باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 162 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
نواندیشی در ادبیات داستانی
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


بديهي است پيدايش نوآوري و نوانديشي در عرصه ادبيات داستاني بنا به مناسبات عل‍ّي و قوام‌يافته‌اي چون ظهور ذهنهاي نو، تجربه‌اندوزي از بطن زندگي، دريافت اصولي از ساحت هستي، ژرف‌انديشي، گذشت زمان و سنجش عقلاني بدون بغض و غرض بستگي دارد؛ و به منظور راه‌اندازي يك جريان ادبي بديع و تثبيت آن، نمي‌توان تنها به ظهور نوابغ و شخصيتهاي نوانديش اكتفا كرد. چه بسارند افراد ناپخته، ناتوان و كم‌بضاعتي كه براي كسب شهرت، مقام و ثروت، و به منظور پنهان كردن ناتوانيهاي خود، به ناگاه به كاري نو دست مي‌زنند و گمان مي‌كنند كه يك شبه ره صدساله طي مي‌كنند، و با ـ اصطلاحا‌ً ـ «طرحي نو در انداختن»، به چهره‌اي ماندگار مبدل مي‌گردند. اما از آنجا كه اين افراد از جهان‌بيني نابي برخوردار نيستند و از بهره‌بري از شيوه‌ها و تكنيكهاي داستان‌نويسي عاجزند، به آني، نامشان از صفحات ادبيات محو مي‌گردد.

 
   ● نويسنده: کامران - پارسی نژاد

منبع: ماه نامه - ادبيات داستاني - 1384 - شماره 92

 
 

البته شكي نيست كه اصطلاح «نو» و يا «مدرن»، همواره در تمامي ادوار تاريخي و زمانهاي مختلف مطرح بوده و به كار رفته است. درواقع، «نوبودن» و «نوآوري»، لازمه حيات ادبيات، خاصه ادبيات داستاني به حساب مي‌آيد؛ ودر تمامي مقاطع و دوره‌هاي مختلف، نويسندگان و اديبان و شاعران بسياري ظهور كرده‌اند كه در زمان خود حرف نو مي‌زده‌اند و در عرصه ادبيات نوآوري كرده‌اند. آن‌چنان كه سعدي، حافظ، مولوي، ابوالفضل بيهقي، نيما... در زمان خود، نوانديش بوده‌‌اند. از اين رو مي‌توان مدعي بود كه ادبيات نو يا مدرن، در تمامي دورانها وجود داشته است، و مختص به دوره‌اي خاص نيست.

برخي از صاحبنظران ادبيات داستاني معتقدند كه هر داستان و رماني كه به خلاف سنتهاي رايج شكل بگيرد، در گونه رمان مدرن و يا نو قرار مي‌گيرد. آن‌چنان كه ويكتور هوگو در دوران خود همچون جيمز جويس در اوايل قرن بيست نوآوري كرده و به شيوه‌اي داستان مي‌نوشته كه پيش از آن، رايج نبوده است. از جانب ديگر، برخي به اين اصل رسيده‌اند كه انسان در عرصه داستان‌نويسي، تمام راهها را طي كرده است، و در دوره معاصر، تنها به تلفيق شيوه‌هاي گذشته مبادرت مي‌ورزد.

با تمامي اين تفاصيل، برخي رمان نو يا مدرن را به رماني اطلاق مي‌كنند كه درست بعد از جنگ جهاني دو‌ّم در اروپا و آمريكا ظهور كرد. اين افراد منكر اين قضيه نيستند كه واژه معاصر و مدرن، با دوره‌اي كه هر اثري خلق مي‌شود ارتباط تنگاتنگي دارد؛ و به عبارتي، هر اثر ادبي و هنري، در هر زماني كه خلق مي‌شود، مدرن است. با اين حال، آنها بيشتر دوست دارند اصطلاح «رمان مدرن» يا «رمان نو» را براي دوره‌اي كه از سال 1860 شروع شد و تا سال 1970 ادامه يافت، به كار برند؛ و به طور چشمگيري هم، در اين راه، موفق بوده‌ اند.

در طي اين سالها، ديدگاه نويسندگان و شيوه داستان‌نويسي آنها دچار دگرگوني اساسي شد؛ و امروزه مرسوم است هرگاه سخن از «مدرنيسم» و «ادبيات داستاني مدرن» به ميان مي‌آيد، ناخواسته توجه همگان به آن دورة خاص جلب شود.

