روندهاي جهان كنوني به گونه اي است كه الگوهاي كنش هاي متقابل، همواره در حال باز توليدند. اين امر ايجاد چارچوبي از محدوديت ها وفرصت ها را امكان پذير مي سازد كه كشورها و دولت ها بايد خود را با آن سازگار كنند. ارزيابي علمي، تحليل و تبيين چالش ها، فرصت ها، آسيب ها و تهديدها، مبتني بر (نگرشي واقع بينانه) ضرورتي انكارناپذير است كه هر كشور بايد الگوي رفتاري خود را مبتني بر آن تدوين وپيگيري كند. شناخت واقعي از قابليت ها و امكانات واحد ملي از يك سوو از طرف ديگر، ترسيم اهداف و منافع معطوف به تأمين امنيت ملي، براساس واقعيت ها و هست ها و نه آنچه كه بايد باشد، اصلي است كه چراغ راهنماي هر بازيگر بين المللي محسوب مي شود.
الزامات استراتژيك ناشي از موقعيت (افغانستان)، همواره عنصرمهمي در تصميم گيري بازيگران منطقه اي و فرا منطقه اي در خاور ميانه بوده است؛ از اين رو مي توان گفت كه (بازي بزرگ استراتژيك) كنوني در افغانستان، ترسيم كننده معادلات آينده امنيتي و استراتژيك خاورميانه و حتي مناطق پيرامون آن طي قرن 21 خواهد بود. در سطح تحليل كلان، استراتژي هژمونيك آمريكا و متحدين در منطقه، الزامات منافع ملي كشورهاي همسايه؛ در سطح مياني تغييرات شكلي و به ويژه ماهوي در ساختار سياسي افغانستان و در سطح خرد، جا به جايي متغيرهاي تأثير گذار بر ساختار سياسي افغانستان نوين، موجد هنجارهاو ساختارهاي جديدي در سيستم تابع منطقه اي شده است. در شرايطكنوني، مهم ترين ويژگي ماهوي تحولات در افغانستان، فرآيندي است تحت عنوان (دولت ـ ملت سازي).
(ملت سازي)، روندي جامعه شناختي ـ تاريخي است كه از طريق آن، با كم رنگ شدن تمايزهاي قومي، قبيله اي، نژادي، جنسيتي، زباني و...، تعداد متنابهي از (مردم)، در (سرزميني مشخص)، به (هويت مشترك تاريخي) دست مي يابند و حفظ ارزش هاي آن را از وظايف حياتي خودتلقي مي كنند.
اصطلاح ملت سازي در دهه هاي 1320 تا 1330، در ميان انديشمندان علوم سياسي كه رهيافتي تاريخي داشتند، رواج يافت. نظريه ملت سازي، نخست به منظور توصيف فرآيندهاي انسجام وپيوستگي ملي كه منجر به استقرار دولت ـ ملت هاي مدرن كه از اشكال متنوع سنتي دولت ها مثل دولت هاي فئودالي و پادشاهي، دولت هاي كليسايي و امپراتوري متمايز است، به كار رفته است. (همشهري: 1385/8/8، ص 11).
(دولت سازي) نيز فرآيندي است كه از طريق آن، رابطه بين دولت ومردم تنظيم شده، در قالب ساختارهاي مختلف سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و اساسا حقوقي تعريف و نهادينه مي شود.
قطع نظر از مباني نظري ملت سازي، به لحاظ جغرافياي تاريخي، افغانستان در منطقه حساس آسياي مركزي قرار گرفته است؛ از يكسو به شبه قاره هند، از سوي ديگر، به آسياي مركزي و چين و از سمت ديگر به آسياي غربي مرتبط است. سلسله جبال هندوكش كه قسمت وسيعي ازخاك كشور را پوشانده، همواره سد محكمي در مقابل مهاجمان بوده است. اين كشور در دو قرن گذشته، حايلي ميان امپراتورهاي شرق وغرب بوده است. جدايي اين منطقه از ايران و پيدايش كشوري به نام افغانستان به همين منظور بود. مقصود آن بود كه ديوار مستحكمي بين مرزهاي شرق و غرب وجود داشته باشد.
اين منطقه در قرن نوزدهم و نيمه اول قرن بيستم، حايلي ميان متصرفات انگليس و روسيه بود. در اين مدت، افغانستان بين مستملكات آن دو قدرت فاصله مي انداخت و مانع از برخوردهاي روياروي آنها مي شد؛ حتي در منطقه شمال غربي افغانستان نيز تنگه واخان را ضميمه خاك افغانستان نگاه داشتند، تا بين هندوستان كه دراستعمار انگليس بود، با آسياي مركزي كه در تصرف روسيه قرار داشت، فاصله و جدايي بيندازد.
در نيمه دوم قرن بيستم نيز افغانستان حايلي ميان آمريكا و شوروي بود. حكومت افغانستان براي مدت ها نسبت به شرق و غرب حالت (بي طرفي) داشت. اين بي طرفي را شرق و غرب نيز پذيرفته بودند ودولت هاي افغانستان نيز آن را اجرا مي كردند، زماني هم كه اين بي طرفي از سوي اتحاد جماهير شوروي (سابق) نقض شد، مشاجرات ودرگيري هاي سختي آغاز گرديد و اين كشور به عنوان يكي از كانون هاي اصلي منازعه بلوك شرق و غرب تبديل شد. اگر بخواهيم اين گزاره كلي را به روابط افغانستان ـ آمريكا تعميم دهيم، سه دوره مهم و اساسي درروابط دو كشور قابل شناسايي است.
دوره اول از سال 1357 تا سال 1371 را شامل مي شود، در اين دوره، آمريكا در چار چوب رقابت هاي دوران جنگ سرد، نوعي (جنگ نيابتي)را از طريق نيروهاي جهادي افغانستان عليه شوروي (سابق) و حكومت كمونيستي كابل شروع كرده بود. در اين دوره، اسلام گرايي و كاپيتاليسم در كنار هم و عليه كمونيسم عمل مي كردند.
دوره دوم، از سال 1371 ـ با فرو پاشي اتحاد شوروي و پايان جنگ سردـ تا سال 1380 را شامل مي شود. در اين دوره، امريكا محيط منازعه آميزداخلي افغانستان را به حال خود رها مي كند؛ بدينسان، افغانستان براي مدت حدود يك دهه از مركز توجه قدرت هاي جهاني خارج شد و به محلي براي منازعه گروه هاي مختلف تبديل گرديد نتيجه اين دوره صف آرايي اسلام گرايان در مقابل هم بود كه تا سال 1374 درشكل گيري بين گروه هاي جهادي و از سال 1373 تا سال 1381 درشكل گيري بين نيروهاي جهادي ائتلاف شمال و طالبان تجلي يافت.
دوره سوم، از سال 1381 به بعد را شامل مي شود كه آمريكا به عنوان يك قدرت مداخله گر وارد عمل مي شود و پس از حوادث يازدهم سپتامبر (2001) كه فرصتي بنيادين را در اختيار امريكا قرار داد، درائتلاف با جهادي ها، عليه طالبان قرار مي گيرد.
با آشكار شدن تهديدات ناشي از گروه (القاعده) براي امنيت جهان، به ويژه امنيت كشورهاي غرب، اين كشور بار ديگر در مركز توجه بين المللي قرار گرفت. اين مداخله به سقوط طالبان در كابل منجر شد؛ اما به فرو پاشي اين گروه منجر نشد؛ زيرا اين گروه به رغم عقب نشيني فاحش اوليه ـ به سمت مرزهاي جنوبي افغانستان ـ اكنون سازماندهي مجدد شده است و در قالب سه گروه (القاعده)، (طالبان) و (حزب اسلامي حكمتيار)، عليه آمريكا و دولت مركزي كابل عمل مي كنند. (بررسي هاي راهبردي: 251، ص 4).
در مجموع، حمله آمريكا به افغانستان و سقوط حكومت (طالبان)موجب آغاز روند نوين (دولت ـ ملت سازي) در اين كشور شد؛ اين روندبا چالش ها و موانعي رو به رو است كه متأثر از عوامل مختلفي چون زمينه تاريخي ملت سازي، وضعيت جامعه شناسي سياسي افغانستان، به خصوص شكاف هاي قومي ـ مذهبي و نقش بازيگران منطقه اي وبين المللي آن است.
