| تاريخ دانان جنبش فمينيستي مدرن غربي دو موج عمده براي فمينيسم قائل هستند كه عبارتند از: موج اول و موج دوم
موضوعي كه در هر دو موج مشترك است توليد دانش فمينيستي است ولي از آنجايي كه روشنفكران فمينيست دنياي غرب دسترسي چنداني به دانشگاهها و ديگر سازمانهاي عمومي در طي سالهاي مربوط به موج اول نداشتند. بنابراين توليد و توزيع دانش فمينيستي را بايد محصول موج دوم اين جنبش دانست چرا كه زنان به خصوص در اين چهار دهه اخير به صورت چشمگيري توانستهاند دسترسي منابع به مراكز توليد و اشاعه دانش پيدا كنند و همچنين به صورت اخص توانستهاند به سازماندهي مجدد دانش مربوط به فمينيسم دست بزنند.
ايجاد رشتهي «مطالعه زنان» در آمريكا نشانگر نهادينه شدن نظريه فمينيستي و عادي به نظر آمدن پژوهشهاي مربوط به زنان در علوم انساني و اجتماعي است.
تأثير عقيدهي سيمون دوبوار كه گفته بود «زن زائيده نميشود بلكه زن ساخته ميشود(1) زمينهساز تفكر جدي و مطالعاتي تحليلي و تشريحي شد و نهايتاً راه خود را در حوزه آزادي و رهايي زنان پيش برد.
تشريح و توصيف ساختمان زندگي مدرن روزمره مشخص كرد كه خانواده به عنوان يك نهاد باعث تقسيم جنسيتي كار ميشود كه به صورت يك هنجار، اكثر اوقات زنان را به فضاي خصوصي و مردان را به فضاي عمومي راهنمايي ميكند. نظريهپردازان فمينيستي متوجه نامتعادل بودن شرايط زندگي در فضاي خصوصي و عمومي شدند.
از آنجايي كه نقش طبيعي زن مشمول باز توليد ، مادر شدن و ازدواج است و همهي اين فعاليتها نيز نهايتاً ناشي از شرايط زندگي در محيط خصوصي در خانه است باعث ميشود كه زن از محيط كار عمومي، از تصميمگيري، وضع كردن قانون، توليد فرهنگ و دانش، توليد سياست كاملاً باز بماند و يا اينكه تأثير بسيار حاشيهاي داشته باشد.
زن به عنوان يك فرد و يا گروه يا طبقه، از آزاديها، فرصتها و يا عضويت در گروههاي سياسي، احزاب و اجتماعات مانند مردها و يا برابر با مردها بهره نميبرد. پس به اين ترتيب آنچه در عقايد منصوب به دنياي دمكرات، شديداً به عنوان «زندگي خوب» مطرح ميشود زنها فقط اسماً به شكل صوري ميتوانند به آن دست پيدا كنند ولي مردان در بافت خاص موجود در طبقات مختلف صاحبان واقعي اين «زندگي خوب» هستند و از احتمال بسيار بيشتري براي به دست آوردن آن برخوردارند. (اپيستن، 2001)
انتظار جامعه از زنها در مورد پرستاري از فرزندان و برآوردن نيازهاي خانواده بيشتر از مردان است. پس مشاركت كامل زنان در نيروي كار معمولاً باعث ميشود تا زن آن طور كه جامعه از او انتظار دارد به كار تيمار خانواده و فرزندان نرسد و براي اينكه از عهده هردوي اين انتظارات برآيد مجبور به قرباني كردن خود به صورت تمام وقت ميشود.
كار و حرفه در قرن حاضر عمدتاً بر اساس مدل مردانه ريخته و طراحي شده است و نه بر اساس مدل زندگي زنانه، به اين معني كه اين زنان هستند كه تيمار دهندگان اصلي خانواده محسوب ميشوند. از طرف ديگر چون زنان خود را وقف خانواده، وظيفه مادري و زناشويي ميكنند معمولاً استقلال خود را از نظر اقتصادي و استقلالهاي ديگر (مانند استقلال اجتماعي و غيره) از دست ميدهند. بايد بار ديگر تأكيد كرد از آنجايي كه ساخت مشاغل و حرفه بر اساس الگوي چرخ زندگي مردان طبقه متوسط بنيان شده و نه زنان و معمولاً زندگي حرفهاي مردان با زندگي خانوادگي آنها تداخل ندارد، پس زنان باسواد بعد از اينكه چند سالي به كار تيمار خانواده و بچه داري پرداختند بار ديگر كه وارد بازار كار ميشوند از نظر زندگي حرفهاي پير و سالمند محسوب ميشوند به اين معني كه مردان همسال و از نظر شغلي و حرفهاي همانند آنها، از نظر حرفهاي به پيشرفتهايي رسيدهاند كه زنها نميتوانند در فرصت باقي مانده به پاي آنها برسند.
همچنين زنان طبقه متوسط پايين و كارگران كه بايد براي تأمين خانواده كار كنند بيشتر از مردان تمايل به كار پارهوقت دارند. اين وضعيت باعث ميشود تا آنها هم مانند گروه قبلي در محل كار خود به پيشرفتهاي متعارف نرسند.
جاي دادن زن در محيط خصوصي خانه و خانواده كه همراه با وظيفه زناشويي و مادري است باعث شده است تا رابطه معرفت و قدرت و قدرت و معرفت عمدتاً در دست مرداني باشد كه متعلق به محيط عمومي ميباشند. همچنين مشاركت زنان در بازار كار دوجنبهاي سرمايهداري و پدرسالارانه باعث شد تا زنان به بخش ثانوي و فرعي كار با دستمزدهاي كمتر و امكان اندك دسترسي به مهارتها سوق داده شوند.
پاراديم تحقيقات علوم اجتماعي نيز در انحصار مرداني است كه در دنياي عمومي فعاليت دارند و در كار توليد دانش و روشهاي تحقيق هستند. اين تمايلات مربوط به توليد دانش و روش تحفيف را در حيطه جنسيت ميتوان تحت سه قالب معرفي كرد كه عبارتند از:
1-پاراديم شالوده شكن مفعولي(2)
2-پاراديم شالوده شكن فاعلي (3)
3-پاراديم هم ساختگرا(4)
نامگذاري دو قالب اول و دوم به اين علت است كه «ابژه» جنبه مفعولي دارد، قدرت بر آن اعمال ميشود پس از خود اراده ندارد. ولي «سوبژه» جنبه فاعلي دارد، خود نوعي قدرت است پس در آن اراده وجود دارد.
قالب اول: پارادايم شالوده شكن مفعولي
الف: توصيف زن از نظر تاريخي
1-پاراديم شالوده شكن مفعولي، بيشتر از پاراديمهاي ديگر اصرار به اين دارد كه بگويد زنان به لحاظ تاريخي همواره از نظر اقتصادي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي، روانشناسي و جنسي در وضعيت فرودست قرار داده شدهاند. باز از نظر تاريخي بر اساس مستنداتي نشان ميدهند كه زنان زندگي حاشيهاي و كمرنگي در زمينههاي مربوط به دانش و ساخت مربوط به زندگي عمومي داشتهاند و همچنين در ادبيات رايج در فرهنگ، هنر، فلسفه و تاريخ يا به عنوان يك جنس فرودست معرفي شدهاند و يا اينكه موجوديت آنها كاملاً انكار شده و اثري از آثار آنها وجود ندارد. (ايسنستن 1979)
ب: جايگاه زن در نظريههاي علوم انساني
2-پاراديم شالودهشكن مفعولي معتقد است، نظريههايي كه در علوم اجتماعي در رشتههاي تعليم و تربيت، روانشناسي و روانكاوي، جامعهشناسي، علوم سياسي، كودكياري، اقتصاد و ديگر رشتهها وجود دارد، تجربيات مربوط به پسران و مردان است و نه دختران و زنان. اين دنياي مردان و پسران است كه به عنوان هنجارهاي اجتماعي از خلال اين نظريهها بازنمايي ميشود و نمود پيدا ميكند.
ج: طبقهبندي مذكرانه
3-سومين تأكيد پارادايم شالودهشكن مفعولي مربوط ميشود به اينكه چگونه معرفت غربي بناي كار خود را بر اساس استعارهها(5)ي زنانه و مردانه ميسازد. استعارههايي مربوط به مردانگي از قبيل، برتر بودن، قوي بودن، مستدل و منطقي بودن، و به طور كلي تخطئه كردن استعارههايي كه معمولاً به زنان نسبت داده ميشود. به عنوان مثال دنياي مستدل و منطقي مرد در مقابل دنياي غيرمستدل و غيرمنطقي زنان، كودكان ، مهجورين و ديوانگان قرار ميگيرد.
اصل قدرت و سلطه مردان باعث ميشود تا فرودستي زنان جلوه طبيعي پيدا كند.
به اين ترتيب متوجه شديم كه پارادايم شالودهشكن مفعولي نشان ميدهد كه در بافت اجتماعي و فرهنگي كه از طريق هنر، فرهنگ، سازمانهاي مربوط به توليد دانش در روشهاي تحقيق نمود پيدا ميكند، طرز تفكر و عقايد زنان، احساسات، رؤياها و رفتار آنها يا به طور كلي ناديده انگاشته شده و يا اينكه به صورت تحريف شده بازنمايي شده است.
براي بعضي از نظريهپردازان، تفاوت جنسي زنان يا منشأ زيستشناختي دارد كه مربوط به ويژگي باز توليد زنان است و يا اينكه به واسطه طبيعت و غريزه او است، كه در هر دو حالت باعث ميشود تا زنان آن طور كه شايسته است بازنمايي نشوند. به اين ترتيب است كه زنان را در جوامع مردسالار معمولاً موجوداتي آسيبپذير، متكي و حاشيهاي و دست دوم ميدانند. پارادايم شالودهشكن مفعولي در پي تساوي، آزادي و انقلاب است و طرفداران آن شعار آزادي، انقلاب و برابري(6)را سر ميدهند. و مخالفت خود را با مواردي از قبيل خودفروشي، استفادههاي پورنوگرافيك از بدن و بردگي زن به طور كلي مطرح ميكنند.
نظريهپردازان فمينيست سوسياليست با اين شعار موافق هستند ولي اين مقولات را، مقولات جهاني نميدانند و نزاعي بر سر دنياي مردانه و زنانه ندارند. با اصرار ورزيدن بر مفاهيم طبقه، مبارزه طبقاتي است كه خود را از ديگر نظريهها منفك ميكنند. آنها با ادغام مفاهيم برابري و آزادي از يك طرف و آموزههاي ماركسيستي سعي در تبيين نظريه خود دارند.
از نقطه نظر پارادايم شالودهشكن مفعولي، زنان عمدتاً نقش مفعولي دارند و محدوديتهاي دنياي پدرسالاري بر آنها اعمال ميشود. زنها دستور بگيران و افراد مطيعي هستند كه از سوي مردان گاه مورد محبت و گاه مورد تنفر واقع ميشوند.
ادامه دارد ...
|