بسياري بر اين باور پافشاري مي‌كنند كه «مدرنيسم» كه ميان جنگ جهاني اول و دوم ظهور كرد، خود رنسانسي ديگر بود؛ كه طي آن، ساختار اجتماعي، فرهنگي و سياسي و... كشورها تغيير كرد و وضعيت نويسندگان، به ناگاه دگرگون شد.

البته، نحوة شكل‌گيري و اهداف و برنامه‌هاي رنسانس، با جريان مدرنيسم كاملا‌ً متفاوت است. اما از آنجا كه بافت اجتماعي و فرهنگي كشورها دچار تغيير عمده شد، اين دو رويداد بزرگ را با هم قياس مي‌كنند. در دوره رنسانس، ديدگاههاي مطرح شده توسط افلاطون در مورد الهام‌پذيري شاعر، كمك بسيار زيادي در ظهور اين انقلاب بزرگ كرد. افلاطون، از اين نظر، شاعران را با پيامبران يكسان دانسته، چنين مدعي شده كه يك شاعر، با اثر خود مي‌تواند انسانها را ارشاد و راهنمايي كند. افلاطون معتقد بود شاعران و هنرمندان، ارتباط نزديكي با عوالم فراحسي دارند، و مي‌توانند از بيرون از طبيعت، كمك بگيرند.

بر اين اساس، پيروان مدرنيسم قرن بيست، ريشه پيدايش اين نحله را در قرن 19 نمي‌جويند. آنها مدعي‌اند كه ريشه پيدايش تفكرات مدرن، با ظهور رنسانس پديد آمده است. طبق نظر آنها، بعد از رنسانس، اين مدرنيستها بودند كه به انسان اين اطمينان را دادند كه بشر مي‌تواند بياموزد، درك كند و بهترين باشد. بعد از رنسانس، مردم به اين باور رسيدند كه مي‌توانند دربارة سرنوشت خود تصميم بگيرند و اصطلاحا‌ً در محيط اطراف خود دخل و تصرف كنند.

بر اين اساس، همان ديدگاهي كه باعث پيدايش رنسانس شد بعدها در قرن هيجده توانست يك ايده بزرگ ذهني و عقلاني را طراحي كند؛ و آن هم جدال ميان سنت و مدرنيسم بود. اين طرح بنيادين توانست زندگي فكري اروپاييان را تحت تأثير خود قرار دهد. سنت و مدرنيسم عملاً توانست دو گروه عمده پديد آورد: يك دسته آنهايي كه شديدا‌ً پيروان سنت بودند و ديگري آن دسته از افرادي كه طرفدار مدرنيسم بودند.

بدين ترتيب بود كه قرن 18، عصر روشنگري لقب گرفت. در اين عصر طبق نظر مدرنيستها، بلوغ فكري اعتقادات و باورهاي پيروان انسانمداري، از طريق استدلالها و برهانهاي مطرح شده، اثبات شد؛ و ذهن روشنگر باعث شد تا انسان آزاد گردد، و از دست موهوم پرستيها و نادانيها رهايي يابد.

لازم به ذكر است: عصر روشنگري يك حركت ظاهرا‌ً عقلاني بود كه بيشتر، انقلاب صنعتي محرك آن بود. انقلاب صنعتي بين قرن 17 و اوايل قرن 18 صورت پذيرفت؛ زماني كه انسانهايي چون گاليله و اسحاق نيوتن، از طريق دانش و علم خود، به فراگيري قوانين طبيعت پرداختند. حقايقي كه آنها به دست آوردند، فراتر از آن چيزي بود كه عرف‌ پذيراي آن بود؛ مخصوصا‌ً باورهاي اشتباهي كه كليسا بر آن تأكيد مي‌ورزيد؛ همچون اين باور كه زمين به دور خورشيد مي‌گردد، و خلاف آن توسط كليسا اشاعه مي‌گرديد.

در پي آن، متفكران قرن 18، به‌تدريج به اين اصل ايمان آوردند كه هر مشكلي با كمك قدرت دليل و برهان، قابل حل است. بدين ترتيب، بر آن شدند تا به تقابل با سنت، رسوم، تاريخ و حتي ادبيات و هنر گذشته بپردازند!

