باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 96 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
تاريخ انسان شناسي فمينيستي(1)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


 
   ● نويسنده: امیلیا - نرسیسیانس

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 15/01/1387 - به نقل از کتاب مردم شناسی جنسیت نوشته امیلیا نرسیسیانس، انتشارات افکار

 
 

تاريخ انسان‌شناسي فمينيستي(1) را مي‌توان در سه مقوله زماني گنجاند. اولين مقوله از 1850 تا 1920 است و اين دوره را مي‌توان اولين موج (كوشش براي حق رأي)(2) ناميد. درباره اين دوره قوم‌نگاري و پژوهش‌هايي انجام شد كه بيشتر توسط مردان و براي مردان صورت گرفته است. تفاوت‌هاي نقش‌هاي افراد در اجتماع نيز بر اساس ويژگي‌هاي زيست‌شناختي تبيين شده است. كوشش اولين موج فمينيستي به گوش رساندن صداي زنان در تحقيقات قوم‌نگاري و مطرح كردن ديدگاه آنان در قبال امور مختلف بود. چنين كوششي افق كاملاً جديدي را در زمينه تحقيقات قوم‌ نگاري باز كرد، چون تا آن زمان تحقيقات قوم‌نگاري و انسان‌شناسي توسط مرداني صورت مي‌گرفت كه در جوامع مختلف دسترسي بهتر و آسان‌تري به مردان آن جماعت داشتند. بنابراين آنچه كه درباره زنها مي‌نوشتند يا تحقيق مي‌كردند محدود به مشاهدات آنان درباره زنان و يا درباره انتظارات مردان از زنان بود (كه زنها چه بايد باشند و چه نباشند يا چه كنند بهتر است و بالعكس)


 


معرفي زنان پيشگام در اولين موج فمينيستي


 


1- السي كلوز پارسونز(3) مدرك دكتري خود را در سال 1899 در رشته جامعه‌شناسي از دانشگاه كلمبيا دريافت كرد. بعدها با بواس و ساپير آشنا شد و به دنبال اين آشنايي‌ها در رشته انسان‌شناسي فعاليت خود را آغاز كرد. او با استفاده از تخصص خود و تحقيقات انسان‌شناسي، مردم را تشويق به تفكري جديد درباره تجربيات، و نحوه زندگي انسان مي‌كرد. افكار او درباره هنجارهاي فرهنگي و اجتماعي هنوز هم مورد بحث محافل علوم اجتماعي است. او سعي مي‌كرد با همراه شدن با همكاران مرد در سفرهاي علمي، موانعي را كه در مورد همكاري زن و مرد وجود داشت از بين ببرد. اهميت او در موج اول به خاطر تأسيس جامعه جنوب غرب (Southwest Society) و كمك‌هايي كه به انسان شناسان از جمله بنديكت(4) مي‌كرد و يا همياري در به راه‌انداختن مجله فولكور آمريكايي(5) بود (ديكون 1997).


 


2- آليس فلچر(6) نيز جزو فعالان اولين موج فمينيسم و اولين زني است كه به صورت حرفه‌اي كار تدريس را در دانشگاه هاروارد شروع كرد. او فعاليت خود را بيشتر صرف سرخپوستان آمريكايي بود و بر اثر كوششهاي او قانون داوز(7) به انجام رسيد و در طي آن محل‌هاي نگهداري سرخپوستان از هم پاشيده شد و باز بر اثر كوشش‌هاي او «انجمن ترقي زنان»(8) تأسيس گرديد.


 


3- در انگليس نيز فيليس كي ‌بري (9) كه دانش‌نامه‌ي دكتري خود را از مدرسه اقتصاد لندن(10) دريافت كرده، با مالينوفسكي همكار شد و فعاليت‌هاي تحقيقات انسان‌شناسي خود را در باب زنان در بافت جامعه تعقيب كرد. او از بنيادگذاران مطالعات نظام‌مند درباره روابط جنسيت بود. كتاب او تحت عنوان زنان علفزار(11) با تأكيد بر كار زنان و توسعه شهري به چاپ رسيد، موضوعي كه هنوز هم مورد توجه دانشمندان است. وي در اين اثر متذكر شد كه در مدل‌هاي اقتصادي، از سهم و مشاركت كار زنان در امر توسعه كاملاً چشم‌پوشي مي‌شود.


