حافظ به مانند خبيري و حكيمي آگاه، مخاطب خود را دراين گذران شتاب آلوده عالم به اغتنام فرصت توجه مي دهد و از او مي خواهد كه از فرصت فراهم آمده بهار و دميدن سبزه بيشترين بهره ممكن را به دست آورد:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير(5) و دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول(6) که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
كساني مي توانند انتظار ِعيد را بكشند كه نفسشان را از غبارهاي نازل ِ دنيايي تكانده باشند. عيد به ديدار دنيا پرستان بي بصيرت ني آيد. عيد از آن كسي است كه برحذر از فتنه هاي دون دنيا باشد:
"شما را از دنيا برحذر مي دارم! زيرا منزلي است كه هر آن بايد از آن آماده كوچ بود. دنيا جايگاه اقامت نيست. خويش را با مكر و غرور زينت كرده و با زيورش فريب داده است؛ خانه اي است كه در نظر مالك اصلي اش بي ارزش است؛ حلالش را با حرامش و خيرش را با شرش؛ زندگيش را با مرگش؛ شيريني اش را با تلخي اش به هم آميخته؛ به همين دليل خداوند آن را مخصوص اوليا خويش قرار نداده و از اعطاي آن به دشمنانش مضايقه نكرده است.(7) " عيد براي كساني است كه به روي شاه ِ حقيقت مي نگرند و از ساقي وعده ايزدي مطالبه مي ِ بيخودي دارند:
عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
ساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار
سپس به ناگاه گريزي مي زند تا ديدگاه و انتقاد شديد خود را به رياکاران و متشرعين کهنه گرا و ظاهر انديش بنماياند:
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبيح شيخ و خرقه ي رند شراب خوار
اگرچه حافظ عالم ماده را گذرا و ناپايدار مي داند و به مخاطبان خود دلبستگي به آن را مايه خسران برمي شمارد اما اين همه باعث آن نمي شود كه كنج عزلت را برگزيند و بي تحركي پيش گيرد. او نوروز و بهار را به مثابه نشانه هايي مي داند كه خبر از حقيقتي شگفت مي دهند. بينش حافظ به مانند همه عارفان شاعر و شاعران عارف اين ديار، بينشي آيه نگرانه و تسبيحي است. حافظ همه اجزاي اين عالم را به مانند آيه ها و آينه هايي مي داند كه مي توان در آن رخساره حقيقت را به زيباترين گونه ممكن ديد. همه بهار و طراوتمندي هاي آن، آيه هاي روشن خداوندند كه اگر چشم دل به درستي و درايت بگشاييم مي توانيم در آن همه گمشده هاي فطري خود را باز يابيم. در حقيقت، بهار كتاب گشوده اي است براي همه كساني كه اهل تنبه اند.
از ديگر سوي همه چيز در اين عالم "مُسبِح " ( شناور) در درياي تنزيه و تقديس ِذات اقدس الهي هستند. هيچ جزيي از اجزاي هستي، آني، از تسبيح او باز نمي ماند. راز شگفت تعالي و رشد موجودات نيز در همين نكته باريك تر ز مو نهفته است. شهود اين حقايق كه البته در بهار با طراوت و تلاوت خاصي نيز همراه است، حافظ را به شعفي خاص مي كشاند:
گل در بر و مي در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است
حافظ به شكرانه اين فهم عارفانه و غايتمند دانستن هستي، مصلحت را در آن مي بيند كه به ميخانه يار رود. يعني همان جايي كه همه از همه چيز و همه كس – جز دلدار ازل – بي خبرند. جايي كه تنها به يك نقطه هوشياري را سزد. ميخانه نه جايي معروف و مشخص بلكه همه عالم است. همه هستي، آگاه به او و بي خبر و مست از غير اوست. همه جهت ها به جانب او و همه نگاه ها نگران اوست. در اين ميخانه بي بديل، به مهمان شراب ِ عطش مي دهند:
حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم
كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعني از اهل جهان پاكدلي بگزينم
حافظ، همه زيبايي هاي عالم وجود را مديون و مرهون عنايت بي كرانه خداوند مي داند. بهار با همه زيبايي هاي شور انگيزش جلوه هاي از جلوات ِفيض سرمدي است. فهم اين نازك ِخيالي هاي هستي، از آن كسي است كه نشانه شناسانه به دنبال مبدا همه فيض هاست. اين مبدا بي ترديد خود، همه زيبايي و زيبايي همه است. همه چيز سخنگوي كوي يار ازل است و به حكم آنكه رشته تعلق خود را به اين ساحت بي انتها دارد واجد زيبايي و دارنده حقيقت است:
