موضوع بحث در اين مقاله، همان طور كه پيداست، يافتن مباحث مشترك يا قابل مقايسه ميان فلسفه تحليلى و علم اصول است. فلسفه تحليلى اكنون يكى از رايجترين شيوههاى فلسفى در غرب است كه طرفداران بسيارى دارد. راقم اين سطور گمان مىكند مسائل متعددى كه با شيوه فلسفه تحليلى مورد بحث قرار گرفتهاند، قرابت بسيارى با مسائل مطرح شده در علم اصول دارند و لذا طرح مسائل به صورت تطبيقى مفيد و پر ثمر است.
طبيعتا قبل از جستجو براى يافتن مسائل مشترك ميان فلسفه تحليلى و علم اصول، بايد اجمالاً مقصود از فلسفه تحليلى و علم اصول روشن شود.
1. فلسفه تحليلى
فلسفه تحليلى چيست(2)؟ پاسخ به اين سؤال چندان آسان نيست، چرا كه فلسفه تحليلى به جريان و گرايش فكرى خاصى در مغرب زمين اشاره مىكند كه خود دچار تحوّلات بسيارى شده است. ولى اجمالاً مىتوان گفت فلسفه تحليلى يك نوع گرايش به حلّ مسائل فلسفى از طريق تحليل مفاهيم concept analysis است. يعنى اين كه مسائل فلسفى را با تحليل و تدقيق در معانى و مفاهيم بررسى كنيم. اين نگاه در واقع، صرفا يك روش است. فلسفه تحليلى يك رشته فلسفى نيست، يك علم نيست، بلكه فلسفه است با گرايش خاصى. به تعبير ديگر، اگر مسائل فلسفى را با گرايش تحليل زبانى بررسى كنيم، فلسفه تحليلى به دست مىآيد. اين البته يك عنوان عام و يك هسته مركزى است. مىتوان گفت تقريبا همه فيلسوفان تحليلى روى اين جهت اتفاق نظر داشتهاند كه كار فلسفى، تحليل مفهوم است. يعنى از طريق تحليل مفهوم مىخواهند مسائل فلسفى را حل كنند. امّا از اينجا به بعد پرسشهاى بسيار متنوع و دقيقى وجود دارد كه معلوم نيست پاسخهاى آنها مورد اتفاق و اجماع باشد. از جمله مهمترين اين پرسشها اين است كه اصلاً تحليل مفهوم يعنى چه؟
بنيانگذاران فلسفه تحليلى كه عمدتا فِرِگه Frege ، راسل Russell و مور Mooreهستند، خودشان درباره اين كه تحليل مفهوم چيست، اختلاف داشتند.
به علاوه، خود فلسفه تحليلى از حيث دامنه كاربرد تحليل فلسفى، دورههاى متعدّدى را گذرانده است. در دورهاى، راسل و برخى ديگر معتقد بودند كه فلسفه تحليلى از طريق تحليل مفهومى مسائل فلسفى را روشن و شفاف مىكند، ولى مسأله فلسفى حل نمىشود. يعنى اين طور نيست كه با صرف تحليل مفاهيم كلّ مسائل فلسفى حل شود(3). تحليل مفاهيم به روشن شدن مسائل و لذا به حلّ آن كمك مىكند. امّا نه اينكه با تحليل مفاهيم، ديگر مسألهاى باقى نماند. مثلاً بحث درباره علّيّت، استقرا و يا وجود خدا با تحليل مفهومى شفاف مىشوند، نه اينكه حل مىشوند، و براى حلّ آن بايد راههاى فلسفى را پيش گرفت.
امّا در برههاى ديگر، برخى از فيلسوفان تحليلى معتقد شدند كه اصلاً ما مسأله حقيقى فلسفى نداريم، هر چه هست اين حالت معماگونگى است كه از شفاف نبودن زبان حاصل مىشود. اگر ما زبان را شفاف كنيم مسألهاى هم نداريم، لذا كار فيلسوف اين نيست كه مطالبى درباره عالَم واقع بگويد، بلكه كار فيلسوف فقط تحليل زبان است. به اين لحاظ، گاهى گفته مىشود كه فلسفه تحليلى يك معرفت disciplineدرجه دوم است، چون كارش اين نيست كه مستقيما سراغ واقع برود. علومى مثل رياضيات، فيزيك، نجوم و اقتصاد ـ اگر علم باشد ـ اينها معرفتهاى درجه اول هستند كه ناظر به واقعند. فلسفه، علاوه بر گزارههاى زبان معمولى يا طبيعى ordinarylanguage درباره گزارههاى اين معارف درجه اول بحث مىكنند. ويتگنشتاين Wittgenstein متأخّر (يعنى در دوره متأخّر انديشهاش) شأن فلسفه را اين گونه مىپنداشت. و لذا كار فيلسوف را برون شدن از معمّاهايى مىدانست كه زبان پديد آورده است.
در برهه ديگرى كه تقريبا برهه اخير فلسفه تحليلى است، خيلىها از اين به اصطلاح مقوّمات ايدئولوژيكىِ مرحله دوم بيرون آمدهاند. اين كه فلسفه كارش فقط تحليل است و هيچ كار ديگرى ندارد، به تعبير بعضى از فيلسوفان، مبادى ايدئولوژيكى خاصّى داشت و تقريبا زاييده انديشه پوزيتويسم منطقى بود كه آن هم به نوبه خودش از آثار ويتگنشتاين متقدّم و برخى از آراى راسل برخاسته بود. تفكيك بين قضاياى تحليلى و تركيبى، تجربهگرايى محض و امثال اينها از مقوّمات اين نحو گرايش بودند. اينها در بُرهه سوم فلسفه تحليلى كه تقريبا بعد از جنگ دوم جهانى شروع شد، زير سؤال رفتند و هر فيلسوفى گوشهاى از اين ايدهها را تخريب كرد.
بنابراين، دوباره فلسفه تحليلى به سوى مسائلى برگشت كه معتقد بود علاوه بر تدقيق و تحليل زبان، مىتوان راجع به آنها بحث كرد و احتمالاً به پيشرفتهايى نائل شد. از جمله اين مسائل مىتوان مسائل مربوط به نفس و رابطه نفس و بدن mind-body problem، را نام برد.
اكنون اين مسائل اشتغال ذهنى بسيارى از فيلسوفان تحليلى را فراهم آورده است. به همين ترتيب، فيلسوفان تحليلى با ابزار تحليل زبانى سراغ مسائل ديگر، از جمله فلسفه اخلاق رفتند. در اين برهه دوم كوشش آنان در فلسفه اخلاق اين بود كه فقط بگويند گزارههاى اخلاقى چه نوع گزارههايى هستند؟ يا مفاهيم اخلاقى چه نوع مفاهيمى هستند؟ معتقد بودند كه گويا ما در فلسفه اخلاق كارى جز تبيين ماهيت گزارههاى اخلاقى و مفاهيم اخلاقى نداريم. ولى در برهه بعد معتقد شدند كه فيلسوف تحليلى مىتواند درباره خود اخلاق بحث كند؛ يعنى بحثهاى به تعبير خودشان ارزشى و معيارى normative؛ مثلاً كارهايى كه برخى از فيلسوفان سياسى مثل جان رالز JohnRawls در باب عدالت انجام دادهاند. بخش عمدهاش كارهاى ارزشى و معيارى است، نه صرفا بحثهاى تحليل زبان، هر چند از ابزار تحليل زبان استفاده كردهاند. بحثهايى كه پارهاى فيلسوفان سياسى در باب حق، و ماهيت آن انجام مىدهند، از اين قبيل است.
ظاينها اجمالاً دورههاى مختلف فلسفه تحليلى و نحوه نگاه آن به زبان است. ولى در هر حال، تقريبا در همه برههها اين نكته مورد قبول بوده است كه تدقيق در ماهيت زبان، تدقيق در گفتهها به لحاظ كارهاى زبانى، نقش بسيار مهمى در فلسفه دارد. اين تدقيق يا تمام كار يك فيلسوف است يا اين كه مقدمه است براى كارهاى اساسى فيلسوف. فلسفه تحليلى با اين بيان يك گرايش است و بنابراين يك علم نيست. فيلسوفان با اين گرايش درباره مسائل متفاوتى بحث مىكنند: مثلاً درباره زبان بحث مىكنند "فلسفه زبان" پديد مىآيد، درباره حقوق بحث مىكنند "فلسفه حقوق تحليلى" پديد مىآيد، درباره مباحث رياضى بحث مىكنند "فلسفه رياضيات" پديد مىآيد، يعنى فيلسوفان تحليلى در مورد همه اين فلسفههاى درجه دوم بحث كردهاند. ولى مقصود از فلسفه در فلسفههاى مضاف چيزى شبيه مبادى تصورى و تصديقى و البته روشى (متدلوژيكى) است؛ يعنى مبادى آن معرفتهاى درجه اول، مورد بحث قرار مىگيرد. مباحثى كه به تحليل مفاهيم اين معرفتها، تصديقات و روشهاى آنها بر مىگردد فلسفه آن معرفت را تشكيل مىدهد. في المثل "فلسفه منطق" ـ كه در فارسى اصطلاح غريبى بنظر مىرسد ـ مجموعه مباحثى است كه به منطق با يك نگاه درجه دوم مىنگرد: مفاهيم منطقى چه هستند؟ اعتبار چيست؟ وقتى مىگوييم يك قياس معتبر است، يعنى چه؟ گزارهها يا قضاياى منطقى چه هستند؟ و هكذا. و هم چنين است فلسفه هنر، فلسفه اقتصاد، و امثال اينها.