دومين فوج فمينيسم حدوداً از سال 1920 شروع و تا سال 1980 ادامه پيدا كرد. در اين موج دو واژه جنس (Sex) و جنسيت (gender) كاملاً از هم مجزا و منفك شد، چرا كه تا قبل از اين تاريخ دو واژه جنس و جنسيت به جاي يكديگر به كار گرفته مي‌شد و مرز مشخص و منفكي نداشت. در اين موج جنس به معني تفاوت‌هاي زيست‌شناسي به كار گرفته مي‌شد و جنسيت چيزي بود كه بر اثر فرهنگ شكل مي‌گرفت.


مارگارت ميد در آثارش كه تحت عناوين «بلوغ در ساموآ»(12) در سال 1928 و «طبع و جنس»(13) به سال 1950 به چاپ رسيد. نقش و تأثير فرهنگ را با منفك كردن آن از عوامل زيست در رشد اجتماعي اشخاص، كنترل رفتار و رشد فردي نشان داد. از آنجاي كه آثار او محبوبيت فراوان نه فقط در بين انسان‌شناسان، بلكه در بين عامه مردم داشت شهرت جهاني براي او به ارمغان آورد. سيمون دوبوار فيلسوف اگزيستانسياليست فرانسوي، در كتاب معروفش تحت عنوان جنس دوم (1952) اين بحث را پيش كشيد كه زنان از ديدگاه مردان است كه تعريف شده‌اند و اگر زنان سعي كنند كه اين ديدگاه را از بين ببرند آن وقت خواهند توانست به عدم وابستگي برسند. شخص ديگري كه در موج دوم مطرح است فيلسوفاني است به اسم بتي فريدن(14) كه در اثرش تحت عنوان جيبه‌ي زنانگي(15) (1963) به نقش جنسيت در خانواده و زن مدرن در جيبه‌ي نقش‌هاي سنتي پرداخت. در اوايل دهه 70 قرن بيستم، زناني از قبيل لوسي سلوكوم (16) اين مسأله را پيش كشيدند كه تحقيقات انسان‌شناسي بر اساس ديدگاه‌هاي اروپا محورانه(17) و مردمدارانه(18) صورت مي‌گيرد. حتي تحقيقات باستان‌شناسي نيز بر اساس اين سمت‌گيري و تعصب نگاشته مي‌شود. چون بر اساس بقاياي اسكلت‌ها سعي مي‌شود تا به اسكلت‌هاي زن، كار و فعاليت خاص مثل گردآورنده و به اسكلت‌هاي مرد فعاليت ديگري مثل شكار را نسبت دهند. در سال 1974 مايكل روزالدو و لوئيز لامفر(19) از دانشگاه استانفورد تحت اثري به نام «زن فرهنگ و جامعه»(18) اين مسأله را مطرح كردند كه اغلب اوقات زنان خود را گرفتار رفتاري مي‌كنند كه آنها را محدود مي‌كند. بعدها اين ايده توسط ديگران به اين صورت توضيح داده شد كه رفتار جنسيت(21) به واسطه سلسله مراتبي كه در اجتماع است صورت مي‌گيرد. شري اورتنر(22) در سال 1974 تحت سلطه بودن زن را در بعد فرهنگهاي مختلف و در بعد زمان مورد پژوهش قرار داد و به اين نتيجه رسيد كه زن به صورت نمادين همواره تداعي‌گر طبيعت بوده است و طبيعت تحت سلطه‌ي مرد است، پس زن نيز تحت سلطه مرد است. فمينيست‌هاي ماركسيست كارهاي تحقيقاتي خود را بر اساس آثار انگلس شكل مي‌دهند و معتقدند كه تحت سلطه بودن زنان به خاطر فقدان دسترسي آنها به گردونه توليد است، شرلي آردنور(23) در باب منزلت زنان به عنوان گروه صامت شروع به بحث كرد و عده‌اي از ماركسيست‌ها نيز تحقيقاتي در باب زن، توليد و باز توليد انجام دادند.