ز كوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
سخن در پده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آي
كه بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي
چو گل گر خُرده اي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سوداي زر اندوزي
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
كه زد بر چرخ فيروزه صفير تخت پيروزي
يكي از بازي هاي آييني متداول در بيشتر شهرهاي ايران بازي مير نوروزي يا كوسه برنشين بوده است. در اين بازي كوسه اي موضوع تمسخر و بهانه شادي هاي تماشاگران قرار مي گيرد. ابوريحان محمد بن احمد بيروني در قانون مسعودي مي نويسد:" اما بهار جشن از اين روي به اين نام ناميده شده است كه در زمان اكاسره آغاز بهار بوده است و در آن مردي كوسه بر خري يا استري بر مي نشست و مژده رفتن سرما و آمدن گرما را مي داد و خود را با بادبيزن باد مي زد." در اين مراسم كوسه احكامي را صادر مي كند كه براي مردم مايه تمسخر و خنده است. احكامي كه هرگز منزلت و اعتباري ندارد. گاه شخصي بي نام و نشان را امير يا سلطان ناميده و بر تخت مي نشانيده اند. اين " مير نوروزي" مانند امير فرمان مي رانده و احکامش (از عزل، نصب و توقيف و حبس و جريمه و مصادره ) اجرا مي شده اما پس از چند روزي امارت و حکومتش پايان مي پذيرفته و طبعاً اوضاع شهر به صورت عادي بر مي گشته است. به همين مناسبت در زبان فارسي هرجا اشاره به حکومت مير نوروزي شده کنايتي است از سلطنت ها و امارت هاي کوتاه مدت و بي دوام. در اين وام گيري هوشمندانه و ظريف از مراسم آييني زمان، حافظ به طرفه طريقي احوال احكام دنيا را به اين گونه به تمسخر مي گيرد و كساني هم كه در پي مطالبه و تمناي دنيا هستند به واقع زبون تر از مير نوروزي مي داند. زيرا هرآنچه دنيا، آدمي را به آن فرا مي خواند تنها چند روزي مي پايد. بي شك مرام دنيا نمي تواند مبتني بر دوام و پايداري باشد. راه، صراط مستقيم الهي است، شيوه رفتار، عبادتگري است و توشه اين طريق همان پارسايي و تقوي است. پس اكنون كه از سوي خداوند براي ما مجالي فراهم آمده مي بايد آن را مغتنم بداريم و در موسم زيباي گل، مي ِ" معرفت " بنوشيم و مست ساقي شويم نه مست ِمي. زيرا:
مست مي بيدار گردد نيمه شب
مست ساقي روز محشر بامداد
حافظ ترك اين مي را هرگز براي خود جايز نمي شمارد و مي خواهد تا همواره در لذت شُرب مدام به سر ببرد. مي خواهد همواره از قرب فرايض هم بگذرد و به قرب نوافل برسد. يعني از حالي به مقامي واصل شود. اين حال هرگز بدون مي ِ معرفت، آن هم معرفت تاويلي و شهودي ممكن نخواهد شد:
حاشا که من به موسم گل ترک مي کنم
من لاف عقل مي زنم، اين کار کي کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار بانگ بربط و آواز ني کنم
از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت
يک چند نيز خدمت معشوق و مي کنم
و در جاي ديگر اشاره به همين مطلب دارد:
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم
سخن پير مغان است و به جان بنيوشيم
نيست در کس کرم و وقت طرب مي گذرد
چاره آن است که سجاده به مي بفروشيم
خوش هوايي ست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني که به رويش مي گلگون نوشيم
بهار اگرچه گذراست اما مجال مغتنمي است كه آدمي در احوال آن سيري معنوي كند و از اين سير براي دنياي درون خود توشه بردارد.
پی نوشت:
1) گفته شده است آفرينش و هبوط آدم به زمين و همچنين بعثت پيامبر اكرم (ص) و امامت حضرت علي (ع) نيز در اين روز آغاز گشت.
2) مثنوي معنوي مولوي / دفتر پنجم
3) فرازي برگرفته از سايت فرهنگستان هنر
4) گفت و گو با حجت الله اصلی درباره " آرمان شهر در اندیشه ایرانی " – خبرگزاری میراث فرهنگی – گروه 8 – سولماز نراقی
5) دنياي كهن. به اين اعتبار كه زمين نسبت به انسان قديم است. رمزي از زمستان
6) ظلم و ستم و دراز دستي. اما در اين بيت مقصود ظلم و ستم خزان است كه بلبل را به هجر گل نشانده است
7) نهج البلاغه علي (ع)