ويليام جيمز (1910-1842)
ويليام جيمز، فيلسوف آمريكايي و يكي از بنيانگذاران مكتب پراگماتيسم، در آثار عمده خود از جمله پراگماتيسم (1907) و معناي حقيقت (1909)، فلسفه و نظريه را وسيلهاي براي ادراك واقعيت سيال ميدانست. رابطه ميان ذهن انسان و واقعيت بيروني از پيش تعيين شده نيست، بلكه انسان همواره برداشت خود از واقعيت بيروني را بازسازي ميكند و معيار اين بازسازي، قدرت و قوت چنان برداشتهايي در پيشبرد عملي زندگي انسان و به سخن سادهتر، سودمندي آن برداشتها است. بنابراين برداشت انسان از حقيقت، بستگي به رابطه برقرار شده ميان ذهن و واقعيت يعني نهايتاً بستگي به سودمندي امور و اشياء دارد. جيمز از چنين موضع فلسفي به دفاع از ليبرال – دموكراسي پرداخت. از آن جايي كه حقايق همواره در حال تغييرند، انسان در وادي آزادي به سر ميبرد و پايبند هيچ حقيقت مطلق و ثابتي نيست. فرد ميتواند براي حل مسائل خود به هر عقيدهاي روي آورد و تنها ملاك حقيقي بودن آن عقيده، فايده آن است. همين كثرت و تغييرپذيري حقايق، توجيه كننده مهمترين اساس فكري دموكراسي ليبرال يعني اصل تساهل است.
جان ديويي (1952-1859)
جان ديويي فيلسوف پراگماتيست (فايدهگراي) آمريكايي، يكي از نظريهپردازان عمده دموكراسي به شمار ميرود. وي استاد فلسفه دانشگاه شيكاگو و سپس دانشگاه كلمبيا بود. به نظر ديويي انسانها طبايع ثابت و پايداري ندارند، بلكه همواره دستخوش تغييرند. انسان همواره در حال تغيير و تكامل است و به سوي هدفي پيش ميرود كه قابل شناسايي نيست. به نظر او براي رسيدن به اهداف دموكراتيك يعني آزادي، برابري و ترقي، تنها ميتوان از ابرازهاي دموكراتيك بهره گرفت. از ديدگاه ديويي، دموكراسي، آموزش و علم و دانش رابطه متقابل و تقويتكنندهاي نسبت به هم دارند. گسترش دموكراسي، نيازمند آموزشهاي دموكراتيك است. دموكراسي نيز خود زمينه رشد علم و دانش و پيشرفت و ترقي را فراهم ميآورد. به نظر ديويي برابري اساس دموكراسي است؛ دموكراسي بر اساس اين عقيده استوار است كه همه مردم از خرد بهرهمندند و هيچ فرد يا گروهي نميتواند به ادعاي فضل و برتري عقلي، بر ديگران حكومت كند.
ديويي ميان آزادي منفي و آزادي مثبت تميز ميداد و آزادي مثبت را شرط دموكراسي ميدانست. آزادي منفي صرفاً به معني آزادي از تعرض صرفاً به معني آزادي از تعرض و مداخله ديگران است، اما آزادي مثبت به معناي كوشش در پرورش خويشتن است. دموكراسي چنان كه گفته شد، ارزش آموزشي دارد، زيرا گفت و گوي آزاد اذهان عمومي را پرورش ميدهد و مردم را براي زندگي جمعي آماده ميسازد. ميان دموكراسي و علم، رابطهاي نزديك وجود دارد؛ زيرا شيوة مطلوب در دموكراسي، آزمون و تجربه و تفحص دائمي در انديشهها و عقايد و سياستهاست و اين همان روش علم است.
هارولد لاسكي (1950-1893)
نظريهپرداز سياسي انگليسي، استاد دانشگاههاي هاروارد و لندن و صاحب آثار عمدهاي چون بحران دموكراسي (1933)، دولت در نظر و عمل (1935) و اقتدار دولت مدرن (1919) بود. لاسكي مباني كثرتگرايانة دموكراسي و اهميت گروههاي اجتماعي در نظام دموكراسي را مورد تأييد قرار ميداد و از اين نظر در خصوص اهميت دولت نيرومند و متمركز براي دموكراسي ترديدهايي برانگيخت. به نظر او افراد اساساً نسبت به گروههاي اجتماعي و نهادهاي غيردولتي، مانند كليسا و اتحاديهها احساس وفاداري و تعلق ميكنند، نه نسبت به دولت بزرگ و متمركز. از اين رو اساس دموكراسي همين نهادها و گروهها هستند و به منظور حفظ و تقويت آنها، قدرت دولتي بايد تضعيف و تمركززدايي شود. مردم وفاداري سياسي يگانهاي ندارند، بلكه وفاداري آنها چند گانه و متكثر است و شرط حفظ آزادي، حفظ چنين وفاداري هايي است. با اين همه لاسكي در آثار ديگر خود، به انديشه تضعيف دولت و تقويت گروههاي اجتماعي وفادار نماند و استدلال كرد كه به منظور تلفيق آرمانهاي برابري و آزادي، دولت بايد در جهت تأمين امكانات مادي طبقات پايين مداخله كند. بدين سان لاسكي به تدريج از انديشه ليبرالي فاصله گرفت و به سوسياليسم علاقه بيشتري پيدا كرد. در آخرين اثر عمده خود يعني دموكراسي در آمريكا ( 1948) استدلال كرد كه دموكراسي در دنياي مدرن به واسطه سلطه سرمايه در همه حوزههاي زندگي، تباه شده است و بنابراين اصولاً با سرمايهداري هماهنگي ندارد.
هارولد لاسول (1978-1902)
لاسول، عالم سياسي آمريكايي و استاد دانشگاههاي شيكاگو و ييل، بر آن بود كه ميتوان از طريق پيشبرد معرفت علمي در حوزه سياست به تحقق اركانهاي دموكراسي و جلوگيري از سقوط آن در ورطه بحران اميدوار بود. وي در كتاب آسيبشناسي رواني و سياست (1930) استدلال كرد كه فرد در امر سازش با محيط متغير كه كار ويژه «خود» يا «ايگو» است، با مداخلهها و ممانعتهاي عاطفي و ابتدائي برخاسته از حوزه «من» و «فراخود» روبرو ميشود. هر چه «خود» رشد ميكند، فرد در مييابد كه در اقتدار پدر مبالغه شده است. با اين حال فرد انساني همين نياز به پدر آرماني و نيروند را كه در ناخودآگاهش نهفته است، در رهبر يا حاكم و ديگر نهادهاي پدرنماي سياسي فرا ميافكند. پس لازمه تقويت دموكراسي تقويت «خود» در مقابل كششهاي «من» و «فراخود» است. «خود» كار ويژهاي عقلاني دارد؛ «خود» نيازمند گسترش حوزه دانايي و تفكر است كه داوريهاي ارزشي و اخلاقي بر اساس آن استوارند. از اين رو دانشمندان در پيشبرد دموكراسي، مسؤوليت خطيري دارند. هدف آموزش در زمينه دموكراسي بايد ايجاد احساس مسؤوليت در فرد، در امر كاربرد قدرت باشد. با اين حال آموزش فكري و رواني كافي نيست، بلكه تحقق آرمانهاي دموكراسي نيازمند سازوكارهاي سياسي مانند تفكيك قوا و نظارت آنها بر يكديگر نيز هست. به نظر او قدرت علت اصلي اضطرابات و منازعات اجتماعي است و تنها راه رهايي فرد و جامعه، در تضعيف هر چه بيشتر ساختار قدرت نهفته است.
