مقدمه اول این بود که چرا دلزدگی به پوچی و احساس بی معنایی زندگی می انجامد.
مقدمه دوم: انسان نوعی هم ذات پنداری با خواسته های خود دارد. به بیان دیگر خود را با خواسته هایش یکی می پندارد. به مسئله عشق توجه کنید. عشق ویژگی هایی دارد که آن را از سایر احساس ها متمایز می کند. تمایل به یکی شدن با معشوق. محور زندگی از عاشق جدا شده و در خواسته معشوق قرار می گیرد.
مقدمه سوم؛ چون انسان خود را با خواسته های خود یکی می داند، ارزش خود یعنی ارزش خواسته. پس ارزشی که من برای خود احساس می کنم مساوی ارزشی است که برای خواسته خود احساس می کنم. این بیت مولانا را در نظر بگیرید:
ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی هم استخوان و ریشه ای
گر بود اندیشه ات گل، گلشنی
گر بود خاری تو هیمه گلخنی
همه وجود تو اندیشه توست. اگر خواست و اندیشه ات گل شد، خود تو هم از جنس گل می شوی. انسان آن چیزی است که همیشه به دنبال آن است.
اینها مباحثی است که می توان آنها را با تأملات شخصی دریافت و برای اثبات آنها استدلال خاصی نیاز نیست.
مقدمه چهارم؛ روزهایی که به دنبال کار مهمی هستیم احساس پُر بودن و سرشار بودن وجودی می کنیم. ولی روزهایی که به دنبال کار بی ارزش یا حتی کار خاصی نداریم احساس نوعی بی ارزشی در وجودمان رخنه می کند. غربی ها اصطلاحی به عنوان نورز یکشنبه ها یا روان نژندی یکشنبه ها دارند. ما همین احساس را به عنوان نورز جمعه ها داریم. حس می کنید عصرهای جمعه دلگیر است. جمعه چه فرقی با روزهای دیگر هفته دارد؟ فرقی ندارد. فقط ما در این روز اشغالات فکری و کاری نداریم و به خودمان می پردازیم. به عبارت دیگر در خودمان فرو می رویم. متأسفانه ترسناک ترین موجود هم برای ما، خودمانیم. زیرا از محیط اطراف جدا شده و با خودمان مواجه می شویم.
اینجاست که احساس خستگی جانکاه داریم. حال سوال مهم این است که ارزش خواسته چگونه مشخص می شود؟ ارزش خواسته با میزان دلبستگی که ما با خواسته مان داریم نسبت مستقیم پیدا می کند. هرچه دلبسته تر باشیم او برایمان ارزش بیشتری دارد. بالاترین دلبستگی ها هم دلبستگی عاشق به معشوق است. پس بالاترین ارزش را نزد او دارد.
مقدمه پنجم؛ هر چیزی که بخواهد دلبستگی ما آدمیان را تهدید کند در واقع ارزشمندی ما را تهدید می کند. هر چیزی که بخواهد مانع رسیدن من به خواسته ام شود یا بخواهد خواستن و دلبسته بودن در وجود من را نابود کند، در واقع کل زندگی و ارزشمندی من را تهدید می کند.
بنابراین هر چیزی که دلبستگی من را تهدید کند، زمینه ساز احساس پوچی در زندگی انسان می شود. مسئله پوچی و بی معنایی زندگی از این نقطه آغاز می شود.
مقدمه ششم؛ دو احساس مرگ و احساس طراوت جویی؛ بلا، مصیبت و تراژدی را برای زندگی ما به ارمغان می آورند. هر دو مهمترین عامل تهدید کننده دلبستگی های ما آدمیان هستند.
ابتدا بحث طراوت جویی را که لازمه اش دلزدگی است مطرح می کنم. چرا؟ چون من طراوت جو هستم و از چیزی که ماه ها و سال ها برای رسیدن به آن تلاش کرده ام، دلزده می شوم. زیرا خواستن من را تهدید می کند و از این روست که احساس پوچی را برایم فراهم می کند.
احساس طراوت جویی سبب از بین رفتن دلبستگی های کهن می شود و سپس وقتی از بین می رود دوباره به فکر یک خواستن جدید هستیم. تراژدی عشق هم اینگونه است. وصال قربانگاه عشق است. زیرا عشق همیشه در فراق تعریف می شود. وقتی عاشق به معشوق می رسد آرام آرام وضعیت برایش عادی شده و شور و احساس آغازین از بین می رود. از این روست که بیان می شود عاشق نه عاشق معشوق بلکه عاشق احساس خود است. از طرفی چون بدون دلبستگی امکان ادامه زندگی نداریم به دنبال دلبستگی جدید می دویم. این داستان زندگی ماست.
