«بنا را بر اين گذاشتم كه فرض كنم هر چه هر وقت به ذهن من آمد، مانند توهماتى كه در خواب براى مردم دست مىدهد، بىحقيقت است ».(1) پس مىبايست يك بار در زندگى تصميمى قاطع بگيرم و خود را از تمام آرايى كه... پذيرفته بودم وارهانم».(2)
و بدين سان دكارت به فكر مىافتد تا نظام شناخت شناسانه مدرنى را پىافكند؛ نظامى كه بر بنيان «نفى» باورهاى گذشته ساخته مىشود، بر خلاف روش پيشينيان كه براساس تصديق دستاوردهاى گذشتگان و سپس اصلاح و ترميم آنها بود. از اين رو انديشه ورزان مدرنيته شك فلسفى كارتزين را سرآغاز راهى نو در دنياى مدرن مىدانند. اين «نه » و «سلب» و «نفى» هر چه از زمان دكارت فاصله گرفت، بزرگتر و عميقتر شد و فيلسوفان و انديشمندان بزرگى چون «جان لاك»، «هيوم»، «روسو»، «ديدرو»، «كانت »، «شوپنهاور»، «نيچه » و «ماركس» هر يك در آبيارى و پرورش اين عصيان فلسفى همت گماشتند. اين «نه » در محدوده فلسفه و كلام توقف نكرد، بلكه عرصه سياست و اجتماع و اقتصاد و هنر را هم در بر گرفت. گرچه در عرصه سياست بايد گفت دنياى مدرن، مديون نامآور ديگرى است كه سالها پيش از دكارت مىزيست؛ «ماكياول» كسى كه به صراحت عرصه سياست را تقدسزدايى كرد و رابطه سياست را به كلى از مقدسات و باورهاى آسمانى گذشتگان تخليه نمود. او گفت: «مردانى كه مىخواهند وارد سياست شوند، اول بايد ياد بگيرند كه چگونه خوب نباشند» و به گفته هور كهايمر «كسانى چون ماكياول، هابز، ولاك سعى در سكولار(دنيوى) كردن قوانين اجتماعى داشتند، آنان بنيانگذار نگرش تنزلى(فروكاهنده) اى بودند كه روابط انسان را از حالت آسمانى به زمين مىكشاند».(3)
در هر حال با ظهور جنبشهاى نوين مغربزمين، به تدريج «قديس» ها، «ارزش» ها، خدايان جاودان و الهه هاى سنتى از چشم غربيان فرو افتادند. اما از آن جايى كه انسان بنا به فطرت خود، مطلقگراست و به تعبير دينى «خداجوست »، پس از تخليه مقدسات سنتى از وجود آدمى، ايدئولوژىهاى برخاسته از انديشه هاى مدرن ظهور كردند تا خلا پديد آمده را پر كنند؛ ايدئولوژىهايى چون ليبراليسم، سوسياليسم، آنارشيسم، كمونيسم، فمينيسم، ناسيوناليسم و... با مطلقانگارى خود، به جاى خدايان و ارزشهاى مقدس، در دل فرزندان مدرن نشستند. اين خدايان چنان در نزد مربوبين و تعليميافتگان خود، محبوب و سرافراز بودند كه قداست و مطلقيت ربالنوعها و خدايان گذشته مغرب زمين و يونان باستان به گردشان هم نمىرسيدند. غربيان در دفاع و نگاهبانى از ايدئولوژىها و ربالنوعهاى زمان، از هيچ تلاش و جانفشانى دريغ نمىكردند. و بدينسان يك بار ديگر «جنگ خدايان» در مغرب زمين تكرار شد و اين بار ميليونها نفر در راه دفاع آتشين از باورها و ايدئولوژىها كشته شدند. غرب با دو جنگ جهانى بىسابقه، و جنگهاى منطقه اى و ظهور ديكتاتورهاى استثنايى چون هيتلر، استالين، موسولينى و... مواجه شد كه همه به نام دفاع از ايدئولوژى خاصى از دل جامعه هاى مدرن قيام كرده بودند.
انسان مدرن با تعويض خدايان سنتى به خدايان مدرن نه تنها به آرامش و خوشبختى دست نيافت، بلكه غربت و تنهايى و جنگ و شقاوت و ويرانى كانون خانواده و رابطه هاى عاطفى، خستگى و ياس و دلسردى، روز به روز به قلب او فشار آورد و چنان او را در تنگنا و معلق بين آسمان و زمين قرار داد كه از خدايان خود گريزان و نااميد شدند. با بروز بحرانهاى پىدرپى در حوزه فرمانروايى خدايان از نيمه دوم قرن بيستم، خشم و اعتراض و پرخاش عليه خدايان علنى شد تا جايى كه بندگان با خدايانشان به جنگ برخاستند كه نمونه شگفت آورش ستيز با يكى از بزرگترين ايدئولوژىهاى نوين، يعنى ماركسيسم بود كه كاخهاى برافراشته آن يك يك فرو ريخت و ديوار آهنين آن ويران شد.
خدابندگان، همه ويرانىها و تباهىها را به خدايان خود نسبت مىدهند؛ از فجايع زيست محيطى گرفته تا ياس و دلمردگى و فساد و افسارگسيختگى و رشد روزافزون جنايت و آدمكشى و خودكشى و ناامنى و... . جنبشهاى گوناگون با نامهاى متعددى چون پانك و رپ و جنبش سبزها و... ظهور كردند كه همه از نظر «لا اله » گفتن و نفى وضعيت موجودى كه به دست خدايان ساخته شده است، مشترك و همراى مىباشند.
در اين ميان حركت فكرى و نهضت انديشه اى انديشمندان مغرب زمين، بسيار قابل توجه است از نيمه دوم قرن بيستم از درون دنياى مدرن انديشمندانى برخاستند كه با صرف نظر از گونه گونى نظراتشان در خصوص تمدن غرب، در نفى مطلق نگرى ايدئولوژىهاى مدرن و شكستن بت هاى زمان خود، مشتركند.
به نظر مىرسد كه خدايان مدرن رو به كهنگى گذاشته اند، برخى فرو ريخته اند و برخى در حال فرو ريختن. يكى از پرجاذبه ترين آنان يعنى الهه جنسيت، به گفته ژان بودريار «توخالى شده است، و ديگر دارد به مرحله هرزگى مىرسد؛ ولى همه دارند تمام تلاششان را مىكنند تا محو شدنش را با تزئينات چشمگير پنهان كنند».(4)
به جز پست مدرنيست ها، دو جبهه نيرومند ديگرى نيز در دل مدرنيسم به وجود آمده كه مدرنيسم را به چالش فراخوانده است: يكى سنت گرايان و ديگر دينگرايان موحد. رشد روزافزون اين دو دسته در دنياى مدرن، خود بهترين دليل بر شكست خدايان مدرن است. اين دو جبهه انديشه اى و رفتارى در غرب تنها به نفى خدايان نمىانديشند، بلكه براى جبران خلا و سرگردانى و پوچگرايى نسل مدرن در راه اثبات آن «ارزش جاودان» ى كه در دنياى مدرن فراموش شده است، گام برمىدارند. حتى در بين پست مدرنيست ها نيز كسانى به وحشت انگيز بودن اين خلا و هلاكت افكنى چنين هيچانگارى اخلاقى پى برده و براى پر كردن اين خلا نظريه هاى اثباتى داده اند كه براى انسانهاى مدرن انس گرفته با خاك، ناآشنا و براى برخى تكاندهنده است. نيچه به عنوان اولين فيلسوفى كه در دوران شكوفايى مدرنيسم و پيش از تولد پست مدرنيست ها، با زيركى خاص خود «به پوچى رسيدن را دريافته بود» و تنها راه رهايى و خروج از بنبست را ظهور «ابر مرد» عنوان كرد كه گفتارى عجيب و نامفهوم مىنمود و دنياى مدرن براى فهم آن تنها توانست به زمينى كردن اين اثبات بعد از نفى همت گمارد و چنين شد كه كسى چون هيتلر ظهور يافت. منتقد جنجالبرانگيز ديگرى به نام «ماركوز» نيز پس از عمرى «نفى» و «لا اله »، گويى در كتاب «گفتارى درباره رهايى» نظريه اى شگفت انگيز ابراز داشته است.
او معتقد است هيچ پايه اى از پيشرفت علمى و صنعتى نمىتواند به خودى خود، مايه رهايى انسان از بندهاى آشكار و پنهانش شود و اين رهايى فقط مىتواند به دست «نوعى تازه از انسان» انجام گيرد؛ انسانى كه ادا و اطوارى ديگر دارد، از انگيزه هايى ديگر پيروى مىكند و مانعى غريزى در برابر ستم و درنده خويى و زشتى، درون خود پرورده است.(5)
نمونه ديگر نظريه «رابرت بلا» ست. اين نظريه پرداز امريكايى پس از مشاهده خلا وحشتناك معنويت و طرد ارزشها توسط خدايان زمينى، در صدد برآمد به همين خدايان زمينى چهره اى آسمانى دهد تا با بحران فقدان معنويت در غرب مقابله كند.
«بلا» با طرح نظريه «دين مدنى امريكايى» اظهار مىدارد كه خداوند، امريكا را براى انجام رسالت رستگارى انسان در روى زمين انتخاب كرده و اين كشور، داراى يك رسالت تاريخى - جهانى براى گستراندن آزادى و دموكراسى است. نظريه بلا در ميان دولتمردان امريكايى جاذبه و اقبال فراوانى ايجاد كرد. از اين رو برخى از نويسندگان امريكايى به تاثير از او، كوشيدند چهره هايى مقدس از كسانى چون «جورج واشنگتن»، «آبراهام لينكلن» و «روزولت » بسازند.(6)
به هر روى، گويى بسيارى از انديشمندان غربى به اين نتيجه رسيده اند كه «لا اله » قطعى است و اگر پس از اين نتوانند ارزش يا ارزشهاى معنوى قابل اعتمادى را جايگزين ارزشها و خدايان بر باد رفته خود سازند، جهان مدرن به وضعيت اسفبارى مىغلتد و به گفته آندره مالرو، «قرن بيست و يكم، يا قرن عرفان خواهد بود و يا اصلا وجود نخواهد داشت ».(7)
پىنوشت ها:
1. محمد على فروغى، سير حكمت در اروپا، گفتار در روش درست راه بردن عقل، از دكارت
2. از دكارت، سرگشتگى نشانه ها، گزينش و ويرايش، مبانى حقيقى،
3. هوشنگ ماهرويان، ما و خرد و تفرد، مجله نگاه نو، 27.
4. گفت وگوى سيلور لوترانژه با ژان بودريار، سرگشتگى نشانه ها، ترجمه مانى حقيقى، 349.
5. حميد عنايت، جهانى از خود بيگانه، 40 - 39.
6. بحران جامعه مدرن، 107 - 106.
7. مقاله «بازگشت انسان مذهبى»، كى شرمال، از كتاب انديشمندان راستين زمان.