مرگ ناگهاني الكساندر اول در حقيقت شروع يك حركت انقلابي جديدي در روسيه تزاري بود كه سوابق آن به سالها پيش ارتباط داشت- همين قدر ميتوان درباره اهميت اين حادثه گفت كه نه فقط اثر آن در طول 30 سال نيكولاي اول قوياً محسوس بود بلكه شروع يك سنت انقلابي بود كه نزديك يك قرن يعني تا انقلاب 1917 ادامه داشت.
جرياني كه منجر به شورش 14 دسامبر 1825 شده بود مربوط به مرگ الكساندر اول بود كه در كمتر از يك ماه يعني در 19 نوامبر همان سال در شبهجزيره كريمه اتفاق افتاده بود قاعدتاً اين مرگ ناگهاني نميبايست هيچ مشكلي را به وجود آورد- زيرا جانشين اول الكساندر پسر بزرگش كنستانتين بود كه او در سال 1822 انصراف خود را از سلطنت به نفع برادر كوچكتر از خودش يعني نيكلا اعلام داشته بود- منتها چون اين واگذاري سلطنت به صورت كاملا محرمانه انجام گرفته بود مردم روسيه از آن به كلي بيخبر بودند البته نسخ متعدد اين وصيتنامه در كليساي مسكو و در صندوق محرمانه سنا به ثبت رسيده بود ولي به علت اينكه كنستانتين در آن زمان مقام نايبالسلطنه لهستان را داشت ارسال مكاتبات ميان سنپترزبورگ و ورشو چندين روز وقت ميگرفت نتيجتا انتقال علني سلطنت از وارث قانوني يعني كنستانتين به نيكولا فقط در 12 دسامبر به دست نيكلا رسيد.
توطئهگران يعني دسامبريستها از اين خلا‡ چند هفتهاي يعني از 19 نوامبر تا 14 دسامبر استفاده كردند و خودشان را براي روز 14 دسامبر يعني همان روزي كه نيكلا قصد داشت تاجگذاري خود را اعلام كند براي حمله به نيروهاي دولتي آماده كردند اين مطلب را هم بايد اضافه كرد كه كنستانتين شاهزادهاي بود بسيار متواضع و به ليبرالي شهرت داشت در صورتي كه برادرش نيكلا معروف به خشونت بود و نزديكانش او را فرعونصفت ميپنداشتند.
سوابق تحولات سياسي و نظامي در روسيه
الكساندر اول كه در سال 1801 به عنوان تزار روسيه به تخت سلطنت نشست. وعدههاي آزاديخواهي فراواني را در كشور مطرح كرد به خصوص كه او افراد روشنفكر و دموكراتمنش را اطراف خود جمع كرد و در آغاز سلطنتش صحبت از يك مجلس موسسان براي برقراري دموكراسي و عدالت اجتماعي را دائما تكرار ميكرد. به خصوص لشگركشي روسيه به فرانسه و جنگهاي طولاني با ناپلئون و همراهي چهارصد افسر گارد جوان اشرافزاده با آشنايي كامل آنها به زبان فرانسه و حضور پنجاه هزار سرباز و افسر روس در شمال فرانسه تا سال 1818 يعني سه سال بعد از پايان جنگ با ناپلئون سبب شده بود كه روسها با تفكرات آزاديخواهانه انقلاب فرانسه آشنايي نزديك پيدا كنند. به خصوص كه به علت اين حضور در فرانسه فرماندهان ارتش تحت تاثير محيط اين كشور دست از تنبيهات بدني برداشته بودند در صورتي كه اين روشهاي خشن در خود روسيه همچنان ادامه داشت.
ولي با وجود اين تحولاتي كه در محيط نظامي به وجود آمده بود پيروزي روسيه در جنگ با ناپلئون و ديگر موفقيتهاي ديپلماتيك تزار را آنچنان مغرور كرده بود كه از همه وعدههاي اوليه خود از نظر حقوق ملت عقبنشيني كرده بود.
در حالي كه همين تزار يعني الكساندر اول در سال 1909 به كشور فنلاند كه در حوزه فرمانروايي او بود قانون اساسي اعطا كرده بود و فرانسهاي كه از روسيه شكست خورده بود بعد از سقوط ناپلئون بلافاصله در سال 1915 داراي رژيم سلطنت مشروطه شده بود و در اين سالها افسران دسامبريست اين تحولات را با علاقه دنبال ميكردند.