2. فلسفه تحليلى در بحث حاضر
حال وقتى مىپرسيم علم اصول با فلسفه تحليلى چه ربطى دارد، طبيعتا مقصودمان فقط فلسفه زبان نيست. محدود ساختن فلسفه تحليلى به فلسفه زبان، تحديد بى جايى است. وقتى مىپرسيم فلسفه تحليلى با اصول چه ربطى دارد، بايد فلسفه تحليلى را در تمام حيطههايى كه كار مىكند، بنگريم. البته بايد ميان فلسفه تحليلى و فلسفه زبان و زبانشناسى فرق بگذاريم. زبانشناسى علمى است درباره زبان خاص كه البته هم كار تجربى مىكند و هم كار نظرى؛ ولى معمولاً از زبانى خاص شروع مىكند. البته بحثهاى عام هم درباره زبان دارند، لذا بخشى از زبانشناسى گاهى با فلسفه تحليلى اشتراك پيدا مىكند. زبانشناسى عام Generallinguisticsعمدتا درباره همين جهات عام زبانشناختى است؛ در قبال زبانشناسىهاى خاص كه به زبان خاص مىپردازند، مثل زبانشناسىاى كه محورش زبان انگليسى يا فارسى و يا عربى است. پس زبانشناسى علمى است كه عمدتا موضوعش زبانهاى خاص است، گر چه گاهى بحث عام مىكند، ولى آنها بالتَبَع انجام مىگيرند.
فلسفه زبان يك رشته علمى است كه موضوعش زبان است، و نه زبان خاص؛ بلكه محورهايى از زبان كه در هر زبانى مىتواند محقّق شود؛ مثلاً در هر زبانى ما رابطه لفظ و معنا داريم، در هر زبانى دلالت داريم، در هر زبانى انشاء و اخبار داريم، در هر زبانى جمله شرطى داريم، بحثهايى از زبان را كه ظاهرا ربطى به يك زبان خاص ندارد و در هر زبانى قابل تحقّق است، در فلسفه زبان بحث مىكنيم. فلسفه زبان يك رشته علمى است كه موضوع كاوشش زبان است، ولى نه زبان خاص؛ بلكه جهاتى از زبان كه جنبه عموميّت دارد و در هر زبانى محقّق مىشود. بالاخره، هر زبانى گوينده مىخواهد تا چيزى را القا كند، سؤال مىشود كه آن چه القاء مىشود چيست؟ در هر زبانى گوينده بالاخره الفاظى را در معانيى استعمال مىكند، سؤال مىشود حقيقت اين پديده يعنى "استعمال لفظ در معنا" چيست؟ در هر زبانى انشاء و اخبار مسلّما وجود دارد؛ چون انسانها به هم امر و نهى مىكنند، خريد و فروش دارند و امثال اينها. حال سؤال مىشود ماهيّت انشاء و اخبار چيست؟ اينها مباحث عامّى است كه در فلسفه زبان قابل بحث است؛ البته به اضافه دهها مسأله ديگر.
پس ما سه مطلب را بايد از هم جدا كنيم: فلسفه تحليلى، فلسفه زبان و زبانشناسى(4). فلسفه تحليلى كه محلّ بحث است عبارت است از فلسفه با گرايشى خاص؛ يعنى پرداختن به مسائل مختلف فلسفى با گرايش تحليل زبانى. البته اين پرداختن به مسائل مختلف فلسفى، طبيعتا در برخى گرايشها منتفى مىشود، به دليل اين كه معتقدند كار فيلسوف، صرفا تحليل زبان است. اما هم در ابتداى فلسفه تحليلى و شروع اين نهضت و هم حالا، كمتر كسى را مىتوان پيدا كرد كه در فلسفه تحليلى معتقد باشد كه كار فيلسوف فقط پيرايش الفاظ و تحليل مفاهيم است. اين مسأله طرفداران چندانى ندارد.
3. فلسفه تحليلى، معرفتى درجه دوم؟
چنانكه پيشتر آورديم، در تاريخ تحوّل فلسفه تحليلى گرايشى وجود داشت كه كار فيلسوف تحليلى را فقط پرداختن به زبان مىدانست. و لذا معتقد بود فيلسوف كارى به مطالب ناظر به واقع ندارد؛ يعنى در واقع، فلسفه تحليلى يك معرفت درجه دوم است. درجه دوم بودن در اين جا، يعنى ناظر بودن به معرفتهاى درجه اوّلى همچون رياضيات، فيزيك، شيمى، نجوم و امثال آن، كه به عالم واقع مربوطند. گزارههاى اين معرفتهاى درجه اول در فلسفه تحليلى بحث مىشود؛ يعنى بحث مىشود كه اينها چه گزارههايى هستند؟ مفاهيمشان چه هستند؟ و هكذا. به اين معنا فلسفه تحليلى، فلسفه درجه دوم است.
گاه گفته مىشود فيلسوفان تحليلى كارشان درجه دوم است؛ يعنى به كلمات فيلسوفان مىپردازند، كه اين سخن خطا است؛ زيرا بحث را از واقع به سخنان فيلسوفان مىكشاند. در حالى كه چنين نيست و تفاوت بين آن دو بسيار است. "درجه دوم" بودن به لحاظ ناظر بودن به گزارههاى درجه اوّل، يك سخن است، و "درجه دوم" بودن به لحاظ ناظر بودن به گفتهها و سخنان فيلسوفان، سخن ديگرى است. اين دومى كارى تاريخى و توصيفى descriptive است در حالى كه اوّلى معيارى و غير تاريخى است.
سِرْل Searle در مقاله فلسفه معاصر در ايالات متحده تصريح مىكند كه معرفت درجه دوم، يعنى آن كه ناظر به معرفتهاى درجه اول است(5). به علاوه، نمىتوانيم كار فيلسوف تحليلى را تنها اين بدانيم كه به بحث درباره سخنان فيلسوفان مىپردازد، چرا كه عملاً اين كار را نكردهاند. شما در فلسفه تحليلى بحثهاى زيادى درباره گزارهها داريد. حتى پوزيتويستها هم درباره ماهيت گزارههاى اخلاقى، ماهيت زبان و درباره گزارههاى رياضيات بحثهايى دارند. كار اصلى راسل فلسفه رياضيات و فلسفه منطق بوده است. چطور ما مىتوانيم كار فيلسوف تحليلى را تنها پرداختن به اقوال فيلسوفان بدانيم. بنابراين، به نظر مىرسد درجه دوم بودن فلسفه تحليلى به معنى اين نيست كه ناظر به كار فيلسوفان است؛ بلكه به اين معنى است كه ناظر به گزارههاى ناظر به واقع است (يا ناظر به گزارههاى ارزشى و اخلاقى، اگر آنها را از سنخ گزارههاى واقعى ندانيم). البته نمىگوييم بحثهاى مربوط به سخنان فيلسوفان را نمىتوان "درجه دوم" خواند. منتها نبايد اصطلاحات را خلط كرد و در نتيجه در تبيين آنچه رخ داده خطا كرد. ما اگر مىگوييم مثلاً فلسفه علم درجه دوم است، مقصود اين نيست كه به گفته عالمان بر مىگردند، بلكه مقصود اين است كه به خود گزارههاى علمى بر مىگردند. يعنى مىگويند اين گزاره علمى چه نوع گزارهاى است؟ چگونه مىتوان آن را اثبات كرد؟ چه موضوعات و محمولاتى دارند؟ آيا ناظر به واقع هستند يا فقط ابزارى محضاند؟ پس درجه دوم بودن در فلسفه تحليلى به اين معناست كه ناظر به معرفتهاى درجه اول است، نه به اقوال فيلسوفان. اين نكتهاى است كه بايد به آن توجه داشت.
4. تذكّر مجدّد
قبل از اين كه به اين پرسش بپردازيم كه علم اصول چيست؟ مجدّدا بر اين نكته تأكيد مىكنم كه فلسفه تحليلى گرايشى است كه با آن كل فلسفه را مىتوان پوشش داد. يعنى اگر مىخواهيم رابطه فلسفه تحليلى با علم اصول را مورد بحث قرار دهيم، بايد تمام مسائلى را كه فيلسوفان تحليلى بدان پرداختهاند، مدّ نظر داشته باشيم. مانند فلسفه زبان، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق و غير آن.
البته فيلسوفانى همچون سِرْل كه خود جزء فيلسوفان تحليلى هستند و از فلسفه تحليلى گزارش مىدهند، توجه كردهاند كه اين طور نيست كه فيلسوفان ديگر در برهههاى ديگر اصلاً كار تحليلى نمىكردند(6). شما در همين فلسفه اسلامى مىبينيد كه مملوّ از تحليل است. انصافا كارهايى كه ميرداماد و صدرالمتألهين و سبزوارى و آقا على مدرس و ديگران در تحليل ماهيّت قضيه، و جهات قضايا، وجود رابط و ماهيّت جملات شرطى كردهاند، قطعا هيچ دستكمى از كارى كه فيلسوفان تحليلى مىكنند، ندارد، اگر نگوييم در موارد متعدّدى فراتر هم رفتهاند. حتى قرنها قبل، كارهايى كه سقراط كرده بود، مثل بحثهاى سقراطى در تحليل مفهوم عدالت، مفهوم حكومت و در لزوم اتباع از حكومت، كارهايى تحليلى است. اين كارها في الواقع از سنخ آن چيزهايى است كه فيلسوفان تحليلى در فلسفه سياسى انجام مىدهند. پس مسألهاى كه كار فيلسوفان تحليلى را برجسته مىكند، تأكيد مضاعفى است كه آنها در اين روش دارند، نه اين كه ديگران هيچ گاه اين كار را انجام نمىدادند.
در هر روى فلسفه تحليلى را نبايد در فلسفه زبان محصور كنيم كه خود بخشى از فلسفه تحليلى است، بلكه همه مباحث فلسفى كه با گرايش تحليلى مورد بحث قرار گرفتهاند، بايد مدّ نظر باشد.
5. علم اصول
علم اصول چيست؟ و ارتباط آن با فلسفه تحليلى چگونه است؟ همه مىدانند تعريفى مشهور براى علم اصول وجود دارد و آن عبارت است از: مجموعه قواعد ممهّد براى استنباط حكم شرعى. گاهى اين را كافى نديده، گفتهاند: علاوه بر اين امورى كه مجتهد به لحاظ وظيفه عملى بعد از فحص و مأيوس شدن از ادلّه شرعى بدان مىرسد: «أو التي ينتهى إليها في مقام العمل(7)». البته بر اين تعريف اشكالات متعدّدى وارد شده است كه ربطى به بحث ما ندارد(8). ما در اين جا فقط مىخواهيم درباره مفروضات آن بحث كنيم. يك تعريف اين است كه ما به طور كلى بگوييم: علم اصول آن چيزى است كه وسط مىشود در اثبات حكم شرعى، و حكم را هم اعم از حكم واقعى و حكم ظاهرى بگيريم؛ زيرا آن تعريفى كه گفتم و مرحوم آخوند آن را در "كفايه" و ديگران هم در جاهاى ديگر آوردهاند، يك مشكل عمده دارد و آن اين كه علم اصول دو پاره مىشود، اگر بگوييم قواعد ممهّد در طريق استنباط حكم شرعى اَو الَّتى يَنْتهى اِليه المجتهد كه مقصود اصول عمليّه است، اين دوپاره مىشود. پس يا بگوييم قواعد ممهّد براى استنباط حكم شرعى، يا بگوييم قواعد ممهّد براى تحصيل حجت بر حكم كه گاهى چنين تعبير مىكنند: «الحجة في الفقه»، از اين رو همين امر موضوع علم اصول قرار مىگيرد.
بنابراين، اجمال قضيه اين است كه علم اصول مجموعه مباحثى است كه به استنباط حكم شرعى منتهى مىشود. علم اصول دست كم چهار بخش و با عنايتى پنج بخش دارد: يك سرى از مباحث آن، مباحث الفاظ و دلالات است كه به اكتشاف ظهورات بر مىگردد. مثلاً مىپرسيم: مدلول معناى حرفى چيست؟ مدلول مشتق چيست؟ مدلول هيأتِ امر چيست؟ آيا هيأت امر دلالت بر فور مىكند يا تراخى؟ آيا دلالت بر وجوب تعيينى مىكند يا تخييرى و يا كفايى؟ اينها استظهاراتى است كه در اين باب مىكنيم. يا فرض كنيد مىپرسيم: ادات "كل" در «كُل عالم» چه كار مىكند؟ ظهور اين ادات در چيست؟ در جواب مىگوييم: ادات عموم، حكم را به طبيعت به نحو كثرت تسرّى مىدهد يعنى كثرات را لحاظ مىكنيم. بعد در اِطلاق مىپرسيم: ادات اطلاق، مثل الف و لام در "اَلْعالِم" چه كار مىكند؟ مىگوييم: كارش اين است كه حكم را روى طبيعت مىبرد، بدون اين كه كثرات نفس الطّبيعه را موضوع حكم قرار دهد. اينها همه، از سنخ استظهار و كشف ظهورات است.
بخش ديگر از علم اصول اصلاً كارى به الفاظ ندارد، گر چه برخى از اصوليان آنها را در مباحث الفاظ مطرح كردهاند، مثل بحث مقدمه واجب. در مقدمه واجب بحث اين است كه آيا وجوب ذىالمقدمه و وجوب مقدمه با هم تلازم دارند يا نه؟ در بحث ضد هم همين است: آيا ضدّين مىتوانند در عرض هم، يا به نحو ترتّب، مورد حكم باشند؟ آيا يك ضد مقدمه عدم ضد آخر است؟ آيا عدم يك ضد مقدمه وجود ضد آخر است؟ اينها بحثهايى است كه هيچ ربطى به الفاظ ندارد. گر چه فكر مىكنم قولى هست كه بحث ضد يا مقدمه واجب را به يك عنوان لفظى مىگيرند، ولى واقعا بحث لفظى نيست. بحث در آن جا، اين نيست كه آيا امرى كه به مقدمه شده، به دلالت التزامى، امر به ذىالمقدمه هست يا نه؟ اين كه بحث مقدمه واجب نيست. در مقدمه واجب بحث اين است كه اگر وجوبى به ذىالمقدمه تعلّق گرفت، آيا عقلاً با يك وجوب شرعى ديگرى تلازم دارد يا نه؟ بحث بر سر وجوب است، حتى اگر لفظى هم نباشد. يعنى حتى اگر لفظى در كار نباشد و وجوبى را نسبت به يك شىء از طريق عقل تحصيل كنيم يا از طريق اجماع، آيا آن وجوب شرعى به مقدمهاش هم تعلّق مىگيرد يا نه؟ موضوع بحث، ملازمه بين وجوبين است. در بحث ضد هم همين طور است. در اجتماع امر و نهى هم همينطور است. همچنانكه ملاحظه مىكنيد بحثها در اين جا عقلى است. اين بخش دوم از علم اصول است.
بخش سوم از مباحث اصول، بحث حجج است مثل حجيّت قطع، حجيّت ظن و مصاديق آن همچون حجيت ظهورات، حجيت اجماع، حجيت تواتر، شهرت و غيره.
بخش چهارم اصول عمليّه است، مانند برائت، تخيير، احتياط، استصحاب و... .
بخش ديگرى از مباحث وجود دارد كه نمىتوان آنها را جزء مسائل اصول دانست، ولى عملاً مورد نياز است، مثل مقدماتى كه محقق خراسانى در كفايه آوردهاند و عمدتا بيرون از علم اصولند. و لذا به عنوان مقدمه آوردهاند، مانند بحث وضع، معناى حرفى، استعمال لفظ در اكثر از معناى واحد، بحث مجاز، حقيقت شرعيه، حقيقت متشرعه، و بحث صحيح و اعم. مجموعه مباحث استطرادى كه اصوليون ديدهاند كه در جاى ديگر آن طور كه به كار اينها بيايد درست تنقيح نشده، لذا مجبور شدند آنها را كه تعدادشان زياد هم هست، مطرح كنند. اين بحثها اصولى نيست، چون نتيجهاش وسط در اثبات حكم شرعى نيست، نتيجهاش وسط در تحصيل حجّت بر حكم شرعى هم نيست.
غير از مقدمات فوق كه محقق خراسانى در مقدمه كفايه آوردهاند، مباحث بسيار ديگرى هم وجود دارد كه در عين نياز مبرم بدانها از علم اصول خارجند، مثل بحث حُسن و قُبح كه يك بحث كلامى است، اما در اصول در خيلى جاها جزء مقدمات ضرورى بحث است. بحث اعتباريّات يك بحث فلسفى است؛ امّا در اصول و فقه در جاهاى مختلف طرح و بحث مىشود. پس مباحث بسيارى داريم كه به نحوى در اصول مطرح مىشوند، اما بحثهاى اصولى نيستند. به همين خاطر در تدوينى كه اخيرا پيشنهاد كردهايم، اينگونه مباحث را جزء فلسفه علم اصول مطرح كردهايم(9). فلسفه علم اصول، يعنى مجموعه مباحثى كه واقعا مصداق مسأله اصولى نيست ولى جزء مبادى تصورى يا تصديقى مباحث اصولى است. اينها بايد از علم اصول خارج شود و در بخشى به نام فلسفه علم اصول يا مبادى علم اصول جاى گيرد. علم اصول هم همانهايى است كه واقعا در طريق استنباط حكم شرعى واقع مىشود. اين هم بخش پنجم. درست است كه اين قسم حقيقتا جزء مسائل اصولى نيست، ولى اصولىها غالبا آن را مطرح مىكنند، چون نياز به آن دارند و جاى ديگر هم طرح نشده است. پس مىتوانيم بگوييم كه اصول رايج، پنج بخش دارد.
