انسان براي زندگيكردن در جهان نياز به شناخت دارد، تا بتواند نيازهاي خود را برطرف كند، به همين دليل با طبيعت درگير ميشود و در اؤر اين درگيري با محيط آگاهي يا شناخت حاصل ميشود. اين شناخت دو مرحله دارد: 1 شناخت حسي 2 شناختي منطقي
شناخت حسي از طريق تحريكهاي محيط بر روي حواس انسان حاصل ميشود و به مغز انسان انعكاس مييابد كه احساس شكل ميگيرد و سپس به صورت ادراك حاصل ميشود. در اين هنگام انسان جزيي از جهان خارجي را درك ميكند.
شناخت منطقي ادراكاتي است كه با ادراكات گذشته انسان مقايسه ميشود. در نتيجه نوعي ادراك و تصور ذهني از اجزاي جهان باقي ميماند كه متعلق به يك تمدد معين است كه از طريق مقايسه شكل گرفته است كه بر اؤر باقيماندن، ذهن، ذات و ماهيت اين نمود تحت يك دسته از عوامل بيان ميشود كه مفهوم ناميده ميشوند، از برخورد اين مفاهيم حكم شكل ميگيرد و سپس استنتاج حاصل ميشود. حكمگرايي روابط نسبتا دور و ژرف واقعيت است.
استنتاج از جمعشدن حكمهاي متعدد و حصول حكمي وسيعتر به دست ميآيد كه در اين مرحله از استنتاج دو مقوله استقرا و قياس مطرح ميشود كه استقرا رسيدن از نمودهاي جزيي به مفهوم كلي است و قياس شامل رسيدن از كل به جز است كه در هر استنتاج ميتوانند دخيل باشند. پس شناخت اولين گام براي آغاز هر عملي است كه بايد انجام شود.
هر شناختي داراي دو عنصر، ادراكي و عاطفي است، چون شناخت معلول تصادم ارگانيسم با محيط است كه به ناگزير هر دو عنصر را در بر ميگيرد كه هم از نمودهاي بيروني خبر ميدهد و هم از نمود حالات دروني انسان. ادراك انعكاس واقعيت خارجي است و عاطفه از واكنش انسان در مقابل ادراك پديد ميآيد.
نسبت اين دو در مرحله شناخت متفاوت است. بعضي اوقات شناخت عاطفي است و گاهي ادراكي، در هر مرحله از شناخت تسلط صددرصد اين دو به تنهايي وجود ندارد. گاهي عاطفه بر ادراك غالب ميآيد و گاهي برعكس.
بطور كلي شناخت حسي به مراتب بيشتر با عاطفه آميخته است تا شناخت منطقي، زيرا انسان زماني كه از طريق احساس شناخت را حاصل ميكند چون محاط در محيط است تحت تاؤير نمودهاي محسوس قرار ميگيرد كه براي او پرمعني و با ارزش هستند و اين بر روي شناخت او تاؤير ميگذارد، در اين هنگام در شناخت او بيشتر عنصر عاطفه مطرح ميشود.
بعد از به وجود آمدن شناخت نسبت به جهان بايد ديد كه كدام شناخت درست و كدام شناخت نادرست است، چون شناخت ناشي از برخورد با محيط است پس شناخت بستگي به چگونگي برخورد انسان با محيط دارد. هركس، متناسب آزمايشهاي زندگي خود به شناختي نايل ميآيد. بعضي از شناختها صحيح و بعضي شناختها سقيم هستند. در بعضي موارد شناخت بعضي افراد نسبت به امري درستتر از شناخت بعضي افراد ديگر نسبت به همان امر است، پس در اين موارد بايد ملاكي براي اينكه «كدام شناخت صحيح است» وجود داشته باشد كه اين ملاك حقيقت است. هرگونه شناختي كه با هستي و واقعيت منطبق باشد حقيقت است و شناخت صحيح.
علم در پي گفتارهايي درباره واقعيت است، بنابراين در علم جرياني كه به دستيابي به اينگونه گفتارها منتهي ميگردد را جريان شناخت ميگويند. علوم اجتماعي نيز به عنوان شاخهيي از علوم انساني در پي كشف واقعيت جهان واقعي و جهان اجتماعي است كه بايد جريان شناخت را براي كشف واقعيت طي كند. براي طي كردن اين مسير دانشمندان علوم انساني و اجتماعي ديدگاههاي مختلفي درباره روش شناسايي شناخت صحيح مطرح كردهاند كه محققان علوم اجتماعي براي كشف واقعيت و دستيابي به راهحل مناسب مسائل اجتماعي بايد اين روشها را به كار گيرند.
ديدگاههاي مطرح شده براي شناخت در علوم اجتماعي را ميتوان چنين برشمرد:
1 ديدگاه تجربهگرايي: يكي از ديدگاههايي است كه ميتواند براي شناخت به كار رود. در اين ديدگاه تجربه به عنوان منبع و ماخذ شناخت قابل توجه است. اين ديدگاه بر روي مشاهده و آزمايش به عنوان شيوه كشف واقعيت تاكيد ميكند و تفكر استقرايي را براي شناخت برميگزيند تا به هدف خود يعني شناخت صحيح برسد. در اين ديدگاه راه رسيدن به شناخت از طريق حواس پنجگانه است، يعني همان شناخت حسي كه اين روش ميتواند در علوم اجتماعي براي شناخت پديدههاي اجتماعي به كار گرفته شود.
2 ديدگاه ماترياليسم ديالكتيكيأ اين ديدگاه توسط ماركس ارايه شده است و توسط شاگردانش گسترش يافت. از اين ديدگاه، شناخت جزيي از ايدئولوژي طبقهيي است كه در پي دستيابي به شناخت مورد نظر خود است. چون انسانها در پي مسائل عملي زندگي متوسل شناخت ميشوند و اين مسائل عملي براي هر طبقه متفاوت است، پس شناخت با علايق طبقات اجتماعي و ايدئولوژي آنها در ارتباط است. در اين ديدگاه عمل به عنوان يك عامل براي شناخت در نظر گرفته شده است. و منظور از عمل جريان تاؤيرگذاري انسانها بر روي واقعيت عيني است، به عبارتي ديگر «عمل» صفت اساسي جريان زندگي بشر را شامل ميشود. از اين ديدگاه عمل يك جريان مادي است كه همواره داراي يك ماهيت اجتماعي است. پس در اين ديدگاه عمل به عنوان يك حقيقت در نظر گرفته شده است كه بايد مورد توجه قرار گيرد.
3 ديدگاه عقلگرايي انتقادي كه توسط كارل ريموند پوپر بنيانگذاري شده نيز در راه شناخت پديدههاي اجتماعي، روشي را بيان ميكند. اين ديدگاه از روش قياسي براي شناخت استفاده ميكند و تجربه را به عنوان يك وسيله براي تكذيب و ابطال تئوريها و فرضيه مورد توجه قرار ميدهد.
4 ديدگاه استنباطيأ استنباط به عنوان يك روش علوم تفكري وتوضيح يا تبيين به عنوان روش علوم طبيعي است كه توسط ديلتاي مطرح شد. از اين ديدگاه براي شناخت بايد از طريق جميع حواس اقدام شود نه فقط از طريق انديشه. اين روش دو سطح دارد كه اول مرحله كشف و سپس مرحله استدلال است كه استنباط در سطح اول قرار ميگيرد و توضيح يا تبيين در سطح دوم، اين ديدگاه براي شناخت رفتار انساني از تفسير معاني براي رسيدن به حقيقت استفاده ميكند.
موارد بالا مختصري بود از ديدگاههاي مطرح شده در علوم اجتماعي براي شناخت واقعيت و بررسي بهتر مسائل اجتماعي. پس براي شناخت در علوم اجتماعي ما نياز به روشي داريم كه اين روشها ما را در شناخت واقعيتها كمك خواهند كرد، ولي مساله اين است كه چگونه از اين روشها و در چه موقعيتها از كدام روش براي شناخت واقعيت اجتماعي بايد استفاده شود.