تشكيل جوامع سري
اولين جامعه سرّي <اتحاد براي نجات> ناميده ميشد كه در سال 1816 در سنپترزبوگ تاسيس شد- بيشتر اعضا اين گروه افسران گارد تزار و افسران ستاد ارتش از جمله سرهنگ آپستل به خصوص پستل فرزند فرماندار سابق سيبري بود. اعضاي اين گروه دو هدف را دنبال ميكردند: 1- لغو سرواژه (يعني وابستگي دهقانان به زمين) و برقراري يك دولت منتخب مردم- الكساندر پوشكين شاعر بزرگ هم بدون اينكه عضو رسمي اين گروه باشد با اشعار جذابش از اين جريان به شدت حمايت ميكرد. بايد اين مطلب را اضافه كرد كه اين گروه نظير ديگر گروهها در ابتدا با انگيزه نوعدوستي و خدمات امدادي شروع به كار كردند ولي به تدريج مسير سياسي را پيش گرفتند وقتي هم پليس از نيات سياسي آنها مطلع ميشود و گزارشي به تزار الكساندر عرضه ميكند تزار ميگويد <من خودم هم در آغاز سلطنتم مرتكب اين اشتباهات شدهام لذا نميتوانم آنها را مجازات كنم. >
به غير از <جامعهشمال> جامعه ديگري به نام <جامعه جنوب> به رهبري پستل تشكيل ميشود با روحيه راديكالتري نسبت به <جامعه شمال> پستل يك جزوهاي به نام <عدالت روس> به چاپ ميرساند كه كاملا نظريات انقلابيش را نظير تاسيس جمهوري به جاي رژيم تزاري و ايجاد مجلس موسسان و توجه به زندگي كشاورزان و غيره را منعكس ميكند- اين جمعيت حوزه عملش را بيشتر در اكرائين قرار داده و افسران روشنفكر را جلب كرده است.
روز 14 دسامبر
شورشيان خواستند از تزلزلي كه در حكومت ايجاد شده بود استفاده كنند- ولي از اين مساله غافل بودند كه نيكلا كه دو روز پيش نامه واگذاري سلطنت را از كنستانتين برادرش دريافت كرده بود عليرغم قلت وقت توانسته بود ترتيبي بدهد كه روز 14 دسامبر ساعت 7 صبح بتواند در مقابل مجلس سنا سوگند پادشاهي خود را ياد كند يعني از اول بامداد روز 14 دسامبر كه دسامبريستها ترتيب حمله را به كاخ سلطنتي داده بودند او خود را تزار قانوني در مقابل ملت معرفي كرده بود و از روز پيش هم توانسته بود ترتيبي بدهد كه قبل از اينكه براي مقابله با شورشيان نيروي كافي را تجهيز كند و سربازان قبل از اينكه دسامبريستها اقدام به عملي كنند به روي آنها آتش گشودند و ترتيبي داده بود كه قبل از اينكه دسامبريستها اقدامي كنند به روي آنها آتش گشوده شود و تعداد بسياري از ياران دسامبريستها را به قتل رساندند و تقريبا كليه نفرات آنها كه تعدادشان متجاوز از هزار نفر بود بازداشت كردند و بلافاصله آنها را تحويل دادگاه نظامي دادند كه اين دادگاه 5 نفر از رهبران دسامبريستها محكوم به اعدام شدند و بقيه به زندان و يا تبعيد به سيبري محكوم شدند. چون نيكولا شخصا بازپرسي از سران آنها را به عهده گرفته بود. ما در اينجا سه مورد نمونه از اين بازپرسيها را نقل ميكنيم تا خوانندگان به شهامت و از خودگذشتگي اين افراد پي ببرند و بدانند كه اين هر سه دسامبريست قبل از به دار آويخته شدن با تزار چگونه سخن گفتهاند.
يوشكين كه گفتيم رسما از اين ماجرا جانبداري ميكرد و در عين حال هم نيكلا از سالها پيش نهايت علاقه و احترام را نسبت به او ابراز ميداشت رسما گفته بود <من افسوس ميخورم كه 14 دسامبر در سنپترزبورگ حضور نداشتم تا بتوانم در صف شورشيان با سربازان دولتي بجنگم. >
نمونهاي از بازجوييهاي تزار
پطركاخوفسكي: عمر او هم به 30 سال نرسيد و همان مدت براي او بسنده بود تا پريشان- روزگاري را بسيار در جواني بيازمايد؛ افسرده سيما، تنها، گوشهگير، بيهيچ دوست يا خويشاوند نزديك؛ و زني كه دوستش ميداشت، تركش گفته بود، اين گونه بود كه با جان و دل خود را تسليم انقلاب كرد. او در چهاردهم دسامبر 1825 در ميدان سنا از مرگ خود و ديگران نهراسيد: دو نفر از فرماندهان ارتش را در سوي ديگر ميدان از پاي درآورد. بعدها، هنگام بازجوييها، با شرح تيرهبختيهاي مردم ولايت خود، نيكلاي اول را به گريه انداخت، اگرچه اين اشكها مانع آن نشد كه كاخوفسكي از چوبه دار رهايي يابد.
بازجويي پستوژف به وسيله تزار
تزار به طرف پنجره رفت، پشتش را به كاخوفسكي كرد، مثل اينكه ميخواست به او آزادي كامل بدهد تا رنجهايي را كه در دلش عقده گرديده بود به صورت اشك بيرون بريزد.
او صداي بريده بريده كاخوفسكي را شنيد: اعليحضرت، آن زمان فقط 14 سالم بود. من نورس بودم. ولي اكنون هم كه 14 سال از آن زمان ميگذرد، عشق من نسبت به ميهن باز هم بيش از پيش شدت يافته است. فقط اين، و تنها اين عشق، راهبر من در تمام اقداماتم بوده و تا آخرين لحظه زندگيم خواهد بود... پس گوش كنيد اعليحضرت...
