باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 9 شهريور 1387 كاربران برخط 34 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
درباره‌ي نازيسم هيديگر
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از كتاب فلسفه و اميد اجتماعي، تهران، نشر ني

   ● نويسنده: ريچارد - رورتي

مترجم: عبدالحسين - آذرنگ / نگار - نادري

 
 

آثار هيديگر، هم آثار نخستين و هم واپسين، لبريز از مجادله با تمايز ميان نمود ـ واقعيت است. اين جدل، در آثار نخستين، بر تأكيد  ديويي‌وار مقدم بر تقدم Well بر Wriklichket و تقدم Zunanden بر Vorhanden و تقدم Auslegung  بر Aussage تمركز دارد. اگر كسي بندهاي 31 تا 33 از كتاب هستي و زمان را بخواند، به گونه‌اي كه من مي‌خواهم، مانند مارك اكرنت(1) كه در كتابش با عنوان پراگماتيسم هيديگر خوانده است، هيديگر به گونه‌اي ديده خوهد شد كه از نظريه ابزار عمل مي‌سازد، به عنوان كسي كه اظهاراتي را به منزله‌ي ابزاري براي اجراي نوعي برنامه‌ي انساني تأويل مي‌كند. حتي در آثار واپسين، كه هيديگر پراگماتيسم را گونه‌ي پيش‌پا افتاده‌اي از نيست‌انگاري نيچه‌اي مي‌داند، باز هم بارها تأكيد مي‌كند كه تمايز يوناني نمود ـ واقعيت نشانه‌اي از شيوه‌ي مابعدالطبيعي غرب در سخن گفتن از «هستي» است. در واقع او گاه پراگماتيسم عصر ما را ـ برداشت فناورانه‌ي آن از هستي ـ به آن تمايز بازمي‌گرداند.

با اين حال خود هيديگر، در خطابه‌هايش، به همان تمايز نمود ـ واقعيت متوسل مي‌شود كه در نظر رد مي‌كند. در هستي و زمان مدام خود را ژرف‌كاو  شرايط امكاني ژرف‌تر از آنچه پيشنيانش تشخيص داده‌اند، توصيف مي‌كند. در آثار واپسين خود همواره به ما مي‌گويد كه هر گونه برداشت معاصر از موقعيت تاريخي ما جز برداشت خود او سطحي است ـ يعني نمي‌تواند به ذات فناوري نفوذ كند، در عوض به مسائلي سطحي نظير كشتار هسته‌اي مي‌آويزد. هيديگر در اين آثار امتناع مي‌ورزد كه خود را ذره‌ي محدود و حادث ديگري از ابزار سرهم كردن دازاين به منظور اجراي برنامه‌هاي گوناگون محدود بيانگارد. بيش از آنكه، مي‌خواهد خود را بي‌برنامه، بي‌اراده و صرفاً گوشي شنوا، وسيله‌اي براي نداي هستي ببيند.

كساني كه مانند خود من، از هيديگر پراگماتيست نخستين، بيش از نيوشاي سپسين نداي هستي نكته برگرفته‌اند، به اين ماجراي بي‌برنامه شدن بسيار بدبين‌اند. به نظر مي‌رسد كه هيديگر هر چه سالمندتر شده از تأكيد بر تناهي غالب بر هستي و زمان دورتر شده است. ما اين را پسگرد تلقي مي‌كنيم. بايد بپذيريم كه هيديگر هر چه سالمندتر و خودبزرگ‌بين‌تر شد، به متفكري اصيل‌تر و جذاب‌تر تبديل گرديد، اما ما اين را به مثابه نمونه‌ي ديگري از خطايي شديد و غيرمتعارف مي‌دانيم كه از حقيقت محض و سودمند آموزنده‌تر است. بنابراين، آثار هيديگر از نظر ما محملي نيست كه بتوانيم از طريق آن نداي هستي را بشنويم، بلكه جعبه‌ي ابزاري است، جعبه‌اي است كه هيديگر ابزارهايي را كه در مواقع مختلف براي انجام دادن برنامه‌اي ابداع كرده، در آن جاي داده است.

