| 1. تمدن غرب (تمدني تقليلي ) است ; يعني تمامي واقعيت و حقيقت را تقليل (reduction) مي دهد، تا بتواند دانشي به دست آورد كه نتيجه آن، تسلط بر موضوع مذكور است. به عبارت ديگر معرفت ناظر بر سلطه وسود و منفعت انساني، همان معرفت شناسي امروز غرب است، پس مي توان غرب را (تمدن تقليلي ) نام نهاد.
2. اين نوع نگرش شناختي و معرفت شناسي، موجب غفلت از ابعاد وواقعيت ها و حقيقت ها شده است كه آگاهي از اين بحران (پسامدرنيسم ) نام نهاده مي شود و بحران معنايي به (بحران ساختاري ) تبديل مي گردد كه در نتيجه به نابرابري ساختارهاي اجتماعي خواهد انجاميد.
3. از جمله تقليل هايي كه در غرب رخ داده است، تقليل در (واحداجتماعي ) است ; يعني اينكه واحد اجتماعي چيست ؟ تقليل از خانواده به فرد يا جامعه است كه اصالت به فرد داده شده است يا اصالت به جامعه واين دو ايدئولوژي رقيب غربي است كه براساس آن، مكتب هاي تضاد ياساختي ـ كاركردي به وجود آمده است.
4. تقليل واحد اجتماعي از خانواده به فرد يا جامعه براي (تسلط اجتماعي ) و (كنترل اجتماعي ) بوده است. چون منفعت كلان از چنين كنترل هايي به وجود مي آيد كه از آن به (عقلانيت ) آن هم از نوع (ابزاري ) تعبير مي شود كه موجب از (خودبيگانگي و بيگانگي از طبيعت و هم نوعان ) شده است.
5. بيگانگي از خود و غير خود، موجب رخت بستن احساسات از جامعه غربي و تقليل ابعاد زندگي انساني شده است، به گونه اي كه در نظام معرفتي ارتباطي غربي همواره (ارتباطات انساني ) به عنوان نظام درسي در مقابل جامعه، و جامعه ضد انسان تلقي مي شود، چون جامعه دراثر عقلانيت ابزاري به جامعه غير انساني يا ضد انساني تبديل شده است.
6. تشبيه جامعه به موجودي فيزيكي و تعبير اوليه از جامعه شناسي به (فيزيك اجتماعي )، توسط آگوست كنت، بنيانگذار جامعه شناسي اروپائي، نشانگر نكته يا شده است و روش شناسي به خوبي و آماري، براي شناخت اجتماعي و (تقليل انسان ها به اعداد و ارقام ) نيز از نكته ياد شده حكايت مي كند و (ديدگاه مكانيكي اجتماعي ) را دامن مي زندكه آن را (مهندسي اجتماعي ) نام داده اند.
7. (جامعه شناسي پيشرفت محور، توسعه ساز و جهاني ساز) از همين ديدگاه به وجود مي آيد كه خود بيشترين (بيگانگي سازي انساني ) را رقم مي زند، و علوم انساني به جاي معالجه و مرهم سازي اجتماعي، برزخم هاي اجتماعي نمك مي پاشد و بحران سازي اجتماعي را با نام (تعامل اجتماعي ) تزيين مي كند و زندگي انساني را دچار خدشه و عدم ثبات مي كند.
8. جنگ سنت و مدرنيسم، از همين نكته بر مي خيزد كه سنت ثبات اجتماعي و انساني را رقم مي زند، ولي مدرنيسم، بحران اجتماعي را به وجود مي آورد، پس مدرنيسم براي نابودي سنت قدم بر مي دارد و تمامي برنامه هاي خود را براي اين نابودي فراهم مي كند كه آن را در قالب (برنامه ريزي توسعه ) تعريف مي كند و سازوكار (برنامه ريزي اجتماعي )را براي (تقسيط بودجه ) براي نابودي سنت هاي اجتماعي جوامع بشري تنظيم مي كند. تاريخ تجدد صد و پنجاه ساله مشروطه در ايران وكشورهاي ديگر، اثبات كننده نكته مذكور است.
9. مهم ترين سازوكار (حيات سنت ) و انتقال نسلي آن، در نهاد خانواده رخ مي دهد، پس مدرنيسم مستقيم با خانواده درگير مي شود و سازوكارمعرفتي خود را براي نابودي خانواده و تضعيف آن قرار مي دهد كه اين امررا با (برنامه ريزي خانواده Family planing) قرار مي دهد كه (محدودسازي ابعاد خانواده ) است و خانواده را در حد يك رابطه جنسي تقليل مي دهد (خريد يك ليوان شير به جاي خريد يك گاو). تاريخ تمدن غربي اين نكته را به خوبي نمايان مي سازد.
10. سوسياليسم (اصالت جامعه ) و ليبراليسم (اصالت فرد) هر دو ازمكتب هاي تقليلي غربي است كه مخالفت شديد خود با خانواده را اعلام كرده اند. جوامع سوسياليستي، جامعه را براي افزايش سود اجتماعي، برخانواده تسلط داده اند. و با (كمونيسم جنسي ) و (گيبوتس اسرائيلي )، سعي در نابودي خانواده داشته اند. ليبراليسم با تسلط فرد و غريزه او سعي در نابودي خانواده دارد كه اين را براي افزايش تقاضا براي كالاي سرمايه داري انجام مي دهد.
11. اسلام و تشيع، براي رشد (معنويت اجتماعي ) و (معنويت فردي )، خانواده را اصالت مي دهد و معتقد است كه مرد از دامن زن به معراج مي رود و نماز انسان متاهل، چند برابر نماز مجرد ثواب دارد يا نصف دين فرد با ازدواج به دست مي آيد و نصف آن را بايد به خدا سپرد و با تقوا آن راحفظ كرد. اسلام (رهبانيت اجتماعي ) مسيحي را رد مي كند كه درمرحله بعدي ابزار (عقلانيت اجتماعي ) خانواده را نابود كرد.
12. خدا و انسان كامل و خانواده در يك چارچوب واقع مي شوند: (في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر اسمه ); يعني (جامعه بدون معنويت ) يا(معنويت ضعيف شده ) داراي خانواده مختل و بحران زده است مانندپايان تمدن هاي بشري و تمدن امروز غربي. (جامعه ايماني ) موجب رشد و توسعه خانواده مي شود. سير نزولي جوامع بشري، با سير نزول معنايي آغاز مي شود و سير نزولي خانواده را رقم مي زند. اين سير نزولي معنايي و ساختاري (خانواده )، و (فرايندي تراكمي، نزولي، معنايي، ساختاري ) را تشكيل مي دهد كه موجب (فروپاشي اجتماعي ) و(نابودي تمدن ها) مي شود.
13. عدول غرب از اصالت فرد و اصالت جامعه، به اصالت جماعت يااصالت فرهنگ، به دلائل ياد شده بوده است، چون اصالت فرد و اصالت جامعه، تعين محور بوده اند و اين تعين به قالب زني فكري و محدوديت فكري منجر مي شد كه در نهايت به كوري فكري و معنايي پايان مي پذيرفت و بي معنايي سوسياليسم و ليبراليسم نيز از همين نكته است.
14. استاد شهيد مطهري نيز به اصالت فرد و جامعه با هم معتقد بودندكه همان اصالت جماعت است كه در آن فرهنگ اصالت دارد و فرهنگ هم به وسيله خانواده توليد، تثبيت و توزيع مي شود و تحول مي پذيرد. بدون خانواده، فرهنگ نابود مي شود. خانواده فرهنگ ها را به نسل هاي بعد منتقل مي كند، پس هر گونه سپاسگزاري در باب خانواده، به صورت مستقيم به فرهنگ باز مي گردد. نهاد خانواده در كنار نهاد آموزشي ومذهب مهم ترين نهاد تاثيرگذار در همگرايي يا واگرايي يك جامعه است. فقدان اين نهادها امروز به بحران معنايي غرب تبديل شده است.
|