آنها به‌تدريج به عرصه سياست پا گذاشتند و بر آن شدند تا با قدرت سياسي و حزبي، جامعة ايده‌آل خود را خلق كنند. در‌صورتي‌كه مدرنيستها با طرح تئوريهاي آرمانگرايانه خود، همواره جنگ و خونريزي را براي انسانها به ارمغان آوردند.

به طور مثال، روسو با طرح برابري انسانها، اولين تجربه ساختن جامعه بهتر مدرنيستها را، با خون و جنگ توأم ساخت. نتيجة ايده‌هاي او، منجر به بروز جنگهاي داخلي آمريگا گشت؛ و طي آنها، عدة بي‌شماري مردم بي‌‌گناه كشته شدند، و شهرهاي آمريكا، به خاك و خون كشيده شد. درواقع، ايده برابري انسانها، يك ايده روشنفكري در غرب آن زمان بود، و جنگ شمال و جنوب را دامن زد.

در سال 1786، بروز انقلاب فرانسه نيز، توسط ايدئولوگهاي مدرنيست شكل گرفت. در آن زمان نيز، مدرنيستها با دادن شعار برابري حقوق انسانها، يعني «برادري، برابري و آزادي» ـ كه در واقع شعار مادر فراماسونها بود‌ ـ جريان عظيمي را در فرانسه به راه انداختند كه نتيجه آن قتل و غارت مردم اين كشور بود.

اگرچه انقلاب فرانسه فوايد بسياري را براي اروپاييان به همراه داشت، اما با تغيير موضوع انقلابيون كه به قدرت رسيده بودند، تمام شعارهاي مدرنيستها در نظر مردم مسخره جلوه‌گر گشت. چرا كه بعد از اين انقلاب، وضعيت جامعه رو به بهبودي ننهاد، و هيچ يك از شعارهاي مدرنيستها تحقق نيافت.

انقلاب روسيه نيز، با حمايت فكري مدرنييستها شكل گرفت.

آنها در پي شكست مستمر خود، بر آن شدند تا اين‌بار در خاك روسيه، در پي ساختن جامعه‌اي بهتر باشند. آنها گمان مي‌كردند كه با قدرت ـ به تعبير خودشان‌ ـ حقيقت، مي‌توانند وارد عرصه سياست شوند، و مسائل مختلف اجتماعي را دگرگون كرده، معضلات بشر را، ظاهرا‌ً برطرف سازند.

درواقع، در ميان دو جنگ جهاني اول ودوم، مدرنيسم ترقيخواه، تازه به قدرت رسيده، و در پي اهداف خود بود. در آن زمان، مدرنيستها متحدالشكل وارد ميدان شده در صدد جريان سازي و پيشبرد برنامه‌هاي خود بودند. در صورتي‌كه در حال حاضر، مدرنيستها با جنبشهاي سياسي، ادبي و فرهنگي... تلفيق شده‌اند، و ديگر هويت اصلي خود را از دست داده‌اند.

در آن دوره، شاعران و نويسندگان پيش‌رو مدرنيست، با تلاش بسيار، بر آن شدند تا وارد عرصه سياست شوند، و ـ اصطلاحا‌ً ـ انقلاب سياسي به راه افتاده را، حمايت كنند. «پابلو پيكاسو» به سال 1944، به طور آشكار، به حزب كمونيست پيوست.

در آن زمان و مدتي بعد از آن به نظر مي‌رسد انقلاب روسيه مي‌تواند پاسخگوي رؤياهاي مدرنيستها باشد. نظام كمونيستي، ظاهرا‌ً در تلاش بود تا جامعه بهتري بسازد. كمونيستها تمايلي به دسترسي به دمكراسي غربي نداشتند. آنها قصد داشتند در وجود خود، نوعي دمكراسي اقتصادي بنا كنند. بدين ترتيب بود كه ايده‌هاي كارل ماركس، توانست جنبش سورئاليستي را تحت تأثير خود قرار دهد.

