موضوع سخن من وضعیت علوم انسانی است. ادگار مورن جامعه شناس فرانسوی در کتاب "پارادایم گمشده" از پرسش هایی می گوید که معمولاً انسان ها در سنین نوجوانی همیشه برایشان مطرح است. پرسش هایی درباره نوع انسان و زندگی. بعداً وقتی این انسان وارد دانشگاه و سیستم های آموزشی می شود، این پرسش ها یا فراموش می شوند یا خفه می شوند و یا به ابتذال کشیده می شوند.
مورن با این دغدغه نسبت به اینگونه پرسش ها معتقد است باید به پرسش های دوران جوانی بازگشت. من هم زمانی که به وضعیت علوم انسانی فکر می کردم به یاد پرسش های دوران جوانی ام افتادم. این پرسش ها چه بود؟ برای پاسخ به این پرسش ها بود که نسل ما به سراغ علوم انسانی رفت.
علوم انسانی گاه به علوم اخلاقی یا علوم روح نیز تعبیر شده است. در حوزه آنگلوساکسون به آن علوم اجتماعی می گویند. ظاهراً این علوم قابلیت بیشتری نسبت به علوم دقیقه و زیستی برای پاسخ گفتن به پرسش های اولیه انسان دارد. اما علوم انسانی علی رغم تصور ما به پرسش هایمان پاسخ نگفت. در نهایت وقتی به دوره تحصیلم در حیطه علوم انسانی می نگرم باز هم در می یابم سؤال های دوره جوانی ام دست نخورده باقی مانده است. اگر به قول مورن نگویم خفه شده، مبتذل شده یا به انحراف کشیده شده است. مشکلات علوم انسانی ما چیست؟ خیلی از متفکران ما پاسخ های متفاوت داده اند. اعم از اینکه این علوم کاربردی نیستند، ما به ازای اجتماعی ندارند، این علوم نمی توانند ما را برای شناخت جامعه کمک کند، بازار جامعه شناسی سرگرم کننده، گرم تر از جامعه شناسی راهگشاست. من ابتدا نگاهی به وضعیت علوم انسانی در اروپا می اندازم و بعد به آسیب شناسی موقعیت علوم انسانی در ایران می پردازم.
در اروپا متفکری که اولین بار به این مسئله اندیشید و تمام بخش دوم زندگی اش را بر روی این مسئله گذاشته است، ادگار مورن جامعه شناس فرانسوی بود.
او تا 30 سال پیش یکی از قطب های اصلی جامعه شناسی فرانسه شناخته می شد. او زمانی که به نظر می رسید همه کارهای خود را در عرصه جامعه شناسی به پایان رسانده است و هیچ مشکلی ندارد، در دهه ششم عمرش دوباره زندگی دانشجویی را از سر گرفت و دوباره به سر کلاس رفت. او برای من نمونه اعلای انسان جستجوگر است. او برای یافتن پاسخ پرسش های اولیه اش از هیچ کاری فروگذار نبود. او در حوزه سیاسی هم یکی از چهره های شاخص مقاومت فرانسه است. همانطور که می دانید مورن، نام مستعار او در زمان جنگ جهانی دوم بود. او بارها دستگیر شده بود. مورن را به عنوان اندیشمند پیچیدگی می شناسند. او قرن بیستم را قرن اندیشه های بغرنج می نامد. زیرا معتقد است مسائل آنقدر ساده نیست که بتوان آنها را تحلیل کرد. همه چیز درهم تنیده و پیچیده است. حال در این شرایط پیچیده، علوم انسانی چه نقشی ایفا می کند؟
مورن معتقد است علوم انسانی از قرن 19 به بعد از عرصه معرفت و دانش به سمت تخصصی شدن هرچه بیشتر و بیشتر حتی به صورت افراطی رفته است.
هر علمی در یک حوزه می تواند صرفاً گوشه ای را برای ما روشن کند. اما این دانش ها آنقدر تخصصی و قطعه قطعه شده اند که کلیت علوم از دست آنان خارج شده است.
مورن جمله ای از پاسکال شاهد می آورد که: کل را جز در پرتو اجزا نمی توان شناخت و اجزا را جز در پرتو کل نمی توان شناخت.
علوم ما به خاطر ضرورت تخصص ها، اجزایش آنقدر واجد اهمیت شده که کل انسان را از دست داده است. برای آنکه دوباره با کل انسان که موضوع علوم انسانی است بتوانیم رابطه برقرار کنیم، مورن از پیوند میان دانش ها سخن به میان می آورد. او می گوید دانش کنونی ما تکه تکه شده است و بسیاری اوقات بازتابی را که از واقعیت به ما می نمایاند درست نیست. بلکه واقعیت های منقطع و واژگونه را به ما می نمایاند. او معتقد است برای غلبه بر مشکل باید بین همه عرصه های دانش و معرفت بشری ارتباط برقرار کرد. او از تثلیث میان علوم دقیقه، علوم زیستی و علوم انسانی سخن به میان می آورد. او می گوید باید بتوان میان این علوم رابطه برقرار کرد تا بتوان به سؤالات کوچک انسان پاسخ گفت. زیرا زمانه ما زمانه پیچیدگی هاست. در نتیجه برای یک سؤال بسیار کوچک مجبوریم تمام عرصه های دانش بشری را فراخوانیم تا به سؤالی کوچک پاسخ دهیم.
بنابراین آسیب مهمی که مورن تشخیص می دهد، تخصصی شدن افراطی است. زیرا واقعیت و دانشی که این علوم از جهان امروز ما می دهند به کار ما نمی آید. راه حل پیشنهاد شده توسط او تقویت کردن مطالعات میان رشته ای و فرارشته ای است.
این مواردی بود که مورن درباره وضعیت علوم انسانی در غرب تشریح کرده بود. من به این فکر هستم که بحث مورن در حوزه علوم انسانی ایران معتبر است یا نه؟ آیا مشکل علوم انسانی ما تخصصی شدن مفرط است که ما را به اینجا رسانده است؟
گاهی اوقات بسیاری افراد حتی فلاسفه از اظهارنظر درباره مسائلی که در حوزه تخصصی شان نیست به این بهانه خودداری می کنند. جالب است مواردی که عقل سلیم قادر به پاسخگویی است، در این مورد هم خاموش می مانیم. چون معتقدیم در این مورد تخصص نداریم. بنابراین آیا مشکل ما و وضعیتی که علوم انسانی ما پیدا کرده است به دلیل تخصصی شدن مفرط است که هر کس فقط در حوزه تخصص خود اظهارنظر می کند؟
مورخ با جامعه شناس بحثی ندارد، فیلسوف هم با جامعه شناس بحثی ندارد. هر کدام از اینها با اقتصاددان و مردم شناس بحثی ندارد. آیا مطالعات میان رشته ای در ایران مطرح است و می تواند جایگاه و قابلیتی داشته باشد که اصحاب علوم مختلف را دور هم جمع کند؟ چرا هیچ یک از جریان های علوم انسانی، جریان ساز نیستند؟ چگونه می توان دریافت که چالش های اصلی علوم انسانی در جامعه ما چیست؟ این موضوع جدای از اهمیت آکادمیکش واجد اهمیت روشنفکری نیز هست. زیرا روشنفکران ما اغلب از حوزه علوم انسانی رشد می کنند.
پی بردن به مشکلات عرصه علوم انسانی، کشف جدید من نیست. تمام کسانی که در زمینه جامعه شناسی علوم انسانی بحث کرده اند، به آسیب شناسی ها پرداخته اند. به نظر من سه چالش مهم در زمینه وضع خاص علوم انسانی در جامعه ما قابل شناسایی است.
اولین نکته این است که علوم انسانی ما به نسبت غرب و دیگر رشته ها در ایران رشته جوانی است. به این معنا که به گفته صاحب نظران در مرحله تأسیس است. ما هنوز در مرحله ترجمه متون اولیه هستیم. ما هنوز درگیر مسأله زبانیم. ما هنوز با این مشکل مواجهیم که تعریف واحدی از مفاهیم علوم انسانی و اجتماعی نداریم. متون اصلی و لازم در این حوزه هنوز در کشورمان ترجمه نشده است. هنوز در خیلی حوزه ها درباره خیلی از متفکران به صورت شفاهی صحبت می کنیم. دانش ما شفاهی است. چون در مرحله اولیه ساخت و تأسیس هستیم نمی توانیم بگوییم مشکل ما تخصصی شدن مفرط است.
اتفاقاً برخلاف نظریه مورن من معتقدم مشکل ما شکل نگرفتن تخصص ها در بسیاری حوزه های علوم انسانی است. به نظر من اولین مشکل در حوزه علوم انسانی این است که این رشته هنوز جوان و در مرحله تأسیس است و نتوانسته زبان، ادبیات و متون خود را شکل دهد. در نتیجه مشکلش تخصصی شدن مفرط نبوده، بلکه تخصص های آن باید شکل گیرد و علوم انسانی مانند دیگر علوم باید به رسمیت شناخته شود. در شرایط حاضر، علم پزشکی به عنوان علم عالی در نظر گرفته می شود. پزشک همپای روحانی و شخصیت های مذهبی درباره مرگ و زندگی نظر می دهد. انسان های معتقد می گویند مرگ و زندگی من در دستان پزشک است. از این رو پزشکان با روحانیون رقابت می کنند. حتی در نهایت حرف پزشک بیشتر اعتبار دارد. در نتیجه علم پزشکی اقتدار بیشتری نسبت به همه علوم دارد.
علم فیزیک و علوم دقیقه از آنجایی که ما به ازای تکنیکی دارند یعنی دانش آنها علمی و کاربردی است باز هم دارای اقتدار است. اما عالم انسانی به عنوان یک متخصص شناخته نمی شود. اینگونه نیست که در جمعی دوستانه وقتی جامعه شناسی حضور داشته باشد افراد دیگر به خود اجازه صحبت در باره موضوعی اجتماعی ندهند. برعکس، دیگران حرف ها و تحلیل های بیشتری ارائه می کنند. هیچ کس دانش جامعه شناسی شما را جدی نگرفته و به رسمیت نمی شناسد. این علم به رسمیت شناخته نمی شود. چون به مرحله تولید نرسیده به عنوان تخصص شناخته نمی شود.
این اولین چالش علوم انسانی در ایران است. راه درمان آن هم این است که ادبیات و متون آن پی ریزی شوند. تخصص ها و سنت هایش شکل گیرد تا به مرحله ای برسیم که بتوانیم با دیگر علوم رقابت یا حتی گفت وگو کنیم.
ادامه دارد ...