همنشيني سازه ها تدوين كرده بود كه مي توانست براي تبيين قواعد نحوي به كار ببرد.
در ميان مطالعات زبان شناسان ساختگرا، جاي خالي پژوهش در زمينه نحو و نيز معني شناسي، بسيار محسوس بود؛ شايد به اين دليل كه پيش از پرداختن به اين بخشهاي دستور، قرار بود اساس مطمئن و دقيق چنين مطالعاتي بر پاية واج شناسي و صرف استوار گردد. اين روش بسيار طبيعي مي نمود زيرا تحليل «سازه هاي پياپي» قرار بود بر پاية تكواژها صورت پذيرد.
به هرحال، در دهة پنجم قرن بيستم ميلادي تغييري اساسي در زمينة مطالعة نحو صورت پذيرفت. نوام چامسكي (Noam Chomsky) استاد زبان شناسي انستيتو تكنولوژي ماساچوست (MIT) در سال 1957م. كتاب كم حجمي را با نام ساختهاي نحوي (Syntacitc Structures) منتشر ساخت و در آن، روش تازه اي را نه تنها براي تحليل نحو، بلكه براي مطالعة دستور و كلاً براي زبان شناسي پيشنهاد كرد. به دنبال اين نوشته، در سال 1965م. كتاب جنبه هاي نظرية نحو (Aspects of the Theory of Syntax) وي به چاپ رسيد كه ديدگاه او را به شكل دقيقتري ترسيم مي كرد. اين رهيافت تازه كه به «دستور گشتاري» (transformational grammar) معروف شده بود، در ميان زبان شناسان دو دهه پنجم و ششم قرن بيستم از چنان اقبالي برخوردار شد كه به تدريج در اين سو و آن سوي جهان معرفي گرديد و هزاران مقاله و كتاب تحت تأثير آنچه چامسكي مطرح ساخته بود، به رشتة تحرير درآمد. چنين به نظر مي رسيد كه همانند آغاز قرن نوزدهم ميلادي و پيدايش زبان شناسي تاريخي، بار ديگر تغييري بنيادين در مسير دانش زبان شناسي پديد آمده باشد.
ساحتگرايان امريكايي برحسب سنت بلومفيلد پايبند تجربه گرايي و اثبات گرايي محض در مطالعة زبان بودند و به همين دليل كمتر به جنبة محتوايي زبان توجه داشتند. آنان موضوع اصلي تحليل زبان را مشاهده و طبقه بندي مواد زباني مي دانستند.
در مقابل، چامسكي آراي آنان را يكسره به كناري نهاد. به اعتقاد وي نظريه اي دربارة زبان، همچون نظريه اي درباره هر پديده ديگري، نمي تواند به شكلي مكانيكي از مواد استخراج شده پديد آيد، بلكه بايد آفريده شود. طبقه بندي ويژگيهاي «روساختي» متن نمي تواند براي دستيابي به مفاهيم بنيادين نظرية زبان ثمري داشته باشد، زيرا اين مفاهيم بنيادين كه مي توانند سازه هايي بسيار انتزاعي باشند، تنها به شكلي كاملاً پيچيده در پيوند با واقعيتهاي شهود قرار مي گيرند. مفاهيم بنيادين فيزيك هسته اي مي تواند نمونة خوبي براي طرح مطلب باشد. نظرية گشتاري در اصل به دنبال تدوين نگرشي است كه همچون نظريه اي فيزيكي در مورد جهان خارج و پديده هاي آن، دربارة زبان قابل اعمال باشد. يكي از فرضهاي اصلي اين نظريه، آن است که جمله هاي زبان نه تنها از روساخت برخوردارند، بلكه ژرف ساختي زيربنايي نيز دارند كه درك شان آناً امكان پذير نيست. به عبارت ساده تر، ژرف ساخت يك جمله، محتواي آن جمله را نمايش مي دهد و روساخت نشانگر صورت آن جمله است.
چامسكي بر اين باور است كه مفهوم ژرف ساخت به شكلي ضمني در نگرش دستورهاي همگاني قرن هفدهم ميلادي مطرح شده است ولي براي دوره اي حدود يك قرن و نيم به دست فراموشي سپرده شده و آن را ناديده گرفته اند. اما ميان آنچه دستوريان پرت- رويال مطرح ساخته بودند و آنچه چامسكي معرفي مي كند، دست كم يك تفاوت بارز و مهم وجود دارد. دستوريان قرن هفدهم، تعيين رابطه ميان دستور همگاني و دستورهاي واقعي زبانها را بر عهده خوانندة فرهيخته مي نهادند، در حالي كه دستوريان گشتاري سعي بر آن دارند تا به شكلي صريح، يعني به شكلي صوري و رياضي وار، نشان دهند كه ژرف ساختهاي زبان چگونه به روساختها برگرانده مي شوند. به اعتقاد اينان، واژگان و اعمال قواعدي بر آنها مي تواند هر چمله دستوريي را در زبان بسازد. چنين دستوري، «دستور زايا» ناميده مي شود. اين اصطلاح امروزه براي اطلاق به كل ديدگاه چامسكي و پيروانش به كار مي رود.
دستور گشتاري تمامي ويژگيهاي عصر و زمانة خود را داراست. اين دستور نيز همچون اكثر مطالعات اين قرن در زمينة زبان شناسي، جنبة همزماني دارد ونه در زماني. فرضيه پردازيهاي اين دستور و الگوهاي انتزاعي مطرح شده در آن، بي شباهت به الگوهاي امروزي مطالعه در علوم طبيعي نيست.صوري سازيهايي كه در اين دستور مطرح مي شود، در مقايسه با تلاشهايي كه امروزه براي ارتقاء عملكرد رايانه ها صورت مي پذيرد، كاملاً طبيعي مي نمايد.
اما نبايد اين نكته را فراموش كرد كه دستور گشتاري زادة دو هزار سال تفكر دربارة زبان است. تمايز ميان ژرف ساخت و روساخت كه ادعا مي شود به آراي دستوريان پرت- رويال باز مي گردد، چيزي جز طرح دقيقتر آراي ارسطو و فيلسوفان آن ايام نيست و مسلماً اگر روشهاي تحليل زبان شناسان ساختگرا و تلاشهاي آنان نبود، هيچ گاه به صوري سازيهاي امروزي دستور گشتاري دست نمي يافتيم. علاوه بر اين، اگر نگرشهاي «نودستوريان» در مسير اين مطالعات قرار نمي گرفت و تلاشهاي دستورنويساني كه به مطالعة سنسكريت پرداخته بودند، پوشيده مي ماند. زبان شناسي ساختگرا نيز پديد نمي آمد. زبان شناسان امروز نيز همچون محققان ديگر علوم، بر دوش گذشتگان خود ايستاده اند. |