سخنان هيجانانگيز كاخوفسكي مدت زيادي در اتاق كار تزار ادامه داشت و فقط به ندرت به وسيله سخنان تاييدآميز تزار قطع ميشد.
ديگر شب خيلي از نيمه گذشته بود كه تزار، كاخوفسكي را به همراه يادداشتي براي سوكين فرمانده دژ به زندان فرستاد:
<جيرهاي بهتر از جيره عادي به كاخوفسكي بدهيد. چاي و ساير چيزهايي كه ميل دارد در اختيار او بگذاريد؛ ولي او را با مراقبت كامل نگه داريد. مخارج كاخوفسكي به عهده من است. >
تزار در موقع خداحافظي به كاخوفسكي گفت: تمام چيزهايي را كه من از تو شنيدم آنقدر جالب بود كه ميل داشتم چاپي آنها را ببينم. براي من بنويس...
كاخوفسكي هم از سلول زندان شروع به نوشتن آنها كرد:
<سرنوشت من تعيين شده است، من بدون شكوه به هر حكمي كه براي من صادر گردد تسليم هستم. زيستن و مردن براي من تقريبا برابر است. هيچ يك از ما در اين دنيا تا ازل نيستيم. مرگ قرباني خود را هم از روي سرير سلطنت و هم از ميان كند و زنجير بيتفاوت ميربايد. انساني كه داراي روحي بلند است با افكارش زندگي ميكند نه با زرق و برق ظاهري، و اين افكار را با زور نميتوان از كسي سلب نمود. اگر هم به زندان با اعمال شاقه محكوم شوم باز محروميت كمي ميكشم، تنها چيزي كه ممكن است براي من سخت باشد، فراق كساني است كه در قلب من عزيزند.
اعليحضرت نه درباره خودم، بلكه درباره ميهنم، كه تا خون در عروقم جاري است برايم عزيزتر از تمام نعمتهاي جهان و حتي آن جهان است، ميخواهم صحبت كنم. ميخواهم درباره نفع شخصي ما، درباره نفع بشريت حرف بزنم.
مقاصد <جمعيت سري> افشا شده است. ما توطئهكنندگاني عليه شما بوديم. هدف ما عبارت بود از: نابود كردن تمام خانداني كه اكنون سلطنت ميكنند و بنيان گذاردن حكومت ملي، حتي اگر به قيمت سيلاب مهيبي از خون تمام شود. ما در قسمت اول خيلي ساده ميتوانستيم موفق شويم: به اندازه كافي افراد از جان گذشته داشتيم. اوليش خود من كه نه فقط قرباني كردن زندگي، بلكه شرافتم را به خاطر منافع ميهن سعادت ميشمردم. مگر مردن روي سكوي اعدام، شقه شدن و يا مردن در بهترين لحظه لذتبخش زندگي فرقي دارد؟ ولي چه چيزي شيرينتر از اين است كه مردن متضمن نفعي باشد. انساني كه سرشار از پاكي است نه به خاطر كسب افتخار و يا اشغال چند سطر از تاريخ، خود را قرباني ميكند، بلكه بدون چشمداشت، نيكويي را فقط به خاطر نيكويي انجام ميدهد. من اين طور فكر ميكردم و همين طور هم عمل كردم. من كه به ميهن عشق آتشين و به آزادي شور و اشتياق فراوان داشتم، چيزي را براي سعادت جامعه جنايت نميشمردم... از ترس مجازات نيست كه به شما مينويسم: من توانستم دشمن شما باشم ولي نميتوانستم پست باشم.
علت قيام ما چه بود؟ آيا فلاكت ميهن نبود؟ من اشك دلسوزي را در چشمان شما ديدم شما انسان هستيد، شما حرفهاي مرا ميفهميد. آيا ممكن است به يك شخص، كه مثل همه ماست اجازه داد كه سرنوشت 50 ميليون انسان را بنا به اراده خود بچرخاند؟ كجا، به ما نشان بدهيد، تاريخ را باز كنيد، كجا و كي ملتهايي تحت حاكميت استبداد سعادتمند بودهاند؟ اعليحضرت چه فكر ميكنيد، اگر بلايي به سر شما ميآمد، آيا اكثر كساني كه اكنون در اطراف شما هستند دلشان صادقانه به خاطر شما ميسوخت؟ كسي كه از ته دل به منافع ميهن وفادار نباشد، نميتواند كسي و چيزي را جز نفع خود دوست داشته باشد. پادشاهان مستبد اشخاص انگشتشماري را خيلي خوشبخت ميكنند. امپراتور فقيد هم پول، نشان و درجات زيادي تقسيم كرد. ولي آيا اينها هيچ نفع عمومي داشت؟ آخرين لقمه نان اكثريت مردم ربوده ميشود تا آن را در حلقوم فرد سيريناپذيري فرو كنند. نه، اعليحضرت، نه اشخاص منفرد، بلكه تمام ملت را بايد خوشبخت نمود. آن وقت حكومت شما سعادتمند، آرام و بدون شورش... خواهد بود. امپراتور الكساندر بدبختيهاي زياد به ما تحميل كرد و به خصوص او عامل قيام 14 دسامبر بود. مگر او نبود كه مشعل آزادي را در قلوب ما برافروخت، مگر باز هم او نبود كه در قدمهاي بعدي آزادي را نه تنها در ميهن ما، بلكه در سرتاسر اروپا با آن خشونت سركوب كرد.
ببخشيد اعليحضرت، من با كمال صراحت صحبت خواهم كرد: هنگامي كه شما والاحضرت بوديد ما نميتوانستيم درباره شما جز آنچه ظاهرتان نشان ميداد، قضاوت كنيم. اشتغالات ظاهري شما: مشق صف جمع و تعليمات سربازي بود، و ما وحشت داشتيم كه يك فرمانده تيپ پر تخت سلطنت بنشيند... حقوق مردم را عطا كنيد، عدالت را مستقر نماييد و سرچشمههاي ثروت ملي را بيهوده نخشكانيد، از فرهنگ حقيقي حمايت نماييد، دوست و ولي نعمت مردم مهربان ما بشويد چه كسي جرات ميكند فكر نمايد كه اين مردم فاقد آن استعدادهايي هستند كه ساير ملل دارند؟...
آخر روسيه كه فقط پايتخت نيست و ملت آن به دربار خلاصه نميشود. چاپلوسان درباري به ندرت راست ميگويند. براي آنان خشم ملوكانه وحشتناك و عنايت ملوكانه گرانبهاتر از نفع عمومي است. در كشور ما قسمت اعظم آنها خارجي هستند. آنها تمام عمرشان را در پايتخت و غرق در جلال زندگي ميكنند چه لزومي دارد كه به وضع ملت توجه نمايند، چرا؟... اعليحضرت خدا كند كه شما نه بر پايه ترس، بلكه بر مبناي علاقه حكومت كنيد. ترساندن ملت محال است ولي به خود علاقهمند كردن آسان... اگر حكومت فقط آنها را كالاي بنجل خود به حساب نياورد، بلكه به آنان به مثابه انسان بنگرد. آنها هميشه آمادهاند كه شاه مهربان را پدر و ولينعمت خود بشمارند.
خودم احساس ميكنم كه نامهام جسورانه است، ولي تنها آرزوي مفيد بودن بر من تسلط دارد. با گفتن حقيقت به شما، وظيفه مقدس يك هموطن با حميت را اجرا ميكنم و به خاطر آن از اعدام، ننگ و حبس با اعمال شاقه وحشت ندارم.
ميخاييل بستوژف- ريومين: افسر جواني كه اندكي بيش از 24 سال زندگي كرد و از جهاتي شبيه برخي از رهبران جناح امروزي بود. مخاطب خود را بيش از آنكه با نيروي استدلال مجاب كند، با سحر بيان تحت تاثير قرار ميداد. او عده زيادي از افسران تازهكار ارتش را به قيام واداشت و توانست جمعيتهاي مخفي روسي و لهستاني را كه تا آن زمان دشمن يكديگر بودند را با هم متحد كند و آنان را به پشتيباني از راهي كه در پيش داشتند وادارد. احتمالا همان خصلت والا و سحر بياني كه در او بود، مقامات حكومتي را واداشت فردي خطرناكش بپندارند و سرانجام به چوبه دارش بسپارند.
نيكلا در همين دفتر جلد چرمي در ميان صفحهاي كه ورود الكساندر بستوژف- متخلص به مارلينسكي- را يادداشت كرده بود، نامههاي او را گذاشته بود نامههايي را كه اين نويسنده اسير از بند نيكولسكي، دژ پطروپاولوفسك نوشته بود.
بستوژف در اين نامهها كه به وسيله يكي از كارمندان <كميته تحقيق> شمارهگذاري شده بود مايوسانه ميكوشيد تا با نيروي قريحه ادبي خود روي تزار تاثير بگذارد.
<با اطمينان به اينكه اعليحضرت دوستدار حقيقت هستند جسارت ورزيده جريان رشد آزاد فكري را در روسيه، كه از نظر تاريخي جبري بوده است و به طور كلي بسياري از مفهوماتي را كه برنامه معنوي و سياسي قيام 14 دسامبر را تشكيل ميدهند در برابر چشمان شما قرار ميدهم.
من با صراحت كامل و بدون پردهپوشي جنبههاي منفي و حتي بدون تعديل كلمات، صحبت خواهم كرد؛ زيرا وظيفه فرزند وفادار وطن راستي و صداقت است.
شروع ميكنم:
<آغاز سلطنت امپراتور الكساندر متضمن بهترين آرزوها براي سعادت روسيه بود. از روي قرائن اميدبخشي، ما انتظارات بهترين داشتيم، بدبختانه آرزوها بدون اينكه تحققپذيرند پير شدند. ناپلئون به روسيه هجوم آورد. آن موقع بود كه ملت روسيه براي نخستين بار قدرت خود را احساس كرد. اين زمان، آغاز آزاد فكري در روسيه بود. كلمههاي <آزادي، رهايي> را خود حكومت به كار برد. خود حكومت نوشتههاي درباره سوءاستفاده ناپلئون از قدرت نامحدود، منتشر كرد و صداي تزار روس در سواحل رود رن و سن طنين انداخت. هنوز جنگ ادامه داشت كه رزمندگان به خانههاي خود برگشتند و براي اولين بار زمزمه نارضايتي را در بين مردم پخش كردند. آنها ميگفتند: <ما خون ريختيم؛ ولي اينك باز هم عرق ما را در بيگاري ميكشند. ما وطن را از دست ظالم نجات داديم؛ ولي باز هم اربابان جور به جور بر ما ظلم و ستم روا ميدارند. >
سپاهياني كه به ميهن برگشته بودند. از ژنرال گرفته تا سرباز، فقط درباره آزادي در سرزمينهاي خارجي صحبت ميكردند. با مقايسه با سرزمين خودشان، طبيعتا اين سوال برايشان مطرح ميشد: پس چرا در وطن ما آن طور نيست؟ ابتدا، تا بدون مانع در آن باره صحبت ميكردند باد هوا ميشد؛ زيرا فكر مانند باروت تحت فشار خطرناك است. اميدواير بود كه امپراتور مشروطه خواهد داد؛ زيرا او در موقع افتتاح مجلس نمايندگان در ورشو در اين باره قول داده بود، و كوشش بعضي از اشراف براي آزاد كردن غلامان خود، بسياري را اميدوار كرد.
ولي از 1817 همه چيز تغيير يافت. افرادي كه جنبههاي منفي را ميديدند و يا آرزوي وضع بهتري را داشتند، از ترس تعداد كثير جاسوسان مجبور شدند كه مخفيانه صحبت كنند. راز پيدايش <جمعيتهاي سري> همين جا بود. فشار فرماندهان سبب فعاليت افكار گرديد. آن گاه نظاميان هم ميگفتند: <آيا ما اروپا را براي آن آزاد كرديم كه زنجيرهاي آن را به پاهاي خود ببنديم؟ آيا براي آن به فنلاند مشروطه داديم كه خودمان نتوانيم از آن در روسيه صحبت كنيم؟ با خون خود جاي اول را در بين ملل اشغال كرديم، براي آنكه در خانه خود مورد تحقير واقع شويم؟>
چون زمزمه نارضايتي ملت كه منشا آن سوء كردار حكام و رسيدن كارد به استخوانشان بود، خطر انقلاب خونيني در پي داشت. <جمعيتهاي سري> تصميم گرفتند با مصيبت كمتري جلو بلاي بزرگتري را بگيرند و عمليات خود را در اولين فرصت مناسب آغاز كنند. >
بستوژف در سطور بعدي، فقر سياه جامعه دهقاني روس، دزدي كارمندان دولت و <اختلاس آنها را كه به درجه بيشرمي و باورنكردني رسيده است، وضعي كه افراد شريف را رنج ميدهد و سخنچينان و متقلبان را خوشنود ميسازد> توصيف ميكند و پس از بيان عللي كه باعث نارضايتي در ساير طبقات جامعه روس ميگردد، ادامه ميدهد: <اعضاي جمعيتهاي سري كه از چنين اوضاعي در روسيه برانگيخته شده بودند، تصميم گرفتند به استناد حقوق ملي در دوران فترت سلطنت تحولي ايجاد نمايند؛ زيرا اعليحضرت از قبول تخت و تاج امتناع ميكردند؛ از امتناع وليعهد كنستانتين هم همه از قبل اطلاع داشتند. ضمنا خود شما هم اعليحضرت، به انتظار شناسايي از طرف شوراي حكومتي و مجلس سنا تاحدودي به حق حاكميت ملت اعتراف مينموديد؛ زيرا حكومت چيزي جز ارگان فوقاني حاكميت ملت نيست. ولي انكار حق ملت در زمان فترت سلطنت براي انتخاب حاكم و يا حكومتي براي خود، جلوس به تخت سلطنت روسيه را براي سلسلهاي كه سلطنت ميكند مورد ترديد قرار خواهد داد.
بستوژف نامه خود را چنين تمام ميكرد: <بنا به بعضي نشانههايي كه به سلول تاريك من نفوذ ميكند، شك ندارم كه اعليحضرت فرستادهاي هستند تا بدبختيهاي روسيه را علاج كنند، افكار جوشان را آرام نمايند، به سوي سعادت رهبري كنند و ميهن ما را به عظمت برسانند. من مطمئنم كه خداوند در وجود شما پطر ديگري عنايت فرموده است حتي بالاتر از پطر؛ زيرا، اعليحضرتا! در عصر ما پطر بودن هم كافي نيست... >
سرگئي موراويف- آپوستول: فرزند يك سناتور، در پاريس تحصيل كرد، در 15 سالگي ستوان ارتشي شد كه با ناپلئون جنگيد. او در تمام جنگهاي اصلي حضور داشت و در 1814، سروان 17 ساله ارتش فاتح پاريس بود. مردي عميقا مذهبي بود، در بحثهاي عقيدتي شركت ميكرد و هميشه از ايثار و فداكاري دفاع ميكرد، او خود در اوكراين نداي انقلاب سر داد، اما نميخواست خونريزي و جنگ داخلي به راه بيندازد، او زود طعم شكست را چشيد و در گير و دار شورش زخم برداشت و چندي بعد در 29 سالگي به اعدام محكوم شد. در شب اعدام به برادرش (كه او نيز يك دسامبريست بود و به تبعيد با اعمال شاقه در سيبري محكوم شده بود) وصيت كرد كه از يأس بپرهيزد و به خاطر مردم زنده بماند.
بازجويي آپوستول به وسيله تزار
سرانجام سرگئي مورايوف- آپوستول را به سنپترزبورگ آوردند و به نزد تزار بردند كه تزار خود در اين باره يادداشت دقيقي به جاي گذارده است:
<تحفهاي است، خارقالعاده، باهوش، از دانشي عالي بهره دارد، گرچه به شيوه خارجي است، او فوقالعاده شجاع و در انديشيدن جنونوار به خود متكي و از اعتماد به نفس برخوردار است و در همان حال، به طور استثنايي رازدار و ثابت قدم است. هنگام دستگيري با آنكه از ناحيه سر به شدت زخمي بود، اسلحه خود را همچنان از دست نداده است. وقتي او را به نزد من آوردند دست و پايش به زنجير بسته بود، دستور دادم زنجيرها را از دست و پاي او باز كردند. در اثر زخمهاي شديد بسيار نحيف شده بود، به سختي ميتوانست قدم بردارد. با شناختي كه به عنوان يك افسر لايق هنگ سميونفسكي از او داشتم، به او گفتم براي من بسيار مشكل بود يك يار قديمي و چنان افسري كه توانسته بود توجه امپراتور پيشين را به خود جلب كند، در آن وضع رقتآور ببينم و اكنون بايد تشخيص ميداد كه دست به چه جنايت هولناكي زده است و موجب تيرهبختي قربانيان شريف زيادي شده است. او را ترغيب كردم تا چيزي را پنهان ندارد و با سماجت، بار گناه خود را سنگينتر نكند. به سختي ميتوانست سر پا بايستد، به او اجازه داديم بنشيند. سپس، پرسشهايي از او كرديم، با نهايت صراحت، تمامي طرحهاي عملياتي و ارتباطات خويش را به ما گفت. وقتي همه آنچه را كه بايد بگويد، گفت، در پاسخ به او گفتم:
<موراويف، به من بگو، سبب چه بود كه شخص باهوش و باسوادي مثل تو در چنان موقعيت ممتازي خود را فراموش كني و دست به چنان عمل گستاخانه و رذيلانهاي بزني؟>
او سرش را به زير انداخت و چيزي نگفت. پس از آنكه بازجويي تمام شد من و لواشف مجبور شديم او را از جا بلند كنيم و تا بيرون در، او را ياري دهيم>!
اما ناقلان اخبار چنين ميگويند: <زماني كه سرگئي موراويف مورد بازجويي امپراتور نيكلاي قرار داشت، چنان شوربختي و تيرهروزي مردم روسيه را براي او تشريح كرد، كه امپراتور دست به سوي او دراز كرد و به او گفت، اگر قول دهد كه ديگر عليه امپراتور اقدامي نكند، او را مورد عفو قرار خواهد داد، اما سرگئي زير بار نرفت و هرگونه عفو و عنايتي از جانب امپراتور را رد كرد و گفت او عليه استبداد محض قيام كرده است و هيچگونه شفقتي را نخواهد پذيرفت. >
نظر تزار درباره گريبايدوف
نيكلاي اول هرچه عميقتر، اطلاعات مربوط به <جمعيت سري> را كه پيوسته روي هم انباشته ميگرديد بررسي ميكرد و هرچه بيشتر ميكوشيد سرچشمههاي ايدههاي <آزاد فكري> و گسترش آنها را تشخيص دهد، همانقدر بيشتر به اين نتيجه ميرسيد كه گريبايدوف نميتواند <در كانونهاي سرايت مرض ليبراليستي> دست نداشته باشد.
تزار از گزارش ماموران آگاهي اطلاع يافته بود كه كمدي <امان از عقل> گريبايدوف، كه جامعه آن را به مثابه اعتراض شديد، نه فقط عليه حقوق رژيم ارباب رعيتي، بلكه عليه مظاهر زيادي از نظم موجود تلقي ميكند، مانند <اشعار غيرمجاز شاعر مطرود كه اكنون در قريه ميخائيلوفسك در تبعيد به سر ميبرد> در نسخههاي دستنويس در پايتخت و سرتاسر روسيه انتشار مييابد.
همان ماموران گزارش ميدادند كه گريبايدوف با عده زيادي از شركتكنندگان قيام 14 دسامبر <بسيار دوست> است.
آنها همچنين ملاقات گريبايدوف را با گردانندگان اصلي <جمعيت جنوب> و شاهزاده تروبتسكوي در كي يف، در راه مسافرت به قفقاز گزارش داده بودند.
ميراث دسامبريستها
مهمترين امتيازي كه دسامبريستها از نظر تاريخي به دست آوردند حمايت بيدريغ پوشكين بود. پوشكين بدون اينكه به عضويت مجامع آنها درآيد عملا چه در زمان فعاليت و چه بعد از سركوب سياسي و نظامي آنها دست از حمايت دسامبريستها بر نداشت دو سال بعد از اعدام رهبران دسامبريستها، وقتي ژاندارم يا دوست نزديك دسامبريست پوشكين يعني كوهلبك را به طرز زنندهاي در خيابان براي اعزام به تبعيد در سيبري بازداشت كردند- يوشكين شعري در همدردي با او بدين مضمون گفت:
دوست من، خدا به همراهت، در فراز و نشيب زندگي و در راه انجام وظيفه، در ضيافتها، آنجا كه دوستيها در هم آميخته است
و در فرازگاه رموز عشق!
دوست من، خدا به همراهت،
در توفانها و در اندوه روزگاران،
در سرزمينهاي ناآشنا و امواج خروشان درياها
در مغاكهاي عبوس و كور زمين!
كه ده سال بعد يكي از دسامبريستها شاعري 35 ساله شعري را براي كوهلبك گفته بود پوشكين و آن شعر را خطاب بكر همه دسامبريستها تلقي كرد و بدين شرح به پوشكين پاسخ داد:
از كلمات نيرومند و پيامبرگونه
نغمههاي توانبخشي به گوش ميرسد
دستان آرزومند ما شمشير برگرفت
گرچه اكنون زير فشار زنجيرهاست
با اين حال آسودهايم و قضا را درود ميگوييم
زنجيرها را با غرور تحمل ميكنيم اينجا پشت اين حصارهاي زندان
قدرت شاهان را به مسخره ميگيريم
جان كندن خويش را بيهوده نميدانيم
جرقهها شعلهها را برخواهد افروخت
مشعلي خواهد شد تا خلق را به پيش براند
به سوي آزادي، اين نام مقدس
از زنجيرها شمشيرها ميسازيم
و آزادي را احيا ميكنيم
خودكامگان را بر سريرشان به لرزه مياندازيم
بار دگر خلق آزادانه نفس خواهد كشيد
در اين اثنا پوشكين سرنوشت غمانگيزي پيدا كرد يك افسر فرانسوي كه تحمل انقلاب فرانسه را نداشت به دربار تزار پناه برده بود طبيعي بود كه به دلايل سياسي روسهاي درباري نهايت توجه را نسبت به او رعايت ميكردند او خود را از اشراف ميدانست ولي از نظر دانش و فرهنگ آدمي متوسطالحالي بود، عدهاي معتقدند كه او از طرف بعضي از عوامل ارتجاعي كه تحمل آزادگي پوشكين را نداشتند تقويت ميشد به اين جهت كه خيلي علني نسبت به همسر پوشكين كه زني زيبا و در عين حال به غايت عفيفهاي بود اظهار عشق ميكرد تا اينكه پوشكين از رفتارناپسند او خشمگين شد و بالاخره او را به دوئل دعوت كرد. طبيعي بود كه پوشكين در مقابل يك افسر ورزيده فرانسوي طاقت شمشيربازي را نداشت و آن افسر توانست در اولين برخورد، شمشيرش را در دل پوشكين جاي دهد. نتيجه ضربه شمشير اين بود كه بعد از دو روز پوشكين در حالي كه 38 سال بيشتر نداشت جان به جان آفرين تسليم كرد.
در اين ايام ليرمونتوف با عشق عجيبي كه به پوشكين داشت در پترزبورگ بود كه خبر مرگ تراژيك بت ادبياش را شنيد. بلافاصله مرثيهاي 56 سطري تحت عنوان <مرگ شاعر> سرود و در آن، هماندوهش را از آنچه روسيه از دست داده بود بيان كرد و هم قاتل و محافل اشرافي را كه به اعتقاد او شاعر آزادمنش را به دوئل كشانده بودند به باد مذمت گرفت. اين شعر بلافاصله در پترزبورگ دست به دست گشت، رونويسي شد و عدهاي آن را حفظ و در محافل دكلمه كردند. چيزي نگذشت كه خبر به ليرمونتوف رسيد كه عدهاي آشكارا طرف د/ آنتس يعني افسر فرانسوي را گرفتهاند و از نتيجه دوئل ابراز رضايت ميكنند. عكسالعمل ليرمونتوف اين بود كه تكمله كوتاهي به مرثيهاش افزود و در آن گناه را مستقيما متوجه دربار و دستگاه تزار كرد.
اي جماعت طماع حلقه زده گرد تاج و تخت
اي جماعت جلاد آزادي
اي جماعت جلاد ذوق و استعداد
قانون را بهانه ميكنيد و در لواي آن
زبان عدل ميبريد و دهان حقيقت را ميبنديد
اما عدل مقدس در كمينتان است
و رحم بر شما نخواهد كرد اي شيادان
با همه سكههاي زرينتان
وانخواهيد رست از مكافات سنگينتان
باز ميخواهيد به پشت دروغي ديگر بخزيد؟
اما اين بار ديگر اميدتان بر باد است؛
اگر كه سيلي خوفناك هم از خون پليدتان برپا كنيد،
باز هرگز نخواهيد توانست پنهان داريد
خون زلال شاعر را كه بيگناه بر زمين ريخت
شخصي نسخهاي از اين شعر را براي تزار فرستاد و روي آن نوشت <دعوتي به انقلاب> در نتيجه ليرمونتوف در خانهاش محبوس شد و تحت نظر قرار گرفت و رايفسكي كه نقشي اساسي در دست به دست گشتن شعر داشت زنداني شد. بازجوييهايي كه در پي آمد منجر به تبعيد رايفسكي به شمال روسيه شد. به ليرمونتوف نيز دستور داده شد به گروهان سواره نظام در قفقاز كه مشغول عمليات بود، بپيوندد.
1-رجوع شود به كتاب نويسندگان روس تاليف خشايار ديهيمي- نشر ني
<هرزن> در كتاب افكار انقلابي در روسيه در سال 1850 كه در حقيقت 25 سال بعد از اعدام 5 نفر از رهبران دسامبريستها بود كه به زبان آلماني منتشر كرد و ميخواست اهميت تاريخي اين قيام را به خوبي روشن كند <هرزن> تا سال 1855 هم در مقالات متعدد هر سال نهضت دسامبريستها را به صورت مختلف نشان داده است.
ضمناً <هرزن> تاثير اين جنبش را كه به همراهي با كونين در مبارزات ملت لهستان كه در راه استقلال خودشان تلاش ميكردند را نشان داده است.
در 1850 <هرزن> با تلاش فراوان توانست چاپخانهاي به زبان روسي در لندن برقرار كند. و در بيان فداكاريهاي مختلف جوانان دسامبريست تحقيقات خودش را به وسيله اين چاپخانه به اطلاع علاقهمندان ميرساند تا اينكه در سال 1862 به كمك اطلاعات جديدي كه از فداكاريهاي دسامبريستها به دست آورده بود به صورت يك تحقيق علمي به زبانهاي فرانسوي و آلماني انتشار داد.
او در اين تحقيق از آثار سوسياليستهاي فرانسوي نظير <پرودن> و <لوئي بلان> هم استفاده كرده است.
خارج از تحقيقات سياسي هرزن كوشكين قبل از <هرزن> تمام خلاقيتهاي ادبي و هنري دسامبريستها را بيان كرد و او به تمام معنا مفسر كامل و پيامبرگونهاي از روح ملي مردم روسيه بود.
از طرف ديگر پوشكين با بينش جهانياش و مهارتي كه خواست او بود به تفصيل مطرح كرده است، او چراغ راهنمايي بود كه روسيه را به مأموريت خود براي درك فرهنگ اروپايي هدايت ميكرد.
پوشكين و <هرزن> با تمام قوا سعي كردند رسالت فرهنگي و سياسي دسامبريستها را با يك بينش فلسفي و جهاني در قرن نوزدهم نشان دهند.
در خاتمه بيمناسبت نميدانم براي علاقهمندان به تاريخ انديشه سياسي در جهان اشارهاي هم به تفسير تحريف آميز ماركسيستها در زمان دولت شوروي در اين باره بكنم.
در سال 1980 <انستيتوي اسلاوشناسي در فرانسه> سميناري از محققين تاريخ روسيه كه در كشورهاي مختلف هستند درباره جنبش دسامبريستها تشكيل داده بود كه نتايج آن در همان سال به چاپ رسيده است كه در حال حاضر نسخهاي از آن در دست اينجانب است- در اين كتاب كه محققين درباره نقش سياسي و اجتماعي دسامبريستها و اثرات آن در داخل و خارج روسيه و از نقشي كه تاكنون به علت سكوت دولت شوروي و محافل چپ ماركسيستها در خارج شوروي مورد توجه نبوده است بحث ميشود- محققين ماركسيست در داخل آن كشور برخلاف ديگر تحقيقات شوروي كه معمولاً به زبانهاي رايج خارجي ترجمه ميشد به هيچ زبان خارجي ترجمه نشده است. نتيجه آنكه اين تحقيقات به خاطر ماركسيسم خشك و تعصبآميز نتايج متضادي به بار آورده و همه را سرگردان كرده است. مثلاً در يك تحقيق گفته شده است كه اين افسران جوان به نمايندگي طبقه مالكين بزرگ براي تحكيم موقعيت طبقه خود مبارزه ميكردند در يك نتيجه گيري ديگر اينكه جوانان تمايلات بورژوايي داشتند و ميخواستند بدانند در جامعه آينده طبقه بورژوا چه وضعي خواهد داشت كه در نتيجه آنها بتوانند نقشي داشته باشند.
در صورتي كه تاريخ ثابت كرده است كه دسامبريستها در درجه اول به آزادي ميانديشيدند.
خلاصه در اين تحقيقات وسوسه دائم طبقاتي و نقش <طبقه> آنها را رها نميكرده است تا به مسائل ديگربينديشند.
در صورتي كه هرزن ميگويد: <بعد از 25 سال تحمل رنجهاي بيشمار دسامبريستهاي فرتوت از اسارت كه از سيبري بازميگردند در حالي كه قوزي در پشت و عصايي زير بغل دارند معهذا همچنان سرشار از عشق به آزادي و اعتقاداتي لايتغير براي دنياي آينده هستند. >
رجوع شود به تاريخ ادبيات روس در دو جلد به قلم ويكتور تراس با ترجمه عالمانه آقاي علي بهبهاني- انتشارات نيلوفر