با به قدرت رسيدن ديكتاتوري استالين، تمام آرزوها و رؤياهاي مدرنيستها و پيروانش به باد رفت. آنها بر آن شدند تا با اين ديكتاتوري مقابله كنند. اما به سرعت، توسط رئاليسم سوسياليستي، بلعيده شدند؛ و خود به عنوان ابزار قدرت كمونيستهاي استاليني درآمدند.

با ظهور حزب نازي هيتلري، گروه جديدي از مدرنيستها به سوي اين حزب رو آوردند، و به طور آشكار، تحت فرمان نازيسم درآمدند. اين در حالي بود كه برخي از مدرنيستها به حمايت از كمونيسم، و برخي ديگر به طرفداري از فاشيسم درآمدند. آنها همچنان با دادن شعار« بياييم آينده‌اي بهتر بسازيم»، در اين گروهاي سياسي مخوف و جنايتكار وارد شده، چونان ابزار قدرتمندي در دستان آنها قرار گرفتند. اما نتيجة‌ فعاليت مدرنيستها چيزي جز كشتار، ديكتاتوري و نااميدي انسانها به همراه نداشت.

بعد از انتشار خبر سوزاندن انسانها در آشويتس، تئودر آدورنو (The odor A dorno) چنين گفت: «آيا هيچ ادبيات و هنري، از اين پس، حق حيات خواهد يافت؟»

حركت و جنبش مدرنيستها، از ديرباز، زير ذره‌بين منتقدين ادبي قرار دارد. آنها همواره از خود مي‌پرسند: چرا جنبش آزاديخواهي و ايجاد جامعه بهتري كه مدرنيستها خود را متولي آن مي‌دانست، در هر كشور و منطقه‌اي كه وارد شد، جز جنگ و خونريزي، و در پي آن، برقراري يك حكومت ديكتاتوري تمام عيار، چيزي به همراه نداشت؟!

با ظهور قريب‌الوقوع استعمار نو، مدرنيستها به دنبال اين حركت عظيم به راه افتادند؛ و اين بار، از جريان ادبيات استعمار نو حمايت كردند؛ و بر آن شدند تا در كشورهاي تحت استعمار جريان‌سازي كرده، به تقابل با سنن و تجربيات بومي ملل بروند. آنها با تخريب سنن و تجربيات ارزشمندي كه مردم قرنها براي به دست آوردن آنها تلاش كرده بودند، عملا‌ً شرايط مناسب براي حضور استعمارگران را فراهم ساخته، هويت اصلي مردم تحت سيطره را خدشه‌دار كردند.

بدين ترتيب بود كه انسان، پس از رويارويي با تمامي رويدادهاي همچون انقلاب صنعتي، انقلاب فرانسه، انقلاب روسيه، ظهور كمونيسم، جنگهاي جهاني اول و دوم، ظهور استعمار نو و.. به دام نااميدي و نهيلسم افتاد.

انسان مدرن، دريافته بود كه هيچ‌گاه قادر به ساختن جامعه‌اي ايده‌ال نيست.

جالب اين است كه نويسندگان و هنرمندان مدرنيست، از همين شرايط خاص نيز سوءاستفاده كرده، اقدام به خلق آثار پوچ انگار و نهيليستي كردند؛ و بدين ترتيب، مردم را به فرو رفتن در باتلاق پوچگرايي، تشويق كردند.

درواقع، از سال 1950 به بعد، ادبيات پوچگرا، به صورت قدرت بلامنازعي درآمد. جدا از آن، ادبيات، محملي براي طرح جزبه‌جز مسائل مستهجن و غيراخلاقي شد.

ادبيات در اين دوره، رسالت خود را در طرح مسائل فتنه‌انگيز، بحران‌ساز و فساد‌آور مي‌دانست. ادبيات بر آن شد تا انسان را بي‌هويت نشان دهد و چهره‌اي عصيانگر، ناآرام و نااميد از او بسازد. در آثار ساموئل بكت، عصيان انسان، درشتنمايي شده است.در آثار او، پوچي و نهليسم، به صراحت رواج داده مي‌شود. او بيش از همه به شخصيتهايي كه انگل جامعه بودند توجه نشان مي‌داد؛ شخصيتهاي بي‌هويتي كه حاضر به انجام هر عمل زشت و پستي بودند.