اين برنامه‌ها مختلف بوده و گاه بر سر راه يكديگر قرار مي‌گرفت. هيديگر در آثار نخستين مي‌خواست ارسطو را احيا كند تا از طريق آن، انتقاد نو توماسي از دكارت را دنبال كند. بعدها خواست با پشت سر نهادن ارسطو به فراسوي نيچه برود. گاه مي‌خواست دازاين كلي را وصف كند و در مواقع ديگر مي‌خواست فقط دازاين سده‌ي بيستمي را توصيف كند. زماني مي‌خواست رهبر قهرمانان جنبشي ملي شود، اما بعدها خواست عزلت‌گزين پير خردمندي باشد كه مي‌دانست «فقط خدا مي‌تواند ما را نجات دهد». نظر او مبني بر اينكه همواره ستاره‌ي واحدي را دنبال كرده است، از نظر من خودنوازي خودفريبانه‌اي است. به نظرم جعبه‌ي ابزاري كه از او به ما ارث رسيده، جعبه‌اي حاوي انواع ابزارهاي مختلف است كه براي مقاصد گوناگون ساخته شده است ـ مجموعه‌ي ابزارهايي كه فقط برخي اقلام آن هنوز مفيد است. گمان مي‌كنم بهترين قدرداني از دستاوردهاي هيديگر اين است كه از ميان آنچه از او مي‌گيريم گزينش كنيم. از نظر خودم، من بايد پراگماتيست را نگه دارم و نازي را ناديده بگيرم، رئوس طرح هيديگر از تاريخ مابعدالطبيعه را نگه دارم، اما پايان غم‌انگيز آن را از نو بنويسم، اقلام برگزيده‌ي صورت‌هاي خيال‌ و اصطلاحات او را نگه دارم، اما مدعاهاي او در باب تاريخ جهاني را دور بريزم.

هيديگر را اين روش از ان خود كردن او از كوره به در مي‌برد. اما سرسخت‌ترين منتقدان او چنين كرده‌اند. اين منتقدان مدعي‌اند كه نازيسم هيديگر فقط جنبه‌اي از تفكر او، فقط يكي از برنامه‌هاي مختلفش نبود، بلكه سرنخي تعيين‌كننده براي رخنه به ذات نهان تفكر اوست. تأكيد دارند كه تفكر او همان قدر كاملاً يگانه است كه خود او عقيده داشت. گمان مي‌كنند كه واقعيت نهفته‌اي در پس نمودهاي گوناگون وجود دارد كه او به راستي ستاره‌ي واحدي را دنبال مي‌كرد ـ ستاره‌اي سياه و شيطاني.

هيديگر از نظراين منتقدان فقط مجموعه‌اي از برنامه‌ها، بعضي خوب و بعضي بد نيست. زيرا آنان همان نگرش ماهيت‌باوري را درباره‌ي هيديگر دارند كه هيديگر در باب سده‌ي بيستم داشت. هيديگر مي‌خواست همه چيز سده‌ي ما را جز فن‌باوري آن را نمودگذاري صرف بداند. منتقدان منظور نظر من مي‌خواهند هر چيز هيديگر را جز ضدبرابري‌طلبي او و ستايش‌اش از fuhrerprinzip را امري كم‌اهميت بدانند. ما پراگماتيست‌ها، به عكس، سده‌ي بيستم را انباني آميخته از تازه‌هاي بد و خوب مي‌دانيم و كار هيديگر را جعبه‌ي ابزاري حاوي برخي چيزهاي شكوهمند كه در كنار مقداري خرت و پرت‌هاي كهنه شده قرار گرفته است.

از نظر آن دسته از ما كه مي‌خواهند به برداشتن ابزارهايي از جعبه‌ي هيديگر ادامه دهند، اين واقعيت كه كسي كه اين ابزار درخور توجه را طراحي كرد، نخست نازي بود و بعداً رياكاري بزدل، يكي از طنزهاي فراوان تاريخ است. اي كاش واقعيت جز اين بود. همين آرزو را درباره‌ي انديشمندان ديگري داريم كه آنها را مي‌ستاييم. اي كاش كارناپ به اندرز بجاي سيدني هوك گوش داده بود و با رد كردن مسووليت كنفرانس صلح 1948 والدرف(2) بازيچه‌ي دست استالين نشده بود.كاش سارتر تا 1956 براي جدا شدن از خط‌مشي حزبي صبر نكرده بود. كاش ييتس و شا پيش از آنكه مجذوب موسوليني شوند، پي مي‌بردند كه بر زندانيان سياسي او چه مي‌رفت. كاش چپ جديد دهه‌ي 1960 پيش از آنكه شيفته‌ي كاسترو و مائو شود، درمي‌يافت كه بر زندانيان سياسي آنها چه مي‌گذشت. اما ما ابتكارهاي سياسي اين شورمندان ناپخته را تا اندازه‌ي زيادي با ميراث‌هاي فكري آنان بي‌ارتباط مي‌دانيم.

ادعاي اين بي‌ارتباطي از ديدگاه منتقداني كه مي‌خواهند هيديگر مطرود باقي بماند، پذيرفتني نيست. خطابه‌ي او را در مقام رياست دانشگاه به منزله‌ي بارقه‌اي از هيديگر واقعي، هيديگر اصلي مي‌دانند، حال آنكه من عقيده ندارم كه چيزي به عنوان هيديگر اصلي وجود داشته باشد. گمان مي‌كنم اين منتقدان فقط در حدي كه مي‌گويم حق دارند: هيديگر در سراسر زندگي ضد برابرطلب بود، هيچ گاه به برنامه‌ي ليبرالي افزايش كلي شادكامي بشر ذره‌اي اعتنا نداشت. اما اگر سكوت هيديگر در برابر قتل عام يهوديان نبود، بعيد مي‌دانم كه اين ضد برابرطلبي‌ براي خوانندگانش خيلي مهم، يا شاخصي براي هيديگر واقعي، راستين و اصلي، به نظر برسد. زيرا اين سكوت همان چيزي است كه مورد هيديگر را از مورد كارناپ يا سارتر متفاوت مي‌سازد. كارناپ و سارتر درباره‌ي رويدادهاي سياسي در روسيه و اروپاي مركزي از دور داوري مي‌كردند. اما هيديگر مي‌ديد كه همكاران يهودي‌اش از كار بركنار مي‌شدند و سپس به چشم مي‌ديد كه به سرنوشتي گرفتار مي‌آمدند كه اگر فكر مي‌كرد به زحمتش مي‌ارزد به آساني مي‌توانست به آن پي ببرد. اين سكوت در عين حال همان چيزي است كه هيديگر را از مسير كلي ضد برابري‌طلبان متفاوت مي‌سازد. بسياري از نويسندگان ممتاز سده‌ي بيستم به مردم‌سالاري بي‌اعتماد بودند، اما او تنها كسي بود كه در برابر فاجعه‌ي آدم‌سوزي خاموش ماند.

گمان مي‌كنم هابرماس و دريدا حق دارند كه مي‌گويند هر كدام از ما، به فرض داشتن پس‌زمينه‌ي هيديگر، ممكن بود به اين فكر بيفتيم كه در 1933 هيتلر تنها اميد آلمان بود. حق دارند كه مي‌گويند سكوت پساجنگ واقعاً نابخشودني است. موافقم كه اين سكوت نابخشودني بود، اما نمي‌توانم اين سكوت را از محتواي كتاب‌هاي هيديگر نتيجه بگيرم، يا حتي آن را به عنوان نشانه‌ي چيزي بدانم كه بايد ما را نسبت به آن كتاب‌ها بدگمان سازد. اين بدان سبب است كه خلق و خوي شخصي فرد را - حساسيت خاص او را در برابر رنج‌هاي ديگران ـ نتيجه‌ي رويدادهاي اتفاقي در زندگي او مي‌دانم. اين حساسيت اغلب، شايد معمولاً مستقل از برنامه‌هاي خودآفريني كه فرد در كارش پيش مي‌گيرد، تغيير مي‌كند.

مي‌توانم مرادم را از «رويدادهاي اتفاقي» و «تغيير مستقل» از راه ترسيم دنياي مفروض و كم‌وبيش متفاوتي توضيح دهم ـ دنيايي كه در آن هيديگر براي ترويج مقاومت بر ضد هيتلر، به دوست ضد برابري‌طلب‌اش، توماس مان، مي‌پيوندد. براي اينكه ببينيم اين دنياي ممكن چگونه مي‌توانسته  است تحقق بيابد، تصور كنيد كه هيديگر در تابستان 1930 ناگهان خود را عميقاً عاشق دانشجوي فلسفه‌ي زيبارو، پرشور و ستودني به نام سارا ماندلباوم مي‌يابد. سارا يهودي است، اما هيديگر هيچ اعتنايي به اين نكته ندارد، كلافه‌ي شوري است كه به آن گرفتار شده است. هيديگر پس از جدايي دردناكي از الفريده ـ ماجرايي كه به قيمت از دست دادن دوستي‌اش با برخي، از جمله خانواده‌ي هوسرل، شد ـ در 1932 با سارا ازدواج كرد و آن دو در ژانويه‌ي 1933 صاحب پسري به نام آبراهام شدند.