ژوزف شومپيتر (1950-1883)
شومپيتر در اتريش زاده شد و در دانشگاه وين اقتصاد خواند و در سال 1932 به آمريكا مهاجرت كرد و در دانشگاه هاروارد به تدريس پرداخت. وي در كتاب معروف خود يعني سرمايهداري، سوسياليسم و دموكراسي (1943) به بحث از دموكراسي به عنوان روشي براي گزينش رهبران سياسي پرداخت، در حالي كه نظريهپردازان قبلي به دموكراسي به عنوان هدف مينگريستند. به سخن ديگر ديدگاه شومپيتر نسبت به دموكراسي واقعگرايانه بود، نه آرمانخواهانه. نظريات او در ظهور مكتب پلوراليسم سياسي يا دموكراسي گروههاي برگزيده در آمريكا بسيار مؤثر افتاد.
شومپيتر تحت تأثير مطالعات اقتصادي خود، سياست را به بازار رقابتي تشبيه ميكرد كه در آن مردم به دنبال منافع خويشند و بازيگران سياسي براي كسب رأي مردم با هم رقابت ميكنند. در نظريههاي كلاسيك، دموكراسي به عنوان بهترين شكل حكومت براي تحقق بخشيدن به اراده و مصلحت عمومي تلقي ميشد. هم فلاسفه آرمانگرايي مانند روسو و هم نظريهپردازان واقعگرايي ماند بنتهام، دموكراسي را به وسيله تأمين مصلحت يا خير و شادي عمومي ميدانستند. اما به نظر شومپيتر مفهوم مصلحت عمومي، مفهومي مبهم و خيالپردازانه است. بعلاوه وي يكي از مفروضات اصلي نظريههاي قديم دموكراسي يعني رفتار عقلاني انسان در حوزه سياست را رد ميكرد و بر آن بود كه شهروندان به طور كلي تحت تأثير انگيزههاي غيرعقلاني در سياست نيز قرار ميگيرند. البته چنين نگرشي، با نگرش اصلي او در خصوص همانندي بازار سياست با بازار كالا تعارض داشت. به نظر شومپيتر دموكراسي اساساً روشي براي گزينش سياستمداران و يا به سخن دقيقتر شيوهاي براي تصميمگيري به وسيله رهبراني است كه قدرت خود را از طريق رقابت براي آراي مردم به دست ميآورند. از اين رو همه آن چه كه در نظريههاي كلاسيك دموكراسي به عنوان ارزش تلقي ميشد (از جمله مصلحت عمومي، فرديت، آزادي، برابري) جاي خود را به دموكراسي به عنوان بهترين و قابل اطمينانترين روش گزينش حكام، بدون وقوع خشونت و بيثباتي ميدهد؛ دموكراسي بهترين و تنها روش ممكن براي پرهيز از خودكامگي است.
رمون آرون (1983-1905)
آرون، فيلسوف و نويسنده فرانسوي، از هواداران سرسخت دموكراسي بود و بر كمونيسم، فاشيسم و توتاليتاريسم ميتاخت. وي بر آن بود كه آزادي و ارزش انسان، تنها در سايه انديشههاي برابري طلبانه عصر مدرن قابل تأمين است. آرون در كتاب دموكراسي و توتاليتاريسم از نظامهاي كثرتگرا و دموكراتيك معاصر به عنوان نظامهاي قانونمند و مدني دفاع كرد. كار ويژه اصلي اين نظامها به نظر او، نه حذف و امحاء، بلكه تعديل و كاهش منازعات اجتماعي است. جوهر دموكراسي رقابت، قانونمندي و تنوع و تكثر علائق و منافع اجتماعي است. در مقابل، نظامهاي توتاليتر ميكوشند به شيوهاي ايده آليستي منازعات اجتماعي را ريشه كن كنند و از همين رو، آزادي، مشاركت و رقابت را نيز از ميان ميبرند. به نظر آرون، دموكراسي در عصر مدرن بدون استقرار دولت رفاهي كه امكانات لازم براي بهرهبرداري فرد از آزاديهاي دموكراتيك را فراهم آورد، معنا ندارد. اما از سوي ديگر به نظر او، استقرار برابري در جوامع مدرن ممكن نيست، زيرا موانع ساختاري عمدهاي بر سر راه پيدايش جامعه برابر وجود دارد. به نظر آرون كوشش براي استقرار برابر كامل در جامعه، تنها به خودكامگي و توتاليتاريسم ميانجامد.
ادامه دارد ...