مقدمه هفتم؛ اتفاقی که می افتد این است که ما مدام بین دو احساس روان شناختی در نوسان هستیم.
احساس پوچی و معناداری یا احساس بی ارزشی و ارزشمندی یا بی هویتی و هویت داری. یک لحظه احساس سرشار بودن داریم و لحظه دیگر حس می کنیم خالی هستیم. دائم در بین دو احساس پر بودن و خالی بودن در نوسانیم.
هشتمین نکته هم تکرار پیوسته این احساس هاست. هرچه جلوتر می رویم انسان را به بینشی می رساند که در زندگی بسیار خطرناک است. آن بينش اين است كه؛ هيچ چيز را دلبستگي نشايد. به چيزي نبايد دل بست. انسان احساس ميكند در اين جهان با او بازي ميشود.
آغاز احساس بيمعنايي و پوچي مطلق در انسان همينجاست. حال چه بايد كرد؟ آيا در پارادوكس خواستن راهحلي وجود دارد؟ دو پاسخ ميتوان ارائه داد: نشانه درماني و ريشه درماني.
نشانه درماني پاسخي سر راست است. مثلاً سردرد با مصرف مسكن برطرف ميشود. راهحل پيچيدهتري وجود دارد كه ريشهدرماني است. نشانه درماني به دو صورت انجام ميشود: خودفريبي و خودفراموشي. وقتي با اين درد رواني روبرو ميشويم تلاش ميكنيم خود را بفريبيم و يا در مقابل خود قرار نگيريم.اما مسئله مهم خودفراموشي است. آنقدر تلاش ميكنيم با محيط اطراف مشغول شويم كه اين درد را مقابل چشمان خود احساس نكنيم.
خودفريبي و خودفراموشي دست كم سه اشكال دارد:
اول: روحهاي حساس نميتوانند خودفريب و خودفراموش باشند. همانطور كه جسم قوي در مقابل مسكن مقاومت ميكند، روح های حساس هم اينگونهاند. به قول اونامونو بعضيها نميتوانند دلقك شخصي خودشان شوند و خندهشان نگيرد.
دوم: آرامش حاصله سطحي و زودگذر است.
سوم: از مقطعي از سن آدمي كارايي ندارد. هنگامي كه انسان در منحني نزول سن قرار ميگيرد، احساس ميكند روشهايي كه براي خودفريبي و خودفراموشي به كار ميگرفت ديگر كارايي ندارند.
اما در ريشهدرماني سه پاسخ مهم وجود دارد.
پاسخ اول پاسخ فيلسوفان رواقي است. همه مشكل ما در خواستن ماست. ما نبايد بخواهيم جهان را تغيير دهيم، چون نميتوانيم. ما مثل موم هستيم در حالي كه جهان مثل يك تكه فلز سخت ميماند. ما نميتوانيم فلز را شكل دهيم. در حالي كه ميتوانيم خودمان را شكل دهيم. باید خود را عوض كنيم؛ نخواهيم. احساس محروميت، دلزدگي و عدم امنيت از خواستن نشأت ميگيرند.
افراطيترين شكل پاسخ همين پاسخ است. زيرا انسانيت را از انسان گرفتهاند. اگر به تعبير زيبای هايدگر، انسانی که دلبستگي نام داشته باشد؛ اگر از او بخواهيم كه دیگر نخواهد، از آن لحظه به بعد او انسان نخواهد بود.
پاسخ دوم به فيلسوفان عصر روشنگري اروپا و اصحاب دايرهالمعارف اختصاص دارد. آنها معتقدند جهان موم است و ما تكه فلزيم. ما نميتوانيم خود را عوض كنيم ولي جهان را ميشود تغيير داد.
به نظر ميرسد اين پاسخ هم نميتواند پاسخ نهايي باشد. زيرا:
1. رسيدن به جامعهاي كه در آن احساس محروميت و عدم امنيت نكنيم محال است. ميشود وضع را بهتر كرد ولي به صورت قطعي رسيدن به آن محال است.
2. به فرض هم كه شدني باشد با احساس دلزدگي و پارادوكس خواستن چه بايد كرد؟
با تعبيرِ تلاشِ دردناك اگزيستانسياليستها چه بايد كرد؟ ما همواره دنبال چيزهايي ميدويم كه نميخواهيم. آن را نميتوان از تغيير محيط زندگي به دست آورد.
سومين پاسخ، پاسخ اديان الاهي است.
عدم دسترسي به خواسته، سبب احساس ناكامي ما انسانها ميشود. ناپايداري خواسته، احساس عدم امنيت را براي ما آدميان پديد ميآورد. محدود بودن خواسته، ايجاد كننده احساس دلزدگي براي ما انسانهاست. هر چيزي كه در عالم هستي بتوان دور آن مرز كشيد هر قدر هم كه بزرگ باشد، همين كه در دايره محدوديت ما قرار گيرد، نسبت به او احساس دلزدگي ميكنيم.