در همين سلسله بحثها برخى گفتهاند علم اصول دو بخش دارد: يكى الفاظ و دلالات و قسم ديگر حُجج و اصول عمليّه. اين تقسيمبندى قطعا درست نيست. گويا ايشان تمام مجلّد اوّل كفايه را مباحث الفاظ پنداشتهاند و در جاى ديگر هم. بحثهايى همچون دلالات، بحث ضد و بحث اجتماع امر و نهى و غيره، جملگى را از مباحث الفاظ شمردهاند كه اين قطعا نادرست است.
مباحث الفاظ مربوط به بحث دلالات است، و اجتماع امر و نهى و بحث ضد و امثال آن، ربطى به بحث الفاظ ندارد. اين كه مىگوييم ربط ندارد، يعنى بر اساس موجّهترين سخنها، ربط ندارد، البته قول ضعيفى هم هست كه اينگونه مباحث را جزء مباحث الفاظ مىداند، و لكن امروزه كمتر كسى آنها را مىپذيرد. بحث مقدمه واجب و بحث ضد و اجتماع امر و نهى و حتى اطلاق از جهت دخالت مقدمات حكمت، بحثى عقلى است. بنابراين، يك كاسهكردن اين مباحث با مباحث ظهورات و دلالات قطعا درست نيست.
6. اصول فقه يا اصول معارف؟
مقدمه ديگر درباره كاربرد علم اصول در معارف ديگر غير از فقه است كه بحث بسيار مهمى است. اين كه آيا علم اصول مىتواند در مباحث ديگر غير از فقه، همچون كلام، فلسفه اخلاق و غيره، كاربرد داشته باشد يا نه؟ البته در اينجا دو بحث را بايد از هم جدا كرد: يكى اينكه آيا از متون دينى مىتوان راجع به معارف مختلف نظرياتى استنباط كرد. في المثل، در باب روانشناسى و اقتصاد، آيا اسلام نظريه دارد؟ من منكر اين معنا نيستم، بلكه حتى خود مدافع آن بودهام، چنان كه در كتاب معرفت دينى و مقالات بعدى ذكر كردهام كه ما هيچ دليلى نداريم كه از كتاب و سنّت نتوان درباره اين حيطهها مطلبى بدست آورد. اين كاملاً معقول است كه اسلام درباره اين حيطهها نظر داشته باشد. لذا در قلمرو دين ما معتقديم كه قلمرو دين، قلمرو وسيعى است؛ يعنى بابش را بايد مفتوح بگذاريم، اعم از اين كه بالفعل به آن برسيم يا نرسيم. ولى بحث من در حال حاضر اين است كه آيا علم اصول ما در جاهاى ديگر كاربرد دارد يا نه؟ البته اين بحث مهم و دشوارى است، ولى به نظر من، بخشهايى از علم اصول كه عقلى نيستند، در علوم ديگر كه عقلى و اعتقادىاند، كاربرد ندارند؛ امّا در اخلاق به معناى خاص كه بدان اشاره خواهد شد مىتواند كاربرد داشته باشد. اين نظر نياز به توضيح و تبيين مبسوطى دارد كه فعلاً مجال آن نيست؛ امّا اجمالاً مىتوان گفت: در علم كلام همچون معارف نظرى ديگر نمىتوان به مباحث اصولى غير عقلى رجوع كرد و از اين طريق «حجيّتى» براى نوعى فهم از متون كتاب و سنت ثابت نمود. لذا مباحث الفاظ علم اصول نمىتواند به عنوان اثبات كننده حجيّت يك فهم در معارف ديگر بكار رود. گر چه مباحث صغروى در باب ظهورات، همچون ظهور امر در بعث، يا مفاد مشتق در همه جا كاربرد دارد؛ چون راجع به واقعيّتى خارجى سخن مىگويد (يعنى دلالات و اينكه از لفظ چه معنايى در ذهن عموم نقش مىبندد)، ولى در باب حجيّت كاربردى ندارد.
توضيح اينكه، بخش عمده مباحث الفاظ بحث ظهورات است؛ مثلاً امر ظاهر است در بعث، يا فور و تراخى، يا مشتق ظاهر است در فعليت تَلَبُّسْ، يا معناى حرفى، يا عموم و اطلاق. همه اينها استظهارات است، و استظهارات نمىتوانند در مباحث كلامى كه نظرى هستند، دخالت كنند. حتى من معتقدم كه در تفسير هم كاربرد ندارند؛ يعنى كلاً در امور نظرى كاربرد ندارند. البته تفسير دو قسمت دارد: قسمت عملى، مثل تفسير آياتى كه مربوط به احكامند، و قسمت نظرى، مثل تفسير آياتى كه مربوط به معارف هستند در امور نظرى، مخصوصا معارف آيا مىتوانيم ظواهر يا روايات آحاد را كه در ناحيه سندشان قطعى نيستند به كار گيريم؟ قطعا جواب منفى است. دليل عمدهاش اين است كه ظنون و امارات را با تعبّد حجت مىكنيم. حجيّت در اين موارد چه به معناى منجّزيّت و مُعذّريّت باشد، و چه به معناى جعل علم و يقين، و چه به معناى جعل طريقيت، (مسالك مختلفى كه در حجيّت مطرح است) جعل اماره فقط در مقام عمل معنا دارد. وقتى مىگويند خبر زراره به لحاظ سند حجت است، اثر آن فقط در عمل ظاهر مىشود. يعنى بگو كه راست است تا به مظنونش عمل كنى؛ در ظهور هم همين طور است، ظهور يك اماره است، لذا در اَخبار هم بايد حجيّت سند را درست كنيم، هم جهتش را از حيث تقيّه بودن يا نبودن، و يا در مقام بيان حكم بودن يا نبودن و هم مدلول از جهت مدلول خبر. اگر مىگوييم: «ظهور حجت است»، فرقى نمىكند كه حجيّت ظهور به بناى عقلا است يا به تأسيس شرع. اين امر عملى يا مربوط به عمل است؛ يعنى بگوييد كه آن ظاهر مقصود گوينده است، چه در مراد استعمالى، چه در مراد جدّى؛ زيرا اين را مىگوييم تا عمل كنيم. تعبّد و جعل فقط در مقام عمل معنا دارد. لذا مباحث علم اصول كه به استظهارات بر مىگردد، كه به اصطلاح موضوع براى اصالة الظهور مىشود، فقط مخصوص باب فقه است و هر كجا كه عمل مطرح است.
مجددا بر اين نكته تأكيد مىكنم كه مباحث اصولى مربوط به استظهارات فى حد نفسه انحصارى به فقه يا امور عملى ندارد، چون كشف از يك واقعيت مىكند: واقعيتى راجع به دلالات. منتها در غير فقه و امور عملى، حجيّتى ندارد و لذا فايدهاى بر آن مترتب نمىشود؛ مگر آنكه در جايى نفس ظنّ به مفادى، داراى اثر باشد. در علم كلام ما با يقين سر و كار داريم نه با ظنون. در تفسير شايد نفس احتمال و ظنّ به مفاد آيه، مورد غرض باشد، در اين صورت مباحث اصولى مربوط به استظهار، مفيد واقع مىشود. ولى در هر حال اين غرض نمىتواند حجيّت باشد.
در همين سلسله مباحث، برخى اين سؤال را مطرح كردهاند كه آيا مطالب هرمنوتيكى كه در مباحث الفاظ وجود دارد اختصاصى به فقه و فقاهت و فقيهان دارد، يا همه جا مىتوان از آنها استفاده كرد؟ بعد در جواب گفتهاند كه هيچ انحصارى ندارد. اصلاً چنين چيزى نيست كه منحصر به فقه و فقاهت و اينها باشد. هيچ كدام از اصوليان نگفتهاند كه اين چيزهايى كه ما در باب اجتماع امر و نهى، مقدمه واجب، ضد و غيره مىگوييم اختصاص به وقتى دارد كه شما بخواهيد از كتاب و سنّت فقط احكام فقهى را استخراج كنيد. در واقع، اگر ما بخواهيم داورىهاى اخلاقى و عقايدى را كه در علم كلام ما هست، استخراج بكنيم، ظاهرا مباحث الفاظ آن جا هم به درد نمىخورد. پس در اين صورت، اين طور نيست كه مباحث الفاظِ علم اصول تنها متعلّق به اصول فقه باشد. سپس همين را توضيح مىدهند و مىگويند: «اگر اين طور است چرا فقط مىگوييم اصول الفقه، در حالى كه اينها بايد اصول علوم ديگر هم باشد. چه وجهى براى اين تسميه وجود دارد؟» بعد در ادامه توجيهى مىآورند و دوباره به همين حرف بر مىگردند كه: بنابراين، هرمنوتيكى كه در مباحث اصول فقه وجود دارد، در واقع، مربوط به اصول فقه نيست، بلكه مربوط به همه احكام و تعاليم هست، اعم از كلامى، اخلاقى و غيره، نه فقط فقهى.
در سخن فوق، چند نكته قابل تأمل بنظر مىرسد:
اولاً: در مورد اجتماع امر و نهى و مقدمه واجب و مسأله ضد خطايى رخ داده و صحيح آن است كه اجتماع امر و نهى و مقدمه واجب، و مسأله ضد ربطى به مباحث الفاظ ندارد. البته درست است كه همه اين مباحث در جلد اول كفايه (در طبع خاص) آمده است و در افواه آنها را مباحث الفاظ مىشمرند، ولى اين يك اشتباه است. خود محقّق خراسانى هم به چنين چيزى قائل نبوده كه آن چه در جلد اوّل كفايه گفته همه مباحث الفاظ است. چون خود ايشان در بحث مقدمه واجب و بحث ضد مىگويد كه اينها بحثهاى لفظى نيستند. بنابراين بحث اجتماع امر و نهى، بحث ضد و بحث مقدمه واجب كه سه مسأله مهم نيمه اول علم اصول است، هيچ كدام لفظى نيستند.
ثانيا: اين كه ايشان ادعا كردهاند كه هيچ كدام از اصوليان نگفتهاند كه اين چيزهايى كه در اين باب مىگوييم اختصاص به استنباط فقهى دارد، سخن نادرستى است. با كمى تتبّع روشن مىشود كه اصلاً سخن اصوليان همين است كه مباحث الفاظ به لحاظ حجيّتش، همچون ظنون ديگر اختصاص به نتايج فقهى و عملى دارد. البته مثل اجتماع امر و نهى ممكن است در غير فقه و امور عملى، هم بكار آيد؛ امّا اين يك بحث عقلى است، نه مباحث الفاظ. ولى در مباحث الفاظ آن قسمتش كه استظهار است و ما مىخواهيم موضوع براى اصالة الظهور درست كنيم، اصوليان عمدتا قائل به همين اختصاص شدهاند و راقم اين سطور هنوز كسى را نيافته است كه مدعى باشد، نتايج مباحث مربوط به استظهارات، در علوم نظرى، حجيّت داشته باشد.
در مقالهاى از اين قلم، كه اخيرا در مجله تخصصى دانشگاه علوم اسلامى رضوى چاپ شد، دهها تأييد نسبت به مدعاى فوق از مثل شيخ مفيد، سيد مرتضى، شيخ طوسى، شهيد و ديگران نقل كردهام. البته برخى از آن بحثها مربوط به حجيت خبر واحد است، ولى نكته آنها عموميّت دارد: هم در بحث ظهورات، هم در جهات و هم در سند مىآيد، و از اين جهت فرقى نمىكند. سخن اصلىشان اين است كه تعبد تنها در مقام عمل معنا دارد.
شيخ انصارى قدسسره در رسائل وجهى براى توسعه امارات به باب اعتقادات تصوير مىكند، اما بعد از آن عدول مىكند. محقّق خويى قدسسره هم وجهى براى حجيّت سند روايات يا ظهورات قرآن و روايات در باب معارف، تصوير كرده است. منتهى بحث ايشان از جهتى بحثى صغروى است. در باب معارف و اعتقادات، ما معتقديم كه اثر عملى جعلى وجود ندارد. ايشان تلاش كردهاند و صحت استناد را به عنوان اثر عملى يافتهاند. به اين معنا كه اگر روايتى آمد كه ما هفت آسمان داريم، اگر يقين هم نكرديم، حجيّتش به اين است كه ما مىتوانيم آن را به اسلام يا شرع و يا قرآن استناد بدهيم و بگوييم از نظر اسلام مثلاً هفت آسمان وجود دارد. اگر خلاف هم باشد ما دروغ نگفتهايم و به دليل نسبت خلاف به خداوند و قرآن عقاب نمىشويم. اين سخن مرحوم آقاى خويى است و سخن درستى هم هست. منتها اين آن چيزى نيست كه كلامى به دنبال آن است يا مفسّر به لحاظ تفسيرى به دنبال آن است. اگر كلامى در باب معارف در روايات و قرآن دنبال مطالب كلامى مىگردد و يا مفسر به دنبال مطالب تفسيرى مىگردد براى درست كردن صحت استناد نيست، بلكه مىخواهد جهت معرفتىاش را درست كند، نه از باب اين كه اگر خلاف درآمد، شرعا كذب على اللّه محسوب نمىشود. بحث كلامى درباره مضمونى است كه مىخواهد از قرآن و روايات به نحو قطعى اكتشاف كند، و لذا اگر آن مضمون قطعى نباشد اثرى ندارد. مثل توحيد و نبوت و معاد و امثال آن. البته ما معتقديم كه در قرآن و روايات گاهى قراين، دلالت، سند و غيره را قطعى مىكند،(و در خصوص قرآن، سند قطعى است). خلاصه اينكه، كلامى نمىخواهد به چيزهايى مثل صحت استناد تمسك كند، بلكه مىخواهد يك سيستم معرفتى براى خودش درست كند(10). بنابراين، به گمان ما اين ادّعا كه اصوليان نگفتهاند قواعد اصول در مثل كلام و اعتقادات، جارى نيست، حتما خطاست. دوستان مىتوانند به همان مقاله سابق الذكر در مجلهّ تخصّصى دانشگاه رضوى مراجعه كنند كه دهها تأييد از شيخ مفيد، شيخ طوسى، سيد مرتضى و صاحب مسالك، شيخ انصارى، آغاضيا عراقى و مرحوم نائينى نسبت به خطا بودن اين ادّعا آوردهام. پس به لحاظ تاريخى اين ادّعا نادرست است.
امّا آيا خود اين ادّعا ادّعاى درستى است يا نه؟ يعنى اگر در اين مدّعا مستقلاًّ نظر كنيم و كار به سير تاريخى مسأله نداشته باشيم، آيا اين ادّعا صحيح است؟ به نظر مىرسد چنين نيست؛ زيرا در جايى كه عمل مطرح نيست، تعبّد لغو است. تعبّد، چه در ظهور، چه در سند و چه در جهت در جايى كه عمل مطرح نيست، لغو است و هر كجا كه عمل مطرح بود، به لحاظ آن عمل معنا دارد، نه به لحاظ خودش. اگر شما امامت را به تعبد بخواهيد ثابت كنيد ممكن است يك اثر عملى داشته باشد كه مثلاً وجوب تبعيّت بياورد، ولى اين اثرى نيست كه شما در كلام مىخواهيد آن را اثبات كنيد، بلكه يك اثر عملى ديگرى است كه متفرع است و امر عرضى است. آن چه در كلام مطرح است اعتقاد و يقين به امامت است (و لو از طريق اخبار متواتر يا يقينآور).
7. ارتباط علم اصول و فلسفه تحليلى
اكنون نوبت مىرسد به جهت تصديقىِ ارتباط علم اصول و فلسفه تحليلى. به نظر من، ارتباط بسيار وثيقى بين علم اصول و فلسفه تحليلى وجود دارد: هم در فلسفه زبان كه مىتوان گفت محور اصلى ارتباط است و هم در مسائل ديگر، مثل فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق و حتى فلسفه منطق و فلسفه رياضيات.
در مقابل، برخى معتقدند كه علم اصول ربطى به فلسفه تحليلى ندارد. بلكه اين هرمنوتيك است كه با آن مرتبط است. ابتدا بيان و استدلال صاحب اين نظر را مطرح مىكنيم و بعد به بررسى آن مىپردازيم. پيشاپش اين نكته را تذكر مىدهم كه مباحث مربوط به زبان متعدد است. علاوه بر فلسفه تحليلى، هرمنوتيك، زبانشناسى و نشانهشناسى هم به زبان مربوط مىشود. ولى فعلاً بحث در ارتباط اين معارف با علم اصول نيست؛ بلكه بحث ارتباط فلسفه تحليلى با علم اصول است. لذا پرداختن به اين گونه امور تحت عنوان ارتباط فلسفه تحليلى و علم اصول، خروج از بحث است.
در يك تقسيمبندى كه ايشان مطرح كرده و تقريبا حرف درستى هم هست، مىگويند زبان از دو منظر بحث مىشود. يعنى فيلسوفان و غير فيلسوفان با دو نگاه به زبان نگاه كردهاند: نگاه استقلالى و نگاه طريقى (آلى). در نگاه استقلالى خود زبان را موضوع بحث قرار دادهاند و نمىخواستند با اين بحث چيز ديگرى را حل كنند. اما در نگاه طريقى خود زبان، غرض اصلى بحث نيست. زبان را براى حلّ مسائل ديگرى مورد بحث قرار دادهاند. نگاه فيلسوفان تحليلى تقريبا اين طور بوده است. كارهاى تحليلى در زبان انجام دادهاند. چرا؟ براى اين كه مسائل فلسفى را حل، يا به تعبيرى، منحل كنند. بعضى مىگفتند كه ما اصلاً در فلسفه مسأله نداريم، با صرف بحث تحليل زبانى، اصلاً مسائل خودشان منحل مىشوند. در مقابل آنهايى كه اين طور فكر مىكردند، عده ديگرى هم مىگفتند كه نه، مسائل هنوز هم باقى مىمانند و تنها شفافتر مىشوند.
بنابراين، فيلسوفان و محقّقان با دو نگاه به زبان نگاه مىكنند: برخى زبان را مستقلاً موضوع تحليل قرار مىدهند، مثل كار زبانشناسها، و برخى هم مثل فيلسوفان تحليلى به زبان به عنوان ابزار و آلت تحقيق و تدبّر در مسائل فلسفى مىنگرند.
بعد از اين مقدمه مىگويند: علم اصول ما مسلّما تحليلش را براى كار فلسفى انجام نمىدهد، پس داخل در قاطبه اوّل است. عالمان اصول اين قاطبه اوّل را تشكيل مىدهند؛ يعنى كسانى كه به زبان به عنوان يك موضوع نگاه مىكنند. بعد نتيجه مىگيرند كه: «بنابراين، شكى نيست كه وقتى به زبان در حيطه اصول فقه مىپردازيم نمىخواهيم با آن مسأله فلسفى را حل كنيم، پس عالمان علم اصول از قاطبه اوّل به حساب مىآيند؛ يعنى كسانى كه به زبان به عنوان يك موضوع نگاه مىكنند، نه قاطبه دوّم. لذا به هيچ كدام از حوزههاى معرفتى كه سابقا بيان كرديم كارى نداريم ـ آنچه قبلاً گفتيم عمدتا درباره بحثهاى فلسفى زبان و فلسفه تحليلى بوده است ـ يعنى به فلسفه تحليلى و تحليل زبانى كارى نداريم، حتى به تحليل فلسفى هم كارى نداريم؛ بلكه با حوزههاى زبان شناختى كار داريم كه زبان براى آنها نوعى موضوعيت دارد، نه طريقيت. مداقّه در همين نكته اول انتظار ما را در اين بين متعادل مىكند؛ يعنى ديگر انتظار نداريم كه هر چه اصوليان در باب زبان گفتهاند بتوانيم بعضى از آنها را به حوزههاى معرفتىِ ناظر به زبان كه معطوف به حلّ مسائل فلسفى هستند، ببريم.» بعد هم وارد اين بحث مىشوند كه علم اصول، هرمنوتيك است و بحثهاى هرمنوتيك را مطرح مىكنند.
بيان و استدلال فوق، خالى از ابهام و اشكال نيست. ابتدا بايد بپرسيم مقصود و نتيجه اين استدلال چيست؟ بعد بگوييم آيا مقدماتش درست هست يا نه؟ استنباط راقم اين سطور اين است كه مستدل مىخواهد ربط بين علم اصول و فلسفه تحليلى را نفى كند. به اين بيان كه فلسفه تحليلى عبارت است از گرايشى براى حلّ مسائل فلسفى با نگاه تحليل مفهومى؛ يعنى نگاهش به زبان طريقى است. و چون علم اصول نگاهش به زبان طريقى نيست، بلكه موضوعى است، اصلاً ربطى به هم ندارند. لذا نبايد انتظار داشته باشيم كه بحثهاى اصولى در فلسفه تحليلى قابل طرح باشد و بر عكس.
استنباط من اين چنين است. اگر اين استنباط درست باشد آن وقت اشكالات متعدّدى بر استدلال و بيان فوق وارد است:
اولاً: اين كه مىگويند علم اصول واقعا به زبان به عنوان موضوع نگاه مىكند، قطعا نادرست است. تعريفى كه علماى اصول از مسائل اصولى دارند اين است كه علم اصول وسط مىشود در استنباط حكم شرعى. درست است كه مباحث زبانى علم اصول به قصد تحليل فلسفى و حلّ مسائل فلسفى مطرح نشدهاند، امّا موضوعيّت هم ندارند. لذا خيلى از اصوليان شكايت كردهاند كه مباحث الفاظ به درد كارى كه ما مىخواهيم، نمىخورد. بحثهاى دقيقى مىكنيم، اما نهايتا آن چيزى را كه مىخواهيم يعنى تحصيل حُجت بر حكم شرعى به دست نمىآوريم. اين سخن درست باشد يا نباشد، مقصود اين است كه بحث در مباحث الفاظِ علم اصول براى تحصيل حجت در حكم شرعى است. چه كسى گفته است كه زبان براى اصولى موضوعيت دارد؟ اين سخن نادرستى است.
ثانيا: گرچه اين مقدار پذيرفتنى است كه مباحث الفاظ علم اصول به غرض حلّ مسائل فلسفى مطرح نشدهاند، امّا مگر معناى مباحث و مسائل به داعى و اغراض متبعض مىشوند تا بپرسيم اين مسأله به چه انگيزهاى طرح شده است؟ درست است كه فيلسوف تحليلى همّش فلسفه است. مثلاً مىخواهد بفهمد كه گزاره «خدا وجود دارد»، چه نوع گزارهاى است؟ «عدالت حسن است» چه نوع گزارهاى است؟ آيا واقعيت دارد يا ندارد؟ چگونه بايد درباره آنها تحقيق كنيم؟ در پسِ الفاظ اين مفاهيم چه معنايى نهفته است. وقتى مىگوييم: «هذا حَسَنٌ» ساختار جمله خبرى است، آيا واقعا اين خبر است، آيا واقعا اين يك قضيه proposition است يا نه؟ اصلاً مثل ابزار حالتى است؟ وقتى مىگوييم: «هذا حَسَنٌ» مثل اين است كه بگويم: «چه هواى خوبى!»
حال فرض كنيم كه فيلسوفان تحليلى به هر دليل تاريخى، يا عقلى، يا تجربى به اين جا رسيدهاند كه براى حلّ مسائل فلسفىشان بايد زبان را تحليل كنند، لذا به فلسفه زبان كشيده شده و گفتهاند كه اول بايد ابزار تحليل فلسفى را پيراسته و محكم كنيم تا برسيم به چيزى كه آن ابزار را براى آن مىخواهيم. بنابراين، متوجه بحثهاى زبانى شدهاند، و پرسيدهاند كه الفاظ با معانى چه رابطهاى دارند؟ معنا اصلاً چيست؟ كارهاى متكلم چيست؟ مجاز چيست؟ مداليل اوامر چيست؟ مداليل قضاياى شرطى چيست؟ افعالى كه متكلم انجام مىدهد چيست؟ انشا چيست؟ اِخبار چيست؟ به اينها رسيدهاند. به نظر من آن دواعى و انگيزهها، حيث تعليلى است براى طرح اين مسائل، لذا معناى مسأله را متبعّض نمىكند. مسأله ما موضوع و محمولش همين است. اصولى هم به دليل ديگرى به همين جا كشيده شده است، نمىگويم به همان علت، ولى به علت ديگرى مجبور مىشود به همين مسأله بپردازد، لذا موضوع و محمول مسأله براى آنها يكى شده است.
مثال بسيار روشن اين است كه هر دو مىپرسند: «مجاز چيست؟» واقعا اين مسأله براى هر دو مطرح مىشود و لذا بحث مىكنند كه نظريههاى مختلف در مجاز كدامند؟ در مجاز metaphor چه كارى انجام مىدهيم؟ متكلم در مجاز چه عملى انجام مىدهد، چه جا به جايى رخ مىدهد، جا به جايى در معنا يا جا به جايى در تطبيق؟
به هر حال، مقصود روشن شدن اين نكته است كه دواعى و انگيزههاى بحث، تأثيرى در معناى مسأله و بحث ندارد. بنابراين، نمىتوان گفت چون فيلسوفان در فلسفه تحليلى به زبان به عنوان آلت و ابزار نگاه مىكنند، و در علم اصول چون چنين نيست، پس مسأله مشتركى ندارند. مسائل به لحاظ مفاد و محتوايشان مشترك مىشوند، نه به لحاظ اغراض. البته قبلاً تذكر داديم كه در اصول هم، زبان به عنوان ابزار مطرح است، نه مستقلاً؛ منتها ابزار امر ديگرى يعنى فقه است، ولى اين غايتها واقعا مسأله را متكثّر نمىكند.