موج سوم فمينيسم از سال 1980 شروع و تا به امروز ادامه دارد. تا قبل از دهه 80 انسان‌شناسان بر اين عقيده بودند كه تفاوت‌هاي جنسيتي به واسطه تفاوت‌هاي بيولوژيك است. بعد از دهه هشتاد قرن بيستم اين عقيده (يعني جدا كردن زيست‌شناسان از فرهنگ) جنبه‌‌ي عكس به خود گرفت. اكنون در اين موج معتقدند كه جنس يا Sex نيز يك مقوله اجتماعي است، چون مردم داراي انتظارات اجتماعي از جنس‌هاي مختلف براساس فيزيك بدن آنها هستند. در موج سوم مسائل جديدي به بحث گذاشته شد، مسائلي از قبيل وضعيت زن در جوامع غير صنعتي و اروپايي و مسائلي مربوط به طبقه، نژاد، قوميت، منزلت اقتصادي، اجتماعي، دين و غيره كه باعث شد تا مشخص شود همه زنان به صرف زن بودن نمي‌توانند نيازهاي يكسان و متحدالشكلي داشته باشند.


نظريه‌هاي فمينيستي منتج از تاريخ، سياست، بافت اجتماعي و فرهنگي و مسائلي كه براي انسان‌شناسان مطرح مي‌شد شكل مي‌گرفت و بنابر روابطي كه بين انسان‌شناسان و جمعيت‌هاي مورد تحقيق به وجود مي‌آمد خود را مطرح مي‌كرد. فمينيسم در دو دهه 80 و 90 قرن بيستم تأكيد بر كار، توليد و دارا بودن ويژگي‌هاي جنسي مذكر و مونث و جنسيت و مقام و مرتبه بود. در خلال اين دوره بود كه «انسان‌شناسي مرد»(24) شروع به بررسي «مرد» به روال انسان‌شناسي «زن» در مورد زنان كرد. در دهه 90 مطالعات زنان جاي خود را به مطالعه جنسيت داد كه نيازمند ديدگاه وسيع‌تري به نسبت ديدگاه قبلي بود.


 


نظريه‌پردازي طبقه‌بندي موضوعات مطرح در فمينيسم


مضمون‌هاي مربوط به ادبيات مربوط به نظريه‌پردازي درباره فمينيسم را مي‌توان به صورت‌هاي گوناگون طبقه‌بندي كرد. يكي از طبقه‌بندي‌ها مي‌تواند مربوط به سه مقوله در باب:


1- تفاوت‌هاي جنسيتي


2- نابربري جنسيتي


3- ستم جنسيتي باشد.


 


1- تفاوتهاي جنسيتي


در مورت تفاوتهاي جنسيتي نظريه‌پردازان مكاتب مختلف تحقيقات فراواني دارند و موضوع از ديدگاه نظريه‌كنش متقابل نمادين، مكتب كاركردگرايي، پديده شناختي و غيره مورد بحث قرار گرفته است.


اين ادبيات، موضوع‌هاي زير را مورد تحقيق و تجسس قرار مي‌دهد.


1- تفاوت‌هاي روحي زنان و مردان.


2- نظام آموزش و تبيين منافع.


3- شيوه داوري‌هاي ارزشي.


4- ساخت انگيزه‌هاي دست‌آوردي.


5- خلاقيت ادبي.


6- تفريحات و سرگرمي دو جنس زن و مرد.


7- احساس هويت.


همچنين نظريه‌پردازان جنسي قائل به تفاوت‌هايي در حوزه روابط از جمله رابطه مادر و پدر با فرزندانشان در بين دو جنس زن و مرد هستند. آنها معتقدند كه تفاوت‌هاي جنسيتي سرمنشاي سبك‌هاي متفاوت بازي در بين كودكان دختر و پسر است. همچنين معتقدند زندگي و تجربه كلي زنان و مردان تفاوت‌هاي بنيادين دارد. تفاوت‌هاي جنسيتي را مي‌توان از منظر زيست‌شناسي، روان‌شناسي اجتماعي و نهادهاي اجتماعي مورد مطالعه قرار داد.


 


2- نابرابري جنسيتي


نابرابري‌هاي جنسيتي را مي‌توان در چهار محور تعيين و تعريف كرد:


1- زنان در مقايسه با مردان هم طراز خود در جامعه از منابع مادي، منزلت اجتماعي و قدرت و فرصت‌هاي خودباوري و تحقق نفس كمتري برخوردارند. قابل ذكر است كه اشتغال چنين جايگاه اجتماعي سخيف‌تر مي‌تواند نه تنها مبتني بر جنسيت باشد بلكه مي‌تواند عوامل ديگري نيز از قبيل طبقه، نژاد، شغل، قوميت، دين، آموزش و غيره در آن دخيل باشد.


2- تعيين نابرابري جنسيتي به هيچ‌وجه بر اثر تفاوت‌هاي زيست شناختي و يا شخصيتي نيست بلكه ناشي از سازمان جامعه است.


3- نابرابري جنسيتي براي آن وجود دارد كه زنان در مقايسه با مردان از قدرت كمتري براي قبول واقعيت وجودي خود(25) برخوردارند (هر چند كه مي‌توان مدعي بود كه مسأله قبول واقعيت وجودي در بين خود مردان نيز مي‌تواند وجود داشته باشد).


4- نابرابري هاي جنسيتي در اجتماع قابل جبران است، و كافي است كه ساختارها و موقعيت‌هاي اجتماعي يكسان‌تري در جامعه حاكم شود.


 


3- ستمگري جنسيتي


ستمگري جنسيتي معلول پديده پدرسالاري در جامعه است. پدرسالاري مبتني بر يك ساختار قدرت است كه در آن مردان براي احقاق منافع عيني و بنيادي خود با نظارت اعضاء و سوءاستفاده از موقعيت خود، زنان را مورد سركوب و تعرض قرار مي‌دهند. نظريه‌هاي ستمگري جنسيتي هم‌پوشي وسيعي با نظريه‌هاي نابرابري جنسيتي دارند.


 


نظريه‌هاي فمينيستي


نظريه‌هاي فمينيستي را مي‌توان در چهار گروه فمينيسم ليبرال، فمينيسم ماركسيستي، فمينيسم راديكال و فمينيسم سوسياليستي تقسيم كرد. اين تقسيم‌بندي مي‌تواند به عنوان پشتوانه‌ي تئوريك جامعه‌شناسي يا مردم‌شناسي جنسيت معرفي شود. جنسيت و مطالعات مربوط به آن در حوزه علوم اجتماعي به بررسي نقش‌ها، روابط و هويت‌هاي اجتماعي مردان و زنان اطلاق مي‌شود.


تأكيد نظريه‌هاي فمينيستي بر يافتن الگويي است كه نقش زن را در اجتماع مشهود كند و با ديدگاهي ديگر، جهان اجتماعي را تعيين، توصيف و درك كند. پس عامل جنسيت در اين جهان اجتماعي يكي از مهمترين عوامل تعيين‌كننده‌ي پديده‌هاي اجتماعي محسوب مي‌شود.


 


ادامه دارد ...



 

    588 بازديد     5 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي :
●   انسان شناسی 
●   تاریخ 
●   فمينيسم 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:15/01/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب