باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 16 تير 1387 كاربران برخط 110 نفر



متن كتاب تصوير صدا نوانما سيما       مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه افراد منابع لغتنامه
   
  
  
    
ستارخان در گرداب دسته‌بندي‌هاي سياسي(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: علي - عبداللهي

منبع: روزنامه - اعتماد ملی

 
 

در بخش نخست به سير تحولا‌ت ايران در دوران مشروطه از به توپ بسته شدن مجلس توسط محمدعلي‌شاه و استبداد صغير تا نهضت مردم ايران براي اعاده مشروطيت پرداختيم. ستارخان به‌عنوان يكي از آزاديخواهان تبريز در اين نهضت مردمي نقشي بجا و در خور داشت تا جايي كه او را سردار ملي ناميدند اما با حضور مشروطه‌خواهان در تهران حوادثي در پايتخت ايران رخ نمود كه آمال و آرزوهاي بسياري از آزاديخواهان و مشروطه‌طلبان را برباد داد و آنها را به كنج عزلت كشاند.

در اين ميان ستارخان نيز از اين قاعده مستثنا نبود و مانند ديگر آزاديخواهان گرفتار قهر دوستان شد. اينك بخش پاياني اين مطلب پيش روي شماست.

امير خيزي مي‌نويسد: <بنده و سردار جنگ به منزل سردار اسعد رفتيم و چون قضيه را به ايشان گفتم، ايشان در جواب گفت به سردار بگو در گرفتن سلا‌ح از مردم غيرنظامي مجاهدت كند و از عواقب وخيم اين امر كه مجاهدين مسلح را برخلا‌ف امر دولت در پارك جا داده است بپرهيزد والا‌ تا چند ساعت ديگر نه ستار مي‌ماند نه باقر، نه مجاهد، نه پارك. همه با خاك يكسان خواهند شد. >

نويسنده تاريخ هجده ساله آذربايجان نوشته است: <دسته حيدر عمو اوغلي بر اين خرسندي نداشتند كه دسته مجاهدان چهار تن را تنها از ابزار جنگ لخت كنند، بلكه بر آن مي‌كوشيدند كه كار را به زد وخورد رسانيده و گزندي به خود آنان برسانند. بي‌گمان بسياري از وزيران و ديگران هم اين آهنگ را داشتند و بي‌شك همسايگان نيز خواستار همين مساله بودند؛ به ويژه درباره ستارخان كه از ديرباز چنين بدخواهي را داشتند. >

 

محاصره پارك اتابك

روز پنجشنبه 10 مرداد ماه، ستارخان بعد از بازگشت از مجلس به افراد خود دستور داد كه تفنگ و فشنگ خود را گرد آورده و براي تحويل دادن به دولت آماده باشند و گفت: <كاري نكنيد كه كاسه بر سر ما بشكند. >

اطرافيان او خطر را كاملا‌ احساس كرده و از اين امر ناخرسند بودند اما ستارخان و باقرخان به دادن تفنگ رضايت داشتند. فرداي آن روز زماني كه ستارخان در مهرآباد به ميهماني رفته بود از سوي يفرم‌خان آگهي خلع سلا‌ح پخش شد كه 48 ساعت مهلت داده بودند. مجاهدان ناراضي دسته معزالسلطان و سردار محيي و ضرغام‌السلطنه و مجاهدين قفقازي دسته دسته روانه پارك اتابك شدند و خود را در پناه ستارخان قرار دادند. اعتراض مجاهدان بالا‌ گرفت و به هر تدبير ستارخان را به پارك باز گرداندند.

مجاهديني كه تفنگ‌هايشان علا‌مت دولتي داشت و دولت اعلا‌م كرده بود كه در ازاي آن بهــايي نمي‌پردازد، مي‌گفتند اين اسلحه‌ها را ما از چنگ دشمنان مشروطه درآورده‌ايم و تحويل نمي‌دهيم.

براي ستارخان نيز، كه ابتدا خود از موافقين خلع سلا‌ح بود، اين نحوه عمل دولت ناگوار آمد و او را دو دل و مشكوك ساخت. مهلت 48 ساعت دولت ظهر يكشنبه پايان پذيرفت. نمايندگان آذربايجان در مجلس به نام‌هاي شيخ اسماعيل هشترودي، معين الرعايا و معتمدالتجار، سعي در ختم غائله داشتند. يك بار اسدا... ميرزا وزير پست و تلگراف با سردار ملي و سالا‌ر ملي گفت‌وگو كرد و حتي وزراي مختار عثماني و آلمان به وساطت پرداختند كه موثر نيفتاد زيرا سردار ملي و يارانش از عاقبت كار آگاه نبودند و موضوع را ساده مي‌گرفتند. ستارخان گاهي مي‌گفت: <مگر بابت 300 تفنگ مردم را خواهند كشت؟>

از عصر شنبه دولت در تدارك جنگ بود و صبح روز يكشنبه 2130 تن از نيروهايش كه شامل فدائيان ارمني، دسته حيدر عمواوغلي، بختياري‌ها، نيروهاي ژاندارم، قزاق، و پليس بودند، تحت فرماندهي سردار بهادر فرزند سردار اسعد و يفرم‌خان روانه پارك شدند. دو عدد شصت تير، دو توپ ماكزيم و يك توپ بياباني در اطراف پارك مستقر و آماده درگيري شدند.

چون وقوع درگيري مسلم شد، سردار محيي از پارك فرار كرده و به سفارت عثماني پناهنده شد. ضرغام‌السلطنه ديگر فرد مهم در تحريك مجاهدين فورا تهران را ترك و در حرم شاه عبدالعظيم متحصن گشت. بدين‌گونه اينان خود را از مهلكه رهانيدند و ديگران را تنها گذاشتند.

روز يكشنبه ستارخان آخرين تصميم را گرفت. به مجاهدين پيشنهاد كرد كه يك و نيم از ماهانه پس‌مانده ايشان را از دولت گرفته و براي يك و نيم ديگر او تعهد نمود كه پس از چندي پرداخت شود. مجاهدان نيز بي‌گفت‌وگو تفنگ‌ها را تحويل بدهند. اسماعيل اميرخيزي از سوي ستارخان به دربار رفته و با هيات وزرا به گفت‌وگو پرداخت، هيات وزرا پيشنهاد را پذيرفت و دو تن به نام‌هاي مرآت السلطان و ميرزا غفارخان زنوزي براي تحويل گرفتن تفنگ‌ها به پارك رفتند.

با آمدن فرستادگان، پس از نوشتن اسامي مجاهدين، برنامه دريافت تفنگ‌ها شروع شد. هنوز چند تفنگ را نگرفته بودند كه ناگهان دو تن از كاركنان سفارت عثماني به‌نام جميل بيگ و جمال بيگ به ميان مجاهدان آمدند و خطاب به مجاهدان گفتند: <اين مجاهدان در راه آزادي تلا‌ش‌ها كرده‌اند و بيشتر ايشان پدر يا پسر خود را از دست داده‌اند. تفنگ‌ها را در جنگ از دست دشمنان بيرون آورده‌اند. اين رفتار دولت با اينان بيدادگرانه است. >

مشخص نيست اينان چرا و از سوي چه كسي بدين كار برانگيخته شده بودند، اما اين گفته‌ها اثر ناگوار خود را بر جاي گذاشت و مجاهدان مجددا شوريدند و از دادن تفنگ‌ها خودداري كردند. ستارخان وقتي واقف شد، برآشفت، چون از آغاز روز گرفتار تب بود، در اين هنگام تب و خشم دست به هم داده و او را از تاب انداختند. چنان حالش به هم خورد كه نتوانست بنشيند. او را به اتاقش منتقل كردند و اين موضوع عامل ديگري بر گسيختگي امور شد لذا نمايندگان دولت در پارك نمانده و به سرعت خارج شدند.

ظهر روز يكشنبه مهلت 48 ساعته پايان يافت و دو، سه ساعت بيشتر از مهلت گذشت، مجاهدين داخل پارك پشت عمارت سه طبقه وسط پارك و بالا‌ و پشت درختان چنار، سنگر گرفته، آماده دفاع بودند. در آن سوي ديوارهاي پارك، نيروهاي دولتي و بختياري تمامي خانه‌ها و ساختمان‌هاي اطراف پارك را در تسخير داشتند. تيراندازي يكي از هواداران دسته‌حيدر عمواوغلي به سوي دربان پارك بهانه شروع درگيري گشت. مجاهدان پارك آن را شروع جنگ دانسته، درها را بسته و مهياي جنگ شدند. عده‌اي از بازرگانان و مردم تهران كه جهت همدردي به پارك آمده بودند، در اين حال آماده، گرفتار گشتند.

عده‌اي كوشيدند از دولت يك ساعت مهلت بگيرند، اما راه بسته و سيم تلفن قطع شده بود. ستارخان پياپي سفارش مي‌كرد كه جنگ نكنيد. از آن سوي پارك نمايندگان آذربايجان براي مصالحه تلا‌ش مي‌كردند اما ديگر كار از كار گذشته بود. زيرا انقلا‌بيون دموكرات نمي‌خواستند شكار از دست برود.

از حدود ساعت 5/2 بعدازظهر درگيري آغاز شد. صداي شليك گلوله و غرش توپ‌ها و رگبار شصت‌تيرهايي كه فرزندان راسخ انقلا‌ب را آماج بي‌رحمانه‌ترين شقاوت‌ها و دسيسه‌ها قرار داده بود، به اوج خود رسيد. ستارخان يك بار تفنگ به دست گرفته و به تيراندازي پرداخت و قواي بختياري كه دست به پيشروي زده بودند را عقب راند. او مجددا به اتاق خود بازگشت و اين آخرين تيراندازي‌اش بود. چون درگيري بالا‌ گرفت، ستارخان يكبار ديگر براي سركشي به سنگرهاي پشت بام، به سوي پلكان رفت. هنوز چند پله‌اي طي نكرده بود كه ناگهان گلوله‌اي صفيركشان بر پايش نشست و استخوان پاي او را شكست. همراهانش او را به اتاقش برده، سعي كردند جلوي خونريزي شديد پاي مجروح او را بگيرند. شيرمردي كه از آن همه جنگ‌هاي سخت و طاقت‌فرسا با مستبدين و دشمنان مشروطيت گزندي نديده بود، در تهران آن هم در آستانه سالگرد مشروطيت، از سوي مشروطه‌خواهان چنين هديه‌اي را به شومي هر چه تمام‌تر دريافت نمود. مجاهدين علي‌رغم زخمي شدن ستارخان، همچنان مقاومت مي‌كردند. در ساعت 8 بختياري‌ها در سمت غربي پارك را با نفت آتش زده و پس از نيم‌سوز شدن در از آنجا پيشروي را آغاز كرده و جنگ تا ساعت 9 همچنان ادامه يافت، تا آنكه مجاهدان نااميد شده و دست از ايستادگي برداشتند. باقرخان خود را به نيروهاي سردار بهادر تسليم كرد و امان طلبيد. در اين وقت بر مهاجمين مشخص شد كه ستارخان زخمي گرديده، پس فورا دكتري براي معالجه‌اش خبر كردند. چهار ساعت از شب گذشته، صداي تيراندازي به كلي خاموش و شهر را سكوت فرا گرفت.

باقرخان و ستارخان و پسر 10 ساله‌اش يدا... خان با درشكه‌اي مخصوص، به خانه صمصام‌السلطنه منتقل شدند و معالجات پاي او ادامه يافت. عده‌اي از مجاهدين پارك در تاريكي شب موفق به فرار شدند. بيش از 200 تن از آنان گرفتار و به زندان شهرباني منتقل شدند. انگليس‌ها در كتاب آبي، تلفات دولتيان را 7 تن و مجروحين را 23 تن و از مجاهدين 18 تن كشته و 40 تن مجروح را ذكر مي‌كنند ولي تعداد كشتگان بيش از اين تعداد بوده است.

روز بعد از ماجرا در كوچه‌هاي تهران مجاهدي ديده نمي‌شد. بعد از اين حادثه، دولت قدرت گرفته و سردار اسعد خود را بدون رقيب مي‌دانست، اما تنفر عمومي از كابينه بالا‌ گرفت. مردم تهران از اين پيشامد افسرده خاطر بودند. دولت حكومت نظامي اعلا‌م و سختگيري را آغاز كرد. ولي مردم بازارها را باز نمي‌كردند. مردم شهرهاي ديگر چون از حادثه آگاهي درستي نداشتند، ساكت ماندند. به جز از دو شهر تبريز و رشت، اعتراضي برنخاست. مردم تبريز نمايندگان خود را به تلگرافخانه خواستند و چگونگي ماجرا را سوال كردند. نمايندگان يا نمي‌دانستند يا نمي‌خواستند شرح درست ماجرا را بگويند لذا پاسخ‌هايي دادند كه درست نبود و گناه را به گردن دو سردار مجاهد انداختند. مردم رشت تلگرافي به نام رئيس مجلس و نايب‌السلطنه فرستادند و چگونگي ماجرا را پرسيدند كه اين نشانگر خشم و دل‌آزردگي آنان بود.

سپهدار اعظم رقيب اصلي سردار اسعد كه نقشي مزورانه و ظاهرا در حاشيه ماجرا داشت، كمي قبل از بحران به باغ ييلا‌قي خود در جوار سفارت روس واقع در زرگنده رفته و منتظر نتيجه ماجرا ماند. پس از واقعه چون مي‌دانست در تهران عليه دولت وقت نمي‌تواند دست به اقدامي بزند، به خارج از تهران رفته و در اجراي نيات خود تلا‌ش كرد و از نفوذ خود در ميان فئودال‌ها و خوانين مازندران استفاده كرده و آنها را به شورش بر ضد دولت بر انگيخت.

علاوه بر اين، دولت وقت در مركز و جنوب هم گرفتاري‌هايي داشت كه مدتي بعد، با اوج‌گيري نفرت مردم از بختياري‌ها و ارامنه، كابينه مستوفي‌الممالك سقوط كرد. سردار اسعد مجبـــور به مصالحه با سپهدار شد. اين بار سپهدار اعظم كابينه تشكيل داد. وزراي اعتدالي بر سر كار‌آمدند، اغتشاشات مصنوعي در مركز و جنوب و فتنه در شمال خاموش ‌شد.

سپهدار با اختيارات اخذ شده از مجلس براي رفع آشوب و ناامني، جهت قلع و قمع مخالفان سياسي خود مانند يار محمد خان، حيدر عمو اوغلي و امثال آنها اقدام نمود. اين وضعيت تا مرگ نايب السلطنه عضدالملك در 17 رمضان 1328 ادامه يافت. در اين مرحله قرباني، دموكرات‌ها بودند كه فداي قدرت‌طلبي و فزون‌خواهي سپهدار شدند.

اين بازي دوجانبه و رقابت دو فاتح بزرگ تهران به فاجعه پارك انجاميد. آنان بي‌هيچ آسيبي هــمچــنان در پست رئيس‌الوزرايي جـابه‌جا شدند. از اين رو فاجعه پارك اتابك تلخ‌ترين ميوه تبهكاري‌ها و دغلبازي‌هاي اين دسيسه‌بازان بود. آنها بي‌گناهاني ساده‌دل و بي‌ريا را به‌خاطر اميالي شيطاني به قربانگاه سوق دادند و خود نظارهگر حريصانه عاقبت اين بازي ناجوانمردانه شدند.

 

سرانجام قهرمانان آزادي

ستارخان پس از چندي از خانه صمصام‌السلطنه به خانه ديگري كه برايش اجاره شده بود منتقل و ماهانه از سوي مجلس 400 تومان مستمري مي‌گرفت اما زخم پايش همچنان باقي بود و حتي بيم قطع آن مي‌رفت. بر اثر تلا‌ش پزشكان اندكي زخمش بهبود يافت. ولي همچنان تا پايان عمر مي‌لنگيد چون خواست به تبريز برگردد، دولتيان مانع شدند.

سرانجام در اثر عواقب همان جراحت چهار سال بعد بيشتر زنده نماند. سرانجام در عصر روز سه شنبه 25 آبان ماه 1293 شمسي 288 ذيحجه 1332 ق) 166 نوامبر 1914) اين قهرمان بزرگ آزادي، پشت و پناه مردم درمانده، در غربت و تنهايي دار فاني را وداع گفت و نام با افتخار خود را در سرلوحه تاريخ انقلا‌ب مشروطيت جاويدان ساخت.

دولت جنازه او را با تشريفات نظامي در شهر ري در جوار بقعه حضرت شاه عبدالعظيم به خاك سپرد. سن او در زمان مرگ 48 يا 50 سال بود.

باقرخان، ديگر قهرمان آزادي، بعد از واقعه پارك اتابك با تصويب مجلس ماهانه 300 تومان مستمري مي‌گرفت. او چند سالي در تهران در انزوا زيست. به هنگام جنگ جهاني اول، كه جريان مهاجرت پيش آمد، وي رهسپار غرب كشور شد. در جنگ‌هايي كه با روس‌ها روي داد شركت كرد. در يك ماموريت در راه قصر شيرين به دست صاحبخانه‌اي، كه جهت استراحت شبانه خانه شوم او را انتخاب كرده بود، گرفتار گرديد. صاحبخانه بي‌رحم به طمع اسلحه و نقدينه همراه آنها، سر باقرخان و همراهانش را در بستر خواب از تن جدا و جسدشان را در چاهي مخفي نمود.

پس از چندي موضوع كشف گرديد. مسببين جنايت تيرباران و جسد باقرخان در كمال گمنامي به خاك سپرده شد. اين واقعه در محرم سال 1335 قمري صورت گرفت.

 

    78 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   انقلاب مشروطه (140)

دسته
●  متن / مقاله(0)

رسته :3

تاريخ ارسال:25/12/1386

تاريخ شمسی نشر:14/12/1386
  
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب