نگراني در مورد كودكان و روابط آنها با رسانههاي جمعي، تاريخي طولاني دارد. افلاطون پيشنهاد كرده بود كه در جامعه آرماني او شعر بايد ممنوع باشد، چرا كه او ميترسيد، محتواي اين اشعار در مورد افعال غيراخلاقي، ذهن جوانان را فاسد سازد. در عصر مدرن، گروههاي فشار تلاش كردهاند تا كودكان را از كتب و آثار ادبي عمومي، سالن موسيقي، سينما، كمدي، تلويزيون و نوارهاي ويدئويي مبتذل محافظت كنند. اين مهم است كه موضوع خشونت تلويزيوني و رابطه آن با كودكان را در پهنهي شرايط اجتماعي، فرهنگي و تاريخي در نظر بگيريم، چرا كه اين موضوعي همهگير است.
البته تنها مقصر دانستن رسانههاي گروهي، ميتواند ما را از توجه كردن به ديگر دلايل تغييرات، باز دارد و بنابراين، ادعاها در مورد تأثيرات تلويزيون، ممكن است افراطي باشد. ضمناً ما به سختي ميتوانيم از اين واقعيت صرفنظر كنيم كه تلويزيون خصوصيت تهاجمي و رفتار خشن ايجاد ميكند. يك مفسر متذكر شده است كه تا سن 14 سالگي، كودكان آمريكايي به طور متوسط 11000 قتل و جنايت را در تلويزيون ميبينند (هريس 1989).
با اين وصف، نوع برنامهها اهميت دارد: در كارتونها نسبت به ديگر برنامههاي تخيلي، خشونت بيشتري وجود دارد، اما كودكان بين خشونت در كارتون و خشونتهاي واقعگرايانهتر، تفاوت قائل ميشوند.
مشهورترين مطالعات روانشناختي در مورد كودكان و رفتارهاي پرخاشگرانه، مطالعات Bobo doll آلبرت باندورا هستند كه به عنوان يك تحقيق اوليه در اين زمينه، بسيار مورد مراجعه قرار ميگيرد. اينها مطالعاتي تجربي بودند كه در آن كودكان در يك مهد كودك در يك اتاق بازي مورد مشاهده قرار گرفتند. آنها شاهد بودند كه يك فرد بزرگسال در حال ضربه زدن، مشت زدن، لگد زدن و زمين زدن يك عروسك بزرگ بادي بود. سپس كودكان، هنگامي كه به تنهايي در اتاق بازي با عروسك بادي بازي ميكردند، به مدت 10 تا 20 دقيقه مشاهده شدند. يك گروه از كودكان نيز به عنوان گروه كنترل منظور شده بود كه بدون مشاهدهي رفتار فرد بزرگسال، با عروسك بازي ميكردند. همان طور كه انتظار ميرفت، كودكاني كه شاهد پرخاشگري فرد بزرگسال بودند، اعمال مشابهي انجام دادند؛ و ديگران خير. در يك سري از مطالعات، باندورا و همكارانش نشان دادهاند كه كودكان رفتارهاي پرخاشگرانه جديدي نشان ميدهند كه آنها را از طريق تماشاي شخص ديگري كه مشغول انجام آن اعمال است، ياد گرفتهاند.
در شكل بعدي آزمايش (1965)، كودكان به سه گروه تقسيم شدند. گروه اول مستقيماً به اتاق بازي رفتند. گروه دوم، قبل از رفتن به اتاق نمونهاي ديدند كه به خاطر اعمال پرخاشگرانه جايزه گرفتند. گروه سوم نمونهاي ديدند كه به خاطر اين اعمال تنبيه شدند. آنهايي كه نمونهي تنبيه شده را ديدند، نسبت به آنهايي كه نمونهي جايزه گرفته را ديدند يا آنها كه هيچ اثري نديدند، به طور قابل توجهي پرخاشگري كمتري نشان دادند. اين حاكي از آن است كه، ديدن نمونهي تنبيه شده، منجر به يادگيري كمتري از رفتار نمونه ميشود. با اين وصف، بعد از اين كه همهي كودكان در اتاق بازي با عروسك بازي كردند، به آنها پيشنهاد شد كه در اتاق بازي مانند رفتاري كه فرد بزرگسال انجام داده رفتار كنند، تا جايزه بگيرند. در مرحله اول آزمايش، نتيجهاي كه براي فرد بزرگسال حاصل شد، بر رفتار كودكان تأثير گذاشت. مرحله دوم نشان داد كه كودكان در حقيقت رفتار را ياد گرفتهاند چرا كه آنها قادر به انجام آن بودند؛ بنابراين كودكاني كه نمونهي تنبيه شده را ديده بودند، باز هم رفتار را ياد گرفته بودند و تنها با يك انگيزه، مانند آن رفتار ميكردند. باندورا توصيه كرده است كه ما بايد ميان يادگيري واكنشهاي پرخاشگرانه و انجام اعمال پرخاشگرانه به روشني تفاوت بگذاريم. مشاهده نمونهسازي، براي يادگيري رفتار پرخاشگرانه كافي است، اما نيروي تقويتي (مشوق) براي اين كه افعال پرخاشگرانه عملاً به انجام برسد، لازم است.
مطالعات تجربي در مورد تلويزيون و خشونت
باندورا معتقد بود كه سه منشأ اصلي براي الگوهاي پرخاشگري وجود دارد: خانواده، خردهفرهنگ و رسانههاي گروهي. از ميان اين سه منبع، تحقيقات بر رسانههاي گروهي، خصوصاً خشونت تلويزيوني متمركز شدهاند. نتيجهي اين سلسله مطالعات از هاويت و كامبريج (1975) كه دليل آوردهاند كه «رسانههاي گروهي هيچ تأثير مهمي بر سطوح خشونت در جامعه ندارد»، تا كامستوك و ليندسي (1975) كه اظهار داشتهاند «… شواهد حاكي از آن است كه يك رابطه علت و معلولي بين تماشاي خشونت و پرخاشگري وجود دارد»، گسترده است.
در واقع باندورا مطالعات Bolo doll را با جايگزيني مشاهده مستقيم يك فرد بزرگسال در اتاق بازي، با يك نسخهي فيلم، انجام داد. در تحقيقات بعدي، از مطالب ويديويي كه نمونهي واقعي خشونت بين افراد، در برنامههاي پخش شده از تلويزيون را نشان ميدهد، استفاده شده است. ليبرت و بارون (1972) آزمايش را با استفاده از برنامههاي واقعي تلويزيون اجرا كردند، در آن تمايل كودكان براي اذيت كردن كودكي ديگر بعد از تماشاي برنامه برآورد شد. در يك آزمايشگاه، به كودكان يك مسابقه و يا يك برنامه پرخاشگرانه نشان داده شد و سپس به آنان اجازه داده شد كه يا به پيشرفت بازي ديگر كودكان كمك كنند و يا آن را بر هم بزنند. آنها ميتوانستند با فشار دادن يك دكمه، دستگيرهاي را كه كودك ديگر گرفته بود، داغ كنند تا او را اذيت كنند. كودكاني كه برنامههاي پرخاشگرانه ديده بودند، به طور چشمگيري پرخاشگرانهتر از آنهايي بودند كه برنامههاي غيرپرخاشگرانه ديده بودند. اين مسأله خصوصاً در مورد پسران صادق بود. از اين گذشته، هنگامي كه كودكان در حال بازي مشاهده شدند، آنهايي كه برنامههاي پرخاشگرانه ديده بودند، تمايل شديدتري براي بازي با تفنگها و اسباببازيهاي پرخاشگرانه، نسبت به ديگر بچهها نشان دادند.
در اكثر تحقيقات تجربي نتايج مشابهي به دست آمده است. آنها اظهار كردهاند كه تماشاي بيشتر خشونت، احتمال رفتار پرخاشگرانه را بيشتر ميكند. البته علاوه بر برخي مشكلات اخلاقي كه عليه اين نوع از تحقيقات مطرح است، اين تحقيقات در مهارت خود نيز دچار محدوديتهايي بودند. ديگر اشكال اين تحقيقات، كم بودن اعتبار واقعي آنها بود؛ چرا كه در اين تحقيقات، كودكان در شرايطي غيرواقعي عكسالعملهايي غيرواقعي نشان داده بودند؛ برخي از انتقادات مطرح شده عبارتند از:
ـ كودكان در خانه خيلي از نزديك به صفحهي تلويزيون تمركز نميكنند.
ـ برنامههايي كه معمولاً كودكان تماشا ميكنند، اغلب براي آنها، غيرعادي است، به طور خاص، فيلمهاي كوتاه بيهيجان.
ـ كودكان اغلب فقط يكي از برنامههاي تلويزيوني را نميبينند. در آزمايشگاه، توجه به تأثيرات آني و يا كوتاه مدت است.
آنها اغلب كاملاً به تنهايي و يا در گروههاي بزرگ تلويزيون تماشا نميكنند. آنها غالباً همراه با خواهر ـ برادر و يا دوستانشان كه عكسالعملهايشان مهم است تلويزيون تماشا ميكنند. تماشا كردن معمولي آنها اغلب با واسطهي والدين است.
ـ ممكن است آزمايشكنندگان با پيشنهاد غيرمنتظرهي خشونت، به طور مؤثري پرخاشگري را حمايت كنند. كودكان در يك محيط پيراموني عجيب رفتار ميكنند، به طوري كه آنها احساس ميكنند از آنها انتظار ميرود كه اين گونه رفتار كنند. به عنوان مثال، يك كودك گفت: «مادر، اون عروسكه، ما مجبوريم آن را بزنيم؟»
ـ در يك شرايط آزمايشگاهي، كودكان نميتوانند بفهمند كه چه چيزهايي را در زندگي واقعي هم بايد تكرار كنند و چه چيزهايي را خير.
ـ كودكان معمولاً بين خشونت خيالي (مانند خشونت نسبت به يك عروسك) و خشونت طبيعي بين افراد فرق ميگذارند.
ـ علاوه بر همهي اينها، كودكان موضوع خوبي براي عموميت دادن نتايج يك تحقيق نيستند.
تحقيقات ميداني
تحقيقات ميداني بلندمدت از محدوديتهايي مشابه تحقيقات آزمايشگاهي رنج نميبرد. در يك تحقيق ـ يك «آزمايش طبيعي» - به ترويج تلويزيون در يك شهر كوچك كانادايي متمركز شد، نگاهي به سطوح خشونت، قبل و بعد از ورود آن، انداخته شد، (جوي 1977). ديگر محققان «فيليپس 1986) به تأثير موارد به شدت تبليغ شده، در تلويزيون بر نرخ خودكشي و قتل نگريستهاند.
در ديگر تحقيقات ميداني، مردم در طول دورههاي روزانه و يا هفتگي، در معرض برنامههاي تلويزيوني خشن و غيرخشن قرار گرفتهاند و سپس رفتار آنها در محيط طبيعي مشاهده شده است.
پارك (1977) دريافت كه تماشاي فيلمهاي خشن از قبيل «باني و كلايد» و «درتي دوزن» منجر به افزايش رفتار پرخاشگرانه ميشود.
البته در هر شيوهي تحقيق، مشكلاتي وجود دارد و تحقيق ميداني نيز استنثا نيست. يكي از مشكلات تحقيقات ميداني اين است كه پرهزينهتر و پيچيدهتر از تحقيقات آزمايشگاهي هستند و به اين معناست كه ما شواهد زيادي از چنين منابعي نداريم.
روش ديگر تحقيق در مورد تلويزيون، نظرسنجي است، اما اين روش در مطالعهي در مورد نوجوانان كاربرد زيادي ندارد. البته، مطالعات و تحقيقات دانشگاهي در طول زمان، ميتواند شامل تركيبي از اين تكنيكها باشد.
مواضع نظري
فرضيههاي متنوعي براي تشريح و روند تأثيراتي كه خشونت تلويزيون ميتواند بر رفتار كودكان داشته باشد، ارائه شده است. همهي كاري كه من ميتوانم در اينجا انجام دهم اين است كه مختصراً به بعضي از اين روندهاي ارائه شده اشاره كنم.
تأثيرات كوتاه مدت
نمونهسازي/ تقليد: نظريهپردازان يادگيري اجتماعي (از قبيل باندورا) به «يادگيري مشاهدهاي» انواع ويژهاي از پرخاشگري از يك نمونه، تأكيد كردهاند. آنهايي كه از اين استدلال استفاده كردند، شخصيتهاي تلويزيوني و فيلمها را به عنوان نمونههايي تعبير ميكنند كه كودكان رفتارهايي را كه شايد در زندگي روزانه تقليد شود، از آنها ياد گرفتهاند. در چنين مواردي، تقليد ساده از خشونت رسانهاي، به طور گستردهاي به عنوان دليلي براي رفتار خشن ذكر شده است.
نمونهسازي نمادين، يك نمونه از اين روند است كه بر اساس آن، تماشاي برنامههاي خشن ممكن است يك عامل در تشويق رفتار خشن باشد كه كاملاً تقليد نشده است، ولي از رفتار ويژه بروز داده شده در رسانهها تعميم يافته است. همذاتپنداري، يك نوع ديگر اصلاح شدهي نظريهي تقليد است كه در آن، اين بحث مطرح شده است كه تماشاچيان گرايش به اين دارند كه رفتارهاي پرخاشگرانه شخصيتها را تنها اگر با آنها احساس نزديكي بكنند و اگر رفتار شخصيتها موجه پنداشته شود، اتخاذ كنند. مسلماً، بيشتر احتمال دارد كه مردم رفتار يك نمونه جذاب را تقليد كنند تا يك نمونه معمولي؛ احتمال دارد كه احساس يگانگي، اين تمايل را تشديد كند.
تقويت غيرمستقيم: خشونتي كه براي انجامدهندهي آن يا فرد متجاوز، مفيد پنداشته شود، بيشتر مورد توجه قرار ميگيرد و ممكن است چنين خشونتي براي بينندگان، در مقايسه با خشونتي كه منجر به تنبيه شده يا بينتيجه باشد، بيشتر مورد تقليد قرار گيرد. ما قبلاً به يك مثال از اين نوع، در يكي از مطالعات باندورا اشاره كردهايم. هم تقويت مبتني بر همدلي و هم، همذاتپنداري، ممكن است به اين معنا باشد كه پرخاشگري با جلوهي مثبت، ميتواند مشكل بيشتري از پرخاشگري با جلوهي منفي براي كودكان ايجاد كند. نقد افعال پرخاشگرانه در بين برنامه، منجر به كاهش تقليد توسط كودكان ميشود.
درك واقعيات: گونهي ديگر نمونهسازي كه مورد توافق است، اين است كه تقليد كردن، به ميزان واقعيت درك شده است. بعضي از مطالعات نشان دادهاند كه خشونت كارتوني نسبت به خشونت واقعگرايانه، تأثير منفي كمتري بر رفتار كودكان دارد.
تحريك/ تحريكشدگي: بر اساس اين گونهي مدلسازي، آنهايي كه از قبل در موقعيت عاطفي شديد يا تحريكشدگي فيزيولوژيكي هستند، بيشتر از ديگران احتمال دارد كه پس از تماشاي رفتار خشن در تلويزيون، به رفتار پرخاشگرانه بپردازند. لئونارد بركوويتز دريافت كه اگر بينندگان يك فيلم خشن، قبل از تماشاي آن عصباني يا سرخورده شوند، پرخاشگري بيشتري نسبت به آنهايي كه قبلاً عصباني يا سرخورده نبودهاند، نشان ميدهند. همچنين ممكن است ما نتيجه بگيريم كه بينندگاني كه زياد تلويزيون تماشا ميكنند، كمتر از بينندگان ديگر مستعدند كه با تلويزيون خشن از لحاظ عاطفي تحريك شوند.
در ارتباط با تأثير تحريكشدگي، مفسران به اين اشاره كردهاند كه «تقويت» به مفهوم كلي، به اين معني است كه خشونت تلويزيوني تأثير نسبتاً كمي بر رفتار دارد؛ اما هر نگرش و رفتار پرخاشجويانهاي را كه از قبل وجود داشته است، تقويت ميكند. برخي نيز از آن به عنوان «تقويت مشكلانگاري» ياد كردهاند. استدلال كليتر در مورد «تقويت» اين است كه گرايشهاي پرخاشگرانه، از اين راه تقويت ميشوند، نه اين كه تماشاي اين صحنهها رفتار پرخاشگرانه را ايجاد كند.
تأثيرات بلندمدت كمتر
عدم خودنگهداري: اين نظريه قبلاً با اظهارات لئونارد بركوويتز ابراز شده است. او ميگويد، مردم به طور طبيعي پرخاشگرند، ولي آنها معمولاً اين پرخاشگري را سركوب ميكند. تماشاي زياد خشونت تلويزيوني، خودبازداري آنها را ضعيف ميكند و باعث ميشود، آنها احساس كنند كه پرخاشگري پسنديده است.
حساسيتزدايي: مفهوم حساسيتزدايي اين بحث را شامل ميشود كه با تماشاي زياد خشونت تلويزيوني، بينندگان خشونت را به عنوان امري عادي ميپذيرند و اين امر باعث كاهش حساسيت به رفتار پرخاشگرانه است. تماشاي زياد تلويزيون ممكن است ما را به لذت بردن از تصاوير خشن تشويق كند.
دربمن و توماس (1984) دريافتند كه كودكان 8 تا 10 سالهاي كه فيلم ويدئويي رفتار پرخاشگرانه را ديدند، زمان بيشتري از كودكاني كه فيلم را نديدند طول كشيد كه در برطرف كردن خشونت در بين كودكان كوچكتري كه آنها مسووليتشان را بر عهده داشتند، دخالت كنند. با اين وصف، اين نوع مطالعات هنوز به طور تصنعي بر پايهي آزمايشي هستند و احساسات خود كودكان را كاوش نميكنند. منشأ اين نوع نظريهها نيز در سنت رفتارگرايي «تعديل رفتار» است. مشاهدات بيان ميكنند كه حساسيتزدايي ممكن است، در نتيجهي شكلگيري مقاومتهاي كودكان عليه اضطراب بوده باشد. تماشاي تلويزيون ممكن است نه تنها بر رفتار بلكه بر نگرشها و اعتقادات تأثير بگذارد.
معيار تقويت: اين بحث اشاره به اين نظريه دارد كه برنامههاي تلويزيون ممكن است معيارهاي اصلي در مورد استفاده از خشونت را تقويت كند (به جاي اين كه مستقيماً بر رفتار تأثير بگذارد). آنجايي كه در برنامهها خشونت به كار ميرود، اغلب براي فرو نشاندن اختلاف نظرها، اين معيار كه رفتار پرخاشگرانه پذيرفتني است، تقويت ميشود.
نظريه تربيت
جرج گربنر و همكارانش در آمريكا، نشان دادند كه مهمترين اثر خشونت تلويزيوني، به جاي اين كه رفتاري باشد، عقيدتي است. گربنر تلويزيون را يك آرامبخش پيشرفته براي مردم تعبير كرد؛ آرامبخشي كه نظم اجتماعي رايج را مشروع ميكند. او نشان داده است كه ميان تماشاي تلويزيون و نظر بينندگان در مورد فراواني خشونت در دنياي معمولي، همبستگي وجود دارد. تماشاچياني كه ساعات زيادي تلويزيون ميبينند، بيشتر احتمال دارد كه به ديگران بياعتماد باشند و ترس و ناامني را تجربه كنند و در نتيجه، نظارتها و كنترلهاي اجتماعي شديدتري را تحمل كنند. با اين وصف، گربنر جايي براي گوناگوني تفاسير يا نوع برنامهها باز نگذاشت. ممكن است گفته شود كه اين ترسوها هستند كه بيشتر تلويزيون ميبينند و ديگر عوامل اجتماعي و شخصي، ممكن است با اين نوع تربيت مخالفت كنند.
مسألهاي كه بايد در اين تحقيقات بدان توجه كرد اين است كه با محفوظ داشتن حق خود در انتقاد از كارشناسان، نكات زيرا را در نظر داشته باشيد:
ـ شما ميتوانيد از تعريف محققان از خشونت، انتقاد كنيد.
ـ هيچ روشي بدون اشكال نيست و پروژههاي تحقيق دقيق، به ندرت بدون عيب هستند. شما از محققان در موقعيت بهتري هستيد كه به اين نكته اشاره كنيد: مطالعات دقيق چه عواملي را از قلم انداختهاند.
ـ همچنين ممكن است شما هر نتيجهاي را به طور محتاطانه و برخلاف تجربهي خودتان، به عنوان يك بيننده و شايد بعضيها با خواهر و برادر كوچكترشان، بازبيني كنيد، با اين وجود، به نظرهاي كارشناسي مشابه بيتوجهي نكنيد. با اين وصف، از نتيجهگيري قطعي از تجارب خوتان بر حذر باشيد.
منبع:
www. Aber. ac