بنابراين، از آنچه گذشت روشن شد كه استدلال فوق براى اثبات بى ربطى بين علم اصول و فلسفه تحليلى قطعا نادرست است. علم اصول و فلسفه تحليلى در نواحى بسيار متعدّدى با هم تماس و تلاقى دارند. به سراغ هرمنوتيك رفتن، به بيراهه رفتن است؛ چرا كه بحث فعلاً در ارتباط علم اصول و فلسفه تحليلى است. هرمنوتيك خود وادى ديگرى است كه البته آن هم مهم است و با علم اصول ارتباط دارد، ولى فعلاً بحث در آن مجال نيست.
8. مواردى از تلاقى
از آنچه گذشت روشن شد كه بين اصول فقه و فلسفه تحليلى واقعا راه ديالوگ و تطبيق باز است. چون هر دو هم به تجزيه و تحليل زبان مىپردازند، و هم در برخى مباحث غير زبانى اشتراك دارند. اينها مىتواند موارد تلاقى اصول فقه و فلسفه تحليلى باشند؛ گر چه ممكن است اغراض آن دو در طرح مباحث مختلف باشد. در اين بند، سعى مىكنم مواردى از مباحث تطبيقى را طرح كنم كه فعلاً به ذهن مىرسد و ترديدى ندارم كه با تأمل و مجال بيشتر، مىتوان موارد فراوان ديگرى هم يافت.
از مباحث غير زبانى شروع مىكنيم:
1. مسأله حكم و الزام در علم اصول نقش محورى دارد. و لذا در طرحى كه اخيرا براى تدوين علم اصول پيشنهاد كردهايم و بخشى از آن متّخذ از نظريّات آيت اللّه سيستانى است، حكم را محور قرار دادهايم و همه اصول را بر اساس اين محور تبويب و تدوين كرديم. بحث حكم با الزام و وجوب پيوند مىخورد، چون يك قسم عمدهاش الزام است. اين الزام در فلسفه تحليلى بحثهاى زيادى دارد، هم در آن چه به آن منطق الزامات deontic logicمىگويند (البته نه قسمت صورى formal آن، كه خيلى به كار ما كه با تحليلهاى معمولى زبان، زبان عرفى سر و كار داريم نمىآيد. بلكه بحثهاى فلسفى و مبنايى آن) و هم در فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق. فون رايت VonWright كه تقريبا مىشود گفت يكى از بنيانگذاران بحث منطق الزامات در بحثهاى فلسفه تحليلى است و كتابى در باب معيار norm دارد، آن جا بحثهايى درباره تحليل ماهيت، يعنى معيار، دارد و مىگويد برخى از اين معيارها از سنخ الزامات هستند و بحثهاى مفصلى درباره ماهيت الزام دارد كه برخى از آنها شبيه بحثهايى است كه اصوليان ما درباره الزام دارند. في المثل اينكه تكليف و الزام، متعلق و موضوعى دارد؛ ممكن است متعلقِ متعلقى هم داشته باشد. پرسش از اينكه متعلق احكام از سنخ وجود است يا ماهيت، بسيارى از اين بحثها در آن جا هم هست. اين كه ربط اين احكام با مصاديقش چيست؟ آيا الزامات بعد از امتثال مىتوانند باقى باشند يا نه؟ همين بحثهايى كه ما در علم اصول داريم. به هر حال، بحثهاى معيار و الزام obligation كه گاهى در فلسفه حقوق بحث مىشود، گاهى در فلسفه اخلاق بحث مىشود و گاهى هم در منطق الزامات تماما با بحثهاى اصولى مشابه مرتبط است. نمىگويم همه مباحث يكى است؛ امّا نقاط تلاقى فراوانى دارد. فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق غير تحليلى هم داريم، ولى فيلسوفان تحليلى كه با نگاه تحليلى سراغ اينها رفتهاند مباحثشان خيلى نزديك به مباحث اصول ماست. اين يكى از جاهايى است كه ما مىتوانيم به صورت تطبيقى كار كنيم(11).
2. در علم اصول، حُسن و قُبح بسيار مطرح مىشود. پرسشهاى بسيارى در مورد آنها مطرح است كه فىالمثل عقلى هستند يا غير عقلى؟ (همچون نظر آنهايى كه مىگويند اعتبارى و از مشهورات است). اين حُسن و قُبحها گزارههايى است كه موضوع و محمول دارد. بحثهاى بسيارى شده كه موضوع گزارههاى اخلاقى و محمول آنها چيست؟ نسبت، يعنى مُفاد خود گزاره چيست؟ واقعا گزاره است يا شبه گزاره؟ به قول غربىها قضيه است يا شبه قضيه psudo-proposition؟ ربطش با هستها چيست؟ اصلاً در اخلاقيات "بايد" با "هست" فرق دارد يا نه؟
امروزه عدهاى اين را جزو شعارهاى مسلّم گرفتهاند كه "هست" و "بايدى" داريم و بايد از هست بر نمىخيزد. امّا في الواقع اين كه بحث الزامات واقعا غير هستهاست اين اول كلام است. الزام، ممكن است نوعى "هست" باشد. مگر آنهايى كه مىگويند الزامات از سنخ هستها است هر "هستى" را مىگويند؟ مگر "هستها" يك جور هستند، ما هستهاى نفس الامرى داريم، هستهاى مربوط به عالَم خارج داريم، هستهاى مفاد قضيه حقيقيه داريم، هستهاى تجربى داريم، هستهاى عقلى داريم، هستهاى تاريخى داريم. الزامات هم ممكن است نوعى هست باشند. ما معتقديم كه اين طور است. اين كه با جملات الزامى مىتوان انشا كرد، با "هست" بودنشان منافات ندارد؛ با جمله خبرى هم مىتوانيم انشا كنيم. مسأله اين است كه اِخبار هم خودش يك فعل گفتارى است. اِخبار با مفاد گزاره خيلى فرق دارد. بارى، مىخواهيم بگوييم كه در بحث حُسن و قُبح، مفاد قضيه در باب گزارههاى اخلاقى، بنيان گزارههاى اخلاقى؛ اين كه چگونه به گزارههاى اخلاقى عالم مىشويم در فلسفه اخلاق آمده و در اصول قطعا كاربرد دارد. منتها از آن مسائلى است كه راقم اين سطور در تدوين جديد خويش آنها را در فلسفه علم اصول جاى داده است. مبحث حسن و قبح در اصول رايج غالبا طرح مىشده است. مثلاً مرحوم آخوند در كفايه نياورده، ولى در فوايدشان از آن بحث كردهاند. مرحوم اصفهانى هم در ذيل دليل انسداد از آن بحث كرده است. مرحوم شيخ انصارى در متن اصولىشان (كه اكنون در دست نيست) و در تقريراتشان اين بحث را آوردهاند. شيخ محمّد حسين اصفهانى در الفصول الغرويّه و شيخ محمّد تقى اصفهانى در هداية المسترشدين آن را مطرح كردهاند و بسيارى از كسانى كه معاصر شيخ انصارى و قبل از ايشان بودهاند بحث حُسن و قُبح عقلى را آوردهاند. پس اين جا يكى از نقاط تلاقى است(12).
3. بحث حق كه بحث بسيار دقيقى است، در باب ماهيت حق، در تحليل گزارههاى حقى و در منشأ حق پرسشهاى اساسى دارد. ما در علم اصول از "حق" استفاده مىكنيم. مثلاً فرض كنيد نظريه حق الطاعه كه قائل است حق خداوند موسع است. حال سؤال اين است كه اصلاً اين حق چيست؟ آيا يك واقعيت است؟ چطور مىتوان آن را كشف كرد؟ اين قسمتها باز با هم مربوط است. يعنى علم اصول و فلسفه حق (و فلسفه اخلاق) با هم تلاقى مىكنند(13).
4. در مباحث الفاظ مسائل متعددى وجود دارد كه علم اصول در مورد آنها با فلسفه تحليلى تلاقى دارد، مثل بحث وضع كه در مقدمات اصول طرح مىشود. در باب اين كه آيا وضع يك امر تكوينى است يا قراردادى؟ مثلاً كواين W.Quine يكى از فيلسوفان تحليلى، معتقد بود كه اصلاً تصور ما در باب وضع كه يك كسى روى صندلى بنشيند و لفظى را براى معنا وضع بكند تصور غلطى است. لذا ايشان به يك نظريه رفتارگرايانه در باب وضع روى مىآورد و مىگويد: «وضع چيزى است كه تكوينا پديد مىآيد، نه اين كه قرارداد باشد». يعنى به اصطلاح convention يا قرارداد را منكر است. بعد از او، حتى برخى شاگردانش مثل ديويد لويس D.Lewis آمدهاند كتابى درباره قرارداد نوشتند و قائل شدند ما در زبان قرارداد داريم و قرارداد در باب زبان به كلّى منتفى نيست. پس در خود بحث وضع كه مىگوييم وضع تعيينى داريم، وضع تعيينى قرارداد است. حتى شهيد صدر هم كه وضع را اقران و قرن اكيد مىگيرد، قبول دارد كه اين قرن اكيد مىتواند از جانب قرارداد و با انشاء پديد آيد. بنابراين، بحث وضع نظيرش در فلسفه تحليلى همان بحث است(14).
5. در باب معنا كه در فلسفه تحليلى باب بسيار واسعى پيدا كرده و كتابها و مقالات متعددى نوشته شده در علم اصول هم سخن بسيار گفته شده است. اين كه معنا چيست؟ واقعيتش چيست؟ آيا معنا در مغز است يا در ذهن آدمى يا در خارج؟، يا معنا حيطه خاص خودش را دارد. نظريههاى مختلفى در باب معنا هست كه معنا را بر اساس كاربرد تبيين مىكنند، بر اساس رفتار متكلم يا مخاطب تبيين مىكنند و غيره. پس بحثهاى معنا كه يكى از بحثهاى محورى فلسفه زبان است كه خودش بخشى از فلسفه تحليلى به حساب مىآيد، با اصول ربط وثيقى دارد.
در اصول بحث استعمال و اراده جدّى؛ را داريم. بحثهاى مفصلى هم درباره ربط معنا با قصدهاى متكلم وجود دارد: اراده استعمالى، اراده تفهيمى و اراده جدّى؛ چه ربطى بين معنا و اين ارادات هست؟ در فلسفه تحليلى بعضى تقابل ميان معناى كلمه و معناى مقصود گوينده را مطرح كردهاند و بحثهاى ديگرى كه در فعل گفتارى است كه بدان اشاره مىكنم(15).
6. يكى از بحثهاى مهم و دشوار در علم اصول بحث مجاز است. در فلسفه تحليلى هم بحث مجاز به طور وسيع بحث مىشود(16).
7. بحث دلالات، يعنى بحث reference كه در فلسفه غربى بسيار مبسوط مطرح مىشود؛ در علم اصول هم كاربرد وسيعى دارد، و لذا از جوانب مختلفى مورد بحث قرار مىگيرد(17).
8. افعال گفتارى يكى از مواضعى است كه علم اصول با فلسفه تحليلى تماس بسيار روشنى پيدا مىكند. ما در اصول، افعال گفتارى را تحليل مىكنيم؛ يعنى انشا، اِخبار، بعث، زجر، كنايه و مانند اينها را كه همه افعال گفتارى هستند، در اصول تحليل مىكنيم. در بحث فعل گفتارى در فلسفه زبان و فلسفه تحليلى همينها مستوفى بحث مىشود، حتى در زبانشناسىهاى جديد، در سمانتيك هم بحث مىشود(18).
9. يكى از بحثهاى اصولى، ماهيتِ مدلول و كيفيت دلالت در امر است. مدلول اوامر imperative در فلسفه تحليلى هم مسألهاى براى تحليل شده است كه حتى كتابها و مقالات متعدّدى درباره آن نوشتهاند(19).
10. ما در اصول مدلول ضماير را مورد بحث قرار مىدهيم. سؤال اصلى در آنجا اين است كه دلالت در باب ضمائر چگونه است؟ در فلسفه تحليلى نيز بحثهاى مفصلى درباره ضماير demonstration و امور indexical، يعنى چيزهايى كه به حال و موقعيت شخصى مربوط هستند مطرح مىشود. حتى در سرى كتابهاى آكسفورد كه در همه زمينهها مثلاً فلسفه اخلاق، فلسفه زبان، فلسفه دين و غيره مقالاتى را جمعآورى كرده است، يك كتاب اختصاص به همين ضماير دارد(20).
11. مسأله ديگر اينكه جملات شرطى، مدلولشان چيست؟ در علم اصول، هم در بحث واجب مشروط و هم در بحث مفهوم و در بحث ادلّه عقليه و حتى در اصول عمليه نيز با مُفاد جملات شرطى سر و كار داريم. در فلسفه تحليلى هم كتابها و مقالات متعددى درباره تحليل جملات شرطى نوشته شده است(21).
12. درباره مُفاد ادات عموم در فلسفه تحليلى چيزى نديدم، البته احتمالاً مشكل از فحص راقم اين سطور بوده است، اما راسل در فلسفه رياضيات اين بحث را مطرح كرده كه ادات عموم مثل « كل » يا « هر » و غيره چگونه بر عموم دلالت مىكنند. ما هم در بحث عموم به آن كار داريم، مخصوصا شهيد صدر كه خيلى در آن دقت مىكند و تلاش زيادى مىكند كه به نوع دلالت مدلول ادات عموم پى ببرد و دريابد كه چگونه ادات عموم، مفاد حكم متعلّق به عام را توسعه مىدهد. اگر گفتيم: «اَكرِم كلَ عالِمٍ»، اين "كل" چگونه وجوب اكرام را به همه عالِمها توسعه مىدهد؟ چگونه اين دلالت را درست مىكند؟ راسل در فلسفه رياضياتش بحث كرده كه مثلاً «هر» everyچگونه بر مدلول خودش يعنى عموم دلالت مىكند(22).
13. بحث معانى حرفى را هم در فلسفه تحليلى نديدم، البته من زياد فحص نكردم كه قطعا بگويم چنين بحثى در آن جا نيست؛ اما در فلسفه منطق به تناسب در اين باره بحث مىكنند. بحث عطف به «و» و عطف به «يا» و چيزهاى ديگرى را كه مثل ادات جمله شرطى هستند، فى الجمله بحث كردهاند(23).
14. يكى از بحثهاى بسيار مهم كه در اصول مطرح مىشود و نظير آن در فلسفه تحليلى مطرح است بحث اعتباريات است. اعتباريات به اين عنوان در فلسفه تحليلى مطرح نيست، ولى بحثى تحت عنوان institution act يعنى حقايق نهادى دارند كه بسيار به بحث اعتباريات ما نزديك است. مثلاً جان سِرل John Searlيكى از كسانى است كه قائل به اين نحو از حقايق است. وى قائل است كه زوجيت و ملكيت حقايق نهادى هستند و منشأ آن قراردادهاى نهادى است، ولى واقعيت Factاست و بسيار شبيه بحثى است كه محقق عراقى در باب اعتباريات دارد. وى معتقد است برخى از اعتبارات موجب مىشوند تا حقايقى پديد آيد. اينها حقيقت هستند و كارى به ذهن من و شما هم ندارند، ما خواب باشيم يا بيدار، اينها حقيقت هستند(24).
اينها نمونه هايى بود از موارد تلاقى علم اصول و فلسفه تحليلى. البته همانطور كه قبلاً هم اشاره كردم ممكن است با تأمّل بيشتر، مباحث بسيار ديگرى هم قابل طرح باشد. به نظر من، فلسفه تحليلى و علم اصول در بحثهاى بسيارى با هم تماس دارند. البته ادعا نمىكنم كه بحثها عينا در آن جا هم مطرح است، ولى گاهى مسائل عينا مطرح مىشوند. و مسلّما مباحث هم به هم مربوط است و اگر ما بتوانيم در كنار مباحث اصولى برخى از آن مباحث را نيز تنقيح كنيم، نه فقط براى تكميل مباحث علم اصول به درد ما مىخورد، بلكه براى عرضه تحقيقات عالمان خودمان نيز سودمند است.
زمانى كه درباره الزامات مشروط يا به اصطلاح واجب مشروط كار مىكردم با بعضى از اساتيد منطق رياضى در اين باب گفتگويى داشتم. معتقد بودند كه اين بحثها، بحثهاى بسيار جالبى است. اين كه ما وجوب يا الزامات مشروط را اين طور تحليل كنيم كه اصوليين ما مىگويند، بسيار جالب است.
به هر حال اين طور هم نيست كه ما هميشه مصرف كننده باشيم. بحثهايى كه اصوليين ما در اين قسمتها كردهاند گاه واقعا زندهتر از بحثهايى است كه غربىها كردهاند. ما بر خوان عظيمى از نعمت نشستهايم، كارهاى تطبيقى، هم براى عرضه و بهتر نشان دادن معارفى كه داريم مفيد است و هم براى استفاده خودمان. به هر حال، انسان بايد متواضع باشد، اگر سخن قابل توجهى در نقطهاى از عالم پيدا شد بايد از آن استفاده كرد و نمىتوان اين باب را مُنسَد كرد؛ چرا كه معارف در همه عالم پراكنده است.
پینوشتها:
* اين مقاله متن اصلاح شده سخنرانى استاد صادق لاريجانى در سومين نشست علمى فلسفه تحليلى و علم اصول مىباشد كه با همكارى پژوهشكده فلسفه و كلام اسلامى در مركز تحقيقات مدرسه علميّه ولى عصر عليهالسلام برگزار گرديد.
1. كتابها و مقالات بسيارى درباره فلسفه تحليلى و جريانها و تحوّلات مهم آن وجود دارد. منابع ذيل فقط چند نمونهاند:
(1) Michael Dummett, Origins of Analytical Philosophy, Harvard University Press, 1998