معنا و مفهوم تاريخ در عصر جديد
در معنا و مفهوم تاريخ در عصر جديد نكتهي مهمي نهفته است كه در درك تاريخ بسيار مهم است و اين مفهوم در تقابل با مفاهيم قرون وسطايي آن است. به گونهاي كه در قرون وسطي تاريخ از منظر الهيات بررسي و خود جزئي از الهيات محسوب ميشد؛ يعني نوعي تفسير مذهبي يا ديني از تاريخ دنيا صورت ميگرفت. در حالي كه در عصر جديد اين مفهوم دستخوش تغيير شده است. در عصر جديد به دليل بازگشت به ايدئالهاي رنسانس و با نگرشي به انسان و رويكرد از الهيات، برداشت جديدي از تاريخ صورت ميگيرد. اين برداشت «انسان محوري» از تاريخ از سوي مورخان عصر جديد است. ديگر در اين برداشت، تاريخ به مثابه يك درام يا فاجعه نيست كه آغاز و انجام آن معلوم باشد. بلكه با بازگشت به اين جهان و تزلزل انسجام تفكر ديني و آزادي انسان از قيود و سنتهاي قرون وسطايي، نگرشي اين جهاني به تاريخ صورت ميگيرد و با جدا شدن تاريخ از الهيات، اين رشته خود يك رشته علمي محسوب ميشود كه مساله بسيار مهم و تعيين كنندهاي است. عصر جديد با دو نگرش جديد شروع شد. يكي از منظر رنسانس كه خود فرياد آزادي انسان از قيود و سنتهاي كليساي كاتوليك بود و ديگري توجه به خواستها، ايدئالها و آرزوهاي انسان براي تجسم عيني آن ارزشها در زمين.
ويژگيهاي قرون جديد
1.شكلگيري و رشد مناسبات سرمايهداري
عصر جديد تعريف ديگرش از نظر تقسيمبندي در شكل اقتصادي – اجتماعي مترادف است با رشد مناسبات بورژوايي يا شروع مناسبات سرمايهداري. اين تقسيم بندي خود معياري است براي متحول كردن تاريخ اروپا، چرا كه در اين دوره تغييرات اساسي و بنيادي در نظام اقتصادي – اجتماعي بشر صورت ميپذيرد.
نگاهي به تمدنهاي گذشته، بيانگر اين واقعيت است كه اين تمدنها از هزارههاي چهارم و سوم قبل از ميلاد به اين طرف داراي ساخت اقتصاد كشاورزي اسكان يافتهاي بودهاند. پيدايي دولت در قديم و تمدنهاي با سابقه شرق دال بر اين مدعاست كه دولت هنگامي پديد آمد كه اشكال اوليه نظام اقتصادي با تكيه بر اقتصاد كشاورزي صورت گرفت. زيرا در نخستين فعاليتهاي بشري براي اموري مانند زهكشي، آبياري، سد زدن به نوعي تشريك مساعي جمعي نياز بود و به اين ترتيب، اين مرحله آغاز پيدايش دولت است.(14)
بدين شكل ميتوان تقسيمبندي مراحل پنجگانه تاريخي را مورد بررسي، بازنگري يا نوعي انتقاد قرار داد و آن را صرفاً به دو مرحله تقليل داد، چرا كه با بررسي ساختار اقتصادي، اين نكته روشن ميشود كه ساخت اقتصادي حاكم، از قديمترين ايام يعني از همان هزارههاي چهارم و سوم قبل از ميلاد تا قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادي، دقيقاً متكي بر اقتصاد كشاورزي بوده و اين ساخت مبين اين معناست كه عامل اصلي توليد ثروت زمين است و نوع مناسبات اقتصادي نيز، اقتصاد كشاورزي. هر چند در حاشيه مسائل كشاورزي، صنعت نيز تا حدودي پاسخگوي اين نظام اقتصادي است، ولي هنر پيشهوران يا استادكاران نسبت به اقتصاد كشاورزي كه اقتصاد غالب است جنبهي فردي دارد. در تقسيمبندي مراحل پنجگانه تاريخي دورههاي بردهداري و فئوداليته را به دو دوره متمايز كردهاند، در حالي كه تفاوت جوهري بين اين دو دوره نميتوان يافت. تفاوتهاي اين دو صرفاً جنبهي حقوقي و به اصطلاح ظاهري دارد، در حالي كه نفس فعاليتهاي هر دو دوره يكي است. ما در دورهي فئوداليته به گروهي از كشاورزان برميخوريم كه اصطلاحاً به آنها «سرو»(15) ميگويند كه با بردگان هيچگونه تفاوتي ندارند چرا كه نقش فعاليتهاي هر دو دسته يكي است. يعني هم برده در اقتصاد كشاورزي بر روي زمين كار ميكند و به توليد محصولات كشاورزي ميپردازد و هم سرو. ولي از نظر حقوقي بين آنها تفاوت است و آن اين كه برده هيچ حقي از محصول توليد شده ندارد و دسترنج او به ارباب تعلق دارد. در حالي كه سرو از آزادي بيشتري برخوردار بوده و وضع او از لحاظ مالي بهتر از برده است. پس هم در دوران قديم و هم در قرون وسطي اقتصاد غالب همان اقتصاد كشاورزي است و تفاوتي از لحاظ ماهيت ساخت اقتصادي ميان آن دو نيست؛ به همين دليل كل تاريخ تمدن بشري را از لحاظ ساختار اقتصادي ميتوان به دو دوره تقسيم كرد. يكي دورهي اقتصاد كشاورزي است و از همان هزارههاي چهارم و سوم قبل از ميلاد تا قرون پانزدهم و شانزدهم ميلادي به عنوان اقتصاد غالب بوده و ديگري اقتصاد سرمايهداري كه از قرون پانزدهم و شانزدهم ميلادي به اين طرف با تكيه بر انقلابات تجاري – فني و نهايتاً انقلاب صنعتي به شكل اقتصاد غالب درآمده است.
بدين ترتيب يكي از ويژگيهاي اساسي عصر جديد همين ظهور اقتصاد تجاري، بازرگاني و رشد مناسبات سرمايهداري است. در اين دوره اساس اقتصاد بشري دگرگون ميشود و اقتصادي بر پايهي قدرت مالي، اموال منقول، طلا، سكه و مسكوكات شكل ميگيرد كه ريشهي آن را بايد در زندگي شهرنشيني جستجو كرد. اين تحول نقطه عطفي در عصر جديد است. چرا كه تمام تحولات ديگر تحتالشعاع آن قرار خواهد گرفت. زماني كه مناسبات اقتصادي تغيير كند و نظام سرمايهداري جانشين نظام فئودالي گردد به تبع آن تغييرات ديگري صورت خواهد گرفت.
2.پيدايش مفهوم انقلاب
يكي ديگر از ويژگيهاي عصر جديد پيدايش مفهوم انقلاب است. در اين عصر با چندين انقلاب از جمله انقلاب هلند، انگليس و امريكا مواجهيم كه در نهايت به انقلاب كبير فرانسه در سال 1789 م. ختم ميشود. در عصر جديد به سبب بر هم خوردن موازنهي طبقاتي و مراتب اجتماعي مفهوم انقلاب شكل ميگيرد كه درك تمامي انقلابات در گرو همين مفهوم نهفته است، يعني تا زماني كه اقتصاد، اقتصاد كشاورزي بود و اربابان و فئودالها و ملاكان بر روستاييان غلبه داشتند طبقه زيرين قادر به تغيير اين مناسبات نبود. ولي در عصر جديد به علت دگرگون شدن نظام اقتصادي و پديدار شدن طبقه متوسط شهري، كه اساس اقتصادش نه كشاورزي بلكه تجارت و بازرگاني است، شاهد بر هم خوردن نظام اجتماعي، فكري و فرهنگي هستيم و اين مساله عامل مهمي در تحولات اجتماعي است. در اين عصر با پديد آمدن طبقه متوسط اجتماعي و ورود آنها به صحنهي سياسي به دلايل چندي شاهد دگرگوني ساختار سياسي قدرت نيز هستيم. اين گروه ديگر پايگاهشان متكي بر مناسبات ارضي نبود بلكه به تجارت و بازرگاني و مناسبات پولي كشيده شده و اقتصاد آنان متكي بر ثروت و ناشي از درآمد تجاري بود. اينان به مسكوكات مجهز بودند و پايگاه قدرتشان را اموال منقول تشكيل ميداد. حال آن كه پادشاهان پايگاهشان مناسبات ارضي و پشتوانه قدرتشان سلسله مراتب فئودالي بود. تفاوت ديگر در اين است كه آنها در شهرها زندگي ميكردند و نظام شهري تمركز جمعيتي را ميطلبد و همين تمركز و تحرك جمعيتي خود عامل مهمي در تحولات سياسي به شمار ميرود. در حالي كه در نظام فئودال با توجه به ساخت اقتصادي آن، هيچگاه جمعيتهاي روستايي نميتوانستند از محدودهي معيني فراتر روند. به همين دليل ما در اقتصاد بردهداري يا فئوداليته به مقولهاي به نام انقلاب بر نميخوريم. يعني هيچگاه شورشهاي بردگان نتوانست مناسبات بردهداري را بر هم بريزد و اگر بردگان دست به شورش زدند، موقتي و در حوضه مشخصي بود. ما در دوران فئوداليته بارها شاهد شورشهايي هستيم، همچون شورش «وات تايلور» در انگليس يا «ژاكري» در فرانسه كه در اين شورشها نيز هيچگاه روستاييان نتوانستند ساخت سياسي جديدي عرضه كنند و سلطه اربابان را براندازند. در تمام دوران بردهداري و فئوداليته، تحولي كه به مفهوم انقلاب باشد وجود ندارد. انقلاب صرفاً پديدهاي است كه به عصر جديد تعلق دارد و عصر تحولات عميقتري در ساختار سياسي قدرت است.
از آنجا كه در اين عصر، قدرت مطلقه سلطنت و دولت خود مانع اساسي بر سر راه طبقه تجار و بازرگانان است، اين طبقه متوسط شهري مجبور ميشود براي رسيدن به اهرمهاي قدرت دست به تحرك بزند؛ يعني دگرگونيهاي ساختاري در ابعاد اقتصادي – اجتماعي منجر به دگرگونيهايي در ساختار حكومت به لحاظ سياسي ميشود. در اينجاست كه نفس حكومت مردم و حقوق آنها در برابر حاكميت فرمانروايان قرار ميگيرد و نمونهي بارز آن انقلاب كبير فرانسه است.
3.غرش توپخانه و پيدايي امپراتوريهاي استعماري
يكي ديگر از مراحل عصر جديد با غرش توپخانه آغاز ميشود و همين نشان ميدهد كه تحولات فني در عرصه نظامي راه فروپاشي فئوداليته را هموار خواهد كرد. با ورود به عصر جديد فناوري جنگها و شيوههاي آن تغيير ميكند.(16) همين سلاحها و اسلحه آتشين كم كم چهره عصر جديد را آشكار ساخت. چرا كه فئودالها قبلاً در مكانهاي فئودالي و در قلعهها و استحكاماتشان محصور ميماندند و ميتوانستند مدتها مقاومت كنند؛ چون امكان تخريب اين دژها و حصارها بدون اسلحه آتشين ميسر نبود. غرش توپخانه در آغاز عصر جديد نشان ميدهد قسطنطنيه مستحكمترين دژ قرون وسطايي كه سالها باقي مانده بود، به دست سلطان محمد فاتح تخريب شد. وقتي قسطنطنيه فرو ريخت، معني آن اين بود كه ديگر هيچ حصار و بارويي در مقابل اين سلاح، شكستناپذير نيست. بنابراين يكي از علل فروپاشي فئوداليسم و فئودالها همين اسلحه آتشين بود كه به كمك آن ميشد تمامي حصارها و برجها را در هم كوبيد و در اين زمان ديگر هيچ فئودالي در حصار و دژ خود احساس امنيت نميكرد.
مرحلهي ديگر، تشكيل امپراتوريهاي استعماري است كه به اسلحههاي آتشين مجهزند. امپراتوريهاي پيشين كه بر مناسبات ارضي استوار بودند انبساطشان در خشكي قرار داشت، در حالي كه امپراتوريهاي جديد استعماري در آبها مستقر بوده و با از بين بردن موانع و حصارها، از طريق يك شبكه ارتباطي منظم در دريا پديد آمده بودند؛ مانند امپراتوريهاي استعماري پرتغال، اسپانيا، انگليس، فرانسه و هلند.
پيدايي اين امپراتوريها و به تبع آن ورود به عصر استعماري از بسياري جهات اهميت دارد. تحرك و پويايي عمده اروپاييان و اشتياق آنان براي تصرف شرق يا بازارهاي آن موجب دگرگوني قدرت بين شرق و غرب شد. نقطه عطف اين تحول در سقوط قسطنطنيه نهفته است. چرا كه يكي از علل اساسي سقوط قسطنطنيه در بعد اقتصادي است و اين مساله در كشف قارههاي جديد، دست كم قاره امريكا بيتاثير نبود. با سقوط قسطنطنيه كه مركز ثقل اقتصاد بينالمللي در درياي مديترانه و حد فاصل روابط سياسي، تجاري و بازرگاني بين شرق و غرب محسوب ميشد و با حضور تركان عثماني در اين منطقه و شمال افريقا، تجارت درياي مديترانه تحتالشعاع حضور تركان عثماني قرار گرفت. به همين دليل غربيان بر آن شدند تا براي رسيدن به شرق راهي غير از راههاي تجاري گذشته مثل جاده ابريشم و راه ادويه بيابند و همين حركت، كريستف كلمب را به قاره امريكا رسانيد و به دنبال او ماژلان از جنوب امريكاي جنوبي وارد اقيانوس اطلس شد. بدين ترتيب با دستيابي اروپاييان به بازارهاي شرق و غرب نقطهي عطفي در رشد اقتصادي غرب صورت گرفت و همين مساله زمينه انقلاب تجاري را فراهم كرد. بدين معنا كه حجم عظيمي از ذخاير و منابع طلا و نقرهاي كه از امريكا وارد اروپا شد موجب انباشت سرمايه در اروپا گرديد و وفور فلزات گرانبها كه به طور عمده از امريكا وارد بازار اروپا ميشد، بازارهاي اين قاره را تقويت كرد. وجود مراكز فراوان براي فروش كالا خود نيازمند از ميان برداشتن نظامهاي سنتي توليد صنفي و اتحاديهاي بود تا كالا براي توسعه و عرضه به ميزان وسيعتري توليد شود. اين مساله در رشد مناسبات تجاري و بازرگاني اثر گذاشت و در نهايت به انقلاب تجاري ختم شد. در اينجا دو نكته در كنار هم ديده ميشود، يكي انقلاب فني و ديگري انقلاب تجاري كه در عصر جديد تعيين كنندهاند.
4.رشد دولتهاي مستقل ملي
با ورود به عصر جديد كليسا و حكومت مسيح كه جامعيت يكپارچهاي را به وجود آورده بودند كليت و يكپارچگيشان از هم پاشيد، چرا كه بين مراسم ملي و مذهبي تعارضي اساسي پديد آمد و آن «ما»هاي كليسا و مسيح به «من» انگليسي و فرانسوي تبديل شد. بدين ترتيب از بطن فروپاشي مسيحيت و امت مسيح ملتهاي تازهاي متولد شدند؛ مانند ملتهاي انگليس، فرانسه و پرتغال. اين دولتهاي مستقل ملي در واقع نماينده تمركز قدرت ملي و سياسي بودند و قدرت فزايندهاي داشتند. پادشاهان به كمك اسلحه آتشين به ايجاد ارتشهاي جديدي پرداختند و اين ارتشها كه به سلاحهاي آتشين مجهز بودند، به جنگ ارتشهاي فئودالي رفته و آنها را از بين بردند. نكته قابل توجه اين است كه پادشاهان از ارتشهاي مستقل ملي براي از بين بردن نظام فئودالي استفاده كردند. با در هم ريختن حصارها، دژها و ارتشهاي فئوداليته وحدت بازار داخلي اروپا شكل گرفت و پادشاهان براي ايجاد ارتباط با مردم، ساخت فئودالي گذشته را كنار گذاشتند و به ساخت دموكراسي جديدي روي آوردند و با كمك كارگزاران دولتي، بوروكراسي جديدي پديد آمد.
يكي از منابع درآمد در عصر جديد، حمايت از تجارت و بازرگاني بود. بيشتر پادشاهان با اين كه داراي ملاك فراوان و درآمد حاصل از اراضي بودند، براي ورود به مناسبات پولي به حمايت از تجار و بازرگانان نياز داشتند. در ضمن از آنجا كه اين تجار و بازرگانان داراي مسكوكات بودند، دولت براي سهيم شدن در درآمدهاي آنان و گرفتن ماليات از اين طبقه بايد دست كم به تامين امنيت و تضمين سرمايه اقدام ميكرد. از اين رو، دولتهاي مستقل ملي به سوي تجار و بازرگانان روي آوردند و براي از بين بردن سدهاي گمركي در داخل و ايجاد شرايط مناسب براي رشد تجارت و بازرگاني، از طبقه نوخاسته حمايت كردند تا بتوانند از آنان ماليات بگيرند. از سوي ديگر براي ادارهي شهرها و سرزمينهاي خود از اين طبقه خواستند كه در امور مختلف شركت كنند و از امكانات مالي و مادي خود به دولت كمك رسانند.
در عصر جديد ايجاد نوعي ارتباط بين سلطنت و طبقه متوسط جديد شهري، بسيار مهم است. بيشتر تجار و بازرگانان براي رهايي از فشار سلطهي فئودالها به سلطنت و دولت متمركز متوسل شدند و راه را براي قدرتيابي پادشاهان هموار كردند. پس در رشد دولتهاي مستقل ملي دو علت اساسي دخالت داشت؛ يكي اين كه در اين دوره كليساي ملي از كليساي كاتوليك رومي جدا شد و كليساهاي ملي ديگر اجازه ندادند كه از درآمدهايشان كليساي كاتوليك رومي استفاده كند. همچنين اداره اين كليساها نيز در دست پادشاهاني قرار گرفت كه حافظ منافع ملي بودند نه منافع كليساي كاتوليك جهاني و دولتهاي مستقل ملي با در اختيار گرفتن مذهب و تكيه بر آن، نظام اجتماعي خود را تحت كنترل درآوردند و از تبعيت كليساي كاتوليك رومي سرباز زدند. با فروپاشي امت مسيح و ايجاد ملت، ناسيوناليسم نيز در سايهي رشد دولتهاي مستقل ملي و در چهارچوب منافع ملي شكل گرفت.(17)
علت ديگر، دگرگوني ساختار دولت و تحول در نظام حكومتي بود. از آنجا كه مناسبات بورژوايي به وحدت بازار داخلي نياز داشت و وجود فئودالها مانع از آن بود، دولتهاي جديد براي اين كه بتوانند از قدرت مالي و ثروت بازرگانان بهرهمند شوند با كنار زدن فئودالها به تامين وحدت بازار داخلي پرداختند تا از اين طريق به خواست بورژوايي مبني بر حذف موانع وحدت بازار داخلي و سدهاي گمركي پاسخ مثبت دهند. اين مساله خود نظام بوروكراسي جديدي را ميطلبد و با ارتش جديدي نياز داشت تا بتواند به نيروهايش دستمزد دهد و آنها را به سلاحهاي آتشين مجهز كند. در اين مرحله بين نظام سلطنتي يعني قدرت مطلقه و طبقه بورژوايي پيوندي صورت گرفت و موجب تغيير ساختارهاي دولت شد و دولتهاي قدرتمندتري پديد آمدند كه منافع ملي را نمايندگي ميكردند.
ادامه دارد ...