ژان كالون (1509-1564 م.)
ژان كالون كه اسم اصلي او جان كوون بود در فرانسه به دنيا آمد و به نام لاتيني خود كالون مشهور شد. او در فاصله سالهاي 1509-1564 م. زندگي ميكرد و درست يك نسل جوانتر از لوتر بود. ميتوان گفت كه كالون مهمترين رفرميست عصر جديد است و شهر تش شايد از لوتر هم بيشتر باشد. موقعيت اجتماعي او نشان ميدهد به خانوادهاي تعلق داشت كه شغل پدرش سردفترداري بود و علاقه داشت كالون به مطالعه الهيات بپردازد و او نيز چنين كرد. بعدها پدرش او را وادار به تحقيقات حقوق كرد. ولي كالون علاقهاي به اين امور نداشت. او پس از مرگ پدرش مجدداً به الهيات گرايش يافت. ولي به هر حال در حقوق نيز مداركي اخذ كرد. كالون كاملاً به زبان لاتين مسلط بود و چون با زبان يوناني نيز آشنا بود در متون مذهبي مطالعاتي كرد. وي ابتدا به اومانيسم گرايش داشت و افرادي همچون سنكا مورد توجه او بودند. ولي اين علاقه و گرايش را در جواني از دست داد و سرانجام به آيين پروتستانتيسم و رفرم علاقهمند شد. از آنجا كه در الهيات و حقوق تحصيل كرده بود به دو اصل توجه ميكرد: نخست، نگاه عميق به الهيات و شناخت مسائل مطرح شده در رفرم و ديگري كسب آگاهيهايي كه از طريق استدلال منطقي در علم حقوق به دست آورده بود.(11) اين دو خصوصيت وي ميراثي است براي تبلور انديشههاي او در رفرم و اصلاحات.
كالون ابتدا در فرانسه بود، ولي زماني كه فرانسواي اول نسبت به رفرميستها سخت گرفت او مجبور به ترك فرانسه شد و به اين دليل كه در سويس رفرميستهاي قبل از او ساكن بودند و زبان فرانسه نيز در آنجا متداول بود بدانجا رفت. كالون چون در شوراي شهر در امور مربوط به مسائل ديني اختلافاتي بروز كرد، آنجا را ترك نمود. ولي بعدها با حمايت شورا به آنجا بازگشت و تا پايان عمرش در همانجا ماند. بدين ترتيب مركز اصلاحات رفرمي كالون در ژنو برقرار شد و كساني كه در فرانسه تحت تعقيب قرار ميگرفتند به سويس ميآمدند و در آنجا مستقر ميشدند.
افزايش طرفداران به كالون اجازه داد كه در آنجا به فعاليت بپردازد. او فقط يك كتاب دارد كه تمام شهرتش نيز از همان كتاب است كه در زمينه آيين پروتستان نوشته است. او اين كتاب پانصد صفحهاي را در 24 سالگي نوشت و نام آن را نهادهاي دين مسيح گذاشت.(12) وي اين كتاب را در سال 1536 م. به زبان بينالمللي آن روز يعني لاتين نوشت و منتشر ساخت و تمامي مردم عالم را مخاطب قرار داد. در اين كتاب اساس استواري را براي اصول پروتستان وضع كرد كه به كلي از تشكيلات كليساي كاتوليك و مراسم كاتوليك جداست. نوشتن اين اثر در سنين جواني نشاندهندهي نبوغ ذهني اوست. اين كتاب تا سه قرن بعد نيز جزء پرطرفدارترين كتب ديني بود و كالون تا پاپان عمر به تكميل آن پرداخت.
هيچ ترديدي نيست كه كالون متاثر از لوتر است، ولي اثرش از شخصيت لوتر هم بيشتر تاثيرگذار بود. كالون بيشتر از لوتر به زويينگلي نزديك است و اساس انديشههاي كالون را بايد در برداشتهاي او از يين مسيحيت جستجو كرد.
كالون به عنوان يك متفكر مذهبي به نفس متون مقدس بازگشت ميكند، ولي در تفسير آنها اهميت كار خود را نشان ميدهد. او برخلاف لوتر كه به ساختار فئودالي گرايش داشت، گرايش قوي به بورژوازي دارد و تفاسير متون مقدس را به گونهاي انجام ميدهد كه نياز طبقه تجار و بازرگان را رفع كند. اما به طور كلي اساس انديشه كالون بر محور خاصي ميچرخد كه همان «تقدير ازلي» است. او معتقد است كه انسان همه چيز را بايد با خداشناسي آغاز كند و شناخت خداوند نيز از طريق شناخت مخلوقات او ممكن ميشود. او همانند زويينگلي عشاء رباني را قبول نداشت. البته اين نكته قابل توجه است كه مساله تقدير ازلي را كالون وارد دين مسيح نكرد، بلكه در گذشته نيز وجود داشت و كالون فقط آن را تقويت كرد. او كه شناخت خداوند را از طريق شناخت آفرينشهايش ميسر ميدانست؛ در ضمن اعتقاد داشت كه اين شناخت بر اساس فرماليزم رفتاري نيست؛ يعني به تشريفات و مراسم بستگي ندارد و فقط مبتني بر شناخت ايمان قلبي است و شناخت يك محور ايماني دارد. ولي ايمان چيزي نيست كه انسان از طريق مطالعه و تحقيق به آن برسد، بلكه عطيه و نعمت الهي است كه شامل حال انسان ميشود. او ايمان را كلي نميدانست و آن را به اجزائي تقسيم كرد. ايمان به اين معني كه انسان به واسطه گناه اوليه آدم ابوالبشر در گناه زاده شده است. اين برداشت او به آراء سن پل مقدس بر ميگردد؛(13) زيرا سن پل اعتقاد داشت كه مسيح مظهر خداوند است كه به صورت انساني تجلي كرده است و مظهر نجات انسانهاست. از آنجا كه انسانها به واسطه گناه اوليه آدم از خداوند دور شدهاند، براي نزديكي به او بايد از طريق مسيح و ايمان به او اقدام كنند. همين برداشت را كالون نيز بيان كرد و گفت كه ايمان به مسيح راه رستگاري و نجات است، نه اعمال و كردار و تشريفات مذهبي.
در پاسخ به اين سوال كه چرا رستگاري همگاني نيست. او بيان داشت كه اين به دانش خداوند بر ميگردد كه عدهاي نجات يابند و عدهاي تا ابد ملعون بمانند. اين مساله ناشي از تقدير ازلي خداوند است و در اين صورت تنها راه شناخت اشخاص برگزيده خداوند كاميابي دنيوي است. يعني رحمت الهي در شكل مادي آن بهرهمندي از نعمات دنيوي است و داشتن معاش دليل داشتن معاد نيز هست. به اين ترتيب كالون شك درمانناپذيري را خلق كرد. يعني در عين حالي كه رحمت الهي شامل حال برگزيدگان خداوند است، انسان بايد تلاش كند تا از برگزيدگان او باشد. گروهي از پيروان «ژان ليدني» از همين مساله استفاده كردند و در عين حالي كه چند همسر اختيار ميكردند معتقد بودند كه خداوند چنين خواسته است.(14) از سوي ديگر كالون به نظريات لوتر در باب الهيات عقيده داشت ولي اساساً معتقد بود كه آنها فقط عقايدي است كه مطرح شده ولي جنبه عملي آنها براي كالون مهم است. او ميخواست براساس تعاليم مسيح حكومتي را پديد آورد كه نمونهي حكومت خداوند در زمين باشد. يعني برخلاف لوتر، او در پي تشكيل قدرت سياسي بود. وي در كتاب نهادهاي دين مسيح به خلق يك جمهوري الهي نظر دارد و در ژنو اين شرايط فراهم شده بود؛ زيرا طرفداران رفرم زياد بودند و او توانست اين نظر را از قوه به فعل درآورد و حكومتي را تشكيل دهد. در حالي كه اين نظر قبلاً از سوي «ساوانا رولا» در فلورانس مطرح شده بود ولي او موفق به چنين كاري نشد.
جمهوري كالون بر الهيات استوار بود و كارگزارانش همان كشيشان آيين جديد، استادان و شيوخ بودند و اساس حكومت در اختيار گروههاي ديني بود. كالون خود هيچ سمت رسمي در اين حكومت نداشت، ولي ديكاتور مذهبي – معنوي آن به شمار ميرفت و رهبر مذهبي آن محسوب ميشد. در اين جمهوري امور كاملاً تحت نظر دولت بود. در آنجا تكفير، تنبيه و مجازات وجود داشت و خود كالون نيز طرفدار تسامح و تساهل نبود. به اين دليل تنبيهها وجود داشت و بسياري از امور نظير مجالس رقص، تفريح و موسيقي ممنوع بود. حتي طرفداران كالون در تشكيلات ديني خود مقام اسقفي را حذف كردند و به جاي آن مقرر داشتند كه امور كليسا را هياتي اداره كند كه نمايندگان اين هيات شامل كشيشان و افراد غير روحاني باشد. بدين ترتيب روحانيت را از انحصار كشيشان بيرون كشيدند. آنها حتي لباسهاي رنگيني را كه اهل دين بر تن داشتند به جامههاي سياه مبدل كردند و مجسمههايي را كه معرف قديسان، مريم عذرا و حضرت مسيح بود يكي يكي پايين آوردند و نابود كردند. روشن كردن شمع و سوزانيدن عود و عنبر ممنوع بود و خواندن سرودهاي مذهبي، جانشين آوازخواني و نغمهسرايي شد.(15) هر چند كه اين بينش به درد رشد مناسبات تجاري نميخورد، ولي كالون خود طرفدار سرسخت مناسبات اقتصادي و بازرگاني بود و از طبقه كارگر بسيار تعريف ميكرد. او به نوعي آنها را دوستان خدا ميدانست و در عين حال خواستار ارزان شدن و نبودن تشريفات در كليسا بود. بدين ترتيب، صرفهجويي امري ضروري مينمود. امساك، نظم و انضباط، كار زياد و مصرف كم و وظيفهشناسي جزو اساس ان نوع اعتقادات است و به همين دليل انباشت سرمايه در مرحله آغازين ممكن ميشود. چنين برداشتي به درد رشد بورژوازي ميخورد. اين شكل از پروتستانتيسم موسوم به كالونيسم بود كه در فرانسه منتشر شد.
تعاليم كالون صرف نظر از ارزشي كه براي الهيات داشت، تاثير شگفتانگيزي بر اخلاقيات در ژنو گذاشت. به بيان ديگر، كالونيسم لهن اخلاقي مسيحيت را به آواز بلند سر داد.(16)
كالون در مورد مخالفان خود هيچ گذشتي نداشت و مايل بود كه آيين جديد او گسترش يابد. او معتقد بود كه مخالفان را بايد قتل عام كرد و مخالفان او به سبب اعمالش او را پاپ ژنو ميدانستند. «ميشل سروتوس» كه از علما بود و تحقيقاتي در زمينهي فيزيولوژي اندامي و گردش خون انجام داده بود ولي چون به الهيات علاقهمند بود به رد بسياري از نظريات كالون پرداخت. وي نظريات خود را با نام مستعار چاپ ميكرد. سروتوس در اسپانيا زندگي ميكرد، ولي زماني كه ميخواست از ژنو عبور كند كالون او را دستگير كرد و چون وي را كافر ميدانست دستور داد تا او را در آتش افكندند و اين لكه ننگ همواره در زندگي كالون باقي ماند.(17)
تاثير نظريات كالون به لحاظ فكري قابل تامل است. خواستههاي او در كنار زدن فئوداليسم و فراهم كردن زمينههاي لازم براي رشد مناسبات سرمايهداري حائز اهميت است. كالون در انديشه سياسي خود از لوتر نيز فراتر رفت و معتقد بود تمام كساني كه حكومت ميكنند از طرف خداوند هستند و بايد از آنها اطاعت كرد. حتي اگر حاكمان بد عمل كنند كسي حق طغيان در مقابل آنها را ندارد و كار آنها را بايد به خداوند واگذار كرد و از فرمانروايان چه خوب و چه بد بايد اطاعت نمود.
آيين كالون از سويس نيز فراتر رفت و وارد فرانسه شد. تاثير اساسي آن را در بيش از دو هزار كليساي اصلاح شده در فرانسه ميتوان ديد. اين آيين در نيمه دوم قرن شانزدهم ميلادي بازتاب وسيعي يافت، به گونهاي كه عقايد او در بسياري از سرزمينهاي پهناور پراكنده و مورد قبول واقع شد. در مجارستان و بوهم عده زيادي به علت مخالفت با خاندان هابسبورگ پيرو عقايد پروتستان شدند؛ در لهستان نيز عده كثيري پيرو اين مذهب شدند. هر چند عدهاي از فرقههاي مذهبي نظير آناباپتيست(18) و اوني تاريان(19) در اين سرزمين پراكنده بودند، مذهب كالون نيز در آلمان رايج شد و موجب نفرت طرفداران لوتر و كاتوليكها گرديد. در فرانسه فرقه هوگنوتها از طرفداران كالون بودند. حتي مردمان اراضي آن روز بلژيك و هلند نيز در زمره پروتستانها محسوب ميشدند.
جان ناكس(20) در سال 1550 م. عقايد كالون را به اسكاتلند برد و در آنجا مذهب كالون به اسم «پرسبيتريان» ريشه دوانيد. در انگلستان و امريكا نيز دو مذهب پرسبيتريان و «كانگرگيشنال» شكل گرفت. عقايد كالون تمامي فرقههاي ديگر را تحت تاثير قرار داد. به گونهاي كه كليساي انگليكن و لوتران نيز از آن متاثر شد، ولي همواره مركز كليساي پروتستان در ژنو باقي ماند.(21)
برخلاف عصر لوتر كه كليساي كاتوليك غافلگير شده بود، در زمان كالون اين كليسا كاملاً آماده بود و ميتوانست با او مقابله كند. اين مساله موجب شد كه جنبش كالونيسم و سرانجام پروتستانتيسم به صورت راديكال درآيد و خصلت مسلحانه به خود گيرد و حتي فعاليتهاي زيرزميني انجام دهد. چون برخورد با كليسا خشونتآميز بود حركت كالون به يك حركت سياسي – نظامي مبدل شد و مبارزه بر سر قدرت جنبه خصمانه به خود گرفت كه شكل انفجاري آن در كشتار سن بارتلمي در مراسم ازدواج خواهر پادشاه فرانسه هانري چهارم (هانري دوناوار) – كانديداي آينده سلطنت بوربونها در فرانسه – صورت گرفت. بدين ترتيب كه نيمه شب با صداي ناقوسهاي كليسا، كاتوليكها به جان پروتستانهاي بيسلاح افتادند و حدود 10 هزار تن از آنها را قتل عام كردند. ولي با روي كار آمدن هانري چهارم در فرانسه، طي صدور فرمان نانت، پروتستانها آزادي مذهبي خود را بازيافتند.
تفاوت لوتر و كالون
لوتر يك ملي گراي آلماني بود كه تعاليمش فقط در آلمان و اسكانديناوي پذيرفته شد. ولي تعاليم كالون همان پروتستانتيسم است كه به شكل وسيعي گسترش يافت. لوتر به تغييرات بنيادي در كليسا تمايل نداشت، ولي كالون طرحها و آثارش خصلت مسلحانه و جنگي داشت. آثار لوتر را شاهزادگان پذيرفتند، ولي آثار كالون را مردمان عادي. در رابطه با جامعه و ملك، طرفداران كالون حاضر نشدند كه دين را تابع حكومت بدانند و دخالت در امور ديني را جزء حقوق و امتيازات سلاطين، پارلمان يا محاكم مدني نميدانستند، در حالي كه طرفداران لوتو مورد حمايت اين طبقات قرار داشتند. از نظر طرفداران كالون مسيحيان واقعي يعني برگزيدگان بايد در صدد مسيحي كردن ملك و دولت برآيند نه ديگران.
در يك نگاه كلي به مسأله رفرم چه در شكل لوتري يا كالوني ميتوان گفت كه رفرم حركتي براي تضعيف فئوداليسم بود؛ ولي نميتوان گفت كه اين بينش رهبانيت را لغو كرد. البته در ظاهر اين امر را انجام داد و رهبانيت ظاهري را لغو كرد، مانند از بين بردن تجرد كشيشان. ولي رهبانيت را به درون انسان برد و اعلام كرد كه شخص بايد از درون زاهد باشد و رهبانيت دروني داشته باشد. اين حركت در راه ساده كردن كليسا گام برداشت كه اين مسأله خود نياز مناسبات بورژوازي بود. حركت رفرم بر ضد مذهب نبود، بلكه بر ضد كليساي كاتوليك و نهاد پاپ و عملكرد كشيشان بود. اين حركت مذهبي بازگشتي به مذهب اوليه مسيحيت بود.
البته اين حركت نكات مثبت و منفي دارد. توصية تعليم و تربيت و توسعه مراكز آموزشي از نكات مثبت آن بود، ولي اين حركت با دانش رنسانسي هيچ سازگاري نشان نداد. رفرم ديني به نص صريح اناجيل تكيه ميكرد و به لحاظ ديني خيلي جديد نبود. اين حركت در پيامدهاي اجتماعي، اقتصادي موجب رشد ناسيوناليسم و مناسبات سرمايهداري شد و اين جنبه نسبت به جنبههاي ديني اهميت بيشتري داشت. رفرميستهاي برجسته چون لوتر و كالون با عقل درافتادند و جوّ آرام رنسانس را متلاطم كردند. بدين ترتيب جنگهايي كه تا آن روز به صورت ملي بود جاي خود را به جنگهاي مذهبي داد و اين مسأله شكاف مذهبي را در اروپا پديد آورد. جنبش رفرم با رشد مناسبات بورژوازي اهميت خود را از لحاظ ديني از دست داد. بعدها فرقهها و گروههايي پديد آمدند كه راديكالتر بوده و كلاً مذهب را زير سؤال بردند و به مسائل اين جهاني نزديكتر شدند.
ادامه دارد ...