ناتالي ساروت از ديگر نويسندگان مدرنيست به حساب مي‌آيد كه به آثار خود لقب «واكنش» را داده بود. سارتر آثار او را ضد رمان لقب داد؛ در‌حالي‌كه در همان دوره نيز، آثار او مي‌توانست در گروه «رمان نو» قرار گيرد. ساروت به مقاله‌نويسي هم علاقه‌ داشت و در مجموعه مقالات خود، تحت عنوان «عصر بدگماني»، انديشه‌هاي پوچ و كژانديشانة خود را مطرح ساخت. او حتي ميان نويسنده و خواننده، به نوعي بدگماني و سوءظن اشاره داشت. در حقيقت، افرادي چون ساروت و بكت، در صدد طرح مشكلات و معضلات مردم براي بهبود آن نيستند. آنها بيشتر قصد دارند دنياي تك بعدي خود را بسازند؛ و به‌طور غير مستقيم، انديشه هرج و مطرج‌طلبي و پوچگرايي را ميان مردم اشاعه دهند. به همين دليل، آثار آنها، به شرح مكنونات دروني انسانها بيشتر توجه دارد.

در حركت مدرنيستهاي افراطي در آن دوره، نوعي سنت‌شكني محض و بدون تفكر وجود دارد.

آنها عملاً چشمان خود را بسته بودند، و با هر رويدادي كه در گذشته شكل گرفته بود، مقابله مي‌كردند. آنها قصد نداشتند. عناصر مثبت و ايده‌ال گذشته را حفظ كنند، و زوايد كار را بيرون بريزند.

طرح اصلي آن، بر هم زدن همه چيز بود. آنها قصد داشتند به خلاف جريان آب شنا كنند، و هر آنچه را پيشينيان انجام مي‌دادند تغيير دهند.

آلن روب گريه، به ارائه و تئوريهاي مدوني در اين راستا پرداخت. تا آنجا كه او را «نظريه‌پرداز ادبيات مدرن» لقب داده‌اند. نظريه‌هاي او، با بي‌رحمي هر چه تمام‌تر، تمام پلها را پشت سر خراب كرد. او در يكي از آثار خود، به صراحت مي‌گويد: «دنيا نه معني دارد و نه معني ندارد؛ بلكه فقط هست.»

روب گريه تنها به غافلگير كردن انسانها علاقه دارد و به گونه‌اي مسائل را مطرح مي‌سازد كه خواننده فرصت تفكر و انديشه نيابد. او نويسندگان را وامي‌دارد تا از نظم و رعايت قوانين داستان‌نويسي كه در گذشته مرسوم بود، جدا‌ً خودداري ورزند. او عناصري چون شخصيت پردازي، حادثه، مضمون، درونمايه، زمان و مكان را دام بزرگي براي نويسنده مي‌داند. تأكيد او بيشتر در به بازي گرفتن حواس پنجگانه است.

ميشل بوتور (Michel Butor) نيز با ارائه مجموعه مقالات خود، نويسندگان را به پيشبرد طرحهاي پژوهشي دعوت كرد. او مدعي شد: قالب رمان بايد به خدمت طرح ديدگاههاي پژوهشي درآيد. بدين ترتيب است كه او مسائل ظاهرا‌ً پژوهشي خود را در محدوده زماني اندك مطرح مي‌سازد، و به انسان اجازه نمي‌دهد تا در پي دليل و برهان بگردد. در حقيقت او ابتدا طرح مسئله مي‌كند؛ اما با حربة كوتاه‌نويسي و ايجاد يك محدوده زماني كوتاه، قضية مطرح شده را لوث مي‌كند، و به نفع خود، نتيجه‌گيري مي‌كند. اين حربه، به كرات مورد استفاده ادبيات استعمار نو قرار گرفته است و مي‌گيرد. ادبيات استعمار نو، به منظور بازسازي تاريخ و تغيير مسائل مختلفي كه در گذشته رخ داده، از اين حربه سود برده، و همة مسائل را به نفع آرمانهاي خود مطرح مي‌سازد؛ و بلافاصله نتيجه‌گيري مي‌كند.

بايد به اين مسئلة مهم توجه داشت كه اگر رمان نو را رويكرد ادبيات در يك دوره خاص، آن هم بعد از جنگ بين‌الملل، بدانيم، تحليل آثار ادبي و نحوه شكل‌گيري آنها قابل بررسي است. اما اگر منظور از رمان نو، آن چيزي باشد كه در هر دوره و زماني رخ مي‌دهد، ديگر نمي‌‌توان به درستي، پيدايش اين حركت عظيم را شناسايي كرد. به همين دليل است كه غالب پژوهشگران، به تحليل پيدايش مدرنيسم در آن مقطع خاص ‌پرداختند. البته، آنها در پژوهش پيرامون ادبيات مدرنيستي قرن 20، به مباني مهمي دست يافتند.

در قرن 20، مردم متوجه شدند طبيعت داراي ابعاد وسيع و پيچيده‌اي است، ودانش بشري براي شناسايي تمام نيروها و رازها ناتوان است. از اين رو، نويسندگان براي شناخت جهان، چون گذشته عمل نكردند؛ و به دنبال راههاي ديگري گشتند. آنها بيشتر مجذوب عوالم ماوراء طبيعه شدند، و خواستند به تجربيات فراحسي دست يابند. در اين دوره بود كه شعر بيشتر از ادبيات مورد توجه قرار گرفت. چرا كه در قالب شعر، افراد راحت‌تر به عوالم فراحسي و نامحسوس وارد مي‌شدند.

آنها حتي تا آنجا پيش رفتند كه چنين ادعا كردند كه دانش بشري، بدون شعر ناقص است؛ و شعر مي‌تواند جايگزين ديدگاههاي فلسفي و حتي دين شود. ماتيو آرنولد، با سرودن شعري به نام «حقيقت»، پيشنهاد كرد كه شعر جايگزين دين گردد.

آرتور سيمونز (Arthur symons) ادبيات را رقيب دانش دانست. بر طبق نظر او، ادبيات سمبوليستي به راحتي مي‌تواند وظايف مذهب را بر عهده گيرد.

تي، اس، اليوت، كه خود فردي كاملاًَ مذهبي بود، در سال 1928 متذكر شد: ادبيات توانايي طرح مسائل مذهبي را به طور كامل، دارد. به همين دليل، مذهب مي‌تواند جايگزين ادبيات شود؛ و برعكس آن هم، امكانپذير است.

افرادي جون جيمز جويسف ازرا پاوند، تي اس اليوت ويرجنيا وولف، گرترود استين، ويندهام لوئيس (Wyndham lewis) و... به عنوان نويسندگان پيشرو مدرنيست و يا جريان نوگرايي در عرصه ادبيات شعري وداستاني شناخته شده‌اند.

تمامي افراد ياد شده، به صورت منسجم و هدفمند، به خلق آثار مدرنيستي روي نياوردند، بلكه هر يك، بدون اطلاع از فعاليت يكديگر، به سوي اين جريان ادبي گرايش پيدا كردند. آنها با مضامين مدرنيسم آشنا شدند.

مقولاتي چون آزمايش و خطا، تجربه‌اندوزي، مخالفت با رئاليسم، فردگرايي، در اين مرحله وارد ادبيات داستاني شد؛ و نويسندگان ياد شده، بر آن تأكيد ورزيدند.

تحليلگران ادبيات داستاني، پس از پژوهش طولاني، مضاميني را كه مدرنيستها درشتنمايي كرده و در آثارشان به شدت به طرح آن پرداخته بودند، طبقه‌بندي كرده‌اند. بخشي از اين‌ گونه‌بندي، به شرح زير است:

 

1. آزمايش و خطا

الف) طرح اين مسئله كه آثار مكتوب گذشته، كامل نيستند.

ب) آثار گذشتگان كليشه‌اي هستند.

ج) بايد در عرصه تكنيك و ساختار داستانها، نوآوري كرد.

د) بايد از هنجارها، قوانين و حتي توقعات خوانندگان، سرپيچي كرد.

 

2. مخالفت با رئاليسم

الف) درشتنمايي و توجه بيش از حد عناصري چون ايهام، تمثيل، كنايه.

ب) دوري جستن از توصيف كامل يك رويداد و حادثه.

ج) قرار دادن خواننده، در لامكانها و لازمانها.

د) پيچيدگي در طرح داستان و جابه‌جايي حوادث، و چينش دلخواه حوادث.

ه‍) مشاهده جهان با كمك احساسات دروني نويسنده، و روي آوردن به شرح مكنونات دروني شخصيتها.

ي) استفاده از اسطوره‌ها، و توجه به ضمير ناخودآگاه.

 

فردگرايي

الف) توجه به استنباطها و برداشتهاي فردي، و بي‌اهميت جلوه دادن نقطة نظرات همگاني و عمومي.

ب) ترويج و اشاعه ادراكات فردي، و دادن حكم قطعي درباره آنها.

ج) عدم توجه به مسائل مذهبي، اعتقادي، دانش، اقتصاد و مكانيسمهاي اجتماعي.

د) ترويج روحيه انحصارطلبي و آوانگارد.

 

نكته قابل تعمق، عدم استقبال مردم از جريان نوانديشي در آن مقطع خاص بود. توجه به اميال دروني، بهره‌وري از جريان سيال ذهن، ايجاد پيچيدگي ظاهري در ساختار داستان، استفاده بيش از حد از تك‌گوييهاي فردي، بر هم زدن توالي زماني، طرح مسائل مختلف بدون رابطه علت و معلولي، طرح مسائل پوچ‌انگاري و نيهيليسم، از جمله مواردي است كه باعث شد عموم مردم به اين وادي وارد نشوند. استفاده از واژه مدرنيسم در آن مقطع زماني، عملاً باعث شد تا مردم از جريان اصولي و بنيادين نوانديشي كه در هر برهه از زمان در حال شكل‌گيري است تصور اشتباهي داشته باشند.

بايد پذيرفت كه اولين مشكلي كه رمان مدرن با آن مواجه شد، مقوله طرح داستان بود.

رمان مدرن بر آن بود تا مسئله طرح داستان را از ميان بردارد. آنها چنين ادعا كردند كه طرح داستان از دو ژانر ادبي درام و حماسه وارد عرصه رمان شده، و به اين وادي تعلق ندارد.

آنها ديدگاههاي اسطوره‌اي مبني بر برتري طرح بر ساير عناصر داستاني را اشتباه مي‌دانند.

داستان‌نويسان مدرن، در ابتدا برخلاف نظر ارسطو سعي داشتند شخصيت را بر طرح ارجحيت دهند. اما به تدريج به شخصيت‌پردازي هم وفادار نماندند و مرگ شخصيت را مطرح ساختند.

در آثار نويسندگان مدرن بعد از جنگ، خواننده شاهد شخصيتهاي قوام نيافته و ناقص است.

در اين آثار، بيشتر سعي شده اميال مبهم و آشفته انسان مطرح گردد. اين احساسات و عواطف بي‌بنياد و گذرا نيز در بستر داستانها قوام نمي‌يابند. نويسنده رمان مدرن، حتي از تنيدن و تلفيق ضمير خودآگاه با ناخودآگاه، ابايي ندارد.

انسانهاي وامانده، متحير، سرگردان و پايين‌تر از افرادي عادي، در غالب داستانهاي مدرن حضور دارند؛ و غالبا‌ً در گوشه‌اي خزيده و به نقطه‌اي خيره مانده‌‌اند.

نويسنده رمان نو، براي كتمان حقايق و دوري جستن از عنصر دلالتگري و مستندسازي از هر عنصري، چون طنز، سود مي‌جويد. طنز مورد نياز داستان‌نويسان مدرن، يا اساطير در هم تنيده مي‌شوند؛ به‌گونه‌اي كه زوال اسطوره‌ها، بلافاصله در ذهن مخاطب تداعي مي‌گردد.

تي اس اليوت بر اين باور است كه داستانهايي كه در قرن 19 ساخته مي‌شدند، ديگر قادر نبودند پوچي و هرج و مرج دوران معاصر را به تصوير بكشند.

مدرنيسم رواج يافته، به صراحت با هر گونه اخلاقگرايي، خاصه اخلاقگرايي كه در دوره ويكتوريا در اروپا رايج بود به مقابله پرداخت و بر آن شد تا فلسفه خوش‌بيني را كه در قرن 19 رواج داشت، از ميان بردارد.

