آنچه برگزارکنندگان این همایش را به اجرای آن واداشته است، پاسخ به یک سؤال مهم و اساسی است و آن چگونگی مواجه شدن با یک بیمار درمان ناپذیر در حال مرگ است. تعمداً واژه سرطان را به کار نبردم چون لزوماً این مشکل تنها مشکل یک بیمار سرطانی نیست و اصولاً هر بیمار سرطانی چنین مشکلی ندارد. اصولاً بایستی بدانیم با بیمارانی که در آستانه مرگ قرار دارند و یا هر درمان ناپذیر در آستانه مرگ، چگونه روبرو شد.
چنین بیمارانی از دو درد، رنج می برند. اولین آن، درد فیزیکال و جسمانی است و درد دوم که جدی تر است درد روان شناختی نام دارد. درد فیزیکال در این سخنرانی موردنظر من نیست، اما آنچه شناخت آن مهم است درد روان شناختی است.
سؤال من در این بحث درباره چگونگی این درد است. علی رغم اینکه این درد ساده می نماید، به دو دلیل باید این درد شناخته شود. اصولاً راه درمان از تشخیص می گذرد. تا نتوانیم دردی را تشخیص دهیم، درمان آن هم امکان پذیر نیست. دلیل دوم مسئله داشتن همدردی با چنین کسانی است.
لازم است از همدردی های تصنعی که همه ما ابراز می کنیم به همدردی عمیق گذر کنیم. همدردی هم حاصل نخواهد شد مگر آنکه درد را بشناسیم. تا زمانی که ندانم مصیبت از دست دادن عزیزی برای انسانی چه مفهومی دارد، همدردی من همدردی تکلفانه و تصنعانه است.
هنگامی که در جسم انسان اختلال و نابسامانی پدید می آید، خود را در قالب درد جسمانی نشان می دهد. وقتی هم که درد روحی برای انسان پیش می آید نشان از نابسامانی و اختلالی روان شناختی است که برای انسان رخ می دهد و در قالب درد بروز می کند. از این رو بایستی این درد را شناخت. این درد می تواند دو ریشه اساسی داشته باشد.
اولین آن احساس بی معنایی در زندگی است. انسانی که در آستانه مرگ قرار می گیرد دستخوش مشکل جدی به نام بی معنایی زندگی می شود. مشکل دوم هم تنهایی است. این دو مشکل نه تنها برای انسان های در آستانه مرگ قرار گرفته، بلکه برای آدمیان عادی هم بسیار پررنگ است.
من در این سخنرانی درباره بی معنایی زندگی سخن می گویم. بهترین مدخل برای ورود به بحث بی معنایی زندگی این است که چه اتفاقی در زندگی ما می افتد که گاه خود ما هم کم و بیش احساس بی معنایی در زندگی می کنیم؟
ارسطو خواسته های انسان را به سه دسته تقسیم می کرد. او می گفت ما آدمیان در این دنیا سه چیز را تعقیب می کنیم: لذت، ثروت و احترام. ثروت گاه برای دستیابی به لذت و گاهی دیگر به خاطر خودش هدف بشر قرار می گیرد. بشر در دنیا به دنبال این است که دیگران او را مورد احترام قرار دهند. در قرن هفدهم اسپینوزا فیلسوف هلندی کلمه احترام را به شهرت بدل کرد. او جایگاه شهرت را در زندگی آدمی بیش از احترام می دانست.
همچنین کثرت احترام گذارندگان هم برایمان مهم است.زیرا همیشه دوست داریم مورد احترام بیشتر و بیشتر مردم واقع شویم. امروزه فیلسوفان عصر حاضر، به جای واژه احترام، از واژه پرستیژ یا حیثیت اجتماعی استفاده می کنند.
بنابراین می توان گفت ما در این عالم به دنبال سه چیز هستیم. لذت، ثروت و حیثیت اجتماعی.
این سه به شکل طبیعی، غریزی و فطری توسط انسان در این دنیا تعقیب می شوند. حال اگر این سه واژه هدف فرجامین انسان در دنیا واقع شوند چه اتفاقی می افتد؟
در جهان دو نوع هدف قابل تمییز است. اول اهداف متوسط و غیرفرجامین و دوم اهداف نهایی و فرجامین.
اگر بخواهیم هدف فرجامین را تعریف کنیم، باید گفت: اگر ما A را به خاطر A بودنش بخواهیم هدف فرجامین ما خواهد بود. آرامش مثال خوبی است. مادر دنیا هر چیزی را برای آرامش می خواهیم. اما ارامش را برای چیز دیگری نمی خواهیم. اگر به شما بگویند به چه دلیل می خواهی شاد باشی؟ می گویید من وقتی شاد هستم به آرامش می رسم. یا اینکه از چه رو می خواهی زندگی ات معنا داشته باشد؟ می گویید اگر زندگی من معنا نداشته باشد احساس ناآرامی روحی می کنم. اما اگر بگوییم آرامش را برای چه می خواهی؟ می گویید: آن را برای خودش می خواهم.
پل تیلیش در این باره مثال مشهوری به نام کشتی تیلیش دارد. هدف تیلیش از ذکر این مثال این است که نشان دهد آدمیان در زندگی یک هدف فرجامین دارند که اگر آن را از خود دور کرده و رها کنند برایشان حادثه ای رخ می دهد. یک یا چند چیز در زندگی انسانها وجود دارد که اگر آن را رد کنیم زندگی مان بی معنا می شود.
حال اگر سه خواسته ثروت، شهرت و لذت بخواهند چنین نقشی در زندگی مان ایفا کنند چه حادثه ای رخ می دهد؟ در این صورت سه حادثه روان شناختی برای انسان رخ می دهد.
ما در دنیا خواسته های زیاد و متنوعی داریم. خواسته های ما از لحاظ کمیت و کیفیت متنوع اند. از سوی دیگر خواست، اراده و تلاش من، علت کافی برای دستیابی به این خواسته ها نیست. زندگی تک تک ما مملو از اراده و تلاش هایی برای رسیدن به خواسته ای است که محقق نشده است.
حاصل بدست نیاوردن این خواسته ها، احساس تلخ محرومیت و ناکامی است که از درون ما را می گزد.
احساس دومی هم وجود دارد که از آن به عدم امنیت یاد می شود. ما نه تنها برای نرسیدن به خواسته مان بلکه برای از دست دادن آنچه که در دست داریم هم احساس عدم امنیت می کنیم.
یک حادثه در یک لحظه ممکن است همه زندگی انسان را نابود کند. ما همیشه نگران از دست دادن ها هستیم.
اما از این دو احساس تلخ تر، احساس سومِ دلزدگی است که به مراتب تلخ تر از احساس اول و دوم و تراژدی زندگی انسان است. دقت و توجه روی ابعاد این احساس بسیار مهم است.
همه ما هدف یا اهدافی در زندگی خود داریم که برای رسیدن به آن در تلاش هستیم که البته به زندگی ما شور و هیجان و معنا می دهد. هرچه به آن نزدیک شویم احساس شور و شعف و ارضاء بیشتری داریم. شادتر، شادتر، شادتر تا اینکه به هدف می رسیم؛ نقطه اوج. اما به محض رسیدن به هدف، شور و هیجان آرام آرام در مسیر منحنی نزولی خود قرار می گیرد. هرچه از حادثه رسیدن به هدف بیشتر می گذرد آهسته آهسته نسبت به آن چیزی که با آن شورِ زاید الوصف به دنبالش بودیم احساس بی تفاوتی و دلزدگی می کنیم.
این امر در حس و ویژگی نوجویی و طراوت طلبی انسان ریشه دارد. انسان نمی تواند با کهنه ها سازگار باشد. بسیاری از چیزهایی که اکنون داریم و نسبت به آنها بی تفاوتیم، زمانی بیشترین تلاش ها را برای به دست آوردنشان متحمل می شدیم. این مسئله هم به ادبیات ملت ها و هم به تفکر فلسفی راه پیدا کرده است. روسو که آغازگر تفکر قاره ای در اروپاست جمله ای زیبا دارد:
"دیگران از تصور داشتن آن چیزهایی که ما داریم بیشتر لذت می برند تا خود ما از داشتن آنها."
او همچنین می گوید: قبل از شاد شدن می توان شاد بود.
تصور ما همیشه این است که با رسیدن به هدفمان شاد می شویم.
اسکار واید نویسنده آلمانی جمله ای زیبا در این باره دارد. او می گوید:
"در دنیا 2 تراژدی یا مصیبت، بیشتر وجود ندارد؛ اولین مصیبت این است که آن چیزی را که می خواهیم نتوانیم به آن برسیم. تراژدی دوم هم بدست آوردن آن است."
او می گوید تراژدی واقعی تراژدی دوم است. زیرا وقتی به هدف می رسیم زیبایی و معنا را از زندگی ما می گیرد. تمام هیجان ما برای رسیدن به آن بود. رسیدن به او یعنی از دست دادن شور، نشاط و رضایت در زندگی ما.
کنستانتین کاوافی نویسنده مصری یونانی تبارِ قرن 19 جمله ای زیبا دارد. او می گوید:
"وقتی سفر تو برای رسیدن به سوی ایفاکا آغاز می شود (ایفاکا نام شهری در اسطوره اولیس است) دعا کن که جاده و سفر طولانی باشد. به خاطر اینکه ایفاکا یک چیز خوب به تو داده است: یک سفر زیبا به سوی ایفاکا. بدون این سفر تو نمی توانی به ایفاکا برسی. اما ایفاکا هیچ چیز دیگری نمی تواند به تو بدهد."
این داستان زندگی همه ماست. هدفی که به دنبال آن می رویم تنها یک چیز به ما می دهد؛ تلاش برای رسیدن به آن. شادی ما در تلاشی است که برای رسیدن به هدف انجام می دهیم. حال تناقضی به نام هدف و خواستن رخ می دهد. چه باید کرد؟ از یک سو باید بخواهیم تا زندگی ما شور و معنا داشته باشد و از سوی دیگر نباید بخواهیم. زیرا هنگامی که به مقصود رسیدیم زندگی معنایش را از دست می دهد. این بزرگترین تراژدی زندگی انسان است: احساس دلزدگی. چه باید کرد؟
از کودکی تا حال این وضع ادامه داشت. از زمانی که یک اسباب بازی کوچک ما را شاد می کرد تا رفتن به دبستان، دبیرستان و دانشگاه و رسیدن به شغل و موقعیت در زندگی همیشه احساس می کنیم رسیدن به نقطه بعدی همه چیز را برایمان به ارمغان می آورد. اما رسیدیم و دیدیم که خبری نیست. نوجویی و طراوت طلبی ریشه دلزدگی در انسان است. اما در عین حال ویژگی مثبتی است. زیرا اگر این ویژگی در ما نمی بود ما هنوز غارنشین بودیم.
همین نوجویی ها و نوطلبی های آدمیان بوده که ما را رشد داده است. اما گلی است که به همراه همه زیبایی هایش، خار زهرآگینی هم به ما هدیه داده است.
احساس دلزدگی در انسان به احساس پوچی و بی معنایی زندگی می انجامد. چرا؟ چه تحلیلی می توان داشت و نهایتاً چه باید کرد؟
دلبستگی مهمترین ویژگی وجودی ما آدمیان است. چیز یا کسی را دوست داشتن یا به آنها دلبسته بودن مهمترین ویژگی وجودی ماست.
هایدگر در کتاب وجود و زمان، داستان اسطوره ای و بسیار زیبایی نقل می کند که آن را ذکر می کنم. او می گوید:
"روزی دلبستگی از ساحل رودخانه ای گذر می کرد. مقدای گِل توجهش را جلب کرد. آن را برداشت و با آن مجسمه ای گِلی از آدم ساخت و به تماشایش پرداخت. الهه زُحل (ساترن) از آنجا عبور می کرد. به دلبستگی رسید. از او پرسید: اینجا چه می کنی؟ دلبستگی گفت: مجسمه ای از آدم ساخته ام. الهه زحل گفت: می خواهی به آن روح بدمم تا او زنده شود؟ دلبستگی گفت: خیلی خوب است حتماً این کار را بکن. الهه زحل در او روح دمید و مجسمه به انسانی زنده تبدیل شد. سپس درباره نام گذاری او به بحث پرداختند. هر کدام می خواستند اسم خود را بر روی آن انسان بگذارند و دلایل خود را ذکر می کردند. تا آنکه الهه زمین از آنجا عبور کرد و مناقشه این دو را دید و آنها هم داستان را از ابتدا تا انتها برای او نقل کردند. الهه زمین گفت هیچ کدام درباره نام گذاری او حقی ندارید. باید اسم من را بر روی او بگذارید. زیرا اگر من نبودم و گِلی وجود نداشت آیا می توانستید آدم را بسازید؟ طرفین دعوا سه نفر شدند.
تا آنکه الهه مشتری (ژوپیتر) از آنجا رد می شد. او پرسید اینجا چه خبر است؟ آنها هم تمام قصه را برایش تعریف کردند. ژوپیتر رو به سه نفر گفت: من را به عنوان داور قبول دارید؟ آنها گفتند بله! ژوپیتر به زمین رو کرد و گفت: وقتی او بمیرد جسم او به سوی تو باز می گردد. به زحل رو کرد و گفت: وقتی انسان بمیرد روح او به سوی تو بازمی گردد. هر دوی شما از او نصیب دارید. اما دلبستگی بی نصیب است. بگذارید تا زمانی که او زنده است اسمش را دلبستگی بگذاریم."
عجیب است این موضوع حتی در اسطوره ها هم ذکر شده است. همه وجود ما یعنی دلبستگی. اونامونو در کتاب "سرشت سوگناک زندگی؛ درد جاودانگی" می گوید: انسان را بر طبق نظر ارسطو حیوان ناطق نام نهاده اند. اما من او را حیوان عاطفی می نامم. چیزی که ما انسان ها را از حیوانات جدا می کند نه تفکر که عاطفه ما انسانهاست. یعنی شکل خاص دلبستگی.
او می گوید بارها دیده اید که یک گربه چگونه هوشیارانه به شکار موش می پردازد. این نشانه وجود هوش و ذکاوت درون اوست. اما هیچ گاه ندیده ایم گربه ای بخندد یا گریه کند. او سپس می گوید ممکن است به من ایراد بگیرید و بگویید که گربه ها هم گریه می کنند و می خندند ولی در دلشان این کار را انجام می دهند. او می گوید اگر این را به من بگویید من می گویم گربه ها هم معادلات دو مجهولی حل می کنند ولی در دلشان!
واقعاً هم چنین است. همه هستی ما آدمیان عاطفه و احساس ماست. به مفهوم عشق توجه کنید. عشق بالاترین شور و هیجان انسان است. عشق یعنی بالاترین دلبستگی. چرا زیباترین زندگی برای یک انسان عاشق است؟ زیرا دارای بالاترین دلبستگی است. پس می شود گفت کیفیت زندگی ما نسبت مستقیم با میزان دلبستگی ما با محیط اطراف دارد. هرچه دلبستگی بیشتر، شور و حیات بیشتر.
مرگ ما زمانی است که نسبت به محیط و افراد اطرافمان بی تفاوت باشیم. دلبستگی مهمترین ویژگی انسان است. بالاتر از احساس دوست داشتن نمی توان ویژگی دیگری را پیدا کرد.
ادامه دارد ...