فمينيسم ليبرالي
تحقيقات بنيادي و عملي در باب فمينيسم ليبرالي از دهه شصت پا گرفت و به صورت گستردهاي رواج پيدا كرد. علت فراگير شدن اين نظريه براي مطرح كردن عقايد زير بود:
1- برابري زن و مرد (پدر و مادر) به عنوان والدين از مراقبت و نگهداري فرزندان.
2- نياز به آموزش كودكان صرفنظر از جنسيتشان.
3- آزادي و برابري در انتخاب شغل هر دو جنس.
فمينيست ليبرالها بر خلاف نظريه پردازاني كه در باب تفاوتهاي جنسيتي، معتقد به تقسيم كار بر اساس جنس(26) و همچنين معتقد به وجود دو فضاي خصوصي(27) (براي زنان) و فضاي عمومي(28) (براي مردان) هستند، و با اين تفكر كه اعتقاد ندارد كودكان در حين روند اجتماعيشدن متوجه نقشهاي خاص زنانه و مردانه خود ميشوند تا در بزرگسالي به صورت مستمر و مؤثر ايفاي نقش كنند، مخالفت ميورزند.
از نظر فمينيست ليبرالها، فضاي خصوصي براي زن مملو از تقاضاهاي تمام نشدني است، فضايي كه در آن زنجيرهاي از كارهاي خانهداري كه بياجر و مزد بايد انجام شود وجود دارد. فضاي خصوصي جايي است كه زن بايد وظيفه مراقبت از كودك، و خدمات عاطفي و عملي و جنسي به شوهر را انجام دهد در حالي كه پاداشهاي واقعي زندگي عمومي از قبيل پول، ثروت، قدرت، منزلت، آزادي، در فرصتهاي پيشرفت و ارزش براي خود قائل شدن، بلوغ فكري، تجربه زندگي با جمع همه در فضاي عمومي است كه وجود دارد.
نابرابري جنسيتي به خاطر وجود همان نظامي است كه فضاي خصوصي را براي زن خلق ميكند و به او مسئوليتهايي خاص در اين فضا ميدهد و همسران آنها را از كار طاقتفرساي فضاي خصوصي معاف ميكند.
فمينيست ليبرالها دليل اين وضعيت را در ايدئولوژي جنسگرايي(29) ميدانند، نظريهاي شبيه به نظريه نژاد پرستي كه قسمتي مشمول داشتن تعصب بر زن و فرقگذاري (به جاي نژادها) بين دو جنس زن و مرد است. در ايدئولوژي جنسگرايي پيش داوريهاي خواركنندهاي نسبت به زن وجود دارد و اين مشخصهها جزء امور بديهي و يا طبيعي شمرده ميشود. از همان عنفوان كودكي جنس مونث را موجودي محدود و احق ميدانند و او را چنان بار ميآورند كه در بزرگسالي قادر به قبول نقش ويژهي جنسي خود به عنوان موجودي كه قابليتهاي انساني او تحليل ميرود نيست و به موجودي كودن، متكي و به صورت ناخودآگاه افسرده تبديل ميشود.
نظريه جنسي برنارد در مورد زندگي زناشويي از كتاب آينده زناشويي (1982) بر آن است كه در امر زناشويي عوامل فرهنگي و عقيدتي، هنجارها و نقشها نهادينه شده، و تعامل پيچيده زن و مرد دخيل هستند.
از نظر فرهنگي ازدواج سرنوشت و سرچشمه رضايت خاطر زنان است و جنبه آرماني دارد. از نظر مردان ازدواج موهبت زندگي خانوادگي را همراه با مسئوليتها و الزامات آن به همراه دارد و از نقطه نظر هنجارها و نقشها زن بايد با شوهرش سازش داشته و به او وابسته باشد و تن به خردهكاريهاي خانه بدهد و از استعدادهاي خود كم كم دست بشويد. در حالي كه ازدواج براي مرد اقتدار و اعتبار و احترام و اطمينان به بار ميآورد و او به قدرت خودنمايي و جولان داده و اقتدار مردانه او را تثبيت ميكند.
از نقطه نظر تعاملات پيچيده، زن طي اعتقادات فرهنگي خود مبني بر برخورداري از مواهب، زندگي زناشويي را قبول ميكند ولي در كنار آن تبديل به موجودي ضعيف ميشود كه متكي به شوهر است و مجبور به دادن خدمات خانگي، عاطفي و جنسي است و از استقلالي كه در دوره دوشيزگي خود داشت بايد دست بردارد. مرد در زندگي زناشويي قبول ميكند كه محدوديتهايي براي او ايجاد شده، ولي از قدرت استقلال و حقوق داخلي كه در خانه به دست آورده خوشحال است. به خصوص اينكه از خدمات جنسي و عاطفي همسرش نيز بيبهره نميماند.
استراتژي فمينيست ليبرالها در قبال از بين بردن نابرابري جنسيتي به شرح زير است:
1- بهرهگيري عملي از قوانين و راهكارهاي سياسي موجود.
2- داشتن فرصتهاي مساوي اقتصادي براي هر دو جنس.
3- تغييرات در بينشهاي موجود در مورد روابط زن و مرد در خانواده، محل كار و مدارس، موضوعات مطرح در رسانههاي گروهي و كتب درسي و ادبيات كه باعث ميشود تا نقشهاي اجتماعي دو جنس زن و مرد از يكديگر منفك شود.
4- مبارزه با جنسگرايي در زندگي روزانه به طور وسيع.
5- آزادي در گزينش روش زندگي(30) افراد و قبول اين روش از طرف ديگران (كه زن كار كند، مرد خانهداري كند، زن و شوهر نخواهند بچه دار شوند و يا بشوند، و غيره… )
1- فمينيسم ماركسيستي
ماركسيست فمينيستها با در هم آميختن اعتراضات اجتماعي زنان با تحليل طبقاتي ماركسيستي جنبه آرامي از نابرابري جنسيتي را مطرح كردند.
با آگاهي به اين موضوع كه عمده تحقيقات ماركس و انگلس در مورد فشارهاي طبقاتي بوده است و يكي از مشهورترين آثاري كه در آن ميتوان راجع به موقعيت زن از ديدگاه ماركس و انگلس اطلاعات به دست آورد اثر معروف انگلس به نام منشاء خانواده، مالكيت خصوصي و دولت است كه در سال 1884 يك سال پس از وفات ماركس نوشت. مهمترين موضوعاتي كه در اين كتاب مطرح ميشوند عبارتند از :
الف)منزلت زيستشناختي – نظم اجتماعي در عرصهي تاريخي ثابت نيست و ميتوان آن را از نظر تاريخي مورد بررسي قرار داد و حتي آن را عوض كرد.
ب) دليل زيرمرتبه و فرودست بودن زن خانواده عدم دسترسي وي به ابزار توليد و موضع مقهور او در اين عرصه است (خانواده يا واژه Family از واژه لاتين Famulus به معناي خدمتكار آمده است.)(31)
خانواده در جوامع پيشرفته انعكاسگر نظامي است از نقشهاي مسلط (مرد) و تحت سلطه (زن) خصوصيات خانواده در جوامع غربي از تاريخ نوشته شدن كتاب «منشاء خانواده، مالكيت خصوصي دولت» تا به امروز عمدتاً داراي خصوصيات زير است:
1- خانواده معمولاً متشكل از يك زوج زن و مرد و فرزندانشان است.
2- پدر تباري در خانواده حاكم است به اين معني كه تبار و مالكيت از طريق پدر است كه مورد انتقال ميباشد.
3- پدرسالاري در خانواده حاكم است به اين معني كه قدرت اصلي خانواده در دست پدر يا مرد است.
4- تك همسري در خانواده يك اصل است به اين معني كه زن منحصراً بايد در اختيار شوهر باشد (ولي ضرورتاً اين اصل در مورد مرد صادق نيست).
5- زنان به خاطر كار در خانهداراي ممر درآمد مستقل نيستند. شغل و حرفهاي ندارند، پس استقلال مالي ندارند و متكي به مرد هستند.
6- زنان جزء متعلقات مرد هستند و قسمتي از دارايي مرد محسوب ميشوند.
ج) جامعه با مشروعيت بخشيدن به اين نوع نظام خانواده. اين باور را در اجتماع جاي مياندازد كه گويي در همه جوامع بشري نهاد خانواده داراي ساختار فوق است. در حالي كه پژوهشهاي انسانشناسي و باستانشناسي چنين ادعايي را به خاطر شهود به دست آورده نميتوانند بپذيرند. در جوامع ماقبل تاريخ، خانواده داراي ساختاري ديگر بوده است.
انسانها در شبكه گسترده خويشاوندي، با پيوندهاي خوني كه از طريق مادر قابل تعقيب بود ميزيستند. به عبارت ديگر به جاي پدر تباري امروزي، مادر تباري وجود داشته است. زنان قادر به كنترل اقتصاد بودهاند، اجازه تعيين شريك جنسي خود را داشته و در كمونهاي اوليه، زنان داراي منزلت اجتماعي و قدرت بودهاند.
د) با جايگزين شدن اقتصاد شباني و كشاورزي سبك، مزرعه و باغداري بر اقتصاد شكار و گردآوري، جنبه برابري جنسي روابط بين زن و مرد مغشوش شد. با پديدار شدن مالكيت با اقتصاد شباني، اعضاي جامعه مدعي تملك منابع اساسي توليد اقتصادي شدند. چنين ادعايي از سوي مردان كه هم نيروي تحرك و هم انحصار برخي از ابزار را داشتند مطرح شد. مردان به اين ترتيب توانستند بر برتري اقتصادي دست يابند. براي آنها داشتن نيروي كار رايگان و مطيع واجب بود پس اين نيرو را در بين اسيران، بردگان، همسران و فرزندان خود جست و جو ميكردند. دارايي و ثروت و يا به عبارتي ارث از طريق كسي منتقل ميشد كه مالكيت آن را در دست داشت و آن مسلماً رئيس يا بردهدار بود كه با Familia يا خانواده خود كه به مثابهي محافظان ملك و دارايي او بودند زندگي ميكرد.
هـ) به مرور زمان استمثمار كار داراي ساختار پيچيدهتري شد و روابط طبقاتي پا به عرصهي ظهور گذاشت. براي حفظ روابط سلطه، نظام سياسي خلق شد خانواده نيز بري از اين تغييرات تاريخي در زمينه اقتصاد و مالكيت نبود. خانواده نيز به مثابه يك واحد كوچك از كل سيستم تبديل به عاملي براي سركوب بيعدالتي اقتصادي و اجتماعي شد. البته انتقاداتي به نظريههاي مطرح شده در كتاب منشاء خانواده انگلس وجود دارد، مثلاً ميتوان عدم وجود دلايل و شواهد كافي در مورد آنچه ادعا شده را مطرح كرد. ولي اين كتاب از جهت آنكه مسألهي ستم بر زنان و نكاتي در مورد دليل انقياد و فرودستي زن را مطرح و سعي ميكند براي سؤالات جوابهاي منطقي بايد بسيار جالب و در خور توجه است.
ادامه دارد ...