ب) اصلاحات مذهبي آلريش زويينگلي در سويس
سرزمين سويس را ميتوان حلقه اتصال رفرم فرانسه با آلمان دانست كه موقعيت سويس در ارتباط تجاري يكي از مهمترين علامتهاي آن است. اين كشور تحت تاثير جريانهاي فكري اطراف خود قرار داشت. امروزه هم كه زبانهاي چهارگانه اروپايي در سويس صحبت ميشود حاكي از اين امر است. از نظر فكري اين كشور تحت تاثير كشورهاي آلمان و فرانسه قرار داشت. اساس اصلاحات مذهبي در سويس قبل از كالون از سوي رفرميستي مشهور به نام آلريش زويينگلي انجام گرفته است. زويينگلي در اول ژانويه سال 1484 م. در شهر ويلد هوس به دنيا آمد و تا سال 1531 م. زندگي كرد. او تعليمات مذهبي را نزد عمويش فرا گرفت و در سال 1498 به دانشگاه «وينا» رفت كه به دلايل نامعلومي از آنجا اخراج شد. ولي دو سال بعد دوباره به دانشگاه رفت و در سال 1506 م. مدرك استادي خود را در علم الهيات دريافت كرد و به عنوان كشيش انتخاب شد. وي طي تحصيلات دانشگاهي خود با اومانيستها آشنايي يافت و به تحقيقاتي در اين زمينه پرداخت. او حتي زبان يوناني را فرا گرفت و با اراسموس در ارتباط بود. او در زندگي اجتماعي خود به دليل فعاليتهاي سياسي به عنوان انساني برجسته شناخته شده بود و در مطالعات خود زبان عبري را فرا گرفت. همين يادگيري زبان عبري در موفقيت او سهم بسزايي داشت. وي در عين حالي كه يك آوازخوان خوب و نوازندهي موسيقي بسيار عالي بود، ناطق و سخنراني ماهر و مجرب با نطقي بسيار خوشايند بود.
اقدامات اساسي زويينگلي از زماني آغاز ميشود كه وي در اول ژانويه سال 1519 براي نخستينبار در زوريخ اقدام به تبليغ در مورد كليساها و عقايد خود ميكند. او با شرح كتاب انجيل آغاز به كار كرد و با استناد به كتب قديمي و در عين حال موثق، خود را به صورت يك اومانيست واقعي نشان داد. موفقيت زويينگلي در زمينه سياست اعتبارش را در بين مردم افزود. وي در يك شوراي مذهبي به انقلاب مذهبي خود اشاره كرد. طبق نظر او انجيل و تفاسيري كه از آن شده بود، بايد تنهاترين و مهمترين قدرت مذهبي زمان خود باشد.(8) او حتي به پايگاه اقتصادي كليسا تاخت و بدين ترتيب تمامي ثروت و دارايي كليسا به وسيله بزرگان حكومت گرفته شد. وي مجرد بودن كشيشان را به عنوان موضوعات خلاف قانون مقدس دانست و در عين رد تجرد كشيشان، اعلام كرد كه گناه اوليه آدم الوالبشر هيچ ربطي به گناهان انسانهاي فعلي ندارد. با گسترش انديشههاي زويينگلي زنان و مردان راهبه شروع به ازدواج كردند و حتي خود او با بيوهزني به نام آنارين هارد ازدواج كرد كه فرزند دختري براي او به دنيا آورد. بدين ترتيب زويينگلي زمينه را براي اصلاحات كالون آماده كرد. او با ايستادگي در برابر كليساي كاتوليك اين گونه بيان داشت كه مساله عشاء رباني كه نوعي تكرار شام آخر محسوب ميشود درست نيست و نميتوان آن را قبول كرد.
سويس به دليل گسترش افكار و عقايد لوتر و همچنين گسترش مناسبات تجاري – بازرگاني پذيراي رفرم شده بود و مسلماً اين مساله سبب تقويت حركت زويينگلي گرديد او طرفداراني داشت كه موجب تقويت قدرتش در برخي از شهرها شدند. شوراي اداري شهر نيز از او حمايت كرد و بدين شكل اصلاحات او مورد توجه قرار گرفت. ولي بخشي از اين سرزمين هنوز در اختيار كليساي كاتوليك بود و زير سلطه پاپها اداره ميشد. بدين دليل بين بخشهاي مختلف سويس اختلافاتي بروز كرد. علت اين كه سيستم كانتوني در سويس استمرار يافت و هيچگاه نتوانست قدرت مركزي نيرومندي داشته باشد، همين پراكندگي قدرت سياسي بود كه هر كانتوني از آن برخوردار بود.
در عين حال، حركت زويينگلي تاثيراتي را در شرايط اجتماعي و اقتصادي سويس داشت. روستاييان و دهقانان كه هيچ دليلي را براي پرداخت ماليات به اربابانشان در انجيل نديدند از انجام دادن اين عمل خودداري كردند و از كتاب انجيلي كه زويينگلي در اختيارشان گذاشته بود بهترين و زيباترين عقايد را دريافت و استنباط كردند، خيلي بهتر و زودتر از آنچه مالكان ايالتها دريافت كرده بودند. كاتوليكها نيز تلاش زيادي كردند تا موقعيت خود را در سويس حفظ كنند. حتي به يك اتحاد تدافعي با دولت اتريش در سال 1529 دست زدند كه معروف به اتحاد مسيحي است، ولي نتوانستند كار چنداني از پيش ببرند.
زويينگلي كه به عنوان شخصيت مهمي در تمامي محافل سياسي – مذهبي معروف شده بود، هر روز با غرور بيشتري خود را نشان ميداد و همين گستاخي او مانع از وحدتش با لوتر گرديد (در رابطه با عقايد شام آخر). زويينگلي معتقد بود: «در ظرف سه سال آينده، ايتاليا، اسپانيا و آلمان نظريات ما را خواهند پذيرفت». حتي پادشاه فرانسه نيز با پذيرفتن اين كه سالانه مقداري پول به زوريخ بفرستد زير سلطه نظريات زويينگلي درآمد. زويينگلي با ممنوع كردن رابطه بين ايالتهاي كاتوليك خشم عمومي آنها را برانگيخت و سرانجام در سال 1531 م. در جنگي كه با كاتوليكها درگرفت در نبرد «كابل» شكست خورد و كشته شد. در دومين شكست طرفدارانش، معاهدهي صلحي منعقد گشت كه بر اساس آن هر كدام از كانتونهاي سويس در تصميم براي انتخاب مذهب خود آزادي عمل يافتند. ولي اين كليساي اصلاح شده پس از مرگ زويينگلي متحمل خسارات فراواني شد و تا زمان ظهور كالون بدون رهبر باقي ماند.
به طور كلي ميتوان گفت يكي از علل موفقيت زويينگلي اين بود كه به مطالعه ادبيات كلاسيك پرداخت و در مركز كانون تحولات عقلاني رشد يافت. از آنجا كه وي انسانگرا بود همواره به اراسموس به چشم يك مرشد مينگريست و تحت تاثير او شروع به مطالعه مسيحيت انجيلي كرد. وي پس از مطالعهي دستنوشتههاي لوتر تعاليم خود را كه متكي بر اعتبار انجيل بود ارائه داد و از اين جهت كاملاً به لوتر نزديك شد؛ در حالي كه وي معناي آزادانهتر و نتايج راديكالتري را به دست آورد. نكته تمايز او با لوتر نيز در اين بود كه در تعبيرش از مراسم عشاء رباني صرفاً تفسيري سمبوليك ارائه ميدهد و با وجود اينكه لوتر نظر كاتوليكها را در مورد تبديل نان و شراب به جسم و خون عيسي رد ميكرد، زويينگلي بر وجود حقيقي جسم و خون عيسي در نان و شراب اصرار ميورزيد. همين اختلاف موجب عدم اتحاد اين دو شاخه از آيين پروتستان گرديد. بعلاوه زويينگلي تعصب و جزمانديشي فكري كمتري نسبت به لوتر داشت. وي عملي فكر ميكرد و بيشتر از مفهوم اراسموسي مذهب به عنوان يك راهنماي فلسفي زندگي روزانه بهره ميگرفت.(9) حتي از نظر كاتوليكها زويينگلي آزادهترين اصلاحطلب عصر جديد بوده است. مجسمه وي با شمشيري در يك دست و انجيلي در دست ديگر در شهرداري زوريخ در مجاورت موزه زويينگلي نصب شده است. آثار و كارهاي وي نيز براي اولين بار به وسيله پسر خواندهاش رودولف گوالتر جمعآوري و منتشر شد.
ج) اصلاحات مذهبي ژان كالون در فرانسه(10)
وضعيت تاريخي فرانسه نسبت به سرزمين آلمان متفاوت بود. رفرم در سرزمين فرانسه آن شدتي را كه در آلمان داشت نميتوانست داشته باشد، چرا كه فرانسه قبلاً مشكلات خود را با كليساي حل كرده بود. در نزاعي كه در دوره پاياني قرون وسطي ميان پاپ و پادشاه فرانسه به وقوع پيوست پادشاه فرانسه به طرفدارانش دستور داد تا پاپ را دستگير كنند و بدين ترتيب پاپ به مدت هفتاد سال در آوينيون فرانسه در اسارت بود و تحت نظارت پادشاه فرانسه قرار داشت. در اين مدت فرانسويها در انتخاب پاپ نقش اصلي را ايفا ميكردند.
از سوي ديگر با گسترش دانش رنسانسي – اومانيستي در ايتاليا اين انديشهها در فرانسه نيز مطرح شد و زمينهي لازم را براي مطرح شدن رفرم فراهم كرد. فرانسه از طريق ايتاليا رنسانس را درك كرد و نخستين كشوري بود كه رنسانس پس از ايتاليا به شيوههاي علمي و فرهنگي در آن مطرح شد و مسلماً ميتوانست بستر لازم را براي طرح انديشههاي رفرميستي فراهم آورد. ولي موضوع رفرم فرانسه منطبق بر زمينههاي مناسبي بود كه در سرزمين سويس وجود داشت. در زمان فرانسواي اول در ربع اول قرن پانزدهم ميلادي دو مقولهي رنسانس و رفرم در فرانسه بازتاب يافت. تا آنجا كه در اماكن گوناگون فرانسه اعلاميههايي در مورد رفرم نصب شده بود. خود فرانسواي اول به رفرم گرايش داشت، ولي خواهرش مارگاريت اهل ديناوار به طور روشن و صريح از حركت رفرم حمايت ميكرد و حمايت آشكار او نشان دهندهي گسترش تبليغات رفرميستها حتي تا كليساي كاتوليك بود به طوري كه اين مساله با واكنش كليساي كاتوليك روبهرو شد. هر چند فرانسواي اول در ابتدا به رفرم علاقهمند بود، ولي بعدها تغيير عقيده داد و با رفرميستها برخورد كرد، طوري كه در فرانسه عده زيادي تحت تعقيب و شكنجه قرار گرفتند. با اين حال جنبش رفرم تا زماني كه ژان كالون ظاهر نشده بود رهبر مشخصي نداشت؛ رهبري كه بتواند خواستههاي رفرميستها را بيان كند.
ادامه دارد ...