هيديگر به شوخي مي‌گويد سارا مي‌تواند نام آبراهام را نامي برگرفته از نام سرسلسله‌ي يهود بداند، اما او (هيديگر) اين نام را برگرفته از آبراهام سانتا كلارايي، پسر مسكيرشي(3) ديگر، مي‌داند. سارا در قفسه‌هاي كتابخانه دنبال نوشته‌هاي يهودي‌ستيز آبراهام سانتا كلارايي مي‌گردد و شوخي كوچك هيديگر عامل نخستين اختلاف جدي ميان زن و شوهر مي‌شود. اما هيديگر در اواخر 1933 ديگر از اين شوخي‌ها نمي‌كند. چه سارا او را متوجه پاكسازي يهوديان، از جمله پدرزنش مي‌كند كه از كار اخراج شده است. هيديگر چيزهايي را در روزنامه‌ي دانشجويي درباره‌ي خودش مي‌خواند كه او را متوجه اين نكته مي‌كند كه ممكن است روزهاي خوش او سپري شده باشد. اندك‌اندك به اين فكر مي‌افتد كه عشقش به سارا به بهاي سنگيني، به قيمت اعتبار او تمام شده است و ممكن است دير يا زود به قيمت شغلش هم تمام شود.

اما هنوز سارا را دوست داشت، سرانجام فرايبورگ محبوبش را به خاطر او ترك مي‌گويد. در 1935 در برن درس مي‌دهد، اما فقط به عنوان استاد ميهمان. سوئيس در آن وقت همه‌ي كرسي‌هاي فلسفه‌ي خود را واگذار مي‌كند. ناگهان از «مؤسسه‌ي مطالعات عالي» در پرينستون پيامي رسيد. هيديگر دو سال را در آنجا گذراند، آهسته و با زحمت انگليسي آموخت، بار ديگر براي تالارهاي درس مسحوركننده و مملو از دانشجويان سراپاگوش دلش پرپر زد. در 1937 كه برخي از دوستان مهاجرش ترتيب شعل ثابتي را در دانشگاه شيكاگو براي وي دادند، فرصتي براي آن منظور به دست آورد.

در آنجا با اليزابت مان بورگز ديدار و او هيديگر را به پدرش معرفي كرد. هيديگر تصميم گرفت بر بدگماني نخستين خود نسبت به محبوب ثروتمند هانسايي(4) غلبه كند، مان بر بدبيني نخستين خود به بچه روستايي (Bauernkind) جنگل سياهي. آنها درمي‌يابند كه با يكديگر، با آدورنو و هوركهايمر، توافق نظر دارند؛ اينكه آمريكا برهان خلف اميدهاي عصر روشنگري است، سرزميني بدون فرهنگ. اما خوار داشتن آمريكا مانع از آن نبود كه هيتلر را به عنوان كسي ببيند كه آلمان را نابود كرده بود و داشت اروپا را نابود مي‌كرد. سخن‌پراكني‌هاي پرشور ضدنازي هيديگر به او توانايي مي‌بخشد تا نياز به ژست قهرماني گرفتن نزد توده‌هاي مردم را ارضا كند ـ نيازي كه در شرايط ديگر بايد با خطابه‌ي رياست دانشگاه ارضايش مي‌كرد.

در پايان جنگ جهاني  دوم ازدواج هيديگر به بن‌بست رسيد. سارا عميقاً سوسيال دموكراتيك، عاشق آمريكا و صهيونيستي پرشور بود. او به اين نتيجه رسيد كه هيديگر مردي بزرگ با قلبي سرد و نفوذناپذير است، قلبي كه يك بار به روي او باز شده، اما در برابر اميدهاي اجتماعي‌اش بسته ماند. به اين نتيجه رسيد كه اين خودپرست را همان قدر خوار بشمارد كه آن فيلسوف و مجادله‌گر ضدنازي را مي‌ستود. در 1947 از هيديگر جدا شد و آبراهام پسر 14 ساله‌اش را برداشت و با خود به فلسطين برد. در نبردهاي داخلي مجروح، سرانجام پس از اعلام استقلال اسرائيل، در دانشگاه تل‌آويو استاد فلسفه شد.

