صائنالدين در آفرينش اين قصه تمثيلي، بدون شك پيرنگ خاصي را مدنظر داشته است. همچنان كه در متن قصه مشاهده ميشود، حضور بيش از سيصد بيت فارسي و عربي به عنوان شاهد مثال و كاملكنندة گفتگوهاي (Dialoge) شخصيتها در سرتاسر متن به خوبي نشان ميدهد، كه سير داستان از پيش براي نويسنده به كمال مشخص بوده است، و او براي اين سير از پيش معلوم، شعرهايي را طبقهبندي شده آماده كرده است. با اين حال تصريح خود نويسنده در پايان داستان، به استفاده از قصيدة ابنفارض، عارف غربي تبار عربي زبان، نشاندهندة حضور پيرنگ در پيش روي ذهن و خيال نويسنده است:
«از اين نمط طرايف لطايف، آنچه در سلك مقابلات منخرط گردد و در رشته مناظرات منتظم، همين تواند بود، نفايس دقايق آن، از قصيده «نظم الدر» كه واسطه اين عقد است طلب كنند.»5
به پيرنگ داستان در ادامه مقاله بازخواهيم گشت. اكنون اجازه بدهيد، نگاهي به كل قصه و محتواي آن داشته باشيم. آقاي ميرصادقي در تعريف درونماية داستان مينويسد: «درونمايه فكر اصلي و مسلط در هر اثري است؛ خط يا رشتهاي كه در خلال اثر كشيده ميشود و وضعيت و موقعيتهاي داستان را به هم پيوند ميدهد، به بياني ديگر، درونمايه را به عنوان فكر و انديشة حاكمي تعريف كردهاند كه نويسنده در داستان اعمال ميكند. به همين جهت است كه ميگويند درونماية هر اثري، جهت فكري و ادراكي نويسندهاش را نشان ميدهد.»6
به اين ترتيب بايد بگويم صائن الدين فكر اصلي اثرش را از ماجراي خلقت آدم برداشته است. براساس گزارش ميبدي7 در تفسير آيه مباركه «اني جاعل فيالارض خليفه» جهان هستي كه با وجود فرشتگان ـ آفريدگاني از جنس عقل ـ در آرامش كامل و صلحي سرد و ساكن به سر ميبرد، با اين نداي الهي، دچار تشويش ميشود، فرشتگان عاقل و مغرور، عبادت خود را عنوان كرده، بر اين اراده حضرت دوست و ذوالجلال اعتراض ميكنند: اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء8
كار به جايي ميكشد كه به قول ميبدي در «كشف الاسرار»، آتش غيرت بدرخشيد و نيمي از فرشتگان بسوخت، و به قول حافظ: «از ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد / عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد.»9
اين تقابل عشق و عقل، و پيروزي نهايي عشق در آفرينش آدم، و تسليم فرشتگان، در نهايت ماجرا به اراده عشق، كه همانا اراده حضرت دوست و معشوق ميباشد، و اعتراض بعضي ديگر (ابليس و ياران او) كه محكوم به لعنت ابدي و تباهي ميشوند، اين بار، در ماجرايي ديگر در جهانِ هستيِ درونيِ آدمي، اتفاق ميافتد:
«خيال گفت: شيخ ما را تا كوس دولت «اني جاعل فيالارض خليفه» بر بام اين گنبد فيروزه زدهاند، و علم خذلان معاندان ايالتش به طغراي «و ان عليك لعنتي» موشح ساخته، هيچ آفريده ياراي آن نداشته كه به انگشت بيادبي، اشارت به گوشة چتر جاه او كند. در اين وقت، شما مجاناً بياستناد كتاب و سنت و استدلال برهان و حجت، به طامات فسونآميز و اغراقات اغراانگيز، خواهيد كه غبار كدورت در اين دودمان تقديس بنيان اندازيد؟!»10
توجه داشته باشيم، كه اين جملات را «خيال» به عنوان يكي از بزرگان سرزمين عقل، خطاب به «رسول كلام»، كه سفيري است از جانب عشق، ميگويد. به اين ترتيب معلوم ميشود كه اين بار عشق در هستي عالم صغير (انسان) ميخواهد عليه يا در خطاب با عقل همان حادثهاي را تكرار كند كه آن روز عشق ـ مبدأ هستي از نظر عرفا ـ در عالم كبير (جهان) عليه يا در خطاب با فرشتگان ـ عقول ـ آفريد. و اين انديشه (يعني سلطه عشق و همكاري مسالمتآميز عقل با بارگاه با شكوه حضرت عشق) در سرتاسر كتاب بسط و گسترش مييابد و راه نجات بشر و زيستن سعادتآميز او را نشان ميدهد.
اكنون براي پرهيز از زيادهگويي، چكيدهاي از قصه در بيان موضوع داستاني با اشاره به مواردي از پيرنگ نوشته ميشود. با توجه به تعريف موضوع،11 خلاصهاي از پديدهها و حادثههايي كه داستان عقل و عشق را ميسازد، ميتوان اينگونه فشرده كرد:
شيخ عقل در سرزمين بدن انسان، به حكومت خاموش و ساكت و بلامنازع خود مشغول است، همه ارگانها و اشخاص تحت سرپرستي او به زندگي روزمره و شايد عابدانة خود ادامه ميدهند. عشق توصيف اين سرزمين را ميشنود و نغمه را براي تجسس به آنجا ميفرستد. نغمه از راه دروازه گوش، وارد سرزمين پاك، زيبا، خاموش و خالي از ماجراي عقل ميشود. با حضور نغمه، آرامش و سكوت به هم ميخورد.
درواقع قصه از همين جا آغاز ميشود. همچنان كه در آغاز هر قصهاي، هنجار و سامان اوليه با عاملي به هم ميخورد، اضطراب و پريشاني و تشويش حاكم ميشود. آنگاه همه عوامل قصه، طي ماجراهايي به دنبال برگرداندن آرامش و سكون به حركت درميآيند: گرهها بسته ميشوند و كشمكشها حادث. با پيش آمدن اوجها و فرودها كه به دست شخصيتهاي قصه شكل ميگيرد، سرانجام، گرهها باز ميشوند و قصه در يك خط سير افقي قرار ميگيرد و دوباره آرامش حاكم ميشود. قصه عقل و عشق نيز چنين ميآغازد. روشن است اگر به جملات بالا، عامل علت و معلول را نيز اضافه كنيم، در واقع تعريف دقيقي از پيرنگ دادهايم.
«عقل وعشق» صائن الدين نيز به طور دقيقه همين روال و پيرنگ را دارد؛ روندي كه در خلال آن، رابطه محكمي از علت و معلولي در بين حادثهها و ماجراها برقرار است. حضور نغمه در سرزمين ساكت و يكنواخت و شايد كسل و خسته كنندة عقل سروصدا ايجاد كرده است. حضورش چون بمبي منفجر شده و نظم و سكوت حكومت جناب شيخ را به هم ريخته است. آن چنانكه نه تنها طبقات پايين جامعه، حتي رئيس حكومت هم متوجه سروصدا و پريشاني و شايعات شده است. او از پير سماع ميپرسد: «چه شده است؟» و جواب ميشنود: «قاصدي است نغمه نام، از طرف شرق.»12
اين به هم خوردن فضاي راكد اول داستان، آن قدر مهم است كه خود شيخ نقاب خيال بر سر ميكشد و به عنوان خيال با نغمه به بحث و مجادله ميپردازد.
(توجه داشته باشيم كه خيال، حافظه، ذاكره، وهم و... همگي بخشها و طبقاتي از توانايي قوه تدبر و عقل آدمياند. پس اينكه عقل ميتواند در كسوت خيال درآيد، در عين آنكه خيال ميتواند شخصيت مستقل خود را داشته باشد، در دنياي روانشناسي امري است مسجل و پذيرفته شده.)
نغمه بيآنكه از اين بحث نتيجهاي بگيرد، برميگردد. البته قصه نتيجه عملي حضور نغمه را گرفته است؛ و آن پيچيدن و شايع شدن خبرهايي است از دنياي پر از اشراق سرزمين عشق؛ و حضرت عشق، رسول كلام را به سرزمين عقل ميفرستد.
كلام از راه چشم وارد ميشود ـ چرا كه صورت مكتوب آن در نظر گرفته شده است ـ و به مجادلهاي عميق با خيال ميپردازد. خيال به كمك نقل و عقل، سعي در شكست دادن كلام و مقاومت ورزيدن در برابر او دارد، كه وهم به عنوان يكي از وزيران و سرداران،، خاموشانه مجادلة آنها را گوش ميدهد. كلام بازميگردد، و عشق، الهام را ميفرستد. بديهي است الهام با شيخ خلوت ميكند و طي يك گفت و شنيد صميمانه، در قانع كردن شيخ عقل ميكوشد؛ و در پايان براي تأييد صحبتهايش از او ميخواهد كه يكي از خالصترين يارانش را با الهام بفرستند تا صحت و سقم سخنان او را درباره سلطان عشق و قدرت و توانايي او، از نزديك بسنجد. شيخ بعد از مشورت با ياران، «قوت نظري» را به سرزمين عشق ميفرستد. قوت نظري مبهوت جلال و عظمت عشق، هر چه اطلاعات از سرزمين شيخ دارد به عشق ميدهد.
در اينجا فرصتي براي نويسنده دست ميدهد تا در قالب تمثيل، ضمن تطبيق جهان اصغر (انسان) با جهان اكبر (دنيا) توصيف دقيق و مفصلي از مملكت بدن بدهد.
اكنون ماجراي گره خورده، كه تلاش عشق در به دست آوردن سرزمين عقل است، در كشمكشهاي بين نيروهاي عقل و عشق به اوج خود نزديك شده است، و اين اوج، با حادثة نهايي، يعني حمله مسلحانه و درگيري جسماني لشكر عشق با لشكر عقل كامل ميشود. عشق لشكر معشوق را، كه همان حسن و زيبايي است، تجهيز ميكند و حمله ميآغازد. عقل با اصحابش به مشورت مينشيند. خيال، هم دعوت به مقاومت ميكند، و هم پيشنهاد تسليم شدن ميدهد. شيخ با حدس خلوت ميكند. وهم اسير ميشود. مرزها يكي پس از ديگري فروميشكند و سرانجام عقل، شمشير و كفن بر كف، و با توبهاي جانسوز تسليم ميشود.
به نظر ميرسد داستان تمام شده است. اما داستان گرههاي فرعي ديگري نيز دارد كه بايد به نوبت گشوده شوند. اكنون در حضور عشق و عزل شدن عقل، وهم، كه به خاطر ارادتهاي قبلي و پيوستن زودتر از همه در هنگامه جنگ به اردوي عشق، عزيز داشته شده است، اداره سرزمين شكست خورده را به دست ميگيرد. و طبيعي است كه وهم در اندازهاي نيست كه بتواند اين مهم را برآورد. عشق حاكم شده است و خيال به بازي با تصويرهاي حسن و حضرت معشوقي مشغول است. سمع به شنيدن صدا و محامد او، چشم به نظربازي و...
در اين ميان وهم پا از گليم خود بيرون برده، در ادعاي ناشايست توانايي حاكميت و مديريت جامعه، سرزمين تن را به ويراني ميكشد. خبر به عشق داده ميشود. عشق ضمن استمالت و دلجويي از عقل، اراده بدن را دوباره به عقل ميسپرد. سرزمين تن، دوباره به تدبير و خردمندي شيخ عقل، از ويرانيها نجات يافته، رو به آباداني مينهد. در اين ميان وهم و خيال هنوز آن احترام لازم را به عقل نميگذارند، و آن تبعيت و فرمانبرداري لازم را ندارند. روزي عقل در حضور عشق به هنگام گزارش كارهاي روزانه خود، گلايهاي از اين دو ميكند. عشق دستور ميدهد، هر دو حاضر و مؤاخذه و تنبيه شوند.
اين مؤاخذه علتي ميشود براي يك مناظره عميق بين وهم و خيال. سرانجام سمع، كه عادت و ذاتش گوش كردن است، بعضي از جملات آنها را نسبت به خود كنايهآميز مييابد و در صدد جواب دادن برآمده، وارد بحث ميشود و حضور سمع، باصره (يعني بصر) را به بحث ميكشاند.
ميبينيم نويسنده، چقدر عالي و ظريف دامن بحث را ميگشايد. حركتي را علت حركت بعدي و جملهاي را دليلي براي آمدن جملهاي بعد قرار ميدهد. اكنون كشمكش و مجادله بين سمع و بصر واقع شده است.
در ضمن اين بحثها و گفتگوها، پرده از منيّتهاي اين اندامها كه در قصه به عنوان شخصيتهاي مستقل نمايش داده ميشوند، برداشته ميشود. عشق (يعني معشوق) ميبيند كه در وجود آدمي (سرزمين سابق عقل، يعني سرزمين عاشق) هنوز منيّت و خودپسندي و ادعا و دفاع از خويشتن وجود دارد. به فراش عزت دستور ميدهد با جاروي جبروت، كثافت و گرد و غبار كبر و غرور را از سرزمين عاشق بروبد. به اين ترتيب عاشق در استيلاي عزت، به دست «داروغه درد» و «حاكم حزن» و «امير اشتياق» دچار زلزلهها و تكانهاي شديد منيّتكوب شده، ادعاهاي بيجا، غرور و تكبر، و خويشتن بينياش، در درد و داغ دوري و شور و نشاط اشتياق دوست، دچار ويراني و ريزشي عذاب دهنده ميشود.
توجه داشته باشيم كه نويسنده با دقت و ظرافتي، بيآنكه از رابطه علت و معلولي بين آنها غافل باشد، حوادث را به دنبال هم ميچيند تا درونمايه داستان را ملموس و عيني به خوانندهاش منتقل كند. پرهيز از زيادهنويسي و هراس دچار شدن به اطناب ناخواسته، اينجانب را از پرداختن به جزئيات و نشان دادن چگونگي علت تبديل شدن آنها به يكديگر باز ميدارد.
در اين تنبيه شدن عاشقانه، پس از آنكه به قول راوي «جمعي كه از باد نخوت و غرور سر تكبر به عيوق كشيده بودند و كلاه مفاخرت بر افلاك انداخته، به يك صدمه جنود هجران و وقود حرمات، در خاك مذلت و خواري پست گشتند.13»، و عاشق لباس ژنده فقر و احتياج بر تن كرد، دوباره آفتاب محبت معشوق تابيدن گرفت و عقل را نظر به شخصيت و تواناييها و سوابقش به عنوان مشاور و همنشين برگزيد.
عقل اين خبر را در همه جا شايع ميكند و حسادت بعضي را برميانگيزد. و صداي اعتراض (همچنانكه قبلا در جهان اكبر از طرف فرشتگان بلند شده بود و بحث آن در صحبت از درونمايه گذشت) اين بار از جهان اصغر (باطن آدمي) بلند ميشود: «اتجعل فيها من يفسدفيها و يفسك الدماء لاغوينهم اجمعين14». و معشوق در جواب آنها، با غيرتي بيشتر، عاشق را با نوازشهايي ديگر حمايت ميكند. و عاشق نيز با غيرت عاشقي، نامحرمان را از ورود به حريم عشق خود باز ميدارد. در اين ميان، ملامت ملامتگران و شايد حاسدان، و تسليت به ظاهردوستان ـ و به هر حال ديگران ـ روح متلاطم عاشق را صفايي به غايت شفاف و برازنده ميبخشد. عاشق از شراب وصال و قرب آستانه معشوقي مست ميشود و به شحطيات ميپردازد. اما در همين جملات، گاهي معناهايي به چشم ميخورد كه هنوز بويي از منيّت بيان دنيايي دارند.
عتاب معشوقي فرا ميرسد و كشتي عاشق دوباره اسير امواج صخرهكوب عذاب ميشود، عاشق با بيچارگي عتاب را ميپذيرد، تا از وصال محروم نماند.
عزت فرا ميرسد و دست رد بر سينة عاشق مينهد. در اين فراق خانمانسوز، در جزر و مد سركشيها و تسليمها، مملكت وجود عاشقي از عناد و فساد و... پاك كنده ميشود. كرم معشوقي سرانجام به داد عاشق ميرسد و اكنون از او چيزي نمانده است، و در سرزمين وجودي او فقط سلطان عشق است كه ميدرخشد...
نظر به همين مختصر، به خوبي نشان ميدهد كه نويسنده، صف طويلي از ماجراها و حادثهها را در زنجيرهاي از علت و معلول به دنبال هم چيده است تا با ايجاد كشمكشها و فراز و نشيبها، بنماية داستان را به تفصيل و با نگاهي جزء نگر، به خواننده منتقل كند. درست است كه در اين ماجراها، از گفتگو و مكالمة شخصيتها براي پيش بردن قصه، بسيار استفاده كرده است، اما منصفانه بايد گفت كه از عمل (Action) داستاني نيز غافل نبوده است. مانند: جنگ، فروريختن مرزها، سخنچينيها، توطئهها، و به هم خوردن مرتب معادلات،... و توصيف زمينهاي (Location) كه ماجراها و حادثهها بر آنها انجام ميگيرد.
روشن است، انتظاري چندان منطقي نيست كه ما اثري از قرن نهم هجري را بعد از پانصد سال، در جهان امروز، با معيارهاي نمايش و قصهنويسي معاصر به نقد بنشينيم. با اين حال به نظر ميرسد ناخودآگاه نويسنده، بدون عمد و اراده، چنان تكنيكهاي تصويري كردن و نشان دادن را ملموسانه حس ميكرده است، كه خوشبختانه اثري بسيار درخشان و منطبق با الگوهاي امروزين در زمينه ادبيات نمايشي خلق كرده است.
در اين راستا، توجه به روانشناسياي كه نويسنده در شخصيتپردازي داستان از خود نشان داده است شايان اهميت است:
يكي از آدمهاي (character) اصلي قصه، نغمه است كه به تفصيل از ويژگيهاي شخصيتي آن سخن رفته است. ما تعدادي از اين ويژگيها را در بحث از تمثيل بيان كرديم. اكنون به بسط و اتمام تصوير اين شخصيت، در اين قسمت ميپردازيم. در صفحات 32 و 31 و 30 كتاب، وقتي شيخ در نقاب خيال از نغمه ميپرسد «از كجايي، و پادشاه تو كيست و كارت چيست؟» نغمه پاسخ ميدهد:
الف) حشم نشين است (چادر نشيني او را به عنوان يكي از اعراض كه جاي ثابتي ندارند و ميتوانند بر جوهرها بار شوند، در برابر شهرنشيني، كه سمبل جوهر بودن و ثابت بودن است عنوان ميكند).
ب) در جاهاي خوش حضور دارد(چرا كه نغمه ترانه است و اساساً يك ترانه با زمزمه، سرود و آواز و موسيقي سروكار دارد).
پ) يكي از دوازده برادر از يك پدر و مادر است (اشاره به اين دارد كه نغمه يكي از مقامهاي دوازده گانه موسيقي است كه اساس همه آنها، صوت و صدا بودنشان است).
ت) در حضرت سلطان عشق قرب و ارج دارد (چرا كه سلطان عشق ترانه را، كه حاوي حرارت و گرمي و نشاط زندگي است و معمولاً نوع حماسي و عرفاني و بخصوص غنايي آن در بين مردم مقبوليت تام دارد و براي بيان عواطف عاشقانه به كار ميرود، بسيار دوست دارد).
ج) بيست و هشت سر دارد (موسيقي نغمه از آنجايي كه با شعر ترانه همراه است، پس از كلمه و اصل آنها (بيست و هشت حرف عربي) نيز سود ميجويد).
ح) در ميان مردمان ـ به قول كتاب ـ «قلاشتر» بيشتر راه دارد (چرا كه ترانه ركود، سكوت، آرامش و سكون و ايستايي را نميپسندد، و با حركت و جنب و جوش و حرارت بيشتر سنخيت دارد).
و) همچنان كه قبلاً اشاره كرديم، او زبان آور مجلس انس است. رياضي (موسيقي) ميداند. يكي از كيفهاي محسوس، يعني مسموعات است. و محرم پردهسراي راز سلطان عشق است.
شخصيتي چنين، وظيفهاش اين است كه هر كس را كه از خدمت سلطان عشق به چيز ديگري مشغول شده باشد، و از جلال عشق غافل بماند، به طريق لطافت، و نوازش، و محبت، به سوي سلطان عشق متوجه كند.
اكنون در ابتداي داستان هستيم و اولين سفير (نغمه) انتخاب ميشود؛ شخصيتي با ويژگيهايي كه برشمرديم، با اندكي دقت به خوبي شناخت نويسنده را از روانشناسي شخصيتها و حتي روانشناسي جامعه درمييابيم.
اول ماجراست و اولين سفير فرستاده ميشود. هيچ قضاوتي نسبت به جوابي كه دريافت خواهد شد نيست. پس طبيعي است كه كسي برود كه لطافت، نوازش و محبت، كار و ذات اوست.
نغمه از راه گوش وارد ميشود. طبيعي است كه يك كيف و عرض محسوس مسموع بايد از دروازه صماخ بگذرد. حضور ترانه مثل بمبي سكون سنگين و سرد و خردمندانه سرزمين عقل را به هم ميريزد؛ و اين اصلاً عملكرد درست و منطقي ترانه است. بدون شك همة افراد داراي ذوق سليم، اين حادثه را تجربه كردهاند كه گاهي شنيدن ترانهاي، تمام وجود آنها را به لرزه درآورده است.
به خوبي پيداست، كه شناختي كه نويسنده از شخصيت نغمه ميدهد، با عملكرد نغمه، وظيفة او و مأموريتش و حضورش در موقعيت آغازين داستان، كاملاً با هم منطبق است و بسيار منطقي مينمايد. البته مثالها فراواناند. اما اينجانب به يك مثال ديگر بسنده ميكنم.
«قوت نظري» از اين ويژگيها برخوردار است:
1. يكي از فحول فضلاي مملكت عقل است.
2. احكام با دستياري او صادر ميشود.
3. شيخ با او مشورت ميكند و راه درست را از طريق صلاحديد او ميجويد.
4. از گوشه و كنار و جزئيات مملكت عقل به تفصيل باخبر است.
5. غلام درم خريدة شيخ است.
6. از كودكي مخصوص و نديم شيخ بوده است.
7. همه آلات تحصيل علوم از كتابها گرفته تا... در اختيار او قرار دادهاند.
8. وزرا و امرا به تربيت او مشغول بودهاند.
9. او از ملكة تفكر برخوردار است.
اكنون توجه داشته باشيم، كه شيخ عقل بعد از آنكه با الهام بحث كرده و چيزهايي از سلطنت عشق شنيده است، ميخواهد كسي را براي تجسس و تحقيق نهايي به آن سرزمين بفرستد. مشورت ميكنند و قوت نظري پيشنهاد ميشود. آيا اين روانشناسي درست آدمهاي قصه و نقش و عمل دادن به آنها براساس ويژگيهايشان نيست؟
جالب اينجاست، كه در همين فراز و موقعيت داستاني، بايد اطلاعات درستي از سرزمين عقل به سلطان عشق داده شود. چرا كه مقدمات يك حمله چيده ميشود. باز ميبينيم، انتخاب «قوت نظري»، هم از جانب شيخ منطقي است و هم استفاده از او براي آماده كردن فراز بعدي داستان از جانب نويسنده با شخصيتي كه به او داده شده است، به طور منطقي انطباق دارد.
ممكن است گفته شود كه، در قصهنويسي امروزين، شخصيتها با توصيف مستقيم پرداخته نميشوند، بلكه آنها با قرار گرفتن در موقعيتهاي مكاني و زماني خاصي، در بطن داستان با عمل و گفتار خود، پرورش داده شده، به شكل تصويري ترسيم و معرفي ميشوند.
اين اعتراض پذيرفته است. اما به ياد داشته باشيم كه داستان مورد بحث ما به زماني مربوط ميشود كه هنوز «دن كيشوت» در اسپانيا نوشته نشده است، و رمان و قصه به معناي امروزي آن در زادگاه اوليه خود نيز، هنوز متولد نشده است. هر چند بايد تذكر داد كه صائن الدين از توصيف مستقيم در حد امكان شناخته شده زمان خود ميپرهيزد و معرفي شخصيتهايش در ميان گفتگوها و مناظرات، انجام ميگيرد. و با كمال جسارت ميتوان ادعا كرد، كه شخصيتپردازي او و استفاده درست از شخصيتهايش، به طور دقيق با تعريفي كه داستاننويسي امروز از شخصيت ميدهد، تطبيق ميكند:
«شخصيت، در اثر روايتي يا نمايشي، فردي است كه كيفيت رواني و اخلاقي او، در عمل او و آنچه ميگويد و ميكند، وجود داشته باشد. خلق چنين شخصيتهايي را كه براي خواننده در حوزه داستان، تقريباً مثل افراد واقعي جلوه ميكنند، شخصيتپردازي مينامند.15»
شخصيتهاي صائنالدين، شخصيتهاي تمثيلي و قالبياند. شخصيتهايياند كه جانشين فكر و خلق و خو و خصلت و صفتي شدهاند، و محصول تلاش نويسنده براي محسوس و ملموس كردن امري نامحسوس و معنايي پنهان هستند. آنها شخصيتهايي ايستا هستند، و دستخوش تغيير و تحول نميشوند. بيشتر نسخه بدلاند و صحبتهايشان قابل پيشبيني است، بر طبق الگويي رفتار ميكنند كه آن معناي پنهان ـ كه در اين قصه نام خود شخصيتها واقع شده است ـ اقتضا ميكند و دستور ميدهد. اما به هر حال، نويسنده با ارائه شناخت درستي كه از كيفيت رواني و اخلاقي آنها دارد، آنها را در خلق ماجراهايي كه واقعي نشان ميدهند به كار گرفته است، و برعكس، تك تك شخصيتهاي فرعي و اصلياش، يك تغيير اساسي را در وجود آدم (دنياي صغير و زمينه اصلي داستان) ايجاد كرده است. انساني كه تحت سرپرستي عقل به حياتي پر از ثوابهاي كليشهاي، سطحي و تجارت گونه و ايستا رسيده بود، دستخوش عشق ميشود، و به سعادت و حرارتي پر از هيجان و نشاط و حيات آفرين و باصفا و پويا ميرسد.
الهام، همچنان كه در زندگي واقعي بيواسطه و ناگهاني بر آدمي وارد و نازل ميشود، در قصه نيز يكراست و ناگهاني، در خلوتخانه قدس بر عقل وارد ميشود. (ص 42)
عقل با قوا مشورت ميكند؛ همچنان كه در شخصيت ذات او شور و مشورت وجود دارد. خيال پيشنهاد كندن خندقهاي زهد و پرهيز و آماده كردن سلاح طاعات و عبادات را ميدهد؛ همچنان كه ذات خيال اين تصوير بازيها و تخيلات را ايجاب ميكند و پيشنهاد ميدهد. جالب اينجاست كه وهم و حدس با خيال مخالفت ميكنند، و ما در ادامة داستان ميبينم كه اين هر دو به خاطر هراس از جنگ و شايد تيزهوشي حدس، زودتر از همه، جبهههاي خود را به روي عشق ميگشايند.
در جريان جنگ، يك بار ديگر عقل نشست مشورتي تشكيل ميدهد. قوة نظري كه خوب ميفهمد، و جلال و شكوه عشق را از نزديك ديده است، از عشق با ابهت و نيرو ياد ميكند، خيال همچنان دعوت به استقامت ميكند. وهم با ترس خبر از شكسته شدن جبههها و مرزها ميدهد. و شيخ با پرخاش به همة آنها از روي ناراحتي، با حدس خلوت ميكند تا جوانب امر را براي يك بار ديگر بسنجد و حدس بزند (ص 60 و 59 و 58).
بعد از پيروزي عشق، خيال به تصوير بازي و نقاشي و مشاطگي چهره معشوق مشغول ميشود. وهم به ترانهسرايي عاشقانه مشغول ميشود. به خاطر همين علاقه به ترانه هم هست كه جزء اولين كساني است كه به وسيله قشون نغمه اسير ميشود.
قوة نظر به ترتيب مقدمات وصال ميپردازد. ذاكره غرق در ختم قرآن جمعي كامل معشوق ميشود. حس به درك لطايف محبوب، باصره به ديدار جمال محبوب، سامعه به شنيدن حكايات معشوق، زبان به ذكر محامد محبوب و... مشغول ميشوند و عقل گوشهنشين ميشود. در نتيجه، سرزمين آبادان، به واسطة ندانم كاريهاي وهم و خيال به ويراني ميرسد (ص 64)
در ادامه، معشوق، عاشق را به عتابي تنبيه ميكند. در نتيجه داروغه درد و حاكم حزن و امير اشتياق، به ويران كردن دوباره هستي عاشق همت ميگمارند. (ص 87) عاشق درد دل ميگويد، و معشوق او را به شكيبايي ميخواند. به اين ترتيب، صبر با دوستانش قناعت، توكل، ورع، و شكر و رضا به ياري او ميشتابند (ص 92).
در تك تك اين فرازها و بندهاي ديگر داستان، تطبيق شخصيت آدمهاي داستان با عمل داستاني، كاملاً به چشم ميخورد، و نويسنده با شناختي دقيق از روانشناسي آنها، آنها را درپيش بردن و بسط و گسترش داستان به كار ميگيرد.
نويسنده با استفاده از زاويه ديد بيروني، به عنوان داناي كل، همة ماجرا را ميبيند و روايت ميكند. او در سرزمين شيخ عقل حضور دارد. در بارگاه سلطان عشق حاضر است. او در خلوت و جلوت، در جنگ و صلح، در حسادتها و توطئهها، در تلخيها و شاديهاي ماجرا حضوري نزديك و ملموس دارد، و با حوصله داستان را با ارائه كشمكشها، عملها، شخصيتها، ماجراها، گفتگوها و توصيف زمينهها و صحنهها پيش ميبرد.
راوي از گذشته و حال و آينده شخصيتها با خبر است. در خلوت و تنهايي آنها، حتي در لحظاتي كه الهام مستقيم بر عقل فرود ميآيد و يا عقل با حدس خلوت ميكند، حضور دارد و صداي آنها را ميشنود و جملات آنها را به خواننده ميگويد. او در كنار تصويرهايي كه از سرزمين وجودي انسان به عنوان عالم صغير ارائه ميدهد ـ كه در بخش بررسي تمثيلها به آنها اشاره شد ـ توصيفات جالبي از صحنهها و ماجراهاي داستان دارد. وقتي نغمه وارد سرزمين عقل ميشود و آرامش آن سرزمين از صداي آهنگ نغمه به هم ميخورد، نويسنده، اين گونه به وصف ماجرا و صحنه ميپردازد:
«مجلسي كه چون چشم نيمخواب بتان آرميده بود، مانند زلف مشوش دلبران به هم برآمد و مجمعي كه همچون مجموعه گل اسباب مؤانست جمع داشت، به يك باد مخالف بر مثال اوراق مبتّر خزان از هم فرو ريخت. ترجمان وقت همه بر فحواي «چه مستي است ندانم كه ره به ما آورد/ كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد» متعجب مانده، زبان
حال هر يك، نهفته به گفته
«خيال گنج ميبيند چراغم
نسيم دوست مييابد دماغم
مگر باد بهشت اينجا گذر كرد
كه چندين خرمي در ما اثر كرد
مگر با ماست آب زندگاني
كه ما را زنده دل دارد نهاني»
مترنم گشت.
شيخ از سر تحير گفت: «كيست كه پاي انبساط بر بساط قدس مينهد و حلقه جسارت بر در مجامع انس ميزند؟
با محتسب شهر بگوييد كه زنهار/ در مجلس ما سنگ مينداز كه جامست.»
پير سماع كه آن گوشه تعلق به خدمتش دارد، گفت: «قاصدي است نغمه نام، از طرف شرق.16»
نويسنده در توصيف اسير شدن وهم مينويسد:
«در اين بودند كه ناگاه از سر حد صماخ آوازه برآمد كه يكي از پيشروان قشون نغمه ساز دلاوري به چنگ آورده و چنگ اكبري ساز كرده از گوشهاي بيرون آمده و به كمند نقشههاي گوناگون و انواع نيرنگ و افسون، وهم را جذب كرده و برده...17»
و يا در تسليم شدن عقل مينويسد:
«عقل چون ديد كه اسباب ابهت و حشمتش به يك باد مخالف چون از هم ريخته شد و امر او اجنادش به يك صدمه لشكر عشق چگونه غبار تفرقه در ميانه انگيخته گشت... شمشير و كفن بر كف، متوجه مخيم عالم پناه گشت.18»
البته مثالها به عمد طوري انتخاب شدهاند تا خواننده را در جريان زاويه ديد، توصيف و چگونگي گفتگوها و زبان اثر قرار دهند.
يكي از تكنيكهاي مهم قصه نويسي امروز، گفتگو و استفاده از آن در بين شخصيتهاست. «گفتگو» ميتواند درونماية قصه و روانشناسي شخصيتها را به راحتي روشن كند. ميتواند به نويسنده كمك كند تا به طور غيرمستقيم پيرنگ را گسترش دهد. شخصيتها را معرفي كند و عمل داستاني را به پيش ببرد؛ اما كدام گفتگو؟ گفتگويي كه در آن لحن، لهجه، تكيه كلامها، بلندي و كوتاهي جملهها، ويژگيهاي طبقاتي، كاري و اجتماعي گوينده، احساس راحتي، طبيعي و تصنعي بودن، ضرباهنگ، خشونت و لطافت محتوا، به طور كامل در آن ديده شود. گفتگويي كه حرارت زندگي در جريان، ميانِ كوچه، بازار، مغازه، كارخانه، مدرسه، و خانه و مسجد را داشته باشد.
نويسنده «عقل و عشق»، از گفتگو، همانطور كه در مثال مشاهده كرديد، فراوان سود ميجويد. او بخصوص در صفحات پاياني قصه و در مناظرههاي بين وهم و خيال سمع و نظر و عاشق و معشوق، از اين فن استفاده ميكند. آن چنانكه گاهي گفتگو به تنهايي قصه را پيش ميبرد. و زحمت راوي را كم ميكند.
در نمونهاي در گفتگوهاي بين نظر و سمع جواب نظر از صفحه 84 شروع ميشود و تا صفحه 86 در پنج بخش ادامه مييابد:
«نظر باز گفت: تقدم كه گفتي آن تقديم حضرت معشوقي است و رشحات التفات حيات افاضت او
«وگرنه ما كدامين خاك باشيم / كز آن ميمون ورق حرفي تراشيم».
اگر بر مجالي ظهور، تبختري ميبيني، آن همه آثار غنج و دلال آن حضرت است [... شعر فارسي... ] [شعر عربي... ].
ـ و اما قضية صرف اوقات در استيفاي ماضي و استقبال [ ... ].
ـ با آنكه اين خود نه از شماست، بلكه از دولت ملاقات حروف و كلمات حاصر ميكنيد [...] شعر فارسي [...] عبارت عربي [ ... ].
ـ و اما هر چه حكايت فيه مافيه است [ ...(پر از عبارتهاي عربي)].
ـ و آنكه دعوي كمال ابهت و حشمت كردهاي [... شعر فارسي ] [... شعر عربي] [ ... شعر فارسي] .19
اين مكالمهها، ويژگيهاي يك گفتگوي نمايشي را ندارند، و متاسفانه به شكستن روند يكنواخت كتاب كمكي نميكنند.
به طور كلي با همه نمونههايي كه از حضور تكنيكهاي داستاني در كتاب «عقل و عشق» ارائه شد، و با همة تحليلها و بحثهايي كه بيان شد، انصاف بايد داد: كه متن روايت، به سردي، كندي و يكنواختي كسل كنندهاي پيش ميرود.
البته درونمايه، موضوع، پيرنگ و ماجراها به تنهايي جذابيت دارند، اما متن قصه طوري نوشته شده است كه گرما و حرارت قصه و سخن را از آن گرفته است.
اشكال كار كجا ميتواند باشد؟
به نظر ميرسد، اشكال اساسي در زبان فخيم، مصنوع و ادبي و پرتكلف راوي است. نويسنده متن را چنان با سجع و قافيه و ساماندهي برونه زبان، آغشته است؛ كه به واژهها و كلماتي ناآشنا و تصويرهايي ديرفهم رسيده است. و به اندازهاي در استفاده از بيانات و عبارتها و شعرهاي عربي و فارسي اغراق كرده، و در نوشتن متن تسليم نويسندگي رايج زمان خود شده است؛ كه لحظهاي به خود اجازه نداده، در لحن و نوع كلام شخصيتهاي قصهاش فرق بگذارد. به گونهاي كه عقل با همان زبان فخيم و سنگين حرف ميزند، كه وهم و خيال و الهام از آن استفاده ميكنند. زبان بارگاه سلطنتي عشق، با زبان كوچه بازار كشور تن، هيچ فرقي نميكند؛ و جالبتر از همه اينكه، زبان همه، با زبان رسمي و ادبي راوي، سر سوزني اختلاف ندارد.
گفتگوها كوتاهي و بلندي متنوعي ندارند، و اغلب بلند و سنگين فقط به جاي روايت، به كار گرفته شدهاند. همين امر سبب ميشود، خواننده در همان چند صفحه اول، از خواندن متن دست بردارد و عطاي نويسنده را به لقاي متن ببخشد، و بيآنكه بداند چه متني زيبا، شيرين، ظريف و مهمي را دور مياندازد، از خير خواندن كتاب بگذرد.
پينوشتها
1. ميرصادقي؛ جمال؛ عناصر داستان؛ ص 21.
2. همان ؛ ص 21.
3. همان ؛ ص 33.
4. plot ، پيرنگ، مركب از دو كلمه پي + رنگ است. پي به معناي بنياد، شالوده و پايه آمده و رنگ به معناي طرح و نقش، بنابراين روي هم، «پيرنگ» به معني «بنياد نقش» و «شالوده طرح» است و معناي دقيق و نزديك براي plot دوست دانشمند و شاعرم، دكتر محمدرضا شفيعي كدكني (م، سرشك) كه اولين بار اين معادل را براي plot پيشنهاد كردند، معتقد هستند كه «پيرنگ» همان «بيرنگ» است، كه در فرهنگها آمده. در فرهنگ معين «بيرنگ» چنين تعريف شده: «طرحي كه نقاشان بر روي كاغذ كشند و بعد آن را كامل كنند، طرح ساختماني كه معماران ريزند و از روي آن ساختمان بنا كنند.» (عناصر داستان؛ ص 62)
5. كتاب عقل و عشق؛ ص 105.
6. عناصر داستان؛ ص 174.
7. كشف الاسرار جلد يك ؛ ص 141 و 140.
8. قرآن؛ بقره، 30.
9. ديوان حافظ خطيب رهبر؛ ص 206؛ غزل 152.
10. عقل و عشق؛ ص 39.
11. موضوع شامل پديدهها و حادثه هايي است كه داستان را ميآفريند، و درونمايه را تصوير ميكند، به عبارت ديگر، موضوع قلمروي است كه در آن خلاقيت ميتواند درونمايه را به نمايش بگذارد. (عناصر داستان؛ ص 217)
12. عقل و عشق ؛ ص 30.
13. همان؛ ص 88.
14. پيشين؛ ص 90؛ آيههاي 30 از سوره بقره و 82 از سوره ص.
15.عناصر داستان؛ ص 84.
16. عقل و عشق؛ ص 30.
17. همان؛ ص 61.
18. پيشين ؛ ص 62.
19. همان؛ ص 86 و 85 و 84.