نويسندگان مدرن، به ارائه ديدگاههاي منفي‌گرايانه و بدبينانه خود پرداختند بروز بي‌عاطفگي، ترويج نسبي‌گرايي و د‌وري جستن از عوالم معنوي و تقدس‌زدايي باعث گرديد تا نوعي نااميدي و سرگرداني مطلق در آثار اين نويسندگان پديد آيد. از اين رو به صراحت مي‌توان مدعي شد: نويسندگان مدرني كه در آن مقطع زماني، يعني بعد از جنگ جهاني دوم، ظهور كردند، به هيچ عنوان در گروه نويسندگان نوانديش و خلاق قرار نمي‌گيرند. روي آوردن به آشنايي‌زدايي و ايجاد طرحي نو، شرايط و لوازمي خاص مي‌خواهد.

در درجه او‌ّل، آشنا‌زدايي به فرد بستگي دارد. اين فرد نبايد سرخورده و وامانده از جامعه خود باشد، و داستان را وسيله‌اي براي طرح عقده‌هاي دروني و ذهني پريشان خود كند. فرد آشنازدا، مي‌بايست به دانش و تجربيات گذشته احترام بگذارد و بهترينها را نزد خود نگاه دارد. او بايد صاحب انديشه نو باشد، و از منظري جديد و تازه به روايت جهان هستي بپردازد. او بايد به كليه رشته‌هاي علوم انساني اشراف داشته باشد.

او مي بايست به طرح ايده‌هاي زياد بپردازد، و در پي آن، فرايند تلفيق‌سازي را انجام دهد، و ايده‌هاي مختلف را در هم ادغام كند.

او بايد به اين مسئله آگاه باشد كه ارزش راستين يك اثر ادبي، در ايجاد هماهنگي وهمسويي ميان تمامي سازه‌هاي داستاني است. نوانديشي بايد ريشه داشته باشد تا بتواند قوام يابد.

بدينسان است كه شخصيتهاي نوانديش و خلاقي چون حافظ، مولانا، سعدي، عطار، فردوسي، گوته، ويكتورهوگو، چارلز ديكنز، شكسپير، تولستوي و... توانستند طرحي نو دراندازند، وآثاري ماندگار و جاويد خلق كنند.

حذف طرح و ناديده انگاشتن عناصر مهمي چون مضمون، زمان، مكان و... در ساختار داستان‌نويسي امروز نوعي پيروي از بي‌قانوني به حساب مي‌آيد؛ بي‌قانوني‌اي كه در شيوه روايت داستان هم تأثير گذاشته است.

نويسنده شايد بخواهد از شيوه‌هاي جديد و تكنيكهاي خاصي سود برد. شايد بخواهد در حد معقول و طبق يك قانون حساب‌شده، زمان داستان را جابه‌جا كند. اما هيچگاه نمي‌تواند و نبايد سازمان و چارچوب داستان خود را كاملا‌ً بي‌منطق و پوسيده بنا كند.

داستانهاي به ظاهر نظام‌گسيخته نويسندگاني چون ويرجنيا وولف، از يك وحدت موضوعي مستحكم برخوردارند. يعني نويسندگان مطرح اين دهه، آگاهانه و هوشمندانه، طرح داستان خود را پي‌ريزي كردند.

اما از آنجا كه روايت داستان ما بر اساس جريان سيال ذهن و جابه‌جايي زمان و مكان تدوين گشته، خواننده به اشتباه تصور مي‌كند كه هيچ‌گونه نظام خاصي در داستانهاي ياد شده، وجود ندارد.

متأسفانه، برخي نويسندگان، به اشتباه فكر مي‌كنند حذف طرح، و ابتدا به ساكن نوشتن داستان، شنانه قدرت و توانمندي آنهاست. آنها حتي اگرچنين كاري را هم در ذهن انجام دهند، باز هم طرحي براي داستان خود تدوين كرده‌اند.

مگر آنكه بي‌اساس، به روايت ذهني پريشان بپردازند، و بي‌دليل، از اين شاخه به شاخه ديگر بپرند.

البته از ميان نويسندگان هودار داستان‌نويسي به شيوه مدرن، كم نيستند افرادي كه توانايي خلق يك اثر مستحكم و پايدار را ندارند، و براي پوشاندن نقايص كار خود، به اين شيوه و سبك روي آورده‌‌اند.

 

    98 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ادبیات داستانی (17)
●   ادبيات مدرن (7)

تصاوير

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:09/09/1384

تاريخ شمسی نشر:00/00/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب