موضوعي كه در اين جلسه ميخواهيم مطرح كنيم، پاسخ است به پرسشي قديمي اما اين پاسخ نو است.
در عاشورا دو گروه در مقابل هم ايستادند و جنگيدند. شما اگر نگاه بي طرفانه اي داشته باشيد (يعني بدون اينكه حق و حقيقت بودن ياران امام حسين عليه السلام و باطل محض بودن سپاه يزيد را مد نظر بگيريد) مي بينيد كه هر دو گروه ، نهايت سعي و تلاش خود را براي دست يابي به پيروزي در اين جنگ بكار برده اند.
پيش از آغاز جنگ و درگيري آغاز شد ، هر دو گروه مصمم بودند كه نسبت به اهداف خود يك قدم كوتاه نيايند. نه عمر سعد و شمر و ابن زياد حاضر بودند كه از اهداف خودشان يك قدم عقب نشيني كنند و نه حسين بن علي عليه السلام و اصحابش.
هنگامي هم كه درگيري شروع شد ، اين دو گروه با تمام امكانات و توان خود با هم جنگيدند. به راستي علت اين درگيري سخت ، جدي و پر تنش چه بود ؟
اين سوال را همه شنيده ايد ، بنابراين سوال جديدي نيست . كمااينكه بسياري از نويسندگان و خطبا اين پرسش را از زواياي مختلف بررسي كرده اند و پاسخ داده اند.به نظر بنده يك عامل اسا سي در هر دو سوي اين جريان وجود داشت كه موجب اين درگيري شد و آن "عشق" بود. هر دو طرف به هدف و غايتي كه داشتند عشق مي ورزيدند و لذا حاضر نبودند از اهداف خود دست بكشند.در ميان اصحاب و ياران امام حسين عليه السلام نشانه هاي عشق فراوان است. عشق الهي امام حسين و قمر بني هاشم و قاسم بن الحسن نيازي به استدلال ندارد. زهير نيز كه عثماني مذهب بود و از حضرت مي گريخت تا نداي حضرت را نشنود ، آن هنگام كه ديد امام تنهاست به قافله حضرت پيوست و تا آخرين نفس جنگيد و شهيد شد.
آن مادري هم كه شوهرش را از دست داده بود رو به نوجوان خود مي كند و او را به جنگ مي فرستد, وقتي اين نوجوان شهيد مي شود سرش را از تن جدا نموده و جلوي مادر مي اندازند. مادر سر بريده فرزند را برداشته و بسوي دشمن پرتاب مي كند, كه:“ امانتي كه به پدر بازگردانده ام, پس نخواهم گرفت.“ چه عاملي به غير از عشق مي تواند اين صحنه ها را بيافريند؟
عامل اين رشادت هاي نامتناهي چه چيزي است به غير از عشق ؟
التبه در آن سو هم كساني بودند كه اگر بي طرفانه نگاه كنيم مردانه جنگيدند. اگر حسين بن علي عليه السلام و يارانش از هيچ رشادتي فروگذار نكردند, طرف مقابل هم در راه هدف خود از هيچ جنايت و قساوتي فروگذار نكرد. حتي هنگامي كه تمام اصحاب حسين عليه السلام را سر بريدند و بدنها را تكه تكه كردند , عمر سعد گفت: “چه كساني حاضرند بر اين بندهاي تكه تكه اسب برانند؟“
پس از آن به اين هم اكتفا نكردند و هنگامي كه جنگ تمام شد ، خيمه ها را آتش زدند وبه اسرا تازيانه زدند و به اين فجايع هم افتخار كردند.هنگامي كه حضرت علي اكبر به ميدان رفت و هماورد طلبيد. يكي از فرماندهان سپاه عمر سعد گفت كه در شان من نيست كه با او بجنگم. لذا يكي از فرزندان خود را به ميدان فرستاد, وقتي فرزند اول بدست تواناي علي اكبر به خاك افتاد فرزند دوم خود را به ميدان فرستاد و بعد از كشته شدن او نيز فرزند ديگر خود را راهي ميدان كرد تا سرانجام خود به ميدان آمد و … غرض اينكه تنها اين نبود كه حسين بن علي عليه السلام فرزندانش را از دست بدهد, آنها هم فرزندان خود را در اين قضيه فدا كردند. سّر اين قضيه چه بود؟
محققان و نويسندگان بسياري در اين زمينه تاليفاتي دارند و عوامل مختلفي را معرفي كرده اند. برخي عامل دين را عامل اصلي دانسته اند, يعني بي ديني يك طرف و دينداري طرف ديگر بود كه اين و طايفه را به جنگ با هم واداشت. اما به نظر من عامل واحدي در هر دو طايفه وجودداشت كه بواسطه اين عامل مشترك بود كه درگيري رخ داد و آن عامل واحد, عشق است.
ابتدا مي بايست مقداري در باب ماهيت عشق توضيح دهم هر چند كه همه شما آنرا به علم حضوري درك كرده ايد. يعني از درون خود و بدون اينكه احتياج به تعريف و توضيح داشته باشد آنرا احساس كرده ايد, برخي امور است كه قابل توصيف نيستند, بايد آنها را بي واسطه احساس كرد تا فهميد چيست, هر چقدر هم كه بخواهيم درباره اش توضيح دهيم كه چنين و چنان است باز فايده اي ندارد. مثلاً گرسنگي را براي ما وصف كنند اما باز تا درد آن را احساس نكرده باشيم سودي ندارد. حقيقت عشق و محبت هم اين گونه است. در مقابل برخي مسائل را مي توان بدون تجربه قبلي آنها, و تنها با توصيف آنها فهيمد. رياضي و فيزيك را لازم نيست مستقيماً امتحان كنيم بلكه استاد هم مي تواند آنها را به ما آموزش دهد و اين مسائل را مي توان بصورت ذهني نيز پيگيري كرد.اما عشق و محبت اينگونه نيستند و بايد آنها را تجربه كرد تا فهميده شوند. عشق يك حقيقت وجداني است كه عبارت است از اغراق در محبت. پس هر عشقي از صنف محبت است ولي هر محبتي را نمي توان از جنس عشق دانست بلكه تنها آن حد نهايت محبت را عشق مي گويند.
عشق هميشه متعلق به چيزي است و عاشق هميشه معشوق و مطلوبي را مي جويد. پس خود عشق هيچ گاه هدف نيست. عشق وسيله اي است كه عاشق از آن استفاده مي نمايد تا به مطلوب حقيقي اش برسد, حال اين متعلق عشق ممكن است امور مختلفي باشد و شخص ممكن است عاشق موضوعات مختلفي شده باشد. برخي عاشق شخص ديگري مي شوند برخي عاشق مقام و رياست و قدرت و برخي عشاق سنن و عادات خاصي هستند. اينها عشق به امور باطل و زودگذرند. اما متعلق عشق مي تواند امور ثابت لايتغير دائمي باشد. برخي ها گمان مي برند كه واژه عشق در باب حب خدا استعمال نمي شود "فلايستعمل في حبه سبحانه" ولي اين غلط است و عشق مي تواند به خداوند نيز تعلق گيرد و همان گونه كه در باب غير خدا نيز بكار مي رود. البته عرفاء مطلبي را عنوان نموده اند كه بعداً مي بايست آن را توضيح دهم. آنها گفته اند كه اگر متعلق عشق غير خدا باشد اين عشق كاذب است. عشق كاذب يعني عشق دروغي اين را الگو بپذيريم ديگر نخواهيم توانست بگوئيم كه عشق هم مي تواند متعلق به باطل باشد و غير خدا و هم متعلق به امور حقند.
آنچه تاكنون گفتيم معناي لغوي عشق بود اما حقيقت عشق با اين لغات قابل معني كردن نيست. حقيقت عشق با آثاري كه همه شما بالوجدان درك كرده ايد روشن مي شود. يكي از آثار عشق اين است كه عاشق تمام كمالاتي را كه دارد به معشوق نسبت مي دهد, يعني نه تنها معشوق را داراي كمالات مختلف و فراوان مي داند بلكه كمالات خودش را نيز به معشوق نسبت مي نمايد. اگر اين ويژگي نباشد, ديگر آن حالت عشق نيست, ممكن است محبت باشد, مثلاً ممكن است شما نسبت به شخصي محبت پيدا كنيد منتهي اين محبت است نه عشق, اگر محبت به مرحله افراط و نهايتش برسد نه تنها معشوق را صاحب كمال مي داند و مستجمع صفات عالي و كامل مي شناسد, بلكه كمالات خود را نيز به او منتسب مي كند. فرازي از دعاي عرفه سيد الشهداء را نقل مي كنم, ببينيد كه وقتي حضرت با خداي خود صحبت مي كند, تمام كمالات را به او نسبت مي دهد و مي فرمايد: يا مولاي! انت الذي مننت. انت الذي افضلت. انت الذي اكملت. انت الذي رزقت. انت الذي وفقت انت الذي اعطيت. تويي كه احساس مي كني. تويي كه نعمت مي دهي, تويي كه نيكويي مي بخشي, تويي كه لطف مي كني, يعني تمام كمالات را به خدا نسبت مي دهد, اين نشانه آن است كه او عاشق است.
وقتي تمام كمالات را به معشوق نسبت داد, نتيجه اش اين است كه تمام اين عالم را مظهر آن معشوق مي بيند, يعني هر كس كه كمالي ببيند در آن كمال معشوق را خواهد ديد. لذا هيچ گاه عاشق در جاي خاصي دنبال معشوق نمي گردد, مثلاً كسي كه عاشق خداست دنبال خدا نمي گردد, به يك ليوان هم كه نگاه كند ياد خدا مي افتد.
مرحوم الهي قمشه اي يكي از بزرگان فلسفه و عرفان بودند كه حضرت آقاي جوادي آملي از شاگردان ايشان است. ايشان چند سالي را در دانشگاه تهران تدريس مي كردند و گاهي اوقات به باغ يكي از دوستان خود مي رفتند و از آنجا زنگ مي زدند و به دانشجويان مي گفتند كه براي درس فلسفه و عرفان به آن باغ بيايند. يكي از دانشجويان نقل مي كند كه ما به باغ رفتيم و ديديم كه استاد الهي قمشه اي يك دسته گل را در آغوش گرفته است و سر خود را در ميان گلها قرار داده و زار زار گريه مي كند و تا يكساعت حرف مي زند. مثل يك عاشق كه معشوق را در آغوش گرفته باشد. مي گويد يا رب يا الهي. او در زيبائي گل جمال الهي را مي ديد. حتي آنجا هم كه كمال و جمالي براي ما عادي و تكراريست باز عاشق آن كمال را, كمال معشوق مي بيند و لذا تمام عالم را كه جز كمال نيست مظهر معشوق مي يابد. لذا هيچ موقع معشوق را در جاي بخصوصي جستجو نمي كند. زمين و آسمان را هم كه مي بيند به ياد معشوق مي افتد.
به دريا بنگرم دريا تو بينم به صحرا بنگرم صحرا تو بينم
هر جا كه سفر كردم تو همسفرم بودي در هر طرفي رفتم تو راهبرم بودي
با هر كه سخن گفتم پاسخ زتو بشنودم در هر كه نظر كردم تو در نظرم بودي
آواز چو مي خواندم سوز تو به سازم بود پرواز چو مي كردم تو بال و پرم بودي
بعضي از بزرگان وقتي كه اين حقيقت عشق را نسبت به خدا پيدا مي كردند تمام شب و روزشان انس با خدا بود. يكي از اصحاب رسول خدا (ص) كه اين حالت از عشق را درك كرده بود شخصي است به نام حارث كه از اهل صفّه(1) بود, اين روايت را مرحوم كليني در جلد دوم كافي در باره حقيقت ايمان و يقين نقل كرده است كه پيامبر يكروز صبح براي نماز وارد مسجد شد و نگاهش به حارث افتاد كه رنگ صورتش پريده و جسمش نحيف شده بود و چشمانش گود افتاده بود. حضرت رسول (ص) از او پرسيد كه حالت چگونه است؟ جواب داد كه اصبحت موقناً يعني كه به درجه يقين نائل گشته ام. حضرت تعجب كرد و پرسيد نشانه يقين تو چيست؟ گفت: يقين مرا مجزون ساخته و موجب شب زنده داري ام شده است. ديگر به دنيا دلبستگي ندارم زيرا كه مي دانم كه دنيا فاني است. آنقدر اين حزن و شب زنده داري و بي رغبتي از دنيا در وجود من باز كرده است كه عرش خدا را عاشقانه مي بينم و مي بينم كه انسان و خلائق جمع شده اند تا حساب و كتاب پس بدهند و من هم در ميان آنان ام. مي بينم كه انسانها گرفتار عذاب اند و من صوت جهنميان را مي شنوم … حضرت رو به اصحاب كرده و فرمود: هذا عبد نور الله قلبه بالايمان. اين بنده اي است كه خدا نور ايمان را در او تابانده است. سپس به جوان گفت: تا مي تواني در اين حالت بمان. زيرا رسيدن به اين حالت يك ارزشي دارد و ماندن در آن حالت ارزش بالاتري. جوان به پيامبر گفت: مرا دعا كن! تا من در ركاب تو به شهادت برسم. كه اين دعاي او هم مستجاب شد.
نمونه ديگر غلام سياهي است كه در خدمت اباعبدالله بوده و در كربلا هم آن حضرت را رها نكرد. بدن اين غلام بوي نامطبوعي داشت. در روز عاشورا از اباعبدالله اذن گرفت و به ميدان جنگ رفت و به شهادت رسيد و او جز كساني بود كه حسين بن علي عليه السلام بر سر بالينش رفت و دعا كرد كه از بدن او بوي خوش بلند شود. سه روز بعد از عاشورا كه گروهي براي به خاك سپردن اجساد مطهر شهداء كربلا آمدند, جسم اين غلام را كه برداشتند ديدند كه بوي معطري از بدن جوان مي آيد در حاليكه سه روز و سه شب بدن او دفن نشده بود. اين عشق است كه يك غلام سياه را به اين درجه مي رساند. مصائبي نيز كه حضرت زينب (س) بعد از شهادت حسين عليه السلام متحمل شد. مصائب بعد از شهادت سيد الشهدا خيلي سخت تر بود. اين جمله معروف را زينب (س) در لحظاتي كه در نهايت مصائب است مي گويد كه ما رايت الا جميلاً, جز زيبائي هيچ نديدم. زينب عليهماالسلام عاشق خدا بود و در راه معشوق هر مصيبتي برايش زيباست. هر چه عشق بالاتر باشد تحمل و صبر هم بالاتر و باشكوه تر مي شود.
آنهايي هم كه در مقابل كاروان حسين عليه السلام ايستادند عاشق بودند اما عاشق چه چيزي؟ متعلق آنها, عشق به مال دنيا بود, عشق به افتراء داشتند, عشق به غنائم جنگي, عشق به تمجيد. بنابراين همه عاشق بودند.
گفتيم چون عاشق نهايت افراط در محبت است انسان هر چيز را براي معشوق خود مي خواهد, آن وقت حتي اگر متعلق عشق به طور عادي يك وسيله باشد, يك ابزار براي هدف گيري باشد, براي عاشق آن هدف نهايي مي شود.
قبلاً عرض كردم كه عرفاء مي گويند كه عشق يا حقيقي است يا مجازي. توجه داشته باشيد كه اين مجازي و حقيقي وصف عشق نيست چون عشق يعني افراط در محبت و شخص عاشق هر چيزي هم كه باشد اين حالات در او واقعي است و او واقعاً در خود كشش و جذبه بسوي آن مشعوق را احساس مي كند. پس اين مجازي و حقيقي بودن كه عرفاء مي گويند مربوط به عشق است. يعني اينكه اگر معشوق يك امر زودگذر, باطل و مجازي باشد آن عشق مجازي است ولي اگر متعلق به امري ثابت و دائمي باشد, اين عشق حقيقي است.
پس اگر بخواهيم صحنه كربلا را اعم از حسين و حسينيان و يزيد و يزيديان بفهميم, بايد عشق را خوب فهميده باشيم. كربلا صحنه برخورد و مقابله دو عشق است, دو گروه كه هر يك به امري عشق مي ورزيدند, دو امري كه با هم قابل جمع نبودند, يك طرف ابن سعد و شمر و سپاه يزيد بودند كه به دنيا و ثروت و مقام عشق داشتند و طرف ديگر امام حسين عليه السلام و يارانش بودند كه در عشق خدا محو شده بودند. اين دو گروه در كربلاء به نقطه اي رسيدند كه ديگر نمي توانستند از كنار هم بگذرند و نسبت به هم بي تفاوت باشند. يزيد امام را مزاحم رسيدن به هوا و هوس خود مي ديد و امام نيز حكومت اموي را خلاف خواست الهي مي دانست. هر دو گروه عاشق بودند و حاضر بودند كه براي رسيدن به آنچه به آن عشق مي ورزيدند هر كاري بكنند, ياران حسين (ع) از هيچ فداكاري و جانفشاني فروگذار نكردند و لشكر يزيد هم از هيچ جنايت و قساوتي نگذشتند. البته در اين ماجرا يك عده اي هم بودند كه عاشق نبودند. شب عاشورا عده اي از كاروان حسيني فرار كردند و در سپاه شام هم عده اي بودند كه از جنگ مي گريختند. از اينان كه بگذريم عده اي بودند كه تمام توانائي هاي خود را براي جنگ مي گذاشتند. اينها كساني بودند كه نسبت به متعلقي كه عشقشان بود عاشق بودند. بنابراين عشاق بين نيل رسيدن به معشوق و مصلحت و عافيت خود, هرگز عافيت را نمي پسندد. اگر ما از كنار ظلم و پايمال شدن حقيقت و انسانيت مي گذريم و منافع و مصلحت شخصي خود را انتخاب مي كنيم به خاطر اين است كه عاشق نيستيم.
حضرت دور تا دور خيمه ها, خندقي حفر كرد و آنرا با هيزم پر كرد به طوري كه فقط از يك طرف امكان نزديك شدن به خيمه ها وجود داشت, صبح عاشورا كه جنگ شروع شد آنها اين خندق را آتش زدند و لذا شمر كه فرمانده پياده نظام بود مي خواست از پشت به آنها حمله كند, وقتي كه آشت را ديد ناراحت شد, در جلو امام حسين بودند و بقيه نگهبانان خيمه ها بودند, شمر ديد كه از پشت نمي تواند حمله كند عصباني شد و فرياد زد و رو به امام گفت: هنوز از دنيا نرفته اي آتش جهنم را براي خودت درست كرده اي. امام هم در جواب گفت كه آتش جهنم سزاوار توست.
منظور اينكه امام در واقع اين وضعيت نظامي را براي خودش ترتيب داد و تقسيم بندي نظامي براي خود درست كرد همين سبب شد كه تا حتي ظهر عاشورا هنوز يك نفر از بني هاشم شهيد نشود البته از اصحاب و ياران ايشان جمعي شهيد شده بودند. يعني اين نبود كه با رشادت بجنگند و به شهادت برسند, نه امام از فكر نظامي هم استفاده مي كرد. من اينرا در جمع فرماندهان سپاه توضيح دادم كه نحوه عملياتي كه حضرت در روز عاشورا انجام مي داد چگونه بود. يعني اينگونه نيست كه كسي كه عاشق شد ديگر از فكر و علم استفاده نكند, بلكه برعكس كسي كه عاشق راهي است كه مي رود مي بايست از ديگران قوي تر و محكم تر حركت كند زيرا انگيزه بسيار قوي تري براي رسيدن به هدف دارد. البته اينكه در راه عشق شهادت هم وجود دارد به خاطر اين است كه افراد غير عاشق وقتي به مانعي برخورد كنند راهشان را كج مي كنند و ديگر سراغ هدف نمي روند و زود عرصه را خالي مي كنند اما فرد عاشق از ناملايمات نمي هراسد و در راه وصال به معشوق سختي ها را تحمل مي كند و از تهديدها و زورگويي ها ترس به خود راه نمي دهد و بالاخره كار به جايي مي رسد كه سر در راه عشق نثار مي كند. پس عشق مربوط به انگيزه است و هدف را مشخص مي كند و عقل وسيله و امكانات را مشخص مي كند و نبايد پنداشت كه اينها با هم تضاد دارند, اگر عشق حقيقي باشد هم به كمال خود عقل مي رسد.
پاورقي:
1-صفّه به سكويي مي گفتند كه كنار مسجد پيامبر قرار داشت و گورهي از مسلمين فقيه كه جايي براي زندگي نداشتند در آنجا مسكن داشتند.