هدف نوشته حاضر، بررسي ابعاد (روند ملت سازي در افغانستان)، مبتني بر رهيافت جامعه شناسي ـ تاريخي و همچنين بر شماري چالش ها، تهديدات و فرصت هاي ناشي از آن براي جمهوري اسلامي ايران است. بدين منظور، نخست به زمينه شكل گيري دولت درافغانستان مي پردازيم و در بخش هاي بعدي به تبيين وضعيت جامعه شناسي سياسي افغانستان، روند تطور روابط دو جانبه ايران با اين كشور، چالش ها، فرصت ها و تهديدات، روند جديد دولت سازي درافغانستان و در پايان (الزامات راهبردي جمهوري اسلامي ايران)خواهيم پرداخت.
به طور كلي به لحاظ تاريخي، روند دولت سازي در افغانستان شامل پنج مرحله عمده است: مرحله اول، جدايي افغانستان از ايران و استقلال آن است. مرحله دوم، تجاوز شوروي به افغانستان و تشكيل حكومت كمونيستي است. مرحله سوم، خروج شوروي (سابق) از افغانستان و درپي آن تشكيل حكومت اسلامي مجاهدين است. مرحله چهارم، تشكيل حكومت توسط طالبان است و مرحله كنوني (پنجم) نيز تشكيل دولت به واسطه مداخله آمريكا در اين كشور است.
صرف نظر از فرايند تاريخي ملت سازي ـ كه شرح مختصر آن گذشت ـ در بخش هاي بعدي، به ويژگي هاي جامعه شناختي روند دولت ـ ملت سازي در افغانستان خواهيم پرداخت.
1. جغرافياي انساني
ميزان جمعيت افغانستان حدود 20 تا 29 ميليون نفر (بسته به تعدادآوارگان)، متفاوت است. بر آورد مي شود كه از اين ميزان 38 درصدپشتون (طبق منابع ديگر حدود 50 درصد)، 25 درصد تاجيك، 19درصد هزاره، 6 درصد ازبك و 12 درصد ساير گروه هاي قومي هستند.
از منظر مذهبي 84 درصد مردم مسلمان سني، 15 درصد مسلمان شيعه و بقيه اقليت هاي مذهبي 1 درصد را تشكيل مي دهند. زبان هاي افغانستان پشتو، دري و عربي براي مراسم ديني است. نرخ باسوادي (افراد داراي 15 سال يا بيشتر كه مي توانند بخوانند يا بنويسند) در مردان 47 درصد و در زنان 15 درصد است. از جمعيت افغانستان 420 درصدبالاي 14 سال، 55 درصد بين 15 تا 64 و 3 درصد 65 سال به بالا سن دارند و متوسط عمر نيز 46 سال است. (كورنا، 114: 1383).
گروه ها و زير گروه هاي نژادي بسيار و گوناگوني در كوه هاي افغانستان سكونت دارند كه سه گروه عمده آنها عبارت است از: هزاره ها، تاجيك هاي شيعه و نورستاني ها. عقيده بر اين است كه هزاره ها كه خودگروهي شيعه هستند، همراه با چنگيزخان، سردار بزرگ مغول كه در قرن سيزدهم به اين منطقه آمد، به اينجا آمدند و چهره اي كاملا مغولي دارند. تاجيك ها، يكي از گروه هاي نژادي افغانستان هستند. اغلب آنها شهرنشينند؛ اما عده كمي از ايشان نيز در كوه هاي بدخشان ساكن اند. نورستاني ها در مناطق جنگلي كوهستان هاي ناهموار شرق كابل سكونت دارند. اصليت آنها نامعلوم و حتي اسرارآميز است. در كناره هاي رود هيرمند، شهرهاي كوچكي قرار دارند، اما در ناحيه بياباني افغانستان، هيچ مركز پر جمعيتي وجود ندارد. ساكنان اين منطقه، اغلب از قوم پشتون هستند كه حدود يك ـ سوم تا نيمي از جمعيت افغانستان راتشكيل مي دهند و عمدتا در قسمت هاي جنوبي كشور زندگي مي كنند. دو گروه اصلي پشتون، غلجه زايي و دراني (ابدالي) از نظر سياسي بيشترين قدرت را در كشور دارند و تمام رهبران سياسي به جز يك نفر ازميان آنها برخاسته اند. (همان: 17 ـ 14).
تاجيك هاي سني قسمت عمده جمعيت مناطق استپ را تشكيل مي دهند كه بيشتر در نواحي كابل و هرات تمركز يافته اند. تاجيك ها كه زبانشان شبيه فارسي است، دومين گروه نژادي عمده را پس از پشتون هاتشكيل مي دهند. در افغانستان چهار ميليون نفر تاجيك سكونت دارند. يكي ديگر از گروه هاي عمده نژادي در شمال افغانستان ازبك ها هستندكه تعدادشان بالغ بر 1/5 ميليون نفر است. ازبك ها افرادي قوي الجثه هستند كه عمدتا به كشاورزي و دامداري مشغولند و اصلشان به ترك هاي آسياي مركزي مي رسد. (همان، 19 ـ 18).
2. تبيين وضعيت جامعه شناسي سياسي
اصلي ترين ويژگي جامعه افغانستان كه در ساختار سياسي اين كشوربروز و ظهور يافته است. ساختار موزاييكي قومي و مذهبي است. عوامل اصلي و اساسي ناكار آمدي و چالش اين ساختار را بايد متأثر و ناشي ازكار ويژه ها و فراگردهاي سازمان نيافته و تجزيه پذير چنين بافتي دانست.
ساختار موزاييكي بر درون داده هاي ناپيوسته و سازمان ناپذيري استوار است كه ويژگي هاي چند گانه، نا متجانس و متفاوتي را در كاركردعيني يك ساختار بر مي تاباند. بستري كه اين ساختار را محتوامي بخشد، بر مولفه هاي نا همسان سازي و ناهمگوني كاركردي درظرفيت يك واحد تأليفي و تركيبي استوار است. ويژگي هاي ياد شده درساختار ملي جامعه افغانستان به گونه اي گسترده و مشهود خصلت هاي گسستگي و نا پيوستگي را بروز داده است. برجسته شدن خصوصيات وجزئيات عناصر اين ساختار، موجبات پريشاني و وازدگي هر چه بيشترسازمان اجتماعي را فراهم آورده است.
چند گانگي هاي قومي، زباني و مذهبي، از عناصر اصلي مؤلفه هاي ملي در افغانستان است. كار ويژه هاي ناقص و پرورش نيافته اين عناصرزمينه هاي قوام و دوام روح مشترك ملي را كه رمق ساخته است. تأكيد برپايبندي هاي قبيله اي، پافشاري بر ارزش ها و خرده فرهنگ هاي تباري و مقدم شمردن پندارهاي مذهبي بر آيين هاي همبستگي ديني و تابوساختن نمادهاي عشيره اي به جاي سمبل هاي ملي، از جلوه هاي آشكارپرورش نيافتگي و نقصان (روح ملي) به شمار مي رود كه نمايه هاي ساختار موزاييكي را در واحد سياسي افغانستان تبلور بخشيده است.
ساختار موزاييكي به بسته شدن شريان هاي تعامل كلان در ميان اجزاو اركان عناصر ملي منجر شده است. خرد شدن اجزا به پاره هاي متفاوت، و تقسيم شدن عناصر به پارچه هاي ناهمگون، به تجزيه شدن هر چه بيشتر خصوصيت اقوام و اركان تشكيل دهنده ساختار اجتماعي جامعه افغانستان كمك كرده است. فرايند چنين تعاملي، برجستگي علائم و جلوه هاي فرهنگ و دلبستگي هاي قومي ـ عشيره اي در اين كشور بوده است؛ امري كه در نهايت، مجال بستر سازي تكثير چندگانگي هاي فرهنگي را بيشتر و فرصت جلوه گري و باز پروري، همگويي و هم صدايي ملي را سد كرده است. (واعظي، 1381: 73 و 72)
عوامل مهم و متعددي در تكوين و تثبيت اين فرا گرد نقش اساسي ايفا كرده است كه از آن جمله به دو عامل اساسي انتشار فرهنگ فقر ودرون داده هاي فرهنگ قبيله اي، مي توان اشاره كرد. فقر مداوم، موجب شده كه پويايي و تحرك اجتماعي در حوزه تعامل اجتماعي كاهش يافته و به صورت يك معضل فرهنگي ـ اجتماعي، در عرصه روابط و ساختارملي رخ نمايد. اين پديده به شكل يك (خرده فرهنگ) در ساز و كارزندگي اجتماعي در آمده و از نسلي به نسل ديگر منتقل شده است.
اين خرده فرهنگ در ساختار اجتماعي، فرهنگي و سياسي جامعه افغانستان داراي آثار و تبعاتي بوده است. درونگرايي اجتماعي و عدم مشاركت موثر افراد در عرصه عمومي، شيوع ويژگي هاي خاص اجتماعي چون ترس، نااميدي و تأثير خشونت هاي محيطي بر خصلت هاي اجتماعي و سياسي، و بد خواهي نسبت به نظام سياسي، از جمله پيامدهاي (فرهنگ فقر) در افغانستان محسوب مي شود. از درون داده هاي فرهنگ قبيله اي نيز مي توان به كل ناپذيري فرهنگ قبيله اي، خرد گريزي، بستر سازي عصبيت ها و منازعات مختلف قومي، مذهبي، نژادي و محلي و ناباوري جامعه پذيري سياسي اشاره كرد. (همان: 104ـ74).
از جمله تحولات مهم از منظر (جامعه شناسي سياسي) در افغانستان طي دو دهه اخير، ظهور احزاب، و تعدد و تكثر حزبي بوده است. پديده تحزب، گر چه موضوع بي پيشينه و تازه اي در تاريخ افغانستان نبوده؛ اماآنچه احزاب دوره بيست ساله را از احزاب و دسته هاي سياسي پيش ازآن متمايز مي سازد، بر آيند دو عامل مهم است: يكي پر شمار بودن احزاب اين دوره و ديگري تمايز و تفاوت در كار كردهاست.
احزاب در افغانستان سابقه اي 60 ساله دارند؛ اما در مقطع 20 ساله اخير، گونه اي ديگر از (حزب سالاري) ترويج گرديد. احزاب سياسي پيش از اين زمان، مبارزات سياسي ـ فكري را در چار چوب گرايش ها وشعارهاي ايدئولوژيك پيگيري كرده و آرمان مبارزه خود را بر اصل (اصلاحات سياسي) استوار مي ساختند؛ اما احزاب شكل گرفته در اين دوره عمدتا از خصلت سياسي ـ نظامي برخوردارند كه سازنده تغييرات خشونت آميز و ترويج گر ويران گري سياسي ـ اجتماعي بوده اند.
با شكل گيري نوع اخير احزاب، موج شتابنده اي از گرايش هاي سياسي به وجود آمد. كشانيدن توده ها به بازي هاي سياسي، از پيامدهاي عملي پديده تحزب در اين مقطع بوده است. سياسي شدن توده ها، اولا ساختارذهني و تا اندازه اي سنتي مجموعه هاي قومي و طايفه اي را متزلزل ساخت و ثانيا چار چوب هاي مناسبات و تعاملات ملي و اجتماعي را درسطح ساخت سياسي كشور بر هم زد.
گرايش به احزاب در ميان توده ها، گونه جديدي از (عصبيت لجام گسيخته) را به وجود آورد. پيوندهاي عاطفي و احساسي با حزب، دلبستگي و دلمشغولي شديدي نسبت به آموزه ها، شعارها و خصوصيات حزبي پديد آورد. در اين رويكرد همگاني، حزب به عنوان جزءاطاعت پذير و پرستنده سنت هاي اجتماعي قرار گرفته و آموزه ها وكاركردهاي آن، به مثابه گزينه هنجارهاي قومي و خانوادگي رواج يافت. رفتارها و گفتارهاي حزبي معيار روابط و مناسبات سياسي و اجتماعي اقوام، طوايف و مجموعه هاي انساني و حتي خانوادگي و فاميلي و مبناي تشخيص و تعريف هويت و حيثيت سياسي افراد و اتباع كشور قرارگرفت. (واعظي، 1381: 133).
علقه هاي حزبي، عامل مهم تقابل و تضارب آراء و افكار عمومي وسياسي گرديد و شكاف ها و تضادهاي متنوع و متواتري را در مناسبات ملي و درون خانوادگي پديد آورد. جنگ ها و خصومت ورزي هاي شديد وستيزه جويي هاي گسترده اي كه اكنون دامن جامعه افغانستان را گرفته است، فرآيند همان تكثر و تعدد بي ضابطه حزبي است كه در شرايطكنوني به گونه اي گسترده عموميت يافته است.
گرايش به احزاب در ميان توده ها، گرايشي احساسي و نا آگاهانه بود. به همين دليل، پيروي و پيوند خوردگي با شعارها و رفتارهاي حزبي نيزتعبدي و بر مبناي تعصب سنتي و عمل گرايي پرسش ناپذير بوده است وپيوندهاي احساسي و عاطفي نسبت به حزب، به تدريج به تحكيم وجايگزيني آموزه ها و پيوندهاي فرقه گرايي سياسي انجاميده است. دراين رويكرد عمومي، كاركردها و كار ويژه هاي حزبي، صورت جديدي ازعلقه ها و الزامات فرقه اي است كه معيار رفتارها، گفتارها و مبناي هنجارگذاري و ارزش داوري اجتماعي را تعيين و تبيين مي كند. (همان، 134).
تغييرات عمودي و مؤلفه هاي ساختار طبقاتي
دومين باز آورده تحولات بيست ساله، ايجاد تغييرات عمومي در(ساختار طبقاتي) جامعه افغانستان است. از خصوصيات طبيعي والزامي اين گونه، تحولات سياسي فراگير در ساختار ذهني و جابه جايي در ساختار طبقاتي گروه ها و طبقات است. تغييرات به وجود آمده درجامعه افغانستان، به دليل ساختار بسته و تثبيت شده اجتماعي، ازپديده هاي جالب جامعه شناسي است كه به صورتي شتابنده، ناگهاني وناگزير صورت پذيرفته است. مشخصه ممتاز اين تغييرات، (عمودي بودن) جهت طبقاتي آن است. در فرآيند اين تغيير، فراز آمدن طبقات زيرين و فرو آمدن طبقات روييني است كه به سرعت و شدت خصلت انقلابي اتفاق افتاده است.
پديد آمدن طبقات جديدي از نخبگان سياسي ـ اجتماعي، ساختاركلان مناسبات درون اقوام و طوايف را فرو ريخت و به زودي هم موردپذيرش تعبدي و الزامي عامه قرار گرفت. در اين تغيير، طبقه كاملاجديد از نخبگان، در هرم ساخت اجتماعي قرار گرفت: رهبران احزاب، نخبگان سياسي، قوامدان ها و روحانيون، طبقات جديدي بودند كه جايگزين ساخت سنتي ايلي ـ قبيله اي، مبتني بر سيستم (خان ـرعيتي) گرديدند.
در اين ساختار جديد، معيارهاي سنتي تشخيص كاست ها و طبقات كه عمدتا بر مبناي نسبت، دارايي و پيشينه خانوادگي تعيين مي شد، تحول يافته و مبناها و انگاره هاي جديدي چون امكانات نظامي، موقعيت سياسي حزبي، توان و هوشمندي و ابتكار جنگي، معيار صعود طبقاتي قرار گرفته است.
قطع نظر از تبيين جامعه شناختي ياد شده، به طور كلي مهم ترين ويژگي هاي افغانستان را از منظر جامعه شناختي سياسي پيش از حمله آمريكا چنين بر مي شماريم:
1. حاكم بودن وضعيت آنارشي بر افغانستان اصلي ترين ويژگي اين دوره است. دولت مركزي يا فقدان مشروعيت و عدم پذيرش حكومت كابل توسط نيروهاي مختلف، موجي از هرج و مرج و بي نظمي را درافغانستان به وجود آورده بود. تحت اين شرايط، هر فرمانداري در قلمرونظامي خود، حاكم مطلق بود، به گونه اي كه همه فرامين در آن قلمروخاص، توسط فرمانده محلي صادر مي شد و دستورات فرمانده عين قانون بود.
2. دومين شاخص كه متأثر از خصوصيت ياد شده است، (قاعده همه ياهيچ) بود. براساس اين قاعده، هر يك از بازيگران داخلي، افغانستان رابراي خود مي خواستند وسهمي براي ساير گروه ها در افغانستان قائل نبودند. در اين دوره زماني، مذاكرات متعددي بين گروه هاي ذي نفوذ درافغانستان صورت گرفت و به توافق هاي مهمي نيز منجر شد؛ اما درعمل هيچ يك از اين توافق ها جنبه اجرايي به خود نگرفت.
3. سومين خصيصه حاكم بر افغانستان، (قاعده حاصل جمع جبري صفر) بود. تحت اين شرايط برد يكي، باخت ديگري محسوب مي شد وبه عكس. بنابراين، هيچ يك از بازيگران داخلي حاضر نبودند بردديگري و باخت خود را بپذيرند. امكان برقراري موازنه قوا به بازيگران داخلي و خارجي اين فرصت را مي داد تا بلافاصله شكست خود را به پيروزي تبديل كنند. همين امكان و تصور موجب عدم مصالحه و درنتيجه تداوم و تطويل بحران مي شد.
4. چهارمين خصيصه آن بود كه بازيگران داخلي تصور مي كردند، (قدرت تنها از لوله تفنگ بيرون مي آيد). تنها چيزي كه بي معنا به نظرمي رسيد؛ مذاكره و صلح بود. اگر چه مذاكراتي صورت مي گرفت، اما هيچ يك صلح را به ارمغان نمي آورد. دسترسي آزاد به سلاح، انگيزه هاي اجتماعي ـ قومي، پايين بودن سطح فرهنگي قومي و سياسي و... زمينه را براي اقدام نظامي و شبه نظامي فراهم مي ساخت.
پس از اشغال افغانستان توسط آمريكا، تغييراتي در وضعيت جامعه شناختي سياسي افغانستان ايجاد شد و مؤلفه هاي جديدي در اين زمينه بروز كرد كه از مهم ترين آنها مي توان موارد زير را بيان كرد:
الف. مهم ترين خصوصيت اين دوره، تغيير در جايگاه و نقش بازيگران بود؛ بدين معني كه گروه طالبان و القاعده كه پيش از آن مهم ترين بازيگران داخلي بودند، براي مدتي از صحنه افغانستان حذف شدند ياحضور آنها بسيار كم رنگ گرديد. در عوض، حضور (تكنو كرات هاي غرب گرا) در افغانستان رنگ و بوي بيشتري گرفت و نيروهاي سياسي موجود در افغانستان، به سه دو گروه سكولار، جهادي و ملي گرا تبديل شدند.
ب. دومين ويژگي افغانستان در اين دوره، گرايش به حل مسالمت آميزاختلافات به جاي توسل به نيروي نظامي است، پس از مداخله آمريكا، گروه هاي سياسي و نظامي افغانستان مجبور شدند، به پشت ميز مذاكره بروند و سلاح هاي خود را در قالب (پروسه خلع سلاح) تحويل دهند. تحت اين شرايط از بازيگران خارجي نيز خواسته شد، از هر گونه همكاري نظامي با گروه هاي سياسي ـ نظامي افغانستان پرهيز كرده، باآمريكا براي پيشبرد فرايند صلح وارد عمل شوند. بنابراين، در شرايطجديد، قدرت از لوله تفنگ بيرون نمي آيد، بلكه همراهي و همكاري باآمريكا و نيز توسل به راه هاي مسالمت آميز، عامل اصلي كسب قدرت است.
ج. سومين ويژگي كه يك مؤلفه بسيار مهم است، استقرار يك دولت مركزي در افغانستان بود. اين دولت تا اندازه زيادي محصول مشترك همكاري گروه هاي رقيبي است كه اكنون تحت سيطره آمريكا، مجبور به مشاركت سياسي شده اند. با استقرار دولت مركزي، روابط بازيگران خارجي نيز نهادينه شد و اكنون كشورها، به طور نسبي، مجبورند درتعامل با افغانستان از طريق دولت مركزي ـ و نه گروه ها ـ عمل كنند.
ادامه دارد...