حال اگر خواستهاي يا موجودي در عالم وجود داشت كه می توانست هدف نهايي ما آدميان قرار گیرد، پايدار و در دسترس و نامحدود بود و از همه مهمتر اینکه خواسته بود، با او و با چنين موجودي كه جز خداوند هم نميتواند باشد احساس محروميت، ناكامي، عدم امنيت و دلزدگي نخواهیم کرد. زيرا كه او در دسترس، پايدار و نامحدود است. اينجا چند سؤال پديد ميآيد:
اول: از كجا معلوم كه او هست؟ چه استدلالي براي وجود خدا داريم؟
دوم كه مهمتر از اولي است: چرا خداوند خواستني است؟ ممكن است گفته شود اگر رابطهاي مبتني بر عشق با خدا برقرار كرديم ديگر نسبت با ساير امور در دنيا مشكلي نخواهيم داشت. ولي اينگونه نيست. ما هنوز هم احساس عدم امنيت، ناكامي و دلزدگي داريم. پاسخ آن روشن است. هنگامي كه خورشيد طلوع ميكند نور كرمهاي شب تاب يا نور ستارهها ديده نميشود. وقتي دغدغهاي بزرگ مثل دغدغه پيوستن به خدا در انسان پيدا شد، دغدغههاي كوچك رنگ ميبازند.
حال دو نكته پيش ميآيد:
1. ممكن است اين سوال مطرح شود كه خداوند گونهاي پندار نزد آدميان است كه از آن براي حل مشكلات خود استفاده ميكنند. در حالي كه دقيقاً ميشود براي وجود خدا استدلال كرد.
2. چرا و يعني چه خدا خواستني است؟ آيا واقعاً ميتوان رابطه عاشقانهاي با او بر قرار كرد؟
بنابراين براي رهايي از پارادوكس خواستن راهي وجود ندارد جز این که آنچه را كه ما در زندگي دنبال ميكنيم واجد اين سه ويژگي باشد و اين سه ويژگي هم فقط در وجود او ميتواند جمع شود.
ممكن است بگوييد با رسيدن به خداوند دوباره همان داستان دلزدگي پيش ميآيد. من ميگويم به هيچ عنوان. زيرا خدا بيحد بوده و محدود نيست. بنابراين پارادوكس خواستن در مورد او نميتواند صدق پيدا كند.
حال به موضوع مرگ ميپردازيم. همان طور كه قبلاً گفتم دو عامل دلبستگي ما آدميان را تهديد ميكند. عامل اول مسئله طراوتجويي بود كه باعث احساس دلزدگي در زندگي ما ميشود.
در قسمت قبل به این مسئله پرداختم. اما مسئله دوم، عامل مرگ است.
آدمي ميتواند از مرگ دو تلقي داشته باشد. اولين آن نابودي مطلق است. يعني انسان با مرگ جسم، مطلقاً نابود ميشود. تلقي دوم مرگ را نوعي گذر يا غروبي ميداند كه پس از آن طلوعي وجود دارد.
اين تلقي، مرگ را تغيير ساحت وجودي انسان ميداند. تلقي تهديدكننده و خطرناك، تلقي دوم است. اگر كسي باور داشته باشد كه مرگ نابودي مطلق نبوده بلكه مرحله گذر است نميتواند دلبستگي آدمي را تهديد كند.
همانطور كه در ابتداي بحث اشاره كردم بايد تشخيص دهيم كه در درون وجود انساني که در آستانه مرگ قرار گرفته، چه ميگذرد؟ باتوجه به مباحث ارائه شده ميشود فهميد گونهاي احساس بيمعنايي كردن در درون آنها وجود دارد. وقتي انسان در آستانه مرگ قرار ميگيرد، معناي آن براي او بريده شدن از اطراف است. او آماده قطع ارتباط با اطراف است. او از زندگياش احساس بيمعنايي ميكند. احساس پوچي، بيوزن و بيهويتي شدن. اين مشكل اول اين افراد است و مشكل دوم هم تنهايي است. حال ما حس آنها را تشخيص داديم. مسئله دوم هم كه ابتداي بحث مطرح كردم احساس همدردي داشتن با آنهاست.
تفاوت مهم ما با آنان اين است كه آنان از زمان مرگشان اطلاع يافتهاند. براي ما مرگ نقطه لغزاني است كه از حالا آغاز شده و به آينده نامعلوم ميرود. اما براي اين افراد، نامعلوم بودن زمان مرگ در حال از بين رفتن و قطعيت يافتن است. تفاوت ما با آنان كه در درد روانشناختي عرض كردم دقيقاً همين نقطه است. آنان اين درد را دارند و ما نداريم. لحظه مرگ براي آنان قطعي شده ولي براي ما معلوم نيست. با كمال تأسف اين مسئله به خودفريبي انسانها ارتباط پيدا ميكند. مسئله غريبي است. اينكه من بدانم چه روزي و در چه ماهي مرگ به سوي من خواهد آمد، زندگي من با افرادي كه از لحظه مرگ خود ناآگاهند تفاوت ميكند.
تفاوت در اين است كه افراد ديگر ميتوانند خودفريبي كنند ولي افراد بيمار دم مرگ نميتوانند دست به خودفريبي بزنند. همه ما خودفريبي ميكنيم.
ياسپرس و هايدگر به مرگ به عنوان عنصر اساسي فلسفه خود مينگریستند. هايدگر در كتاب وجود و زمان دو مسئله مهم را مطرح ميكند. او معتقد است انسانها در ارتباط با مرگ نسبت به خود دو فريب را اعمال ميكنند. به دليل اينكه ما درباره لحظه مرگمان ابهام داريم، ميتوانيم زندگي كنيم. اگر به فردي بگويند كه تو 20 سال ديگر در فلان روز و ساعت ميميري، او از همين لحظه ميميرد. نيازي نيست 20 سال منتظر بماند. بنابراين ابهام در لحظه مرگ است كه همه اين مسائل را ايجاد ميكند. هايدگر معتقد است ما دو فريب به خود ميدهيم. اول: مرگ پديدهاي است كه براي همه پيش ميآيد. نه براي من. او ميگويد ما اين مسئله را از مسئلهاي فردي جدا كرده و به مسألهاي اجتماعي تبديل ميكنيم. همين كه مرگ به یک مسئله اجتماعي تبدیل شد انگار ديگر براي من پيش نميآيد. همين كه احساس ميكنيم مرگ براي همه پيش ميآيد انگار ديگر اين مسأله من نيست. اين فريب انسان است. زيرا مرگ تنها حادثهاي است كه خود ما به صورت انفرادي آن را تجربه ميكنيم. هيچ كس با من در آن شريك نيست. فريب دومي كه هايدگر آن را مطرح ميكند، اين است كه مرگ حادثهاي مربوط به آينده نامعلوم است. آينده وقتي نامعلوم شد يعني هيچ وقت پيش نميآيد.
هايدگر معتقد است ما انسانها با اين دو فريب خود را رها ميكنيم. ولي بيماراني كه در انتظار لحظه مرگ هستند ديگر نميتوانند اين دو فريب را به خود بدهند.
هايدگر جملهاي بسيار زيبا دارد: به مجرد اينكه انسان پا به عرصه وجود ميگذارد به اندازه كافي عمر بر او گذشته است كه بميرد.
اين امر خيلي فرق ميكند تا اينكه بگوييم در آينده نامعلوم چنين خواهد شد. بنابراين بين ما و بيماران در انتظار مرگ يك تفاوت مهم وجود دارد. ما ميتوانيم خود را بفريبيم ولي آنها نميتوانند خود را فريب دهند. به همين دليل احساس مرگ براي آنها تهديدكننده ميشود. در حالی که احساس مرگ برای ما تهديد كننده نيست. بنابراين به آخرين نكته ميرسم كه احساس همدردي است.
همدردي دو معنا دارد. وقتي ما بخواهيم كسي را تسلي دهيم بايد با او احساس همدردي داشته باشيم. با او تصنعي و مكلفانه برخورد نكنيم. همدردي واقعي مدنظر است. اگر من یک بيماري قلبي بودم و شاد؛ بهتر ميتوانم فرد بيمار ديگري را كه بيماري قلبي دارد و ناشاد است را درمان كنم تا كسي كه اصلاً دردي ندارد و بيمار نيست. او احساس نميكند كه من از منظري فراتر از او سخن ميگويم. زيرا من هم مثل او هستم. در بحث بيماران بايد با بيمار همدردي واقعي داشته باشيم نه مجازي. نبايد صرفاً در مراسم سوگواري شركت كنيم و صرفاً همدلي مجازي داشته باشيم. ما هر دو مبتلائيم.
ما مثل آنها هستيم. حتي آنها بالاتر از ما قرار دارند. زيرا آنها نميتوانند خود را فريب دهند ولي ما خود را فريب ميدهيم.
فهم اين نكته یعنی مسئله بيمعنايي زندگي و دقيق شناختن آن از يك سو و احساس آن همدلي است كه ميتواند ما را به سوي درمان آن درد روانشناختي راهنما باشد. ما به شناخت بهتر بيمعنايي زندگي و همدلي نيازمنديم.