خود هيديگر در 1948 پيروزمندانه به فرايبورگ بازگشت. در آنجا از دوست قديمي‌اش گادامر شغلي گرفت، اگرچه از عدم مخالفت گادامر با سلطه‌ي نازي‌ها بر دانشگاه‌هاي آلمان به شدت بيزار بود، زني كه الفريده را به ياد همه‌ي دوستان قديمي مي‌آورد. در 1976 كه در گذشت، همسرش «نشان آزادي رياست جمهوري»، نشان لياقت و نشان طلاي «جايزه‌ي نوبل ادبيات» را روي تابوت او گذاشت. اين آخري يك سال پس از انتشار مرثيه‌ي كوتاه اما اندوهباري در رثاي آبراهام، كه در 1976 در بلندي‌هاي جولان درگذشته بود، به وي اعطا شد.

هيديگر در اين دنياي مفروض چه كتاب‌هايي مي‌نوشت؟ شايد دقيقاً همان كتاب‌هايي كه در دنياي واقعي نوشت. البته در اين دنيا، مقدمه بر مابعدالطبيعه حاوي يكي انگاشتن تحقيرآميز جنبش نازي با نيست‌انگاري سبك‌سرانه‌ي فناوري جديد است و نيز اشاره به اينكه هيتلر آلمان را به سطح مابعدالطبيعي روسيه و آمريكا فرو مي‌كشاند. سمينارهاي مربوط به نيچه، عمدتاً مانند همان سمينارهايي است كه در دنياي ما ارائه داشت، جز گريزي به اكراه نيچه از يهودي‌ستيزان، گريزي كه مشابهت‌هاي عجيبي با تصوير يهودي‌ستيز، اثري همزمان اما مستقل از سارتر، دارد. در اين دنيا، هيديگر بيشتر همان رساله‌هاي تفسيري را مي‌نوشت، اما نقد و بررسي‌هايي درباره‌ي ثورو(5) و جفرسون به آنها مي‌افزود كه به ترتيب براي سخنراني در دانشگاه‌هاي هاروارد و ويرجينيا تهيه شده بود. اين دو رساله گرايش پرشور آشناي هيديگر به زندگي روستايي و بدگماني او را به پرولتارياي شهري نشان مي‌دهند.

به طور خلاصه، كتاب هايش در اين دنيا، مداركي دال بر همان تلاشي است كه در دنياي واقعي به كار بست ـ تلاش در راه بيرون آمدن از سنت فلسفي و «خواندن نغمه‌اي تازه» در آنجا. اين تلاش، اين جست‌وجوي شخصي خلوص، هسته‌ي اصلي زندگي او بود. اين خلوص نمي‌توانست چندان متأثر از عشق به اشخاصي به خصوص يا رويدادهاي سياسي عصر او باشد.

در دنياي ما، هيديگر پس از جنگ هيچ حرف سياسي‌اي نزد. در آن دنياي مفروض كه ترسيم مي كنم، او اعتبارش را به عنوان ضدنازي به كار مي‌گيرد تا حق سياسي آلمان محترم شناخته شود. فرانتس يوزف اشتراوس، كه او را در توتناوبرگ به طور مرتب و با نگاهي ستايشگر مي‌ديد، وي را مي‌ستايد. هيديگر گاه همراه اشتراوس در اجتماعات سياسي ديده مي‌شود. سوسيال دموكرات‌هايي چون هابرماس افسوس مي‌خورد كه هيديگر در سياست پس از جنگ آلمان همواره در جناح  نادرست قرار گرفته است. گاه در خفا اين بدگماني را ابراز مي‌كنند كه هيديگر در اوضاع و احوالي اندكي متفاوت، نازي خيلي خوبي از كار درمي‌آمد. اما هيچ گاه به فكر اين نبودند كه چنين چيزي را درباره‌ي بزرگ‌ترين متفكر اروپايي عصر ما آشكارا بگويند.

هيديگر در دنياي واقعي ما نازي بود، رياكاري بزدل، بزر‌گ‌ترين متفكر اروپايي عصر ما. در دنياي مفروضي كه من ترسيم كرده‌ام، تا اندازه‌ي زيادي همان است كه بود، اما گه‌گاه در جريان رنج يهوديان قرار مي‌گرفت، تا اينكه سرانجام توجه يافت كه اوضاع از چه قرار است، تا اينكه احساس تأسف و احساس شرم او سرانجام بيدار شد. در آن جهان اين اقبال را داشت كه نتواند نازي باشد و بنابراين براي بزدلي يا رياكاري فرصت كمي داشته باشد. در دنياي واقعي ما رويش را برگرداند و سرانجام به انكار جنون‌آميز متوسل شد. همين انكار، سكوت نابخشودني او را به بار آورد. اما نه آن انكار و آن سكوت چيز زيادي درباره‌ي كتاب‌هايي كه او نوشت به ما مي‌گويد و نه به عكس. به عبارت ديگر، در هر دو دنيا تنها حلقه‌ي پيوند ميان سياست هيديگر و كتاب‌هايش، خوارداشت مردم سالاري‌ است، احساسي مشترك با، براي مثال، اليوت، چسترتن(6)، تيت(7) وُ(8) كلودل(9) ـ كساني كه همان گونه كه اودن پيش‌بيني كرد، آنها را به لحاظ آثار خوبشان مدت‌هاست بخشوده‌ايم. به همين سادگي مي‌توانستيم نگرش هيديگر را درباره‌ي مردم‌سالاري ببخشيم، اگر كه كل ماجرا همين بود. اما در دنياي بدون سارا، دنيايي كه بدبختانه هيديگر بايد در آن زندگي مي‌كرد، كل ماجرا اين نبود.

خلاصه كنم: تأكيد داشته‌ام كه مي‌توانيم در ضد ماهيت‌باوري پراگماتيكي نخستين هيديگر دلايلي در توجيه دست برداشتن از تلاش‌ براي ديدن او و كتاب‌هايش از منظري واحد، شايد حتي تلاش براي ديدن اين كتاب‌ها به عنوان مراحلي در Denkwegي واحد بيابيم. اگر آن ماهيت‌ستيزي را جدي‌تر از آنچه خود هيديگر نشان داد در نظر بگيريم، نخواهيم توانست هيديگر را به گونه‌اي نمايش دهيم كه او متفكران و شاعران دلخواهش را به نمايش گذاشت. ما در روايت تاريخي جهان، جايگاهي براي متفكران و شاعران تعيين نخواهيم كرد. آنها و كتاب‌هايشان، هر دو، را به منزله‌ي برايند فشارهاي حادث خواهيم ديد. هيديگر را به منزله‌ي يكي ديگر از آدم‌هاي سردرگم، جريحه‌دار، گاه بيچاره خواهيم يافت، كسي بسيار شبيه خودمان. آثار هيديگر را دست كم همان طور كه او خواست خواهيم خواند ـ به عنوان موقعيت‌هايي براي بهره‌برداري، افزوده‌هاي جديد بر باقي‌مانده‌ي اجناس(10) ما. دست از طلب عمق برمي‌داريم، تلاش در راه پرستش قهرمانانه يا شكار كردن مجرمان را متوقف مي‌كنيم. در عوض، دنبال ابزارهاي مفيدي مي‌گرديم و آنها را از هر كجا كه توانستيم بيابيم برمي‌داريم.

 

پي‌نوشت‌ها:

1ـ استاد فلسفه‌ي آمريكايي.

Waldorf Peace Conference، كنفرانسي كه حزب كمونيست آمريكا در هتل والدرف آسترياي نيويورك ترتيب داده بود (1949).

3ـ شهر زادگاه هيديگر.

4ـ شهري در آلمان.

Thoreau (1817ـ 1862)، نويسنده و منتقد اجتماعي آمريكايي.

Gilbert Keith Chesterton (1874ـ 1936)، نويسنده‌ي محافظه‌كار انگليسي.

john Orley Tate (1899ـ 1979)، شاعر و منتقد آمريكايي.

Evelyn Waugh (1903ـ 1966)، طنزنويس انگليسي.

Paul Claudel (1868ـ 1955)، سياستمدار، نويسنده و شاعر فرانسوي.

Bestand an Waren -10

 

 

    93 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   نازيسم (8)

تصاوير

افراد مرتبط
●  هايدگر   مارتين(45)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:06/09/1384

تاريخ شمسی نشر:17/12/1386
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب