افول رویکردهای تاریخ گرایانه
از تأثیر تاریخ گرایی بر تفکر معاصر، به ویژه پس از دومین جنگ جهانی، به میزان نظرگیری کاسته شده است. به معنایی، بینش مدرن، همچنان، تاریخ گرایانه است. اگر که معنای تاریخ گرایی، صرفاً این باشد که تمامی آرمان ها و نهادهای انسانی در معرض دگرگونی تاریخی قرار دارند. اما دلالت هایی که تاریخ گرایی کلاسیک برای روش دانشوری، و همچنین اخلاق و سیاست می آورد از سوی بسیاری از دانشوران معاصر به پرسش کشیده شده اند. از آن رو چنین شده است که شرایط فکری، اجتماعی و سیاسی ترکیب ماقبل صنعتی، ماقبل دموکراتیک، و از جهات بسیاری، هنوز مسیحیی که تاریخ گرایی کلاسیک در آن ظهور کرد، جای خود را به جامعه ای پیچیده و فنی داده است که در آن، سیاست پایگاه بس گسترده تری یافته و اهمیت نسبی دولت ملی اروپایی در صحنه جهانی کاهش یافته است.
پیش از این به بدبینی نسبت به امکان معرفت عینی تاریخی که در پی سقوط فرض های ایده آلیستی تاریخ گرایی کلاسیک پدیدار شده، اشاره کردیم. این بدبینی دو جهت پیدا کرد. تئودور لسینگ بی درنگ پس از نخستین جنگ جهانی گفت که تاریخ هیچ معنای عینی ندارد و تمامی نوشته های تاریخی چیزی نیست جز اسطوره سرایی، به همین ترتیب، کارل بکر، چارلزبرد و کارل پوپر گفته اند که چون عامل های ذهن گرایانه و چشم اندازگرایانه، همواره، وارد معرفت تاریخی می شود، علم تاریخ ناممکن است. اما جریان های اصلی تفکر تاریخ نگاری به جهت های دیگری رفته اند. مورخان به جستجوی روش های تازه ای برآمده اند که این امر را به حساب آورد که مورخ ناظر بی طرف منفعل نیست، بلکه پژوهنده ای فعال است و پژوهش تاریخی، مانند دیگر شکل های پژوهش علمی، نیازمند فرضیه و تعمیم است،یعنی، در یک کلام، تاریخ از نظریه جدایی پذیر نیست.
با این همه، کوششی چندانی در جهت ساختن علمی تاریخی که در جستجوی قوانین تاریخ، مانند آنچه که مورخان سده نوزدهم از جمله هنری تامس باکل پیشنهاد کرده بودند، صورت نگرفته است. مورخان و فرهنگ شناسان، در بیشتر موارد، دلبستگی هایی متفاوت با پیشینیان خود دارند. دانشوری هر چه بیشتر به مطالعه فرآیندهای پیچیده اجتماعی توجه کرده است. آن هم نه تنها، از راه درک فرآیندهای یکتا، بلکه از راه توضیح نمونه های تکرار شونده و تعریف مسیرهای تحول بدین ترتیب، پرسش هایی که از سوی مورخان فیلسوف سده هیجدهم مطرح می شد، بار دیگر مطرح شده است و کوشش هایی برای تدبیر روش هایی صورت گرفته که به یاری آنها بتوان به گونه ای علی و تحلیلی بدین پرسش ها پرداخت. سنت اثبات گرا بار دیگر در علوم سیاسی و اقتصاد عرض وجود کرده ـ به ویژه خارج از آلمان و هر چه بیشتر در جهت علوم رفتاری چندی (با کمی) حرکت کرده است. اما، در رشته هایی که جهت آنها علم رفتاری نیست و همچنین در زبان شناسی، نقد ادبی و زیباشناسی، و حقوق که روزگاری رویکرد تاریخ گرایانه بر آنها مسلط بود، جنبش رو به رشدی در جهت دور شدن از رویکرد توصیفی و نزدیک شدن به رویکرد تحلیل و ساختاری پدید آمده است.
در تاریخ نویسی، شیوه ها و مفاهیمی که از ماکس وبر، کارل مارکس، محفل سالنامه های فرانسه، و علوم اجتماعی امریکایی گرفته شده، نفوذی فزاینده یافته است. وبر، مارکس، و به میزان کمتری، مورخان سالنامه ها (بلوخ، فور، برودل) همگی ریشه در تاریخ گرایی آلمانی دارند، و به شکل هایی بنیادی، مسائل مورد توجه تاریخ گرایی را حفظ یا دگرگون کرده اند. ماکس وبر از همه به سنت تاریخ گرایی نزدیکتر است از این جهت که تأکید می کند «معرفت به فرآیندهای فرهنگی تصورناپذیر است. جز بر اساس معنایی که واقعیت زندگی، که همواره شکل هایی انفرادی و ویژه به خود می گیرد، در روابطی ویژه و فردی، در نظر ما دارد». اما وبر بر این هم تأکید داشت که معرفت نیازمند مفاهیم است و رفتار انسانی بدان معنایی که رانکه و مکتب تاریخی گفته اند، پیش بینی ناپذیر نیست. به نظر وبر وظیفه دانشمند اجتماعی این است که مفاهیمی را تدوین کند که اختصاصاً، متناسب با معنا و پدیدارهای آکنده از ارزشی باشد که علوم اجتماعی با آنها سروکار دارند و الگوهایی برای رفتار و تحول بسازد که به بهترین صورت از ساختارهای ارزش و تفکر واحد اجتماعی پیروی می کند و سپس میزان همخوانی پدیدارهای تاریخی را با گونه های ساخته شده نظری به شیوه ای عملی وارسی کند. بدین ترتیب، ترکیب پژوهش تاریخ گرایانه به منظور درک «ویژگی منفرد» و یکتای پدیدارهای فرهنگی» با روش های دقیق پژوهش اجتماعی میسر خواهد شد.
به معنایی، مارکس روشی بسیار نزدیک به این روش را در جلد نخست سرمایه به کار گرفته است. افزون بر این، مارکس و وبر، هریک، در آثار خود، پیشنهادهای روش شناختی پراهمیتی برای کاربرد روش های تاریخی در پژوهش های تطبیقی بین اجتماعی(22) و اندرفرهنگی(23) تحول اجتماعی و تمدنی مطرح ساخته اند. آن مارکسیسمی که بر دانشوری تاریخی معاصر مؤثر افتاده، بالنسبه، از آن دیدگاه های مکانیکی و تک خطبی که پس از مرگ مارکس به او نسبت داده شده خالی اند. مفسران مدرن مارکس، یعنی گرامشی، لوکاچ، کرش، و مکتب فرانکفورت، بدین امر اشاره کرده اند که مارکس، به گونه ای تقریباً پیوسته، الگوهای قانون طبیعی را رد کرده است. در سراسر متن جلد نخست سرمایه، شاید نه در پیشگفتارهای آن، مارکس تأکید دارد که پدیدارهای اجتماعی، حتی پدیدارهای به ظاهر زیست شناختی مانند جریان های جمعیتی نمی توانند با قوانین تجریدی توضیح داده شوند، بلکه باید از جهت تاریخی بررسی شوند. بی گمان تفاوت ها [ی این شیوه] با تاریخ گرایی کلاسیک روشن است، چرا که مارکس تأکید دارد که نظریه از عمل جدا نیست و وظیفه دانشور، بیشتر، تحلیل تضادهای اجتماعی جهان و دگرگون ساختن آن است، نه تأمل بر جهان.
سرانجام اینکه باید از ساختارگرایی محفل فرانسوی سالنامه ها ذکری به میان آوریم که کوششی است جدی برای ترکیب عناصر پراهمیت سنت های اثبات گرایانه و تاریخ گرایانه. در نظر گروه سالنامه ها، تاریخ، نه تنها با بازسازی روایی زنجیره های یکتای رویدادها، بلکه و بیشتر با تحصیل و درک ساختارهای تاریخی ماندگار سروکار دارد. مورخان سالنامه ها، حتی بیش از وبر با مارکس، کوشیدند توجه مورخ را به تمامی جنبه های زندگی انسان، از جمله جنبه های مادی و زیست شناختی در بستر فرهنگی آنها تسری دهند و تمامی جوامع و فرهنگ ها، ابتدایی یامتمدن،اروپایی یاغیرغربی رابه گونه ای مقایسه ای مطالعه کنند. باردیگر، تاریخ می خواست کلید تمامی معرفت ها شود، اما تاریخی که با ترکیب روش های همه علوم مربوط به انسان فیزیولوژی، انسان شناسی فرهنگی، روان شناسی عمقی، زبان شناسی، اقتصاد و جامعه شناسی می کوشد «علم انسان» تازه ای را بنیان نهد.
اما تأکید تاریخ گرایی بر بی طرفی (نسبت به) ارزش ها، دست نخورده مانده است و بسیاری از دانشوران متعلق به سنت کلاسیک هم آن را پذیرفته اند. از سوی دیگر، فرض های ایده آلیستی که اصل بی طرفی [نسبت به] ارزش ها در تاریخ گرایی کلاسیک، برآنها، استوار بوده به گونه ای جدی، به دست مارکس وبر در هم شکسته است. وبر می پذیرد که تمامی پدیدارهای فرهنگی آکنده از ارزش هستند و هر گونه پژوهش درباره جامعه درک بینش ارزشی آن را در برمی گیرد؛ اما این فکر تاریخ گرایانه را نمی پذیرد که ارزش های جوامع تاریخی نشانه های آشکار بی همتای اراده الاهی یا منطق تاریخی است. در نهایت، تمامی ارزش ها غیرعقلانی اند و چنین به نظر می رسد که تاریخ [صحنه] برخورد همیشگی نظام های ارزشی آشتی ناپذیر باشد. عقلانیت نظام های ارزشی، تنها می تواند به معنایی صرفاً ابزاری سنجیده شود، یعنی کارآیی آنها در مقام ابزارهایی برای رسیدن به هدف هایی و از جهت منطقی، از روی پیوستگی درونی آنها، بدین ترتیب، وبر اثبات گرایی را در مورد ارزش هایی که در موضع تاریخ گرایانه نهفته است، تشدید کرده است. با این اثبات گرایی ارزش ها در سال های اخیر، و نظرگیرتر از همه، از مکتب فرانکفورت، مارکوزه، ماکس هورکهایمر، آدورنو، هابرماس ـ به مبارزه خوانده شده، و اینان بر وجود عناصر تاریخ گرایانه در تفکر مارکس تأکید کرده اند، اما تاریخ گرایی که ریشه در فلسفه هگسل دارد که بی طرفی ارزشی تاریخ گرایی کلاسیک و اثبات گرایی کلاسیک، هر دو، را رد می کند. گروه فرانکفورتخواهان «نظریه ای نقادانه» شده که خود را آشکار می کند، راضی نکند، بلکه به شیوه مارکس نخستین نوشته ها یا سرمایه، از این فراتر رود و عقلانیت نهادهای اجتماعی را در چهارچوب تعریف نیازهای انسانی و آزادی انسانی وارسی کند. با این همه، وجود ایشان، مانند مارکس، مفهوم طبیعت ثابت انسانی را رد و انکار کرده اند و گفته اند که خود هنجارها باید از روی «عمل» انسان در شرایط عینی تاریخی ساخته شوند. پس، این پرسش به جای خود می ماند که آیا روشی دیالکتیکی، بدون هنجارهای عقلیی که اعتباری ذاتی، فراسوی شرایط تاریخی داشته باشند، خواهد توانست بر دوراهه های تاریخ گرایی غلبه کند یا نه.
پی نوشت:
1. Historicism که به «تاریخ گری»، «ناریخ انگاری»، «تاریخ باوری» نیز ترجمه شده است. ـ م.
2. Concrete Zeitlich-Raumlichkeit
3. Factuality
4. I.H. Fichte
5. Ethnographic
6. Eugen Duhring
7. Die Irrtumer des Historismus in der deutshen Nationalokonomie
8. Der Historismuss und Seine Problem
9. The Origins of Historicism
10. individualizing
11. generalizing
12. Bendetto Croce
13. History of Osnabruck
14. Justus Moser
15. History of the Art of Antiquity
16. Johann Joachim Winkelmann
17. Niebuhr
18. Prolegomena to Homer
19. Spirituality
20. Writing of the Young Marx
21. Collingwood
22. intersocietal
23. intercultural